Home
Contact
Feed






ZendegiMosbat.org | Everything on HIV and AIDS in Iran

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Nedstat Basic - Free web site statistics

 


 

  Tuesday، November 17، 2009  
بنده یه زمانی فک می کردم آدم غیرقابل پیش بینی ای هستم و اندوه بر من مستولی شده بود که الان چه خاکی بر سرم بریزم با این همه کار خرکی ابلهانه که بدون هیچ الگو و منطق خاصی می کنم و بعدن نتایجشون فرو می ره بهم
بعد الان خوشبختانه متوجه شدم که من قربونم برم از فیلان (نمی دونم مصداق خفن قابل پیش بینی بودگی چی می شه خب) هم قابل پیش بینی ترم و الگوریتم مربوطه رو کشف کردم (ولو که نتایج هنوز فرو می رن، اما به هر حال کشف مشکل اولین قدم درمانه)
یه فرمول خیلی ساده داره.. اصولن من هر کاری رو که تصمیمش رو می گیرم و کلی برنامه براش می چینم و با صد نفر مشورت می کنم و اعلان عمومی ش می کنم و کلن کار درست و منطقی ایه و باید انجام بشه.. خب درست برعکسش رو می رم انجام می دم. ینی می خوام بدونید حدودن و گوشه و کنار سابیده نه ها.. درست برعکس. بله. و این بود روزگار نکبت بار ال.

برچسبها: ,

نصفه شب تشنه و گیج از خواب می پری، بلند می شی می ری سر یخچال آب بخوری، موزیک مربوطه هم که همینجوری واسه خودش روشن مونده و داشته می خونده رسیده به قصه ی گربه های اشرافی که واسه جوجه ی دخترخاله هه ریخته بودی و ادگار داره خط و نشون می کشه واسه گربه ها که می کشمتون که همه ی پول ها به خودم برسه. بعد در حال قلپ قلپ آب خوردن بعد این همه سال یهو متوجه می شی که این ادگار علاوه بر بدجنسی یحتمل کندذهن هم بوده، خو چه کاری بود تو اون هیروویری گربه ها رو برد سر به نیست کنه؟ صبر می کرد خانوم دوشس بمیره، بعد با خیال راحت سر فرصت دونه دونه می نداخت شون تو رودخونه. کسی هم نبود دنبالشون بگرده و به ادگار بگه بالا چشت ابرو. والا به خدا. ملت خباثت و ارث دزدی هم بلد نیستن خاک بر سرا.
  Monday، November 16، 2009  
حیح
رسمن و عملن و تحقیقن جودی ابوتم ازت.

برچسبها: ,

  Thursday، November 12، 2009  

Hold fast to dreams

for if dreams die,

life is a broken winged bird

that cannot fly.



برچسبها:

  Sunday، November 08، 2009  
شب، خواب بازیگر میان-سال کلیپ پور.نی را که چند روز پیش دیدم می بینم
پایین تنه اش لخت است، با حالتی مستاصل، اندوهگین و تسلیم- واقع بینانه تسلیم؛ به آلت تنا.سلی ش نگاه می کند
با صدای خسته ی غمگینی می گوید این پلاسیده هم که دیگه کاری ازش برنمیاد

برچسبها:

