Home
Contact
Feed






ZendegiMosbat.org | Everything on HIV and AIDS in Iran

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Nedstat Basic - Free web site statistics

 


 

  Tuesday، November 08، 2011  
Dear "It's complicated" status,
boro begu bozorgtaret biad baba.

mochakeram, L.

برچسبها:

  Saturday، September 17، 2011  
Don't worry. I don't feel bad. I don't feel anything at all
send رو می زنم. بعد ایمیلم رو دوباره می خونم. به آخرش که می رسم انقد دلم برای کسی که این کلمه ها رو بنویسه می سوزه که گریه م می گیره. بعد فکر می کنم اشکالش این جاست که به کسی نمی شه گفت. اگه می شد گفت دیگه کسی نمی پرسید چرا ناراحتی. چرا شنگول نیستی. افسرده ای، حوصله نداری، بی انرژی ای. اگه می شد گفت حتمن شنونده یه دستی به سر آدم می کشید و می گفت الاهی بمیرم چجوری داری تاب می آری که خل نمی شی هنوز؟ می گفت اشکالی نداره که اینجوری شد و اونجوری شد همین که هنوز داری سروایو می کنی خوبه. شایدم نمی گفت. ها؟ شایدم می گفت جمع کن ببینم بابا. اگه انقد ناراحتی بکش بیرون. شایدم می گفت داری ناشکری می کنی. غرغرات از رو شکم سیریه. شایدم می گفت شدی از این زن های خودخواه همیشه ناراضی همیشه طلبکار. هوم؟ شایدم اینا رو می گفت. نمی دونم. نمی تونم تشخیص بدم دیگه. مرز بین واقعیت و توهم برام شکسته. خیلی وقته شکسته. شایدم یه جایی این وسطا تاب نیاوردم و دیوونه شدم و خودم حالیم نیست هنوز. هوم؟

برچسبها:

  Wednesday، September 07، 2011  
لابد یه لحظه هایی هم توی رابطه هست که، یهو می فهمی اگه بخوای بری، کسی نگهت نمی داره.
حتا سعی شم نمی کنه.

برچسبها:

  Tuesday، August 30، 2011  
یک پستی همین چند اسکرول پایینتر پارسال نوشته بودم در وصف تلاش و مجاهدتی که ناخودآگاهم می کنه برای مبارزه با کانسپت صبح زود از خواب بیدار شدن و نادیده گرفتن لزوم این امر از طریق دستکاری در مصادیق و ابزارهاش از جمله زنگ آلارم. لازم دیدم به اطلاع تکمیلی تون برسونم که نهضت همچنان ادامه دارد و یحتمل از معدود نهضت هایی باشد که اینجانب یا بخشی از اینجانب یک ســــال در آن استقامت و پایداری نمودیم. در آخرین تلاش های جان بر کفانه مون، یه زنگی روی آلارم موبایل گذاشتیم به شرح صدای ناقوس که یحتمل اصحاب کهف رو هم بیدار می کنه. انصافن یک ماهی بود که ما رو هم بیدار می کرد. امروز لکن وضعیتی رخ داد، که بیدار شدیم و دیدیم ده دقیقه ست همینجور داره ناقوس می زنه، و ما هم ده دقیقه ست که داریم می شنویمش ها، ولی در همان حال هم خواب می بینیم که با آقای شوالیه ی موطلایی خوشگله ی گیم آو ثرونز در یک وضعیت عاشقانه ی دونفره ی بارانی چنان که افتد و دانی ای هستیم، و یک فاکتور رمنس مساله اساسن اینه که صدای مزبور کوس جنگ است که شوالیه ی دلیر ما را به نبرد فرا می خواند، لکن ایشان حلقه بازوان بلورین و کمند گیسوی ما را به جنگ و شرف و وظیفه و دنیا و مافیها ترجیح می دهند و کلن یک وضع الیزه آو تروی ایست، ناگفتنی.
هیچی دیگه. مجددن نهضت بلد شد کجای ما رو باید بخارونه که جواب بده.

* دیدید وقتی آدم پرفکشنیست و همزمان "واید"ی هستید، هی یه وضعیت هایی پیش میاد که مثلن صد ساله به فلانی زنگ نزدید، بعد هی می دونید باید بزنید ها، ولی می گید خب بعد صد سال زنگ بزنم بگم چی؟ حتمن باید یک صحبت خیلی خاص اینتیمیت (اومدم بگم صمیمانه، دیدم پاسداری از زبان فارسی به سوءبرداشت حاصله نمی ارزه) طولانی چرب و چاق و مفصلی باشه سر فرصت. نتیجه حاصله این میشه که صد سال میشه چهارصد سال و شما هنوز زنگ نزدید. عقلتون هم نمی رسه که یک اسمس بزنید که فلانی چطوری؟ بلکم این بار پرفکشنیسم کمی تخفیف یافت و اصلن خود صحبت هم میسر شد. حالا شده داستان ما و این وبلاگ. امشب بالاخره شد که بشه که بیایم یه اسمسی بزنیم که هی وبلاگ جان متروکه ی ویرانه ی یادآور خرابه های پانتئون؛ هنوز یادمون هست که وجود داشتی. دلمون هم برای تایپ کردن ذمخللثق.زخئ در آدرس بار بسی تنگ شده بود.

