«بينيازها» خواستنيترند؟
پيشنوشت: به دلايل مختلف و ريشهدار من هيچ مهارتي در نوشتن و تحليل مسائل جدي ندارم، يا حداقل از فکر به حرف درآوردنشان برايم سخت است. اما اين مساله در زندگيام آنقدر تاثيرگذار بوده که به خودم زحمت بدهم و تلاش کنم چيزي هرچند نصفه و نيمه دربارهاش بنويسم هرچند همهاش هم توصيف احوال و احساسات خودم باشد. چهقدر خوب است اگر يکي که احتمالا عقلش بيشتر از من قد بدهد هم يك چيزکي در اينباره بنويسد که بيشتر به درد بخورد.
اولين باري که دليل دو کلمهاي بالا باعث شد ناخودآگاه خودم و نيازهايم و خواستههايم را سانسور کنم بهياد نميآورم. الزاما در رابطهاي با جنس مخالف هم نبودهاست ( و نيست) چون بارها با دوستان دخترم نيز به اين نقطه رسيدهام که حس کنم بروز فلان خواستهي مشخص در اين برهه زماني از من موجودي نيازمند و ضعيف تصوير ميکند و آدمها کسي را که به آنها نياز داشته باشد، - اگر بهش ترحم نکنند- کمتر دوست دارند. اين موضوع اگرچه هميشه در زندگيام وجود داشت اما ناخودآگاه بود تا روزي که در فيلم Closer به ديالوگ بين دن و آليس برخوردم. دن بعد از سه سال زندگي مشترك به آليس ميگويد که يك سال است عاشق آناست و با او رابطه دارد. بين سوالهاي آليس درباره رابطه دن و آنا، ديالوگ زير بين آن دو رد و بدل ميشود:
اين را که شنيدم، انگار معماي بزرگي از زندگيام و روابطم با دوستانم و بارها به مشکل برخوردنم در سالهاي اخير حل شد. در ناخودآگاه من، درست يا غلط، دوستانم آدمهاي قوي و بينياز را ميپسنديدند و من براي تامين نياز اصليام که دوستداشتهشدن بود، بارها از نيازهاي فرعي گذشته بودم. اما آيا اين درست بود؟ آيا واقعا يك دختر آهنين قوي که هرگز به دوستانش يا علاقهي آنها يا هيچ چيز ديگري از سوي آدمها نياز نداشت، از خود «من» با همهي نيازهايش و آنچه ميخواست و آنچه حاضر بود در رابطه تقديم کند، دوستداشتنيتر بود؟
بعد از فهميدن علت پنهان کردن نيازهايم در روابطم، سعي کردم بيشتر به ياد بياورمشان و تحليلشان کنم و بفهمم که چطور ميشد که سير اتفاقات به سکوت من در مورد خواستههايم ميانجاميد و آيا واقعا نتيجهي دلخواهم را ميگرفتم؟ در ذهن من اين تصور وجود داشت - و شايد هنوز هم دارد - که اگر کسي را دوست داشته باشم و او از اين دوست داشته شدن آگاه و مطمئن باشد،از دستش خواهم داد، چرا که ديگر انگيزهاي براي تلاش براي بهدست آوردن دوستي و علاقهي من ندارد، همين حالا هم اينها را دارد و براي حفظشان هم احتياج به تلاش خاصي نيست. در ذهن من آدمها مطلوبهايشان را تا زماني دوست داشتند که به دستشان نياورده بودند، و با به دست آوردن چيزي، ديگر دوستش نداشتند و دلزده و سير دنبال مطلوب ديگري ميرفتند. در تصورات ناخودآگاه من اگر به دوستانم ميگفتم يا ميفهماندم که دوستشان دارم رابطهام را در معرض خطر گذاشتهبودم. همچنين اين تصور نيز در من وجود داشت که حسي که نسبت به يك شخص ضعيف، درمانده و نيازمند