به درستی که یکی از فانی-موقعیت‌های عالم آقا،‌ موقعیتیه که تو از یه سری چیزها به طور موازی بین یه سری آدم مطلعی. که خودشون احتمالن روحشونم خبر نداره که مطلعی، که اصن یه چیزایی رو می‌دونی در موردشون که خودشونم نمی‌دونن. که توی یه سری مسائل پیچیده‌، یا اصن ساده‌ی بین چند تا آدم، توی بعضی گوشه‌ها تو می‌شی دانای جزء. وقتی که می‌دونی فلانی چرا از بهمانی خوشش نمیاد، بعد اون‌وقت بهمانی چه حدس مزخرف دور از ذهنی در مورد علت قضیه داره. وقتی می‌دونی پشت تاییدهای دائمی ایکس از ایگرگ چیه، بعد اون‌وقت ایگرگ چه موضع ناامیدکننده‌ای داره نسبت به قضیه که ایکس بیچاره اگه می‌دونست.. وقتی خبر داری که فلان چیز چرا فلان‌جور شد، که یکی حاضره ده سال زندگی‌شو بده اون چرائه رو بفهمه.. وقتی خبر داری یکی چه گندی زده با تو، که طرف فک می‌کنه تو خبر نداری و خیلی شاد و خجسته میاد شلنگ‌تخته می‌ندازه برات و تو توی دلت داری آباء و اجدادشو سرشماری می‌کنی. وقتی الخ تا فردا صبح.
بعد این وسط تو می‌شینی یه گوشه از دور با نیشخند "هه!" طور به بالا و پایین رفتن فلانی و بهمانی و ایکس و ایگرگ و الخ نگاه می‌کنی، بعد ضمن این‌که یه چیزی هی توت وود وود می‌کنه که کاسه کوزه‌شونو بریزی به هم.. یا اصن نه؛ خیلی خیرخواهانه یه دو سه تا دست‌کاری کوچولو بکنی محض صرفه‌جویی در وقت و انرژی کائنات، از اون‌طرف هم یه جای دلت قیلیژ ویلیژ می‌کنه که "اگه می‌دونستی ..."
از طرف سوم هم اصن کرم مریض بدذات درون‌ات حال می‌کنه که بشینه همون‌گوشه، سیگارشو بکشه، زیر گلوی تتی رو بخارونه، نیشخند خبیثانه‌شو بزنه و بذاره ملت از سروکول هم بالا برن ببینه ته‌ش چی می‌شه. بله. خبیث روح غازلی درم حلول-کرده‌ای که منم.

برچسبها: , ,

  Saturday، November 07، 2009  
دو دیقه ی آخر اپیزود هفت سیزن یک کلیفرنیکیشن ام ازت
You never mean to let me down. But you do.
You know, it's all well and good to talk about happy endings.
But if a person can't deliver, if he keeps screwing up,
well, eventually, I guess
you kind of just have to say,
"fuck you,"
or words to that effect.
You can keep the change.


  Friday، November 06، 2009  
مادر می شویم
حیح. الاغ الان نشسته روی پای من داره سعی می کنه پاهاشو لیس بزنه تمیز کنه. بعد خب کوچولوئه، نمی تونه تعادلشو حفظ کنه، کله پا می شه به پشت می افته روی صندلی وسط پاهام. بعد همون جا با دو تا پنجه به زور یه انگشت منو پیدا می کنه و گیر می ندازه که لیس بزنه و از خوشی هی قل می خوره.



اسمش فرانچسکو تتی ئه D:

برچسبها: ,

الان ده دقیقه س خوابیدی و داری تو گوش من نفس میکشی
میگم سیگار نکش مال این وضع نفس کشیدنه

برچسبها:

  Wednesday، October 28، 2009  
تمام روز همه می ترسونن و هشدار می دن و نصیحت می کنن و توصیه های دوستانه و وارنینگ و الخ
آخرشب بدون اینکه من حتا چیزی بگم از همه ی ترس های تزریقی روز، دو سه تا کلمه که طبق معمول اصولن گشادیت میاد کامل تایپ کنی اس ام اس می زنی که Gna be olrit
عین یه جریان آب داغ دلچسب تو سرما، یه موج گرم خوشایند از فرق سرم شروع می شه و همه ی ترس ها و نگرانی های روز رو می شوره و می ریزه پایین.
من می مونم آروم و نیم مست و نیم خواب، با یه نصفه لبخند رو لبم، مطمئن، یه جور مسخره ای مطمئن که gna be olrit..

برچسبها: , ,

ما به پاییز پر ار حادثه عادت داشتیم، درست، ولی آخه نه اینقد دیگه که!!
  Sunday، October 25، 2009  
آقا سه عدد سوال جواب داده نشده در زندگانی من هست که مچکر می شم برادری و خواهری کنین، یه بچه ی معصوم رو از جهل و سرگردونی دربیارین. به روتونم نیارین که بچه خنگه و الخ. خوبه بچه ی خودتون این جوری شه؟!

