پنجشنبه، ژانویهٔ ۱۷، ۲۰۱۳

ساحل کیش بودم، پلاژ بانوان. دلمان ماساژ خواسته بود. زن جوان تایلندی نشسته بود روی کمرم و فشار ملایم دست هاش روی پشتم داشت خوابم می کرد. شروع کرد زیر لبی آوازی تایلندی را زمزمه کردن. آفتاب تند بود و درخشان بود و روی نصف صورت و تنم می افتاد. صورتم به طرف دریا بود و از لای چشم های نیمه باز هر از گاهی موج ها را می دیدم. صدای موج ها با موسیقی ملایم توی سالن قاطی شده بود. دست های لطیف زن روی تنم می چرخید و زن به زبان خودش آواز می خواند، لابد یکی از آوازهای کودکیش، شاید لالایی، شاید آهنگ عاشقانه ای. زنی از کشوری دور، در ساحلی طلایی، خیلی دور از خانه ش و آدم های عزیزش، زمزمه ی آهنگش را مثل پتوی گرم و نرمی دور خودش می پیچید. دور من هم. 

شنبه، دسامبر ۲۹، ۲۰۱۲

My heart is filled with light

به دوستم داشتم می گفتم اون شبی٬ که من هرچند سال هم عمر کنم و هر چقدر هم چیز جالب ببینم و بخونم و بدونم و تجربه کنم٬ آخر سرش برام ارزشمندترین ها٬ یادم موندنی ها و لذت بخش ترین ها لحظه های قشنگ عاطفی-انسانی ئن. اون هان که دلم می خواد یادم بمونن اگه همه چیز دیگه از یادم بره و اون لحظه هان که دلم می خواد با آدم ها و آدم های عزیز زندگیم قسمت کنم که لذتش رو ببرن. توی این مجموعه مستندی که گیتا بهم داده که خدای وی را نعمت و رحمت بخشاید٬ یه تیکه ای هست در مورد مردم یه نقطه دورافتاده تو هیمالیا که به خاطر نزدیکی به خورشید و یو وی زیاد و نداشتن ابزار محافظ چشم٬ زود و زیاد نابینا می شن. اونقدر که براشون یه بخش عادی از زندگیه٬ کور شدن٬ مثل بچه دار شدن و نوه دار شدن و پیر شدن و مردن. بعد یه دکتری یه جایی اون نزدیکیها یه کلینیک خیریه سیار درست کرده. مردم روی کول فامیل و دوست شون می آن اونجا و دکتره چشمشون رو عمل می کنه و یه روز می مونن اونجا تا دکتر پانسمان چشمشون رو باز کنه. و بعد می بینن. دکتر به پیرزنه می گه دماغم رو می بینی؟ لطفن دماغمو لمس کن. بعد گونه م رو. Do it nice and gentle.. How does it feel? It feels good, Sir.  بعد جشن می گیرن. اون هایی که تا چند ساعت پیش نمی دیدن و الان می بینن با خوشحالی می رقصن اون وسط. بعد پیرزنه می خواد بره خونه ش. دیگه لازم نیست روی کول کسی بره. راه می ره و می ره طرف خونه ش و می گه حالا همه ی مشکلاتم حل شدن. قلبم پر از نور شده٬ روشن شده. 

و دل من هم روشن می شه. یه چیز گرم شاد روشن سیالی هی توش غنج می ره. کلکسیون جمع می کنم. کلکسیون لحظه هایی که نگه دارم یه گوشه دلم و هر وقت خیلی غم خوردم و دنیا خیلی تنگ و تاریک شد در گوشه ی دلم رو باز کنم و یه پیرزن بی دندون پابرهنه با خوشحالی وسط یه حلقه برقصه و صورتش برق بزنه و چشماش برق بزنه و بگه دلم روشن شده و دل من هم روشن بشه. 

یکشنبه، نوامبر ۰۴، ۲۰۱۲

رییسم داره پای تلفن حرف می زنه. ترکی. بر خلاف همیشه احساس می کنم خیلی زیاد از کلمه هاش رو دارم می فهمم چون نصفشونو فارسی می گه. تلفنش که قطع می شه به خودم شک می کنم که آیا تا الان همیشه همینجوری حرف می زده و من تازه فهمیدم یا چی؟ ازش می پرسم شما همیشه عددا و اسما رو فارسی می گین؟ می گه نه. این آقاهه کرده. ترکی رو خیلی پیشرفته بلد نیست. اینجوری می گم که اشتباه نفهمه.
به نظرم خیلی مهربون و سوییت و ملاحظه مدار می آد. تلفن دوباره زنگ می زنه و باز شروع می کنه ترکی مهربون شده ی مناسب با فهم مخاطب تنظیم شده حرف زدن. دلم غش می ره. ایحساس می کنم این از اون چیزهاییه که می شد راحت به غزل نازلی حقایق درباره فلانی گفت و بفهمه و ذوق کنه. 
سر صبحی نشستم آرشیوتو خوندم، دلم مثل چی برات تنگ شده جوجه تیغی خبیث پشم و پیل ریخته ی من. گرندما گرندما گرندما.