در انسان ايجاد ميشود بيشتر ترحم و دلسوزي است تا دوست داشتن، حتي اگر اين شخص ضعيف دوستت باشد. بدون اين که بدانم فکر ميکردم يك تصوير قوي، مستقل و بينياز از من که هرگز چيزي از دوستانش طلب نميکند بسيار جذابتر و دوستداشتنيتر از من واقعياي خواهد بود که مثل هر آدمي نيازهايي دارد و طبعا آنها را در دوستانش ميجويد. نياز به دوستداشتهشدن در من از نيازهاي فرعيام بسيار حياتيتر بود و درنتيجه آنها را پنهان ميکردم تا به خيال خودم تصويرم دوستداشتنيتر باشد. فهماندن اينکه من دوستانم را دوست دارم و دوستيشان را ميخواهم ، يا ابراز نياز به آنها - اعم از عاطفي و غير عاطفي، چه نياز به شنيدن کلماتي محبتآميز يا گذراندن زماني با يکديگر باشد يا نياز به هر گونه کمك - تصوير آدمي ضعيف و مستاصل و محتاج از من ميساخت که پيشتر و بيشتر از علاقه، ترحم را در شخص مقابلم برميانگيخت به جز نيازهاي عاطفي و غيرعاطفي که پنهانشان ميکردم، از ابراز علاقه به دوستانم نيز وحشت داشتم چون ميترسيدم اين دوستداشتن و طلب دوستي متقابل به حساب ضعفم گذاشته شود و تصويري محتاج از من ارائه دهد ( حتما شنيدهايد که « بيچاره، بدجوري فلاني رو دوست داره». دوست داشتن يك نفر عموما تصور نياز به وي و در نتيجه «بيچاره، طفلي، حيووني» را نيز در ذهن القا ميکند) ضمنا ميترسيدم دوستانم بين «نياز از روي دوست داشتن» و دوست داشتن از روي نياز» تفاوتي قائل نشوند و برداشتي غلط از احساسات من داشته باشند ( ميشود در نوشتههاي آن موقعم انعکاس اين حس را ديد) در ذهنم «من» اي که به هيچچيز احتياج نداشت در چشم دوستانم بسيار جذابتر و خواستنيتر بود، چون در اين صورت اين «هيچ» شامل آنها هم ميشد، آنها هنوز علاقهي من را کامل بهدست نياورده بودند و در نتيجه براي بهدست آوردنش تلاش ميکردند و از من سير و دلزده نميشدند.
نتيجهاي که حاصل ميشد دختري بود پريشان که اگر ميخواست از دوستي خواهش کند تا چند ساعتي را با او بگذراند چون به مصاحبتش احتياج دارد، هزار مانع ذهني داشت که همان مصاحبت چندساعته را هم حرامش ميکرد. اگر شخص مقابل خودش نياز من را درك ميکرد و به آن جواب ميداد که هيچ وگرنه اين تصور و غرور من و همچنين اين فکر که « اگر او خودش اين نياز را در من درك نميکند يا نميخواهد آن را به من بدهد، پس همان بهتر که موضوع کلا مسکوت بماند»،مانع ميشد که من خواستههايم را بيان کنم و بخواهم. نتيجه رابطهاي بود که من براي حفظش از همه فاکتورهاي منطقي رابطه ميگذشتم تا صرفا خودش را حفظ کنم، و چيزي که در دستانم باقي ميماند به هرچيزي شباهت داشت جز يك رابطهي معمول دوستانه. نتيجه دوستداشتهشدن فرضي ذهني از طرف دوستان بود، بدون اين که اين دوستداشتهشدن لذتي يا فايدهاي براي من داشته باشد يا نياز عاطفيام را پاسخ گويد. نتيجه روابطي بود که من به قيمت خودخوري و پنهان کردن خود حقيقيام و خواستههايم حفظشان ميکردم بيآن که آرامش و امنيتي به من بدهند.