1- آیا تلفن و کامپیوتر و سایر وسایل خارجستانی چجوری صوت و تصویر رو در خود ذخیره و انتقال می دهند ومی کنند آخه؟!
2- آیاتر رو چه حسابی و چجوری شد که عکس های اکبر گنجی موقع اعتصاب غذاش از زندان به خارج درز کرد؟ آیا دیکتاتور عقل نداشت یا چی؟
3- آیاترتر گوگل به چه انگیزه ی نامعلوم شیطانی ای غیر از براندازی و عناد با انواع نظام هاتی حکومتی جهان این همه خدمات رایگان به ماها می ده جدن؟

پی نوشت های لازمه:
1- سوال اولی رو جواب بدین هم احتمالن من نمی فهمم، ولی شما جواب بدین.
2- سوال سومی هم زمانی به ذهنم خطور کرد که در راستای این کردن و خوشم نیومدن های اخیر گودر، می خواستم دیگه پاشم برم ایمیل ساپورت شو پیدا کرده و نوت آخرم رو بدم مسعوده ترجمه کنه و براشون بفرستم که بفهمن نکنن، خوشم نمیاد. بعد در راستای روحیه ی زخم خورده ی ساپورت نشده ی جمعی در ایران که پول یه چیزی رو هم می دی برات کار نمی کنه و اعتراض هم بکنی فحش می خوری یحتمل، داشتم فک می کردم لابد جواب می دن خفه شو بچه. گفتم قبلش یه سوالی از اهل فن بکنم. بله. اینجوریا.
3- دقت کنین که سوالات این قدر مهم بوده که وسط یه عالمه بدوبدو بلند شم بیام کافی نت و بپرسم شون (اگرچه کار هم داشتم). یه اینطور آدم کنجکاو دقیقی ام من. بله.
  Wednesday، October 21، 2009  
غازلی
گرد جهان گردیده ام؛ خوبان عالم دیده ام؛ لطف همه سنجیده ام؛
اما تو چیز دیگری.

تولدت مبارک دختر. بودن ت تو این دنیا آدم رو به نوع بشر امیدوار می کنه، ولو که بدونه تو یه دونه ای و نظیر نداری و کسی نمی تونه مث تو باشه هیچ وقت.
دوست دارمت.
ال.

برچسبها: ,

  Sunday، October 18، 2009  
یک ظهر خراب و داغون نازل می‌شم سرش، گل گاوزبون و بنفشه دم می‌کنه می‌ده دستم و بعد می‌فرستتم بخوابم آروم بگیرم واسه خودم
میام ایمیل چک می‌کنم؛ می‌بینم نوشته: شب بیا خونه، منتظرتم. دوستت دارم.
منتظرم بوده. دوستم داره.
شب میاد دنبالم می‌شینیم پیش نگ چایی می‌خوریم و می‌خندیم و خانوم مزبور رو اذیت ِ نکن خوشش میاد می‌کنیم و بعد راه می‌افتیم بیایم خونه
دو نصفه‌شب که خواب‌‌آلو و بغض‌دار و ترسیده‌م میاد روی تخت بغلم می‌کنه و پیشم می‌مونه و نازم می‌کنه تا خوابم ببره
آخرین چیزی که قبل خواب می‌فهمم اینه که گیره‌ی موهامم باز می‌کنه می‌ذاره اون کنار.
صبح با تق‌تق‌ش بیدار می‌شم، با سرفه می‌رم از اتاق بیرون می‌بینم رفته خرید کرده واسم صبحونه درست کنه. همین‌جور با هیکل باریک 43 کیلویی‌ش این‌طرف اون‌طرف می‌ره و و چیز میز سرخ می‌کنه و هم می‌زنه و آخرش خوشمزه‌ترین صبحونه‌ی دنیا رو می‌ذاره رو میز با هم بخوریم.
نشستم پیشش، به‌ش می‌گم: ببین، درسته که من زیاد آدم‌ها رو دوست دارم، ولی ..
دست نرم فسقلی‌شو می‌ذاره روی دستم؛ با اون چشم‌های درشت سیاه خرش خیلی جدی نگام می‌کنه می‌گه: هیچ لزومی نداره به‌ام توضیح بدی که این دوست داشتنه با بقیه فرق داره.