برچسبها:

  Tuesday، December 21، 2010  
And the thing that gets to me
گذشت و گذشت تا رسید به آن جا که طبق حس شوخ طبعی سنگدلانه ی روزگار، بعد از آن سه روز، بعد از آن دو ساعت، بعد از آن چهار ساعت، بعد این سه ماه اصلن، یک هو دیدم الیزه ست و شب است و جاده ست و لابد ماه هم و پنجره ی نیمه باز علیرغم پشت گردن یخ کرده ی راننده و سیگار پشت سیگار و هی ریپلی کردن د انیمال اینستینکت کرنبریز که اصلن انگار مانده بود و مانده بود تا توی آن لحظه شنیده بشود برای اولین بار و بخراشد و بنوازد و برود تا هر آن جا که رفت.
بعد هی از بیرون خودم را نگاه می کردم و این شکلی می شدم که اووووووووه شت الیزه ست و شب و جاده و پنجره ی نیمه باز و جمله ای که حتا سه نقطه هم نمی خورد آخرش.


برچسبها:

  Wednesday، December 01، 2010  
morning person ِ عنه؟!
جدیدن ها عادت بسیار نکوهیده ای پیدا کرده ام در مسائل رختخوابی. مسائل رختخوابی البته و صدالبته منظورم بحث پیچیده ی صبح از رختخواب دل کندن است وگرنه در الباقیش که عادات هر چه نکوهیده تر پسندیده تر. کلن مغزم دارد همین جور می جورد که راه های تازه پیدا کند برای این که من را در رختخواب نگه دارد و استراحت کند بدبخت. یک مدت موبایل می گذاشتم بغلم؛ بعد از چن وخت مغزم یاد گرفت یواشکی بدون این که من را بیدار کند بزند خاموشش کند و به خرخر خود ادامه دهد. یک مدت موبایل را می گذاشتم بیرون که دستم نرسد به خاموش کردنش، مغزم اتومات درجه ی شنوایی را کاهش داد و صبح ها وانمود می کرد هیچ صدایی نمی شنود و وقت بیدار شدن نشده. بعد هوا که سرد شد عزا چنان عزایی شد که خارمادر مرده شور هم زارزار می گریستند چرا که خانه ی من اصولن جای خنک و بلایی است و من هم که سرمایی، از زیر پتو بیرون آمدن در یخمای دم صبح به نظرم هیچ2 از جنایت جنگی کم ندارد. فلذا یک مدت صبح ها به محض بوق الارم به حال خوابگردی بلند می شدم آب داغ را توی حمام باز می کردم درش را می بستم و خوابگردانه بر می گشتم تو تخت. بعد هی با خودم صحبت می کردم که عزیزم، جونم، بلن شو ببین اون تو چه داغ خوبیه الان؛ پاشو از خواب بیدار شو برو اون تو. کل پروسه ی دل کندن از خواب را راحت تر می کرد واقعن، ولی وقتی دو دفعه وسط خودخرکنی هام خوابم برد و آب دو ساعت باز ماند؛ متوجه شدم که این نیز رپتو.
حالا آخرین راهکارم عجالتن این است که موبایل را با وحشیانه ترین صدای ممکن می گذارم در دورترین جای ممکن. یک جوری که صبح صداش که در می آید حاضرم کوه را بذارم رو دوشم برم خفه ش کنم که گوشم را از پارگی نجات بدهم. بعد این دفعه مغزم برداشته دو تا استراتژی را با هم ترکیب کرده. خیلی به تدریج لول شنوایی م را کشیده پایین که بعضی وقت ها این امر که ولش کنم تا برای خودش این قدر وق بزند تا اسنوز بشود قابل مذاکره باشد. بعد حرکت رذیلانه بعدی که می کند - می کنم- این است که بلند می شوم. می روم موبایل را خاموش می کنم. خیلی اتوپایلوت قدم می زنم می روم جلوی بخاری؛ روی فرش ولو می شوم. بعد اولش این جوری است که دارم عین این گربه ها که جای گرمی پیدا کرده اند و هی هون خود را می چرخانند تا زاویه ی صحیح را پیدا کنند با فرش لاس می زنم. هی خودم را می مالم بهش. گرمه خب خوبه دوس دارم. هی هم به خودم می گویم یک دقیقه دیگه بلند می شم می رم سر زندگیم. بعد مساله این است که یک دقیقه دیگه تازه جای صحیح خود را در فرش پیدا کرده ام و این می شود که می گویم فاچ ایت و می گیرم خرخر می خوابم. نیم ساعت بعدش مجید وار یهو از جا می پرم که وااااااای باز دیرم شد و دور تند حالا بگرد لباس پیدا کن بپوش آرایش نمی خاد همین جوری مث دسته گلی کفشام کو آی پاد فندک کیف پول سیگار ظرف غذا الخ بیسار.. آخیش فقط نیم ساعت دیر رسیدم.
امروز صبح باید می رفتم دنبال دو سه تا کار اداری و گفته بودم ظهر می روم سرکار. قرار بود شش بلند بشوم که هفت و نیم برسم مدرسه. تا شش و نیم را به لاس زدن با موبایل و التماس و خواهش و حالا ده دیقه بیشتر گذراندم. بعد کلن وارد یک فاز جدیدی شد قضیه. دیدید آدم بعضی وقتهای خواب آلودگی اینجوری، مغزش مارمولکانه شروع می کند توهم بیدار شدگی بهش بدهد که قانعش کند که خطری نیست و بگیر بخواب؟ مثلن در خواب و بیداری حس می کنی الان بلند شدی و داری می پوشی و می خوری و جمع می کنی که بروی. من هم در خواب و بیداری داشتم کارهای امروزم را می شمردم که اول باید بروم مدرسه فلان مدرک را بگیرم بعد بروم آموزش کل با فلان رسید نشانشان بدهم ریزنمراتم را بگیرم بعد بروم پیش استاد شکم عزیز مخش را بزنم که دروووخ های زیاد و فریبنده ای در مورد من به خارجیان بنویسد و بعد و بعد و بعد .. این وسط داشتم فکر می کردم که خب ببین تو الان مثلن خوابیدی ولی در واقع داری برنامه ریزی خیلی مفیدی می کنی واسه روزت. در نتیجه ایرادی نداره بگیر بخواب. بعد به قدر ده ثانیه بیدار شدم که بفهمم مغز بیچاره ی بدبختم این قدر خوابش می آید که حاضر است چنین حجم دری وری ای برای من ببافد که "از اونجا که داری به کارات فک می کنی، لازم نیست بری انجامشون بدی، گود ایناف؛ بخواب تروقرآن.." بعد چنان دلم کباب شد برای خود شلمان همیشه از خواب محروم ِ دست به چنین حربه های مذبوحانه ای یازنده ام که گفتم فاچ سیستم آموزشی و مدرک و اپلای و کار و الخ؛ بذارم بچه بخوابه خب.
این جور شد که یک بار برای همیشه خرس درونم مرا شکست داد و زین پس خدا برسد به داد رییس بدبخت من که منتظرم خواهد ماند در ساعاتی که من در رختخواب دارم رویای مراحل پرونده ها را دیده و منتج می شوم که گود ایناف و لازم نیست اکچولی بلند شم برم انجامشان بدهم.