بعد از پي بردن به اين دور باطل، تلاش کردم کمي تعديلش کنم. تلاش کردم به خودم بقبولانم که «من» شامل نيازهايم هم ميشود، و اگر کسي من را دوست بدارد نيازها و توقعاتم را نيز - اگر دوست نداشته باشد - خواهد پذيرفت. سعي کردم به خودم بفهمانم که در رابطه بين طرفين نوعي بدهبستان وجود دارد که اگر منصفانه و پاياپاي نباشد رابطه تخريب ميشود و اگر خواستههاي من تامين نميشوند، بايد آنها را بخواهم ، و اين هيچ هم بد نيست چون اگر نخواهمشان به دليل تامين نشدن از آن شخص و آن رابطه دور خواهم شد و دوستش نخواهم داشت. ( فهميدن اين موضوع ساده برايم به قيمت دو سال تحمل کمبود و خودخوري و تامين نشدن و ويراني شخصيت و اعتماد به نفس در يك رابطهي عاشقانه و سپس ترك بيرحمانه و ناگهاني آن و سختيهاي بعدش تمام شد)
با وجود همهي تلاشهايم هنوز آن تصور لعنتي در ذهن من باقيست. هنوز کاملا نپذيرفتهام که اگر وقتي احتياج دارم با دوستي باشم به او بگويم که تنهايم نگذارد، در ذهنش تصوير رقتانگيز از من - که علاقهاش را به من کاهش دهد - ايجاد نميشود و همچنان دوستم خواهد داشت. هنوز نميتوانم با خيال آسوده از اين که دوستم را از دست نخواهم داد به او بگويم يا نشان دهم دوستش دارم ( هميشه گفتهام دوست دارم حيواني خانگي داشتهباشم تا بدون ترس از اينکه «پررو» شود با خيال راحت دوستش داشتهباشم و قربان صدقهاش بروم) بدتر از همه آن که هنوز نميدانم واقعا دارم درست عمل ميکنم، يا اينکه حقيقتا ذات آدم بيشتر از دوستداشتهشدن بيقيد و شرط، «دنبال آن دويدن» را ميخواهد و «بينيازها ( و سنگدلها!) خواستنيترند»؟
* غير از قسمتهايي که مربوط به احساسات خودم باشد، بقيه اظهارنظرها کاملا شخصياند و هيچ اصراري روي درست بودنشان ندارم. خيلي هم خوشحال ميشوم کمي توي سروکلهي هم بزنيم که بالاخره تکليف آن جمله لعنتي دوکلمهاي و درست يا غلط بودنش مشخص شود!
پيشنوشت: به دلايل مختلف و ريشهدار من هيچ مهارتي در نوشتن و تحليل مسائل جدي ندارم، يا حداقل از فکر به حرف درآوردنشان برايم سخت است. اما اين مساله در زندگيام آنقدر تاثيرگذار بوده که به خودم زحمت بدهم و تلاش کنم چيزي هرچند نصفه و نيمه دربارهاش بنويسم هرچند همهاش هم توصيف احوال و احساسات خودم باشد. چهقدر خوب است اگر يکي که احتمالا عقلش بيشتر از من قد بدهد هم يك چيزکي در اينباره بنويسد که بيشتر به درد بخورد.
اولين باري که دليل دو کلمهاي بالا باعث شد ناخودآگاه خودم و نيازهايم و خواستههايم را سانسور کنم بهياد نميآورم. الزاما در رابطهاي با جنس مخالف هم نبودهاست ( و نيست) چون بارها با دوستان دخترم نيز به اين نقطه رسيدهام که حس کنم بروز فلان خواستهي مشخص در اين برهه زماني از من موجودي نيازمند و ضعيف تصوير ميکند و آدمها کسي را که به آنها نياز داشته باشد، - اگر بهش ترحم نکنند- کمتر دوست دارند. اين موضوع اگرچه هميشه در زندگيام وجود داشت اما ناخودآگاه بود تا روزي که در فيلم Closer به ديالوگ بين دن و آليس برخوردم. دن بعد از سه سال زندگي مشترك به آليس ميگويد که يك سال است عاشق آناست و با او رابطه دارد. بين سوالهاي آليس درباره رابطه دن و آنا، ديالوگ زير بين آن دو رد و بدل ميشود:
+ Is it because she's successful?
- No, it's because she doesn't need me.