تو از کجا یهو این‌جور تلپ افتادی تو زندگی من دختر.. که اگه نبودی من این روزها رو چه‌طور بدون تو می‌گذروندم؟

امضا
ال.

برچسبها:

  Saturday، October 17، 2009  
و آن گاه گودر نفسی به راحتی کشید و گفت شکر که ال از من برخاست
گوگل جان! خداوند ترا جزای خیر دهد که گودر رو خراب کردی و من می تونم برم بخوابم بالاخره!
با تشکر؛ ال!
ولی خداییش تو دنیایی که گوگل هم خراب می شه، به چی می شه اطمینون کرد دیگه؟! نه واقعن!
  Friday، October 16، 2009  
الا تورمن با هاتوری هانزو در دست
بله. می خواستم بیام این جا سر در چاه کنم و هوار بکشم که پروردگارا؛ اگر وجود داری؛ خودت ببین و شاهد باش که قانون قصاص مصاص درکردی از خودت؛ ما رو به روزی انداختی که باید یقه ی ملت رو بگیریم بنشونیم بشون توضیح بدیم که گلم عزیزم شب سیاه است، کشتن هم بد است، "نباید کشت".
بعد اونام نفهمن و هی از سر قبر امواتشون توجیهات تخمی بیارن.
*نه تنها جاج می کنم بلکه نگاه از بالا (نگاه از بالا که نمیشه گفت، چون معتقدم مساله بدیهیه و اونی که اینو نمیفهمه نگاهش زیر صفره). فلذا نگاه از ارتفاع عادی نسبت به پایین که تکنیکالی میشه همون از بالا) دارم تا دسته نسبت به هر کسی که شعورش نمیکشه بفهمه کشتن بده و نباید کشت. نه تنها -ترنگاه از بالا دارم که بعید نیست به زودی دیلیت کنم هر بنی بشری رو که مساله به این بداهت رو نمیفهمه. شعارهای خوشگلتون رو هم حالا ملاحظه میکنم، به خاطر گل روی عطا، نمیگم شیاف، ولی بذارید در کوزه آبشو بخورید. الان وقت مناسبی نیست برای با ال کل کل کردن. بله.

برچسبها: ,

نه که بخوام گنده‌ش کنم
-نه که من آدم گنده‌کردن نباشم، نه. ولی این یکی رو مجبورم گنده‌ش نکنم، چون اگه بکنم چیزی ازم باقی نمی‌مونه-
اما همین دو روزه
با هیستوری یه هفته قبلش
و هیستوری یه ماه قبلش
پدیده‌ای به اسم"پدر" تو زندگی من مرد.
مرد.
و کیه که بفهمه این که کسی که عاشقشی کاری کنه که برات بمیره، در همون حال که عاشقشی، یعنی چی.
و الیزه‌ای به دنیا اومد که علیرغم همه صلح‌طلبیش حاضره با چنگ و دندون بجنگه تا بره، تا سروایو کنه.

برچسبها:

  Wednesday، October 14، 2009  
خاله ...
*این پست ایمیلی است که جهت فرد خاص نگاشته‌شده و صرفن از طریق وبلاگ پست می‌شود و ارزش دیگری ندارد.