برچسبها: ,

  Friday، November 26، 2010  
یه جایی یه چیزی خوندم در مورد یه قتل و تجاوز توی آمریکا که کلی سروصدا کرده بود و بعدن هم مشهور شده بود به عنوان نمونه ای از عکس العمل های اجتماعی. جزئیاتشو یادم نیست اما اینجوری بوده که یه زنی توی یه منطقه ی کاملن مسکونی و پر از آدم بهش حمله و تجاوز می شه و بعدشم کشته می شه. این وسط سه بار با فاصله و با صدای بلند فریاد زده بود و کمک خواسته بود. منطقه طوری بود که صدای فریادش به گوش همه رسیده بود و اگر کسی می رفت کمک یا زنگ می زد به پلیس این زن حداقل کشته نمی شد. کسی این کارو نکرد.
امروز از توی کوچه صدای فریاد شنیدم. یه زنی بلند و پشت سر هم جیغ می زد کمک. کمکم کنید. پریشون و بدو بدو رفتم توی کوچه، دیدم صدا از یکی از واحد های آپارتمان بغلیه. یکی از همسایه ها از در خونه ش می اومد بیرون. رفتم گفتم آقا از این خونه صدای جیغ می آد من نمی دونم باید چی کار کنم. با تعجب نگام کرد که چی می گی تو؟ توضیح دادم که چند دیقه ست یه زنی داد می زنه و کمک می خواد. مدلش اینجوری بود که خب به ما چه. تقریبن مجبورش کردم باهام بیاد دم خونه. دو نفر اونطرف تر داشتن ماشین شونو درست می کردن. گفتم می شنوید صدای جیغ می آد؟ گفتن اوهوم. خیلی خونسرد و بی اهمیت. انگار صدای جیک جیک گنجشکه. تکون نخوردن از جاشون. زنگ خونه رو زدم به خانمی که آیفون رو برداشت گفتم خانوم یکی از همسایه هاتون پنج دیقه ست داره جیغ می زنه کمک می خواد. خانمه گفت ئه مرسی که گفتین. الان می رم بالا ببینم چی شده. انگار که مثلن خودش صدایی رو که من از اون همه فاصله شنیده بودم نشنیده بود.