دوشنبه، اکتبر ۲۹، ۲۰۱۲

حالا این همه روضه خوندم، یه هینتی هم بود که بالاخره پاییزم هست، لطفا یکی بیاد عاشقم شه یکم سرم گرم بشه دلم وا شه، مچکرم :ی

یکشنبه، اکتبر ۲۸، ۲۰۱۲

از آدم ها

دخترک پنج سالشه. خوش اخلاق و خوش خنده و بازیگوشه. برخلاف بچه های دیگه که می آن دفتر و به خاطر محیط غریبه و رسمی پشت مامانشون فایم می شن سلام علیک می کنه و حرف می زنه با آدم. این دفعه بدو بدو خودش رفت توی محوطه بازی بچه ها که جاشو از دفعه قبل یادش مونده بود و سرگرم شد به لگو و خونه سازی. 
یه طرف صورتش یه تومور خوش خیم داره. دو دفعه عمل کرده ولی بازم برگشته و الان نصف صورتش کاملن دفرمه و سه برابر اندازه معمولیه. باید عملش کنن و ریشه تومور رو بردارن و یه چشمش رو تخلیه کنن که دیگه برنگرده. پدرش پول پیش خونه و همه زندگیشو داده برای دو تا عمل قبلی و نه میلیون تومن هزینه این یکی رو نداره بده. پدرش یه کارگر ساده ست که چشم خودش هم آب مروارید آورده و پول نداره عملش کنه. مهاجر غیرقانونیه و پناهنده نیست و ما هم نمی تونیم کمک مالی ای بهش بکنیم. پدرش بغض کرد که خانوم به خدا آب و برق خونه م رو قطع کردن دیشب تو تاریکی خوابیدیم. باید برم کیس رو با هزار آب و تاب پرزنت کنم برای افسر مربوطه ببینم یه درصد شانس کمک انسان دوستانه کردن وجود داره یا نه. نود و نه درصد از همین الان ممکنه جواب منفی بده. وقتی از مرخصی بیاد.

روزی که بچه رو برای دومین بار دیدم ساعت سه بعداز ظهرش بلیت کنسرت سیمین غانم داشتم. نشستم توی سالن و تا خانم مجری اسم خواننده رو آورد که دست بزنین که بیاد تو سالن، اشکم سرازیر شد. دو ساعت تمام اون خوند و من همینجوری شرشر اشک ریختم و هی از خودم می پرسیدم که خب چرا؟ چته آخه؟ کی تا الان با "آها بوگو" تو تالار وحدت گریه کرده که تو بکنی؟ هیچ توضیحی پیدا نکردم غیر از بچه ای که با نه میلیون تومن پول خوب می شه و نداره که بده. 

هر شب قبل خواب یادش می افتم و با بدبختی باید حواسمو پرت کنم که الان بچه خوابش نمی بره چون باباش گفت روزها حالش خوبه و بازی می کنه ولی شب ها دردش زیاد می شه و تا صبح گربه می کنه و خودشو می زنه اینور اونور. یه بچه ای هست که پنج سالشه و خوشگل و بازیگوش و شیطونه و سرش درد می کنه و  چون نه میلیون تومن پول نداره هر شب از سردرد نمی خوابه. نمی ذاره منم بخوابم. تا وقتی افسر مربوطه از مرخصی بیاد و تایید کنه که کمکش کنیم، اگه بکنه، هرشب بچه نمی خوابه. اگه نکنه، بعدش هم بچه نمی خوابه. منم نمی خوابم لابد. 

یه آقای دیگه بود که اون هم مهاجر غیرقانونی بود. دیالیزی بود و می گفت نداره پول دیالیز اون روزش رو بده. و من هیچ غلطی بر نمی اومد از دستم که براش بکنم. حتا نمی تونستم بگم خب خودم زیر میزی کمکش می کنم چون حرف یه پول کلان برای یه مدت نامحدود بود و من نه داشتم و نه اگر هم داشتم می تونستم بدم و فکر نکنم که می شد به کسی دادش که مشکلش  حل بشه نه اینکه فقط زنده بمونه. امروز وقتی دیدم یه کیسی که ده روز پیش باید بهش زنگ می زدم و سرم شلوغ بود و عقب انداختم، یه بچه ده ساله س که پاش درد می کنه و بریس لازم داره، از کلافگی و عذاب وجدان نزدیک بود گریه م بگیره. مامانش خونه نبود. اسم برادرش جمشید بود. گفتم تویی که پات درد می کنه؟ گفت نه. داداشمه. خوابیده.