ساعت کاری‌م تموم شده، رئیس جان رفته و من نشستم جلوی کامپیوتر جدیده‌ی دفتر که این‌قدر خوب شده که لامصب دلم نمی‌آد ترکش کنم؛ چایی می‌خورم و سیگار می‌کشم و به عکس دو تا دختر کرد فک کنم عضو پ.کا کا یا همچین چیزایی، با صورت‌های ساده‌ی خوشگل و جلیقه‌های خاکی و موهای رها و تفنگ‌های تو دستشون رو بک گراند مانیتور نگاه می‌کنم.
قصه‌ی من و آقای نوازنده‌ی آکوردئون و بچه‌ی نیم‌وجبی صدا-شیش دونگ‌ش از شنبه دوازدهم آذر 84 شروع شد. از همون شبی که تو پشت تلفن گریه می‌کردی و من این‌طرف ترک می‌خوردم و ریزریز می‌شکستم و پاره می‌شدم از این شوخی تخمی هستی، که همون وسط‌ "نرو" گفتن‌های تو؛ صدای آقای نوازنده‌ی آکوردئون و بچه‌ش از توی کوچه می‌اومد که فکر کنم سلطان قلب‌ها می‌خوندن. که این مجموعه، واسه من تبدیل شد به از اون کلیپ‌هایی که تا زنده‌ای تو مغزت ثبت شده.
یادم نیست دفعه‌ی بعدی که اومد کِی بود، یا این که از کی من فهمیدم که این آقاهه با آکوردئون‌ش و پسربچه‌ی نیم‌متری همراهش که صدایی داره، صدایی داره خیابان-گیر و عمومن هم " ای خدا دلم تنگ آمده" می‌خونن؛ شدن یه جزئی از زندگی من. که یهو دیدم منی که به نشانه‌ها اعتقاد ندارم، نمی‌تونم انکار کنم که هر شبی این صدا از توی کوچه‌مون اومده، یه شب خاصی بوده تو زندگی من. نمی‌گم شاد یا غمگین یا هرچی، خاص بوده. یه وقت‌هایی بدون هیچ دلیل یا مصداق عینی.. ولی من می‌دونستم و شاید آقاهه هم می‌دونست که صداش فقط وقت‌هایی می‌آد که من "یه‌طوری" ام؛ یا بعدش یه‌طوری می‌شم، ولی خلاصه استثنا نداره. که طبعن هر وقت صداش می‌اومد تو هر شرایط و لباس و وسط هرچی که بودم بدو بدو می‌رفتم پایین که نگاش کنم و گوشش کنم و پول بدم به‌اش. که اگه دست من بود ماچ می‌کردم، اما گویا تو سیستم اون تشکر صرفن مالی صورت می‌گیره.
دیشب صداش که اومد؛ داشتم با داماد جان حرف می‌زدم. تاپ خاکستری تنم بود با شلوار آبی و نیم‌تنه آستین‌کوتاه سفید. صداهه داشت کم کم دور می شد؛ بدو بدو شال سبزه رو سرم کردم و رفتم پایین. باباهه اگه قهر نبودیم حتمن شاکی می‌شد که این‌ریختی نرو، ولی قهر بودیم.
هوا نیمه‌خنک بود. توی‌ کوچه رو که نگاه کردم ندیدم‌شون. فقط اون ته‌ته‌ها یه آقایی با یه دختربچه داشتن می‌رفتن.
آقاهه از پشت شبیه دوست نوازنده‌ی آکوردئون من نبود؛ دختربچه‌ی همراهش هم شبیه نیم‌وجبی صداسرش‌بندازی که من عادت داشتم به‌ش. فکر کردم رهگذرن. هی این‌طرف و اون‌طرف رو نگاه کردم، کسی نبود. گفتم یه درصد شاید همینا باشن. شروع کردم دویدن طرف سر کوچه، با همون لباس تو خونه. هی نمی‌رسیدم به‌شون که بتونم درست ببینم که خودشونن یا نه.
یه‌ذره نزدیک که شدم؛ باز شکم قوی شد که نه، اینا نیستن. وایسادم. یه کم دوروبر رو نگاه کردم. باد خنک می‌اومد. از سر کوچه دیگه رفته‌بودن پایین. نمی‌دونم چی‌شد که یهو فهمیدم چرا بابا؛ خودشون بودن. دوباره شروع کردم دویدن.
به سه چهار متری‌شون که رسیدم، انگار صدای نفس زدن‌م رو شنیدن و برگشتن. دختره شاید هفت سالش بود، با چتری‌های نرم روی پیشونی. از اون ها که اتو پایلوت دستم رفت توش. پول رو که دستم دید فهمید که دنبال اون‌ها داشتم می‌دویدم.
اومد جلو، پول رو دراز کردم طرفش، گرفت، خندید و گفت " خاله، خب صدا می‌زدی؛ ایست می‌کردیم.."

