دیرزمانی قبل همه جا، و حتا همین حالا در جاهایی غیر از این جزیره ی اطراف من، «تن» حریمی مقدس بود، با ارزش و اهمیتی بی نهایت و بی جا و بی مناسبت که بدان نهاده شده بود. تن باارزش ترین گنجینه ی شخصی طبقه بندی می شد، آخرین سنگری که «غریبه» (غریبه ای که می رفت تا آشنا شود) را ممکن بود به اش راه دهی، آخرین قدمی که در راه نزدیک شدن دو انسان می شد برداشت، نردبان نزدیکی و الفت را باید پله پله می رفتی تا در آخرین قدم به عنوان جایزه، یا به عنوان مهر تاییدی بر رسیدن به خط پایان، روبانی را ببری و قدم به آن جایگاه نهایی بگذاری. فرقی نمی کرد آدم ها که باشند و چه باشند و چه قدر متفاوت از هم، به هر حال با ارزش ترین داشته و قیمتی ترین پیش کشی که می توانستند به دیگری بکنند، همان تنی بود که هر کسی می داشت.
حالا اما، بعضی جاها و در جزیره ی اطراف من که قطعن، روند برعکس شده - تن می تواند اولین حریمی باشد که گشاده می شود، می تواند اولین سنگری باشد که «فتح» و اولین تکه ای از تو باشد که کسی را به اش راه می دهی. حالا حتا یکی شدن تن ها آن قدر نردبانی نمی خواهد یا صمیمیتی یا قدم برداشتن و تلاشی، حالا نگاهی و جرقه ای و انگیزه ای کافی است که دو تن بتوانند، در همان مرزهای جسمیت محض، لذت را با هم شریک شوند، شاید حتا بی آن که حرفی بزنند و قدمی از تنیت فراتر بروند. حالا تو ممکن است با هر کسی تنت را شریک شوی ولی روحت را نه. حالا زمانی است که دوستی به من می گوید آن قدر closed ام که غیر از سک.س رابطه ی جدیدی با کسی نمی توانم متصور شوم.
من این روند جدید را دوست تر دارم. من این مدل را بیش تر می پسندم که تن آدم ها دیگر جایزه ای روبان زده نباشد، که آن تمرکز بی هوده ی بی مناسبت از تن برداشته شود، که آن ارزش میلیونی بی خود به اش داده نشود و آن قدر بالا و بالاتر نگذارندش که حواس آدم ها - مثل بچه ای به جعبه ی بیسکویت طبقه بالای قفسه، سلام آقای رضا ارژنگ- متمرکزش شود آن قدر که هیچ چیز دیگری را نبینند. من دوست تر دارم که رودرواسی ها و ملاحظه ها و تعارف های الکی از بین رفته باشد و تن ها اگر هم را بخواهند بتوانند بدون دروغ و عذر و بهانه و تظاهر به نزدیکی جمع شوند، که دیگر کسی محض تصرف تنی نقش عاشق دلخسته را بازی نکند. من فکر می کنم این طور بهتر است، که تن همان باشد که هست، ارزشی بیشتر از واقعن اش پیدا نکند، که ارزش نهایی آدم ها، که آن والاترین حریم شان، آن مستوره ی پردگی روبان قرمز به درش زده، نه تنی که هر کسی دارد- که روحی باشد که در هر آدمی با دیگری متفاوت است. من باور دارم خرد شدن تقدس بی هوده ی تن کمک می کند که چشم گرسنه از نوک انگشت بالاخره سیر شود و فراتر برود و آن ماهی که نشانش می دهی را ببیند.
حالا اما، بعضی جاها و در جزیره ی اطراف من که قطعن، روند برعکس شده - تن می تواند اولین حریمی باشد که گشاده می شود، می تواند اولین سنگری باشد که «فتح» و اولین تکه ای از تو باشد که کسی را به اش راه می دهی. حالا حتا یکی شدن تن ها آن قدر نردبانی نمی خواهد یا صمیمیتی یا قدم برداشتن و تلاشی، حالا نگاهی و جرقه ای و انگیزه ای کافی است که دو تن بتوانند، در همان مرزهای جسمیت محض، لذت را با هم شریک شوند، شاید حتا بی آن که حرفی بزنند و قدمی از تنیت فراتر بروند. حالا تو ممکن است با هر کسی تنت را شریک شوی ولی روحت را نه. حالا زمانی است که دوستی به من می گوید آن قدر closed ام که غیر از سک.س رابطه ی جدیدی با کسی نمی توانم متصور شوم.
من این روند جدید را دوست تر دارم. من این مدل را بیش تر می پسندم که تن آدم ها دیگر جایزه ای روبان زده نباشد، که آن تمرکز بی هوده ی بی مناسبت از تن برداشته شود، که آن ارزش میلیونی بی خود به اش داده نشود و آن قدر بالا و بالاتر نگذارندش که حواس آدم ها - مثل بچه ای به جعبه ی بیسکویت طبقه بالای قفسه، سلام آقای رضا ارژنگ- متمرکزش شود آن قدر که هیچ چیز دیگری را نبینند. من دوست تر دارم که رودرواسی ها و ملاحظه ها و تعارف های الکی از بین رفته باشد و تن ها اگر هم را بخواهند بتوانند بدون دروغ و عذر و بهانه و تظاهر به نزدیکی جمع شوند، که دیگر کسی محض تصرف تنی نقش عاشق دلخسته را بازی نکند. من فکر می کنم این طور بهتر است، که تن همان باشد که هست، ارزشی بیشتر از واقعن اش پیدا نکند، که ارزش نهایی آدم ها، که آن والاترین حریم شان، آن مستوره ی پردگی روبان قرمز به درش زده، نه تنی که هر کسی دارد- که روحی باشد که در هر آدمی با دیگری متفاوت است. من باور دارم خرد شدن تقدس بی هوده ی تن کمک می کند که چشم گرسنه از نوک انگشت بالاخره سیر شود و فراتر برود و آن ماهی که نشانش می دهی را ببیند.
برچسبها: تحلیلیات, ناطق جرعه ای آب نوشید و افزود