اومدم تو خونه. دعوا خانوادگی به نظر می اومد، چون صدای مشاجره و داد و بیداد و فحش همین جوری ادامه داشت. الان دو ساعته ادامه داره. همین الان زنه دوباره شروع کرد جیغ کشیدن که نکن. نکن. کمکم کنید. دوباره رفتم تو کوچه. همه چی آروم بود و ملت می رفتن و می اومدن و هیچ جاشون نبود که شاید الان یکی داره یه طوریش می شه. فک کردم زنگ بزنم به پلیس؟ بگم چی؟ همسایه مون رو شاید داره شوهرش کتک می زنه؟ برم دوباره زنگ بزنم بگم چی؟ زنتو نزن؟ تک و تنها وسط کوچه وایسادم نمی دونم چه غلطی بکنم با این صدای جیغ لعنتی آخه؟ سرمو انداختم پایین برگشتم خونه. سروصدا خوابید. از کجا معلوم چه خبر شده اون تو که سروصدا خوابیده؟ منم یه زمانی تو یکی از این خونه ها بودم. منم یه زمانی جیغ زدم. من وقتی ساکت شدم که زورم نرسیده بود. که زمین خورده بودم. که کنج اتاق کز کرده بودم و گریه می کردم. کی می دونه زنه الان چرا ساکت شده؟ چرا نرفتم دم خونه شون؟

این جا ایرانه و دیروز روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود و من گریه م گرفته که هیچ غلطی نتونستم بکنم.

پی نوشت: لینک تکمیلی با سپاس از خانم نگار. اگه امروز ظهر می دونستم این وجود داره چه قدر بهتر بود.

برچسبها:

  Thursday، November 11، 2010  
Boy that is some pretty good LD that we do
خسته و حوصله م سر رفته و خونه توسط آقای نقاش به گند کشیده شده ام. می خواد برام اپیزود جدید د گود وایف بفرسته. تازه جاروبرقی کشیدنو تموم کردم که اقلن بشه تو خونه راه رفت و فرش ها رو برگردوندم سرجاشون که آقای پیک زنگ می زنه.
پاکت یه کم سنگین تر از فلش مموری ئه. بازش می کنم، یه دونه بیسکوییت می افته بیرون. یه تی بگ، دو تا فلش، یه نوت.
"این عصرونه می باشد. ساقه طلایی نداشتم اما این بیسکوییت بهتره و خارجیه و آمریکاییه"

احساس می کنم ده دوازده تا دندون دیگه لازم دارم برای این که نیشم به اندازه کافی باز بشه.

برچسبها:

  Tuesday، November 09، 2010  
But the words won't come out
اصلن بیا فرض کنیم این جایی
اصلن فرض کنیم به جای همه ی این نوشتن ها و پاک کردن ها من میام از پشت سر بغلت می کنم
سرمو می کنم تو گردن ت
حتا ماچت هم نمی کنم
حتا هیچی هم نمی گم
فقط همون جا می مونم.

فریانه ی من
فریانه ی من که امشب از من دوری ..
اولش در ناباوری شادمانه ی این که سوار آژانس شدم ولی لازم نیست آی پاد رو با بلندترین صدا بچپونم تو گوشم که مزخرف نشنوم دست و پا می زدم
بعدش مشکوک بودم که سی دی سلکشن آهنگ های غازلی پیش آقای راننده آژانس چهل ساله ی قیافه کارمندی ماکزیمم شادمهر عقیلی ای چه می کنه
آقای راننده م متحیر بود که شما جوونا چرا از این آهنگ قدیمی ها گوش می دین، مگه غیر از ساسی و ماسی چیز دیگه م حالی تونه.
داشتم پیاده می شدم خیلی جلو خودمو گرفتم بهش نگم We will always have Paris.

برچسبها:

  Thursday، October 21، 2010  
توی این یک سال، یک سال و نیم اخیر آدم های زیادی از زندگیم رفتن بیرون. آدم های زیادتری رو خودم انداختم بیرون. زندگیم و محدوده هام و محیط شخصیم از اتوبانی که هر کسی می تونست چراغ بزنه بیاد توش ول بچرخه شد از این کوچه ها که سرشون زنجیر داره و باید تا شناسنامه مادرتم نشون بدی و گرو بذاری بری توش. قضاوتی ندارم، اون موقع اون طوری دوست داشتم زندگی کنم و الان این جوری.
الان این طوری شده که تک تک آدم هایی که تو زندگیمن، حالا در هر حدی، داستان پشت این بودنشون هست. دلیل دارم واسه بودنشون. می خوام که باشن. هزار جور بالا پایین کردم و نتیجه گرفتم که دوست دارم این آدمه رو نگه دارم برای خودم. که تک تک دوستام و رابطه هام فیلتر شدن و فقط اون هایی موندن که برام ارزشش رو داشتن که بمونن.
یکی از اون آدم ها، یکی از اون دسته ای که دوست دارم همیشه باشی، که هزار و یک دلیل دارم واسه خواستنت و نگه داشتنت نزدیک خودم؛ گیرم که از دور و گاه گاهی و یواش و غیرمحسوس، تویی.
تولدت مبارک خر خبیث عزیز من.