برچسبها:

  Sunday، October 11، 2009  
جــــــــاج می کنم به بانگ بلند
این‌جانب الیزه از این تریبون خستگی و انزجار خود را از تریپ فوق‌روشنفکری "آه بیایید این‌قدر قضاوت نکنیم تا بمیریم" و به ویژه، به ویژه انگیزه بنیادین نگاشته‌شدن این پست، تریپ " قضاوت نکردن خانواده‌ی مقتولی که برمی‌داره با جفت دست‌های خودش طناب دار رو می‌اندازه گردن قاتلی که داره التماس می‌کنه کشته نشه - چون بالاخره ما که در شرایط اون‌ها نبودیم.." که هر دفعه یک بدبختی رو اعدام می‌کنند در وبلاگستان رایج می‌شه اعلام کرده و توضیحات لازمه رو به شرح زیر ارائه می‌دم.

قصد ندارم وارد بحث گنده‌ی اصل قضاوت کردن یا نکردن بشم، اما این‌قدر رو معتقدم که سیستم فوق‌الذکر " قضاوت نکنیم تا جون از کونمون درآد" و کلن تاکید خفه‌کننده بر " جاج نکردن" حرف مفته. عملکرد مغز انسان اینه که پدیده‌های مختلف رو می‌بینه و بررسی و ارزیابی می‌کنه و یه تصمیمی، یه تصویری، برداشتی ازشون ایجاد می‌کنه که همون قضاوت مربوطه‌ است و بر اساسش هم تصمیم‌گیری می‌کنه. شما با خانوم الف رفاقت می‌کنید و برای خانوم ب صرفن از راه دور دست تکون می‌دید، چون مغزتون قضاوت کرده که خانوم الف از جنس مناسب رفاقته و خانوم ب نه. مثال‌ها رو ادامه نمی‌دم دیگه، اما معتقدم قضاوت کردن عمل‌کرد ناخودآگاه و دائم مغزه و اساسن برای زندگی لازم و واجب؛ چون انتخاب‌هایی که جزئیات و کلیات زندگی آدم رو می‌سازن از روی همین قضاوت‌ها انجام می‌شن.

اون مفهومی که قاعدتن باید تحت عنوان قضاوت نکردن در مغز ماها باشه، یحتمل اینه که بدون داشتن اطلاعات کافی در مورد یه پدیده "با صدای بلند" فکر و قضاوت نکنیم (هم‌چنان معتقدم فکر تومغزی و قضاوت ملوی ذهنی بی‌اختیار صورت می‌گیره) کاری که ما می‌تونیم تحت عنوان قضاوت نکردن انجام بدیم و از بقیه بخوایم اینه که این زمزمه‌های ذهنی‌شون رو اولن سعی کنند کنترل کنند، دومن سعی کنند تا وقتی اطلاعات دقیق و کافی ندارند بهش پروبال ندن و حقیقت محض در نظرش نگیرن و همه‌چی رو در حد حدس و احتمال نگه دارن، سومن اعلان عمومی‌ش نکنند (داد نزنند هوی جند.ه! ر.ک گودر) و سعی کنن اجازه ندن این قضاوت‌ها مادامی که با دونستن تمام جنبه‌های یک مساله، برای خودشون قطعی نشده (که این حالت خیلی سخت و حتا می‌شه گفت غیر ممکنه) توی رفتار و طرز فکر و به ویژه رفتار عمومی‌شون نسبت به فرد یا مساله تاثیر منفی نذاره.
این از این.
بعد این وسط من معتقدترم، که بعضی جاها "باید" قضاوت کرد. بعضی جاها تو برای خودت، و اصلن نه فقط تو، "انسانیت" برای خودش اصول و خط و خطوط داری و داره و شکستن اون‌ها منفور و قضاوت-طلب و حتا واکنش‌طلبه. این‌جاهاست که اگه قضاوت نکنی سیب‌زمینی‌ای، اگه قضاوت کنی و بسته به وخامت مساله دخالت نکنی دیگه برچسب‌های منفی مختلفی بسته به حالت مذکور به‌ت می‌چسبه. من شخصن نمی‌تونم آدمی که فی‌المثل تو خیابون بچه‌شو می‌زنه ببینم و قضاوت نکنم که این آدم الان داره کار زشت و وحشیانه‌ای انجام می‌ده و اگر در توانم باشه قطعن دخالت می‌کنم. منظورم روشنه؟ با تمام نسبیتی که تا دسته جهان رو فرا گرفته هنوز بعضی چیزها مطلق‌اند و تو به عنوان آدم باید به نقض این مطلقات- اگه نمی‌تونی واکنش نشون بدی- حداقل حساس باشی و تقبیحش کنی.