اين را که شنيدم، انگار معماي بزرگي از زندگيام و روابطم با دوستانم و بارها به مشکل برخوردنم در سالهاي اخير حل شد. در ناخودآگاه من، درست يا غلط، دوستانم آدمهاي قوي و بينياز را ميپسنديدند و من براي تامين نياز اصليام که دوستداشتهشدن بود، بارها از نيازهاي فرعي گذشته بودم. اما آيا اين درست بود؟ آيا واقعا يك دختر آهنين قوي که هرگز به دوستانش يا علاقهي آنها يا هيچ چيز ديگري از سوي آدمها نياز نداشت، از خود «من» با همهي نيازهايش و آنچه ميخواست و آنچه حاضر بود در رابطه تقديم کند، دوستداشتنيتر بود؟
بعد از فهميدن علت پنهان کردن نيازهايم در روابطم، سعي کردم بيشتر به ياد بياورمشان و تحليلشان کنم و بفهمم که چطور ميشد که سير اتفاقات به سکوت من در مورد خواستههايم ميانجاميد و آيا واقعا نتيجهي دلخواهم را ميگرفتم؟ در ذهن من اين تصور وجود داشت - و شايد هنوز هم دارد - که اگر کسي را دوست داشته باشم و او از اين دوست داشته شدن آگاه و مطمئن باشد،از دستش خواهم داد، چرا که ديگر انگيزهاي براي تلاش براي بهدست آوردن دوستي و علاقهي من ندارد، همين حالا هم اينها را دارد و براي حفظشان هم احتياج به تلاش خاصي نيست. در ذهن من آدمها مطلوبهايشان را تا زماني دوست داشتند که به دستشان نياورده بودند، و با به دست آوردن چيزي، ديگر دوستش نداشتند و دلزده و سير دنبال مطلوب ديگري ميرفتند. در تصورات ناخودآگاه من اگر به دوستانم ميگفتم يا ميفهماندم که دوستشان دارم رابطهام را در معرض خطر گذاشتهبودم. همچنين اين تصور نيز در من وجود داشت که حسي که نسبت به يك شخص ضعيف، درمانده و نيازمند در انسان ايجاد ميشود بيشتر ترحم و دلسوزي است تا دوست داشتن، حتي اگر اين شخص ضعيف دوستت باشد. بدون اين که بدانم فکر ميکردم يك تصوير قوي، مستقل و بينياز از من که هرگز چيزي از دوستانش طلب نميکند بسيار جذابتر و دوستداشتنيتر از من واقعياي خواهد بود که مثل هر آدمي نيازهايي دارد و طبعا آنها را در دوستانش ميجويد. نياز به دوستداشتهشدن در من از نيازهاي فرعيام بسيار حياتيتر بود و درنتيجه آنها را پنهان ميکردم تا به خيال خودم تصويرم دوستداشتنيتر باشد. فهماندن اينکه من دوستانم را دوست دارم و دوستيشان را ميخواهم ، يا ابراز نياز به آنها - اعم از عاطفي و غير عاطفي، چه نياز به شنيدن کلماتي محبتآميز يا گذراندن زماني با يکديگر باشد يا نياز به هر گونه کمك - تصوير آدمي ضعيف و مستاصل و محتاج از من ميساخت که پيشتر و بيشتر از علاقه، ترحم را در شخص مقابلم برميانگيخت به جز نيازهاي عاطفي و غيرعاطفي که پنهانشان ميکردم، از ابراز علاقه به دوستانم نيز وحشت داشتم چون ميترسيدم اين دوستداشتن و طلب دوستي متقابل به حساب ضعفم گذاشته شود و تصويري محتاج از من ارائه دهد ( حتما شنيدهايد که « بيچاره، بدجوري فلاني رو دوست داره». دوست داشتن يك نفر عموما تصور نياز به وي و در نتيجه «بيچاره، طفلي، حيووني» را نيز در ذهن القا ميکند) ضمنا ميترسيدم دوستانم بين «نياز از روي دوست داشتن» و دوست داشتن از روي نياز» تفاوتي قائل نشوند و برداشتي غلط از احساسات من داشته باشند ( ميشود در نوشتههاي آن موقعم انعکاس اين حس را ديد) در ذهنم «من» اي که به هيچچيز احتياج نداشت در چشم دوستانم بسيار جذابتر و خواستنيتر بود، چون در اين صورت اين «هيچ» شامل آنها هم ميشد، آنها هنوز علاقهي من را کامل بهدست نياورده بودند و در نتيجه براي بهدست آوردنش تلاش ميکردند و از من سير و دلزده نميشدند.