* بعد از سالیان دراز دوری از زندگی مجازی، پست تولدی نوشتیم و نوستالژیکیم!

برچسبها:

  Wednesday، October 20، 2010  
She doesn't play for the money she wins, n she doesn't play for recpect
خودمو کشیدم عقب. پشتمو به دیوار سرد بنفش تکیه دادم، زانوهامو تو شکمم جمع کردم و سیگارمو روشن کردم. لابد یه چیزی داشت تعریف می کرد. لابد سر تکون می دادم و لبخند می زدم. مث یه موقع هایی که آدما یه چیزایی تعریف می کنن و فک می کنم الان صورتم ترک می خوره بس که الکی دارم لبخند می زنم بهشون. ولی داشتم به کشیدگی ساق پام نگاه می کردم. به خلخال فیروزه ای روی مچم. به لاک های بنفش ناخن هام. حجم خودخواهی و خودمحوری و خودشیفتگیم یه وقت هایی متعجبم می کنه. حس می کنم وظیفه اخلاقی دارم به هر بنی بشری که اطرافمه توضیح بدم که هانی مستقل از چیزی که می بینی و به نظر میاد دیپ داون آیم سو این لاو ویت مای سلف دت آی دنت کر ابات یو اند آی پراببلی نور ویل. این موجود گیگیلی مهربونی که می بینی هم لابد صرفن بازتاب علاقه ی قلبی سرکوب شده ی من به بازیگری ئه. اون موقع هم در اوج تظاهر به این که دختر سوییت کرینگ ای هستم که با علاقه به حرفای آدم گوش می ده، داشتم فکر می کردم که خوب نیستم. که باید منطقن خوب باشم و خوب نیستم. این ماسک خوشحاله که رو صورتمه که هیچی، این که بخشی از بازی ئه، تیکه ی رضایت بخششه اصن، ولی حالم از یه چیز دیگه ای بد بود انگار که نمی فهمیدم چیه. وسط لبخند زدنم که صورتمو کلافه ازش برگردوندم و خیره شدم به صورتی-بنفش روتختی، فهمیدم که هنوز خیلی ضعیفم برای پایین گذاشتن زنجیرها و گاردهام. که بدحالی م از ترسمه و ترسم از اینه که زنجیرهامو بکشم پایین و اذیتم کنه این یکی هم.
دوباره ماسک ژاپنی م رو گذاشتم رو صورتم و لبخند زنان برگشتم طرفش. توی کسری از ثانیه صدای ترک خوردن گوشه ی لب هام رو تونستم بشنوم.

برچسبها: ,

  Saturday، September 18، 2010  
من و دوست غولم
امروز تولد آقای میم است و من به این مناسبت می خواهم چیزهایی را در این زمینه با شما و شخص ایشان از این تریبون درمیان بگذارم. به هر حال صحیح است که دیگر نمی شود به ما وبلاگ نویس گفت بس که نمی نویسیم، اما هنوز این قدر وبلاگ نویس هستیم که اولین راه ابراز احساسات مان پست نوشتن باشد. این را به خاطر بسپارید. یک وبلاگ نویس اصیل هیچ وقت به کسی نمی گوید دوستت دارم. می رود پست نوشته و در آن آسمان و ریسمان می بافد و لینکش را برای دوست داشته شونده ی مزبور ایمیل می کند. حالا این ها یک طرف، مسئله خود شخص شخیص آقای میم هم هست. که یک سری برخوردها را نمی شود باهاش کرد بس که براش تعریف نشده و اصلن غلط است. مثلن یک بار من به ایشان گفتم خوبی؟ بعدش کلی بساط داشتیم که یعنی چی خوبی؟ من چجور ممکنه خوب باشم؟ من همیشه بدم و این یکی از اصول لایتغیریست که تو در مورد من باید بدانی. خب حالا حساب کنید آدم به چنین فردی می تواند برود بگوید تولدت مبارک؟ عین این که از مریخ مهمان دعوت کنی، چایی بگذاری جلوش. نمی شود دیگر برادر من نمی شود و نشدنش تقصیر خود شماست. فلذا ما هم از تنها کانالی که دستمان می رسد اقدام می کنیم.