از کل فهرست شیندلر یه صحنه ش بیشتر از همه مونده تو ذهنم. اون آخرش که شیندلر داره به صف کارگرهاش نگاه می کنه و به خودش نگاه می کنه و می گه می تونستم ده تا بیشتر رو نجات بدم. یکی بیشتر. به حلقه و ساعتش نگاه می کنه و می گه اینا می تونست جون یه آدم باشه. مقایسه نمی کنم، که مقایسه بی ربطیه. ولی یه روزایی آخر روز آی می فهممش، آی می فهممش. به پول ناهارم و پارکینگم و لباسم و ماساژم نگاه می کنم و می گم این الان غذای یه خونواده بود. می تونست خرج مدرسه یه بچه باشه. امسال یه عالمه شون از مدرسه موندن چون شهریه مدرسه رو زیاد کردن و معافیتش رو هم برداشتن و خب خیلی هاشون ندارن که بدن. ندارن که بخورن. من شراب مهمونی م رو با عذاب وجدان می خورم و همون موقع از خودم بدم می آد که اینقدر بی مصرفم و بلد نیستم عوض فقط حرص خوردن واقعن از اینجا و اونجام بزنم و زندگی یکی رو راحت تر کنم. بعد می رم کرور کرور پول می دم به تراپیستم اینا رو می گم که اون راه میون بر یادم بده که حرص نخورم و زندگی خودم رو به خودم حروم ندونم و به جاش لذتش رو ببرم و کارمم سر موقع خودش بکنم. بعد میام این غرها رو اینجا می نویسم و باز احساس پوچی می کنم و خجالت می کشم از خودم که بلد نیستم، جرئتش رو ندارم واقعن واقعن سوشال ورکر راست راستکی بشم و زندگیمو ساده تر کنم و بتونم بزنم به زخم چهار نفر. تازه واسه کاری که حقوق مفصلش رو هم می گیرم و زیر کولر و بخاری می شینم می کنم هم اینقدر غر می زنم. چوب دو سر طلا می شم که نه بلده ول بده حالشو ببره، نه بلده مرتاض و مادر ترزا بشه و اقلن از اونور به یه دردی بخوره. 

تواناییم برای فکر کردن، اهمیت دادن و حرف زدن در مورد هر چیزی به جز کارم محدود شده. یه جورایی همه چی در مقایسه با آدم هایی که هر روز می بینم، مشکلاتشون و غم و غصه هاشون، بی اهمیت و لوکس و لوس به نظر می آد. نتیجه ش این می شه که با همه ساکت می مونم چون احساس می کنم هیچ کس دلش نمی خواد در مورد چیزهای به این تلخی که زورش هم نرسه درست کنه بشنوه. خودم هم بعضی وقتا نمی خوام بشنوم و ببینم. بعضی وقتا با بغض و عصبانیت به مردم نگاه می کنم چون احساس می کنم بی توجهن و اهمیت نمی دن به بدبختی این همه آدم و اصلن نمی خوام با آدم های این همه ignorant حرف بزنم. با این که عاشقانه و دیوانه وار کارم رو دوست دارم بعضی روزها وقتی می رم خونه اصلن دیگه هیچی نمی خوام بشنوم و ببینم. فقط می خوام نباشم و فکر نکنم و یادم نیاد. کار به معنی واقعی کلمه تمومم می کنه. تموم شدنه رو دوست دارم ولی. فقط کاش یه کم به درد بخورتر بود. به درد بخورتر بودم. 

یکشنبه، سپتامبر ۳۰، ۲۰۱۲

دیشب برای خودم واژن پریش زیبایی شده بودم که نگو و نپرس. ساعت یازده شب ملاتونین خود را خورده و تصمیم گرفتم به جای خوردن قرص های بیشتر که زودتر خوابم ببرد تحمل نمایم و فوقش یه ساعت در رختخواب غلت زده تا خوابم ببرد. سپس ویدز فیناله ی خود را دیده و بسی فحش دادم که هپی اندینگ نبود و من یک آدم اولد فشند کلیشه ای هستم که باید آخر فیلم و سریال هام ماچ و ازدواج و بچه و بغل و عاقبت بخیری باشد. آخه زنه سر پنجاه سالگی چی چیو بره فیگر اوت کنه آخه؟ سپس به رختخواب رفته و به غلت زدن پرداختم. در آن بین یک حالت غریبی بر ما مستولی شد که یک هو حس کردیم به خاطر مسائلی که داریم و می توانیم و الخ بسیار مچکر و سپاسگزار کائنات و پروردگار احتمالی هستیم. حالا ما همچین آدم اسپیریچوال خاصی نیستیم ولی شما هم جای من باشید صبح تا شب با یک تعداد آدمی که نان ندارند بخورند سروکله بزنید احساس شکرگزاری مدام می کنید که شما می توانید با دوستانتان بروید روکا شام مکزیکی و تاور میوه ای و براونی و چایی بخورید و بعد هم در رختخواب نرم خود خوابتان نبرد. فی الواقع هم اکنان که زمستان می شود و بنده دو تا هوم ویزیت دیگر بروم و پا توی اتاق های دوازده متری یخ زده ی نم برداشته بگذارم می آیم اینجا برایتان به خاطر این که شومینه دارم مثنوی شکرگزاری می سرایم.

