|
Tuesday، November 17، 2009
نصفه شب تشنه و گیج از خواب می پری، بلند می شی می ری سر یخچال آب بخوری، موزیک مربوطه هم که همینجوری واسه خودش روشن مونده و داشته می خونده رسیده به قصه ی گربه های اشرافی که واسه جوجه ی دخترخاله هه ریخته بودی و ادگار داره خط و نشون می کشه واسه گربه ها که می کشمتون که همه ی پول ها به خودم برسه. بعد در حال قلپ قلپ آب خوردن بعد این همه سال یهو متوجه می شی که این ادگار علاوه بر بدجنسی یحتمل کندذهن هم بوده، خو چه کاری بود تو اون هیروویری گربه ها رو برد سر به نیست کنه؟ صبر می کرد خانوم دوشس بمیره، بعد با خیال راحت سر فرصت دونه دونه می نداخت شون تو رودخونه. کسی هم نبود دنبالشون بگرده و به ادگار بگه بالا چشت ابرو. والا به خدا. ملت خباثت و ارث دزدی هم بلد نیستن خاک بر سرا.
|