ابتدا باید به این مقوله بپردازیم که آقای میم چیست؟ آقای میم دوست غول من است. آقای میم یک آقای بداخلاق کم حرف جدی است. از این ها که خنده دارترین چیزهای عالم را هم که برایش بگویی ساکت می ماند. البته آقای میم کلن ساکت می ماند. رابطه ی ما هشتاد درصدش به گیگیلی بیگیلی کردن من و مشاهده ی آقای میم در سکوت می گذرد. البته من معتقدم که ما با هم رابطه داریم. در ادامه من معتقدم که رابطه ی ما کامپلیکیتد است. نظر آقای میم در این زمینه این است که خودتو به من نچسبون کدوم رابطه؟ به اعتقاد او من آدمی هستم بسیار کژوال و همینجوری در زندگی اش. من هم سر تکان می دهم و تصدیقش می کنم. آخر آقای میم خیلی عاقل است و به نظر من همیشه درست می گوید. در این حد که من وحشی جفتک بنداز اگر در زمینه ای باهاش صد درصد مخالف هم باشم با کمال میل به حرف او گوش می دهم چرا که طی فرآیندهای پیچیده ای برایم درونی شده است که آقای میم ایز آلویز رایت. آخر من زندگی م، تمام زندگی م را روی رایت بودن آقای میم بنا کرده ام. نمی شود که لحظه ای فکر کنم که رایت نباشد.

آقای میم صدای خشنی دارد. از این صدا بم دورگه ها که آدم می ترسد. بعد خیلی هم آرام و شمرده و با تن صدای یکنواخت و بی تفاوت حرف می زند. من اولین بار که صدایش را شنیدم شخصن بعد از قطع کردن تلفن قلبم یکی درمیان می زد که ای وای چرا این قد صداش ترسناکه؟ حتا المیرا هم که یک بار اتفاقی صداش را شنیده بود بعدش به من زنگ زده بود و پس افتاده بود که ای واااااااای الی چرا اینقد ترسناکه؟! من هم غش غش می خندیدم. بعد می گفت با تو هم همین جوریه؟ باورش سخت است ولی واقعن با من هم همین جوری است. بعد یک وقت هایی که سرحال است یا یک حرامزادگی ای کرده یا درودافی چیزی دیده یا آتویی از من دستش آمده که بهش بخندد یک هو صداش فرق می کند. تند تند حرف می زند. عین پسربچه های خوشحال. صداش یک جوری جوان می شود. این حرف خیلی غمناکی است چون آقای میم حداقل در ظاهر فقط بیست و هشت نه سالش است و باید برود شکار آهو. بعد آن وقت ها من این قدر دلم غنج می زند برایش. نیشم باز می شود تا بناگوش و یک چیز گرم خوشحالی هی ته دلم قل قل می زند و هی توی دلم می گویم قربونش برم که عین بچه های خوشال ذوق زده س. بلند نمی گویم. من هیچ چیزی را به آقای میم بلند نمی گویم. جانم درمی آید. نمی دانم چرا ها، منی که حداقل تا آخرین باری که چک کردم می توانستم بعضی احساساتم را با انسان ها درمیان بگذارم پیش آقای میم می شوم عین خودش. یک وقت هایی که کار فانی برایم می کند جانم درمی رود تا یک کلمه بگویم مچکرم. یا وقت هایی که سوییت می شود و آدم هی می خواهد تند تند قربان صدقه ش برود که قربونت برم این قدر گوگولی ای.. نمی شود که. قل قل می زنم و همین جوری هی هاب هاب دهنم را باز و بسته می کنم ولی نمی توانم چیزی بگویم بهش. آخر می دانید یک جورهایی هیچ وقت لازم هم نیست. خودش می داند. گفتم که، آقای میم بسیار عاقل است و همه چیز را خودش می داند.
آقای میم نزدیک ترین دوست دو عالم من است. خودش خیلی اعتقادی به این مساله ندارد ولی هست. آقای میم بهتر از هر کسی مرا می شناسد. از روی مدل نفس کشیدنم می تواند بگوید در چه درجه ای از خواب آلودگی ام. از یک اس ام اس دو کلمه ای کل هیکلم را پیش بینی می کند می گذارد جلوم. از روی یک جمله م که دلم فلان چیز را خواسته می تواند حدس بزند چه فیلمی دیده ام. البته شاید همه ی این ها نتایج دوربینی باشد که در گارفیلد گنده ی بالای کمدم کار گذاشته است. کسی چه می داند.