خلاصه ده دقیقه تمامی داشته های خود در زندگانی را شمردم و بابتش احساس خوشحالی کردم. بله. سابق بر این گوسفند می شمردیم الان دار و ندارمان را می شمریم خوابمان ببرد. نبرد که آقا. من همینجور یک ساعت غلت زدم برا خودم تا بالاخره یه خواب شل هی می خابی بیدار می شی ای گرفتمان. بعد پنج و چهل دقیقه صبح بیدار شدم با هول و ولا و نفس نفس و وحشت خوابی که دیده بودم. بعد هول و وحشتم که خوابید هار هار خنده ام گرفت چرا که بخدا مغز قشنگ خواب بامزه اختراع کنی دارم. خواب دیدم که بابام سیاستمداری چیزی هست و طی کودتایی حصر خانگی! شده و یک عده ای در واحد بالاسری و یک عده ای هم در آپارتمان روبرویی مراقبمان هستند. بعد یکی از رهبران کودتا هم که بر حسب اتفاق و چنان که افتد و دانی آقای قشنگ و خوش قد و بالا و کینگ کونگ طوری ای هست توی آپارتمان روبرویی ساکن است. بعد از آن جا که در زندگی واقعی خود دراما نداریم در خواب برای خود دراما می سازیم و آقای رهبر قشنگ این وسط زده عاشق من شده. بعد سگ فسقلی من را که در کودتا دزدیده بودند چرا که معمولن سگ در کودتا عامل مهم و تاثیر گذاری است، آورده دم خانه مان پس داده و منم خوشحال و خندان. بعد یک نصفه شبی من از واحد بالایی پچ پچ شنیدم که قرار است یک چیزی تو مایه های گروه فشار و مسعود ده نمکی و غیره ( این یارو تو کابوس های ما به عنوان چماق به دست عربده کش ماندگار شده. بعد ملت متوقعند به عنوان کارگردان و شخصیت هنری به رسمیت بشناسیمش؟ به قول خواهر کوچیکه "دو بار" ) به خانه مان حمله کنند ولی صرفن به قصد ارعاب و عربده کشی و غیره و قرار نیست توی خانه بیایند. آقای رهبر کودتای قشنگ و بلا هم دارد تاکید می کند که عاشق چشم و ابروی بنده است و باید مواظبت کنند آب تو دل من تکان نخورد. بعد رفتم یواشکی مامان و بابا را بیدار کردم و به یک حالت خیلی قهرمانانه ی سپر بلایی خودم رفتم دم در چرا که مطمئن بودم تو نمی آیند و خطری ما را تهدید نمی کند. بعد یهو ده نمکی نامرد در را باز کرد و آمد تو و من جیغ زنان خودم را روی بابام انداخته بودم که نکشندش که بیدار شدم. حالا الان که تعریف می کنم خنده دار است ولی آن وقت صبح خیلی وحشتناک بود. بعد هی به خودم گفتم دخترجان تو ننه ت سیاستمداره؟ بابات سیاستمداره؟ عمه ت؟ این خواب چیه آخه که تو ببینی! یعنی سه تا دخترهای یاحسین میرحسین مطمئنم در کل این مدت این قدر کولی بازی درنیاوردند که من دیشب توی خوابم درآوردم. بعد غش کرده بودم از دست خودم که رمنس ماجرا را هم به شکل خیلی زرد و برباد رفته ای و فیلم هندی طوری ای تامین کردم برای خودم که حوصله م سر نرود. خلاصه مردم شب ها می خوابند استراحت می کنند صبح سرحال بیدار می شوند. ما شب تازه شیفت دوم تراما و مصیبت و جدال با سختیهای زندگی مان شروع می شود. 

