رابطههاي يكطرفه را دوست ندارم. آنها که طرف ديگرشان يا رابطه را نميخواهد٬ يا به هر دليلي انرژي لازم را نميگذارد. آنها که مدام بايد بارشان را تنهايي به دوش بکشي. و وقتي خسته ميشوي کسي نباشد که نوازشت کند و بار را از دوشت بردارد. وظيفهات است خب!
رابطههاي بيحافظه را دوست ندارم. آنها که هزاربار مسائل آزاردهنده درشان تکرار ميشود و تجربه نميشود براي احتياط و پرهيز. که هزاربار آزرده ميشوي از فلان رفتار مشخص و طرف ديگر رابطه انگار نه انگار که ميداند اين را. که هزاربار سر آن مسئله ديالوگ ميشود و آش همان است و کاسه همان.
رابطههاي بيبكگراند را دوست ندارم. آنها که هر دفعه بايد از نو رياستارت شوند. آنها که صميميتي که درشان ايجاد ميشود٬ به محض خداحافظي تمام ميشود و در ديدار بعدي طوري باهات رفتار ميشود انگار غريبهاي. آنها که هربار دوست را ميبيني٬ بايد هرچه زور داري بزني تا دوستي را از سر بگيري. دوباره جلب اعتماد و دوباره ايجاد صميميت.
رابطههاي نامتجانس را دوست ندارم. آنها که با طرف ديگر رابطه اختلاف عميق شخصيتي يا فکري يا رفتاري داري. مدام بايد حواست جمع باشد که با هم برخورد نکنيد. در بهترين حالت٬ همزيستي مسالمتآميز. بهسختي ميشود که احساس دوستبودن و رها بودن (و خودت بودن) بکني. که بتوانيد بي آنکه مواظب رفتارتان باشيد و گاهي خودتان را سانسور کنيد٬ هم را آزار ندهيد.
رابطهها ... رابطههاي سخت و پيچيدهي انساني. از همه بدتر٬ رابطههايي آزارم ميدهند که يکي از انواع بالا هستند اما به دليلي بهشان وابستهام. آزارم ميدهند و نميتوانم ترکشان کنم. شخصيت و احترام و احساساتم را جريحهدار ميکنند اما وابستگيام بيش از آن است که بتوانم ازشان خارج شوم. ريشهشان عميقتر از آن است که بشود کندش. که به رابطهي آدم با خانوادهاش ميمانند : گاهي خوب و گاهي ويرانگر٬ اما گريزناپذير.
رابطههاي بيحافظه را دوست ندارم. آنها که هزاربار مسائل آزاردهنده درشان تکرار ميشود و تجربه نميشود براي احتياط و پرهيز. که هزاربار آزرده ميشوي از فلان رفتار مشخص و طرف ديگر رابطه انگار نه انگار که ميداند اين را. که هزاربار سر آن مسئله ديالوگ ميشود و آش همان است و کاسه همان.
رابطههاي بيبكگراند را دوست ندارم. آنها که هر دفعه بايد از نو رياستارت شوند. آنها که صميميتي که درشان ايجاد ميشود٬ به محض خداحافظي تمام ميشود و در ديدار بعدي طوري باهات رفتار ميشود انگار غريبهاي. آنها که هربار دوست را ميبيني٬ بايد هرچه زور داري بزني تا دوستي را از سر بگيري. دوباره جلب اعتماد و دوباره ايجاد صميميت.
رابطههاي نامتجانس را دوست ندارم. آنها که با طرف ديگر رابطه اختلاف عميق شخصيتي يا فکري يا رفتاري داري. مدام بايد حواست جمع باشد که با هم برخورد نکنيد. در بهترين حالت٬ همزيستي مسالمتآميز. بهسختي ميشود که احساس دوستبودن و رها بودن (و خودت بودن) بکني. که بتوانيد بي آنکه مواظب رفتارتان باشيد و گاهي خودتان را سانسور کنيد٬ هم را آزار ندهيد.
رابطهها ... رابطههاي سخت و پيچيدهي انساني. از همه بدتر٬ رابطههايي آزارم ميدهند که يکي از انواع بالا هستند اما به دليلي بهشان وابستهام. آزارم ميدهند و نميتوانم ترکشان کنم. شخصيت و احترام و احساساتم را جريحهدار ميکنند اما وابستگيام بيش از آن است که بتوانم ازشان خارج شوم. ريشهشان عميقتر از آن است که بشود کندش. که به رابطهي آدم با خانوادهاش ميمانند : گاهي خوب و گاهي ويرانگر٬ اما گريزناپذير.
پی نوشت: کاش کمی کمکم می کردی دوست قدیمی. باور کن این بار پنج ساله برای شانه های من زیاده از حد سنگین است. زخم هایی که همیشه به همان نقطه های یکسان وارد می شوند دیگر آن قدر عمیق شده اند که با یک دلجویی ساده خوب نمی شوند. کاش کمی کمکم می کردی تا در تلاش برای حفظ این رابطه این قدر تنها نباشم. این قدر تنها که گاهی هوس کنم همه ی عشق و دوستی و رفاقت و هم دلی مان را بگذارم و بروم...