آقای میم ساپورتیو ترین دوست دو عالم من هم هست. تنها کسی ست که من می توانم - و اصلن می خواهم- که خودم را روی دست های نامرئی ش ول کنم و خیالم راحت باشد که گرفته تم. آقای میم آدمی ست که یک وقتی که من خیلی ترسیده بودم و نگران بودم که آینده م چه خواهد شد بهم گفت عزیزم تو جوونی. نمیری و ایدز نگیری بقیه شو حل می کنیم. بعد من حرف هاش را باور می کنم. هر کلمه ای که از دهن آقای میم درمی آید من به سان آیه ی الهی باور می کنم. هیچ هم نمی ترسم از این همه ای که به این آدم اعتماد دارم. اصلن نمی فهمم در واقع. این قدر که طبیعی و بدیهی ست اعتماد داشتن بهش. این قدر که ساده ترین کار دنیاست. شما نمی توانید بدانید که برای منی که هیچ وقت باور کردن آدم ها برایش کار ساده ای نبوده چه نعمتی ست این که آقای میمی باشد و به آدم بگوید گانا بی آل رایت و آدم این قدر ساده و بدیهی باور کند.

آقای میم بسیار بداخلاق و دوست داشتنی و باهوش و خخخخ دار است. به ویژه به ویژه سنس آو هیومری دارد که کلن توی حلقم. برای منی که آدم ها هیچ وقت از دور برایم جذاب نمی شوند از عجایب و غرایب بود که بعد از چهارتا ایمیلش غش کنم برایش و مخم خود به خود بخورد - هرچند که نام برده بعدن ها یک زمانی اعتراف کرد که در ایمیل های فوق منظورهایی داشته و دور از شانش بوده که منظورهاش را مستقیمن بیان کند و واقن من چی فک کردم؟ فک کردم خودش دستش کج است که بیاید از دختر سوال فنی بکند؟- آقای میم از دو سال و اندی پیش، از زمانی که هیچی نمی شناختمش تا حالا که البته هنوز فرق چندانی نکرده و هنوز هم زیاد نمی شناسمش، جذاب ترین آدم دنیای من بوده. مانده. همیشه این جوری بوده که بودن آقای میم در هر اندازه ای که دل خودش بخواهد، یک طرف؛ تمام عالم در اوج بودن شان یک طرف دیگر. حتا وقتی که خیلی خیلی عاشق یک نفر دیگری بودم بی چاره می دانست که اگر آقای میم دم دستم بود می گذاشتمش و می رفتم. این جوری ست که آقای میم می شود بزرگترین استثنای زندگی منی که اصلن از دور عاشق نمی شوم، که حتمن باید رابطه دونفره داشته باشم و لحظه های رمانتیک داشته باشم و یارو چند وقت مداومن توی دست و دهنم باشد تا دلم بلرزد. لکن آقای میم فراتر از این مسائل است و چهارتا کلمه ش کار چهارماه عشق و عاشقی بقیه آدم ها را می کند و من بی چاره می مانم و آهن ربایی که می کشدم طرف خودش و جاخالی می دهد و تشنه م می کند و تشنه نگه می دارد و دهنم را سرویس می کند و ازش گریزی نیست، نیست، نیست که نیست. که دلم نمی خواهد که ازش گریزی باشد.

من دیگر کم کم دارد یادم نمی آید که قبل آقای میم چه جوری بودم. کی بودم، چه شکلی بودم. آن وقتی که هنوز این قدر شبیه ش نشده بودم، که هنوز شب به شب و کلمه به کلمه ذره ذره م را نساخته بود، که خیلی برنامه ریزی شده و مهندسی و دقیق ک.م ام نکرده بود - ولو که خودش معتقد است به او ربطی ندارد. خودم مستعد بوده ام- من قطعن نمی دانم که اگر آقای میم نبود الان من چه جوری بودم و چه بلایی قرار بود سرم بیاید و گوشه ی کدام دیوانه خانه افتاده باشم. من نمی توانم لحظه ای تجسم کنم که اگر آقای میم نباشد زندگی چه جوری می تواند باشد. آقای میم یک جورهایی تنها چیزی ست که من در دنیا بهش اعتماد دارم که سرجای خودش است. که هر اتفاقی بیفتد سر جای خودش است و سفت پشت سر من. یعنی مجبورم همچین اعتمادی داشته باشم. چون اگر این را هم نداشته باشم، هیچ چیز ندارم.