خلاصه هفت صبح خود را به زور از تخت کندم و روانه سرکار کردم و تا این لحظه که در خدمت شما هستم کار مفید خاصی نکرده ام. چنانچه بر حسب بدشانسی شخصی از سرکار در حال خواندن این خطوط است متوجه باشد که البته شکسته نفسی کردم در جمله ی قبلی و البته که خیلی مفید هستم. امروز خانم 25 ساله ی ربع قرن سندوسال داری شده ام که باید تا عصر کارهای جدی کرده و سپس بروم چندین شلوار کوتاه کنم و چندین هدیه تولد بخرم و به صاحبخانه زنگ بزنم ببینم چه خاکی قرار است بعد 15 آذر به سرم بشود و سپس به خانه رفته و به طور بورینگی به استراحت بپردازم. انگار نه انگار که تا همین دیروز برایتان الیزه ی شانزده الی بیست و چهارساله ی خوشحال جینگیلک در کوچه خاک بازی کننده ی جلف بازی درآورنده ای بودم. تصمیم گرفته ام در این سال بیست و ششم بالاخره به امید خدا خانم باشخصیت لیدی مآبی بشوم و بروم دنبال درس و پیشرفت و ترقی و دست از خاک بازی بردارم و با خودم صلح و صفا کنم و این قدر هی خودم را دعوا نکنم سر هر چیزی. باشد که موفق و موید باشم. از صبر و حوصله ای که در خواندن تراوشات بالا به خرج دادید، چنانچه به خرج دادید، مچکرم. خدافس. 

پنجشنبه، اوت ۲۳، ۲۰۱۲

توی آرشیوهای قدیمی اتفاقی به فیلم های یک مهمانی سال ۱۳۴۲ برخوردم. بعد اتفاقی تر به یک جایی از مهمانی که داشتیم می بوسیدیم هم را. توی تصویر تار نیمه تاریک دوربین موبایل هم حتا هنوز می شد دید که فقط با لب هایم دارم نمی بوسمش. که تمام تنم نرم نرم موج می خورد به طرفش. با تمامم می بوسیدمش.
این قدر دوستش داشتم. غم انگیز بود. گاهی وقت ها غم انگیز می شود هنوز. هم این که آن قدر دوستش داشتم و تمام شد٬ هم این که الان وقت های زیاد است که کسی را آن جور نخواسته ام ببوسم. 

شنبه، اوت ۱۱، ۲۰۱۲

خوش حرکاته خب٬ چه چاره کنم؟

یادم اومد٬ یادم اومد! اولش می خواستم بیام بنویسم که یه اسپم دریافت کردم٬ سابجکت اینه که زهرا٬ امریکا وانتس یو! بعد داشتم فک می کردم که من دت ایز سام گود اسپمینگ! یعنی خب آدم دست خودش که نیس٬ می دونه هم اسپمه٬ ولی قبل اینکه بفهمه چی شد می بینه یه جوریش شده خوشش اومده که امریکا وانتس هر!
بعدن فیس بوک رو که باز کردم داغ دلم تازه شد به این شرح که برخی از شما بندگان مقرب از التفات خاص من به آقایون بیبی فیس و فمنین و ظریف آگاهید. یعنی خب همَه خوبن و تو دل ما برای همَه جا هست ولی به این دسته خاص یک حساسیتی دارم که به قول آقامون وقتی که از در تو می آن دل تو سینه م می لرزه٬ دقیقن همونجوری که به عالمی می ارزه. دست و پامم شل می شه. کلن بخوام دقیق توضیح بدم افکتی که این دسته روم دارن اینه که شل می شه و می لرزه! حالا این فیس بوک هم ظاهرن از این پاشنه آشیل ما خبردار شده. صبح تا شب شب تا صبح به طور کاملن بی ربطی به زور داره یه آقایی رو به ما ریکامند می کنه که اد کنیم. حالا دو تا دونه فقط دوست مشترک داریم با آقاهه ها٬ هیچ چیز خاص مشترک دیگه ای هم نداریم٬ ولی فیس بوک دست بر نمی داره که. آقاهه هم٬ خب٬ چجور بگم که حق مطلب ادا بشه؟ از ایناس که من و ایرج میرزا سرش تفاهم داریم با هم٬ باید بشینیم پای بساط عرق خوری٬ من شکل عدد چهار انگلیسی نشسته باشم٬ ایرج لم داده باشه٬ من دستم رو زانوم باشه٬ لپ تاپ و پیج فیس بوک آقا هم جلوم باز٬ رومو اینوری کنم بگم ایرج! قند و نبات است پدرسوخته٬ چه کنیم می گی؟ اون هم به قلیون پک بزنه و راه حل های خودش رو در این مورد ارائه بده٬ کما اینکه مطمئنم اگه مرحوم زنده بود٬ یه مثنوی جدید برای این بچه می گفت. 
بعدن می خوام بهتون بگم که حالا تا این جاش که خیلی خوب و قشنگ. مشکل این که آقاهه جای بچه مه. خیلی جای بچه مه. متولد سال ۱۹۹۰ میلادی٬ یعنی به قول نگار تو مایه های همسن وی اچ اس ئه! بعد هی من به خودم نگا می کنم٬ به سندوسال و بار و بندیل و عزت و آبرو و یه عمر زهد و تقوایی که پیشه کردیم و مرتکب پدوفیلیا نشدیم٬ بعد هی می گم بارالها این چی بود بر من نازل کردی؟ با این حجم غم زمانه٬ الان من به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟ بعد هی به چونه ش نگاه می کنم باز دست و دلم می لرزه. بعد باز خودم می آم می گم سعدی گفته زن جوان را تیری در پهلو نشیند به که پیری (حالا زن جوان٬ پسر جوان٬ پوتیتو پوتاتو) تقوا پیشه کن زن. بعد هی باز به ابروش نگاه می کنم محراب به فریاد می آد. خلاصه زندگی مون مختل شده. البته یه مقداری خب دارم اغراق می کنم ولی منصفانه دارم می گم جای اغراق هم داره.
خلاصه٬ وسط این همه بدبختی و استرس و غم زمانه٬ اینم شده بخش فان زندگی ما این روزا٬ که نشست خودمون و ایرج میرزا و آقای خوش حرکات رو با جزئیات - و خیلی مسائل دیگه راجع به آقای خوش حرکات٬ با جزئیات - فنتسایز کنیم. بلی٬ به امید آن روز. 