یه چیزایی مثل تجاوز، خشونت به کودکان، قتل عامدانه و عالمانه‌ی یک نفری که از زنده بودنش ضرری به تو یا کس دیگه‌ای نمی‌رسه، تا ابدالآباد غلطه. (منظورم این نیست که مخالف حالت آخر کار درستیه، صرفن موضوع پست رو دارم توضیح می‌دم) این کار تا جهان بوده و هست و خواهد بود زشت و غیرانسانی و سنگ‌دلانه‌ست و هیچ توجیهی نمی‌شه براش آورد. باید قضاوتش کرد. باید تقبیحش کرد. باید کشتن یه نفر دیگه بر اساس حس انتقام‌جویی رو منفور و زشت دونست و جلوش ایستاد. این وسط هیچ "شرایطی"، هیچ حجم اندوه و ناراحتی و خشم خانواده‌ی مقتول، نمی‌تونه این عمل رو توجیه کنه. یعنی که چی که تو یه موقعیت خیلی حساب‌شده و برنامه‌ریزی شده با حضور شهود و قاضی و فلان و چنان، در کمال خون‌سردی، با دو تا دست‌هات طناب دار رو بندازی گردن آدمی که داره به‌ات التماس می‌کنه جونش رو نگیری و بعد هم چارپایه رو تلق از زیر پاش بزنی و عملن؛ عملن یه آدمی رو "بکشی"، چون تو یه شرایط بحرانی مثلن دعوا بدون این همه تشریفات و اتفاقن عزیزی از تو رو کشته. که مثلن دلت خنک شه. می‌خوام صد سال سیاه خنک نشه خب. می‌خوام دوهزار سال دربدر و آواره‌ی مطب این روان‌کاو و اون تراپیست بشی تا بتونی خشم و غصه‌ت رو از کشته‌شدن عزیزت هضم کنی و باهاش کنار بیای ولی جون یه آدمی رو نگیری. هیچ حجمی از درد و اندوهی که توی نوعی بابت کشته شدن عزیزت متحمل شدی نمی‌تونه توجیه یا حتا سبک‌تر کننده‌ی بار وحشیانه‌بودن عمل‌ت باشه. حرفم واضحه؟! یه چنین حجمی از سنگدلی و خونسردی تو گرفتن جون یه آدم زشته، قبیحه؛ تهوع‌آوره و باید تقبیح بشه. باید.

اینه که من در این مورد خاص جاج می‌کنم و از کرده‌ی خود دل‌شادم که هر "اولیاءدم" ای که برمی‌داره چنین‌کاری می‌کنه باید به انسانیت‌ش شک کرد. اگر شما هم چنین قضاوتی نمی‌کنید یا چنین شکی نمی‌کنید، حاضرم در کمال سربلندی و تنگ‌فکری و خاک‌برسری و عصر حجریت؛ به انسانیت و شجاعت ابراز عقیده‌ی شما هم شک کنم. به صف لطفن.

* اصلن هیچ ایده‌ای ندارید که من جهت به کار نبردن کلمات انگلیسی رایج‌ام که کلن مدل حرف زدنمه و جایگزینی معادل فارسی ِ بعضن نارساشون واسه خاطر دل شما خوانندگان عزیز که یهویی تصمیم گرفتم بهتون حال بدم، و ایضن جهت رعایت کردن نیم‌فاصله برای دل عطای یک پنجره چه زجر و زحمتی رو متحمل شدم که الان ماچ دارم به خدا.