دارم فکر می کنم چند نفر می توانند مثل آقای میم باشند؟ چند نفر می توانند مثل آقای میم برای مثل منی باشند؟ چند نفر توی این دنیای به این گندگی، می توانند سرشان را بگیرند بالا و بگویند برای دخترک تنهای غمگینی، پدر و دوست و تراپیست و برادر و معشوق گی سردمزاج و معلم و اووووووووووه سه هزار چیز دیگر، چند نفر می توانند بگویند برای دخترک تنهای غمگینی در یکی از سخت ترین جاهای زندگیش، "بوده اند" هرچیزی که لازم بوده باشند. چند نفر می توانند با اطمینان بگویند تاثیر صد در صد مثبت گذاشتند توی زندگی یک نفری که اگر نمی گذاشتند معلوم نبود چه بر سر آن نفر می امد. چند نفر هستند که بتوانند سر بگیرند بالا و موجود برق برقی خوشگل رنگارنگی که امروز همه دوستش دارند را نشان جمعیت بدهند و بگویند اینو می بینی؟ اینو من ساختمش. اینو خودشو زندگی شو من ساختم. الان دارم در مورد پتنشال ها صحبت می کنم ها. آقای میم خیلی از خود راضی تر از آن است که بخواهد چنین جرکنی بکند و مسئولیتی بابت این "دختر" ای که منم و ساخته بپذیرد. ولی خب، چند نفر مگر می توانند باشند که مطمئن باشند کسی را، زندگیش را، به مثبت ترین شکل ممکن از اول ساخته اند؟ خب، آقای میم اگر تنها آدم اینجوری نباشد، قطعن یکی از تاپ تن شان خواهد بود.

اصلن چرا راه دور رفتم و این همه حرف زدم؟ مری و مکس خودمان را که دیده اید؟ آقای میم مکس من است و من مری او که بی شرف ها بر می دارند از روی مان فیلم می سازند و به روی خودشان هم نمی آورند. آخرش هم قرار است من بزرگ بشوم و بروم خارج و روانشناس فیلان بشوم و به عنوان اولین کیس م آقای میم را تحلیل کنم و کتاب بنویسم ازش و بفرستم براش. بعد بالاش هم - همان جوری که بچه وقتی مری و مکس دیده بود و خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و یک شبی این دو جمله را به من نوشته بود که دیگر اوج ابراز احساساتش است- بنویسم:
We can, however, choose our friends, and I am glad I have chosen you.
You are my best friend. You are my only friend.

تولدت مبارک آقای میم. آی دنت گیو ئه دمن ایف ایت مینز انی ثینگ تو یو ات آل ار نات، بات آیم گلد آی هو چوزن یو. تولدت مبارک.

برچسبها:

  Saturday، September 04، 2010  
اول اولاش به هیچ جام نبود که این جا فیلتر شده
تا وقتی که همین ده ثانیه پیش "مشاهده پست" رو زدم ببینم در این وضع مستی بی آبرویی سوتی چیزی نداده باشم
اون صفحه زشته اومد جای صفحه سفید آبی خودم
دلم تلق شیکست یهو.

برچسبها:

Cause you're the honey and I'm the bee
یه روزی بالاخره رام ت می کنم
-حالا می بینی-
بعد اون وقت می شه که یه وقتایی زنگ بزنم بهت بگم هی
امشب میام پیش ت یه کمی همدیگه رو بغل کنیم آهنگ چارشنبه سوری گوش بدیم.
بقیه شم خدا بزرگه دیگه، لابد..

برچسبها:

  Monday، August 23، 2010  
از آن وقت های دل نازکی ست که باید یکی بیاید به سبک فیلم ها و کتاب ها عاشقم بشود.
  Sunday، August 22، 2010  
می خواستم دیروز بنویسم از راه پله های ساکت و خلوت این ساختمان که حتمن یادشان می ماند روزی را که توی چهار طبقه اش فقط صدای قدم ها و هق هق های من بود و رد دویدن انگشت های تنهام روی دیوار. بنویسم که یادم بماند بعدن اگر کسی پرسید این روزها چطور گذشت توی چشمش نگاه کنم و بگویم سخت، خیلی سخت.
ننوشتم. به جایش شیر و تخم مرغ و نان و مایع ظرفشویی و لباسشویی خریدم و رفتم خانه. حتا آنلاین هم نشدم چتی را که با گریه نصفه گذاشته بودم و زده بودم بیرون تمام کنم. افتادم به تمیز کردن و شستن و سابیدن و پختن. مرتب کردن و شستن لباس های دو هفته هر گوشه ی خانه ولو شده. سابیدن لکه هایی که از اول اسباب کشی م روی زمین بودند و هی می گفتم یک روز تمیزشان می کنم. همه جا که مرتب و تمیز شد و دوش گرفتم و بوی سوپ پیچید توی خانه، نشستم پشت لپ تاپ. به فریانه ایمیل زدم. فرندز گذاشتم و سوپ خوردم و خندیدم و خوابیدم.
دیروز ننوشتم که امروز بنویسم که یادم بماند بعدن اگر کسی پرسید بگویم عوضش یاد گرفتم چطوری روزهای سخت را بگذرانم.

* یک عروسک جدید داریم. کوچک و نرم و صورتی. گاهی توی خواب می خندد که دل آدم برای یک هفته شاد بشود. بلاگر خر است و نمی گذارد عکسش را بگذارم این جا. بیشتر شادم می کرد اگر که هی فکر نمی کردم زیاد نمی توانم ببینمش و بزرگ که بشود از من فقط عکس هایم را یادش خواهد بود.

برچسبها: ,