* داره یادم می آد چه خوش می گذره آدم اینجا دری وری بنویسه!

این پست از واژن پریشی و بی خوابی مفرط سرچشمه گرفته و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد

عرض کنم خدمتتون که در ویکند خود یازده شب از مهمونی اومدم خوابیدم. در جریان مهمونی با یه آقای شخصیتن جالبی که جای پدرم بود فلرت کردم به طور کاملن غیرعمدی و اتفاقی. یعنی جدیدنا متوجه شدم که من اتوماتیک و ناخودآگاه و بدون اینکه حتا منظور و قصدم باشه با ملت فلرت می کنم. بهش که دقت می کنم شبیه اون ترکه عمل می کنم که اورست رو رفت بالا ازش پرسیدن انگیزه ت چی بود گفت والا انگیزه خاصی نداشتیم بار خورد رفتیم. خلاصه مثکه ما بدون انگیزه خاص بار بخوره می ریم. لطف کنید جهت جلوگیری از بارگیری بی مورد اگه جایی دیدین دارم لاسی چیزی باهاتون می زنم یا نخی می دم که سابقه نداشته (یا حتا سابقه داشته ولی به نظرتون غیرمنتظره و عجیب میاد) بی زحمت حتمن ازم بپرسین منظورم همونه یا چی. مچکرم.
خلاصه می گفتم٬ چهار صبح بیدار شدم و به خود گفتم تشنه مه. رفتم آب خوردم بعد اومدم به خود گفتم تشنه م بودا! بعد هی خودمو پیش پیش کردم که دوباره بخوابم. نشد آقا نشد. هی این اپلیکیشن کوییک اسلیپ آی پد رو باز کردم صدای جنگل و دریا و بارون و قطار برا خودم گذاشتم بخوابم. نشد. هی عمدنی افکارمو مغشوش و در میکسر انداخته کردم (دیدی اینجوری می شه بعد همه چی همینجور که می چرخه تار می شه بعد مسیر چرخیدنش بی ربط و از دست تو خارج می شه بعد خوابت می بره) نشد. بدتر افکار مغشوش شروع کرد همینجوری ادامه پیدا کردن بدون خواب. از این حالا که می خوای همین الان پنج صبحی مسیر زندگی پنج سال آیندتو با جزئیات معلوم کنی. خلاصه مجبور شدم می فهمید مجبور. که یه ایمیل طولانی نوشتم بعد شروع کردم سرچ کردن این که آیا می شه با کشتی از انزلی رفت باکو یا نه. بعد دیدم اهه هشت صبح شده. زنگ زدم بندر انزلی پرسیدم آقا می شه با کشتی رف باکو؟ گفت خانوم والا اینجا یه میرزا کوچک خان هست که نه به شل شفا می ده نه به کور (نقل به عین) گفتم خب حالا اگه مثلن من خیلی اصرار داشته باشم که حتمن با کشتی برم٬ این کشتی باری ها قبول می کنن مسافر ببرن؟ قرار شد بپرسه بعد زنگ بزنم بهم بگه. بعد گشنه م شد رفتم یه هلو آوردم بخورم. جهت دقت عرض می کنم که شلیل بود. بعد الان آخرین خاطره ای که از شلیله دارم اینه که هسته ش مونده بود ولی هرچی دوروبرم نگاه می کنم نمی فهمم کجا گذاشتمش. هی به سان حضرت آدم و قابیل از خودم پرسیدم الیزه! با هسته شلیل چه کردی؟ جوابی برای خود نداشتم لکن همذات پنداریی با پرنده ی موسوم به اسکل به من دست داد. الان رفتم یه سیب بیارم بخورم هی دارم دقت می کنم ببینم ته مونده این یکیو به طور ناخودآگاه کجا می ذارم٬ یحتمل هسته شلیله هم همونجا باشه. ولی می دونید چیزی که هست کانسپت ناخودآگاه بدبختیش اینه که نمی شه بهش دقت کنی خودآگاه می شه. یعنی الان من هرچی هم دقت کنم باز می دونم که آگاهانه تخم سیب مربوطه را در بشقاب بالا سرم خواهم گذاشت و هرگز نخاهم فهمید به سر تخم شلیل چی آمد.
بعد یادم اومد که یه چیزی می خواستم تو فیس بوک بنویسم. بعد فیس بوک رو باز کردم ولی یادم رفته بود چی می خواستم بنویسم. بعد به حرف رادمن که گفت عزیزم ای دی اچ دی نه تنها دایگنوس می شه بلکه تو اصلن به دایگنوس شدن احتیاجی نداری تو خود خودش هستی ایمان آوردم. بعد تصمیم گرفتم این چیزهای مغشوش را بنویسم زیرا که به منزله ی شلدون در کله ی ما هم به ما خوش می گذرد٬ بعضی وقتها تصمیم می گیریم جهانیان رو سهیم کنیم٬ اگر به اونا خوش نگذشت بدبختی اوناس که درک نمی کنن و دیر لاس. خلاصه. این ندا که اون قدیما می نوشت که اسم وبلاگش افکار پراکنده یک زن منسجم بود٬ چقد اسم وبلاگش خوب بودا. اگر غیراخلاقی و تکراری نبود الان اسم وبلاگمو می ذاشتم اون. لکن نمی ذاشتم چرا که ما یه بار سر دستشویی تصمیم گرفتیم اسم وبلاگمونو بذاریم الیزه٬ شوخی شوخی اسممون کلن عوض شد شد الی. نه که ناراضی باشم لکن الان باز بذارم یه چی دیگه٬ آدم چه می دونه مردم چه کارا و برخوردا با اسم خودت و وبلاگت ممکنه بکنن. بعد اینکه الان مایلم برم یه کم دیگه خودمو پیش پیش کنم اگه نشد یه فیلم براندو یا پاچینو دار ببینم. امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه که در صبح واژن پریشی من سهیم شدید. اگر نگذشت بدبختی شماست. مچکرم. خدافس. 