برچسبها: , ,

  Saturday، October 10، 2009  
بیا قسمت کنیم دارک ساید هامونو
این‌جانب معتقدم که آدمی‌‌زادگان در این جهان فانی باهاس که هی همه‌چیز زندگی‌شون رو با هم شر کنند تا بلکم حالیشون بشه که همه‌ی تجربه‌های بشری مشترکه و زندگی نهایتن یه گهه و برای این و اون تفاوت آن‌چنانی نداره و خلاصتن Nothing is new under the sun. اینه که شما چپ و راست توی این وبلاگ می‌خونید که چنین شد و چنان شد و به قول مانا عبدالله بهم گفت خر و کامی جون ماچم کرد و با اقدس‌خانوم رفتیم بیرون جاتون خالی خیلی خوش گذشت و متولد شدم و کائنات به طرز غیرمنتظره‌ای قربونم رفتن و حال داد و فلان و چنان.
از اون طرف این‌جانب معتقدترم که واجب‌تر از شر کردن خوش‌بختی، شر کردن بدبختی است چرا که جامعه‌ی خاک‌برسر و سیستم گـِل‌به‌دهان دائمن هی تو آدم فرو می‌کنه که شاد باش خوششال باش خوش‌بخت باش بخند همه‌چیت سرجاش باشه ال درس و کار و زندگی لاو لایف گوگولی و قلب‌پاچون داشته‌باش آخر هفته‌ها برو خوش‌گذرونی همیشه‌ی خدا تروتمیز و خوشگل و آنجلینا جولی باش.. وگرنه یه آدم بی‌عرضه‌ای هستی که نتونستی زندگی درست درمون خوش‌بخت واس خودت درست کنی. که الان همه باید با ترحم بهت نگاه کنن لابد.
ابله‌ِ واقع‌نبین نمی‌فهمه که باباجون آدمه دیگه، امریکن دریم که نیس!! که خیلی طبیعیه یه وقت‌هایی بدبخت و دپ و شکست‌خورده و بی‌کار و زندگی و درس‌نخون و زشت و الخ باشه. بعد اینه که من معتقدم بنی‌بشر باید فرهنگ "بدون عذاب وجدان بعضن بدبخت و الخ بودگی" رو بین خودش ترویج کنه.
نکته‌ی سوم در باب بس خدعه‌آمیز بودن پدیده‌ی وبلاگ و اصولن کلمه و قابلیت همه‌چی رو از اونی که هست خوشگل‌تر نشون دادن‌شه، که در نتیجه این خطر خواننده رو تهدید می‌کنه که تصویر غیرواقعی بگیره که آدم پشت این نوشته‌ها عجب زندگی رویایی‌ای خفن مهیجی داره که من ندارم و نویسنده رو تهدید می کنه که ریا بشه و تصویر دروغی از خودش ارائه بده بدون این که بخواد.
حالا من همه‌ی اینا رو گفتم که بگم یادتونه پارسال تو این پست اشاره کردم که "کنکور ارشدی که فقط سی صفحه از منابع‌ش رو خوندی"، گفتم در راستای جشن‌گیری و خودتشویق‌کنی و ضمنن خود-وبلاگ ریا نشوی، بیام اعلام کنم که یه وخ فک نکنین آدم پشت این نوشته‌ها یه دختر گوگولی مگولی در و داف خوش‌گذرون خوش‌حال زندگی رویایی همیشه خوشگل آخرهفته‌ها به الواطی‌گذرون‌ئه، نه خیر. آدمه دیگه، یه وقت‌هام می‌شه که یه آخر هفته دو روز تمام با فریانه می‌گیره می‌چپه تو خونه‌ي حتا خالی به درس خوندن، با اتاق به‌هم‌ریخته و پر لیوان و بشقاب و بالش و ورق و کتاب و سیم، با قیافه داغون بی‌آرایش سبیل به‌قاعده گربه ابرو به‌قاعده امام راحل (آقای پدربز گریه نکن قول می‌دم تا فردا صبح حل کنم این مسائل رو!) ولی در عوضش موفق می‌شه بالاخره بعد یک سال اون کتابه که فقط سی صفحه‌شو خونده‌بود، تموم کنه!
هیپ هیپ هورای حضار لطفن.

برچسبها: , ,