نتيجهاي که حاصل ميشد دختري بود پريشان که اگر ميخواست از دوستي خواهش کند تا چند ساعتي را با او بگذراند چون به مصاحبتش احتياج دارد، هزار مانع ذهني داشت که همان مصاحبت چندساعته را هم حرامش ميکرد. اگر شخص مقابل خودش نياز من را درك ميکرد و به آن جواب ميداد که هيچ وگرنه اين تصور و غرور من و همچنين اين فکر که « اگر او خودش اين نياز را در من درك نميکند يا نميخواهد آن را به من بدهد، پس همان بهتر که موضوع کلا مسکوت بماند»،مانع ميشد که من خواستههايم را بيان کنم و بخواهم. نتيجه رابطهاي بود که من براي حفظش از همه فاکتورهاي منطقي رابطه ميگذشتم تا صرفا خودش را حفظ کنم، و چيزي که در دستانم باقي ميماند به هرچيزي شباهت داشت جز يك رابطهي معمول دوستانه. نتيجه دوستداشتهشدن فرضي ذهني از طرف دوستان بود، بدون اين که اين دوستداشتهشدن لذتي يا فايدهاي براي من داشته باشد يا نياز عاطفيام را پاسخ گويد. نتيجه روابطي بود که من به قيمت خودخوري و پنهان کردن خود حقيقيام و خواستههايم حفظشان ميکردم بيآن که آرامش و امنيتي به من بدهند.
بعد از پي بردن به اين دور باطل، تلاش کردم کمي تعديلش کنم. تلاش کردم به خودم بقبولانم که «من» شامل نيازهايم هم ميشود، و اگر کسي من را دوست بدارد نيازها و توقعاتم را نيز - اگر دوست نداشته باشد - خواهد پذيرفت. سعي کردم به خودم بفهمانم که در رابطه بين طرفين نوعي بدهبستان وجود دارد که اگر منصفانه و پاياپاي نباشد رابطه تخريب ميشود و اگر خواستههاي من تامين نميشوند، بايد آنها را بخواهم ، و اين هيچ هم بد نيست چون اگر نخواهمشان به دليل تامين نشدن از آن شخص و آن رابطه دور خواهم شد و دوستش نخواهم داشت. ( فهميدن اين موضوع ساده برايم به قيمت دو سال تحمل کمبود و خودخوري و تامين نشدن و ويراني شخصيت و اعتماد به نفس در يك رابطهي عاشقانه و سپس ترك بيرحمانه و ناگهاني آن و سختيهاي بعدش تمام شد)
با وجود همهي تلاشهايم هنوز آن تصور لعنتي در ذهن من باقيست. هنوز کاملا نپذيرفتهام که اگر وقتي احتياج دارم با دوستي باشم به او بگويم که تنهايم نگذارد، در ذهنش تصوير رقتانگيز از من - که علاقهاش را به من کاهش دهد - ايجاد نميشود و همچنان دوستم خواهد داشت. هنوز نميتوانم با خيال آسوده از اين که دوستم را از دست نخواهم داد به او بگويم يا نشان دهم دوستش دارم ( هميشه گفتهام دوست دارم حيواني خانگي داشتهباشم تا بدون ترس از اينکه «پررو» شود با خيال راحت دوستش داشتهباشم و قربان صدقهاش بروم) بدتر از همه آن که هنوز نميدانم واقعا دارم درست عمل ميکنم، يا اينکه حقيقتا ذات آدم بيشتر از دوستداشتهشدن بيقيد و شرط، «دنبال آن دويدن» را ميخواهد و «بينيازها ( و سنگدلها!) خواستنيترند»؟
* غير از قسمتهايي که مربوط به احساسات خودم باشد، بقيه اظهارنظرها کاملا شخصياند و هيچ اصراري روي درست بودنشان ندارم. خيلي هم خوشحال ميشوم کمي توي سروکلهي هم بزنيم که بالاخره تکليف آن جمله لعنتي دوکلمهاي و درست يا غلط بودنش مشخص شود!