پنجشنبه، ژوئن ۲۸، ۲۰۱۲


و ای بنده‌ی ما، هر وقت عرصه بر تو زیادی تنگ آمد سریع سه بار پشت هم بگو پناه می‌برم به پروردگار جهانیان از سودازدگی بی‌موقع

* بی‌موقع در نمای نزدیک عبارت از وسط روز کاری و در نمای دور عبارت از مقطع زمانی است که حتا آهنگ‌های شکست عشقی شما نیز سه سال است به روز نشده‌اند.
** بدی کارم این است که در هر موقعیت بی‌ربطی یکی پیدا می‌شود که بپرسد حالا شما با "این افغانیا" چی کار می‌کنین؟ و خوبیش هم این است که درست وسط سودازدگی بی‌موقع باید بروی پایین و زنی را ببینی که با سه تا بچه اش شب‌ها پشت‌بام خانه همشهریش می‌خوابد و زندگیش از هفته‌ای 25 هزار تومن درآمد خیاطی بعد از مدرسه‌ی پسر دوازده ساله‌ش می‌گذرد و الان هم صاحبخانه‌ی همشهریش بهش گفته من می‌خواهم خانه را بفروشم هر وقت مشتری پسندید تو باید بیرون بشوی.
سودا مودا چی بگه اون وسط آخه؟ جمع کن کاسه کوزه‌تو آقا. والا.

سه‌شنبه، نوامبر ۰۸، ۲۰۱۱

Dear "It's complicated" status,
boro begu bozorgtaret biad baba.

mochakeram, L.

شنبه، سپتامبر ۱۷، ۲۰۱۱

Don't worry. I don't feel bad. I don't feel anything at all

send رو می زنم. بعد ایمیلم رو دوباره می خونم. به آخرش که می رسم انقد دلم برای کسی که این کلمه ها رو بنویسه می سوزه که گریه م می گیره. بعد فکر می کنم اشکالش این جاست که به کسی نمی شه گفت. اگه می شد گفت دیگه کسی نمی پرسید چرا ناراحتی. چرا شنگول نیستی. افسرده ای، حوصله نداری، بی انرژی ای. اگه می شد گفت حتمن شنونده یه دستی به سر آدم می کشید و می گفت الاهی بمیرم چجوری داری تاب می آری که خل نمی شی هنوز؟ می گفت اشکالی نداره که اینجوری شد و اونجوری شد همین که هنوز داری سروایو می کنی خوبه. شایدم نمی گفت. ها؟ شایدم می گفت جمع کن ببینم بابا. اگه انقد ناراحتی بکش بیرون. شایدم می گفت داری ناشکری می کنی. غرغرات از رو شکم سیریه. شایدم می گفت شدی از این زن های خودخواه همیشه ناراضی همیشه طلبکار. هوم؟ شایدم اینا رو می گفت. نمی دونم. نمی تونم تشخیص بدم دیگه. مرز بین واقعیت و توهم برام شکسته. خیلی وقته شکسته. شایدم یه جایی این وسطا تاب نیاوردم و دیوونه شدم و خودم حالیم نیست هنوز. هوم؟

چهارشنبه، سپتامبر ۰۷، ۲۰۱۱

لابد یه لحظه هایی هم توی رابطه هست که، یهو می فهمی اگه بخوای بری، کسی نگهت نمی داره.
حتا سعی شم نمی کنه.

سه‌شنبه، اوت ۳۰، ۲۰۱۱

یک پستی همین چند اسکرول پایینتر پارسال نوشته بودم در وصف تلاش و مجاهدتی که ناخودآگاهم می کنه برای مبارزه با کانسپت صبح زود از خواب بیدار شدن و نادیده گرفتن لزوم این امر از طریق دستکاری در مصادیق و ابزارهاش از جمله زنگ آلارم. لازم دیدم به اطلاع تکمیلی تون برسونم که نهضت همچنان ادامه دارد و یحتمل از معدود نهضت هایی باشد که اینجانب یا بخشی از اینجانب یک ســــال در آن استقامت و پایداری نمودیم. در آخرین تلاش های جان بر کفانه مون، یه زنگی روی آلارم موبایل گذاشتیم به شرح صدای ناقوس که یحتمل اصحاب کهف رو هم بیدار می کنه. انصافن یک ماهی بود که ما رو هم بیدار می کرد. امروز لکن وضعیتی رخ داد، که بیدار شدیم و دیدیم ده دقیقه ست همینجور داره ناقوس می زنه، و ما هم ده دقیقه ست که داریم می شنویمش ها، ولی در همان حال هم خواب می بینیم که با آقای شوالیه ی موطلایی خوشگله ی گیم آو ثرونز در یک وضعیت عاشقانه ی دونفره ی بارانی چنان که افتد و دانی ای هستیم، و یک فاکتور رمنس مساله اساسن اینه که صدای مزبور کوس جنگ است که شوالیه ی دلیر ما را به نبرد فرا می خواند، لکن ایشان حلقه بازوان بلورین و کمند گیسوی ما را به جنگ و شرف و وظیفه و دنیا و مافیها ترجیح می دهند و کلن یک وضع الیزه آو تروی ایست، ناگفتنی.
هیچی دیگه. مجددن نهضت بلد شد کجای ما رو باید بخارونه که جواب بده.

* دیدید وقتی آدم پرفکشنیست و همزمان "واید"ی هستید، هی یه وضعیت هایی پیش میاد که مثلن صد ساله به فلانی زنگ نزدید، بعد هی می دونید باید بزنید ها، ولی می گید خب بعد صد سال زنگ بزنم بگم چی؟ حتمن باید یک صحبت خیلی خاص اینتیمیت (اومدم بگم صمیمانه، دیدم پاسداری از زبان فارسی به سوءبرداشت حاصله نمی ارزه) طولانی چرب و چاق و مفصلی باشه سر فرصت. نتیجه حاصله این میشه که صد سال میشه چهارصد سال و شما هنوز زنگ نزدید. عقلتون هم نمی رسه که یک اسمس بزنید که فلانی چطوری؟ بلکم این بار پرفکشنیسم کمی تخفیف یافت و اصلن خود صحبت هم میسر شد. حالا شده داستان ما و این وبلاگ. امشب بالاخره شد که بشه که بیایم یه اسمسی بزنیم که هی وبلاگ جان متروکه ی ویرانه ی یادآور خرابه های پانتئون؛ هنوز یادمون هست که وجود داشتی. دلمون هم برای تایپ کردن ذمخللثق.زخئ در آدرس بار بسی تنگ شده بود.

سه‌شنبه، دسامبر ۲۱، ۲۰۱۰

And the thing that gets to me

گذشت و گذشت تا رسید به آن جا که طبق حس شوخ طبعی سنگدلانه ی روزگار، بعد از آن سه روز، بعد از آن دو ساعت، بعد از آن چهار ساعت، بعد این سه ماه اصلن، یک هو دیدم الیزه ست و شب است و جاده ست و لابد ماه هم و پنجره ی نیمه باز علیرغم پشت گردن یخ کرده ی راننده و سیگار پشت سیگار و هی ریپلی کردن د انیمال اینستینکت کرنبریز که اصلن انگار مانده بود و مانده بود تا توی آن لحظه شنیده بشود برای اولین بار و بخراشد و بنوازد و برود تا هر آن جا که رفت.
بعد هی از بیرون خودم را نگاه می کردم و این شکلی می شدم که اووووووووه شت الیزه ست و شب و جاده و پنجره ی نیمه باز و جمله ای که حتا سه نقطه هم نمی خورد آخرش.