دوشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۴

سر صفحه ی15 کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها ( رضا قاسمی) داشتم فکر می کردم که گمان نکنم خیلی از این سبک خوشم بیاید، که یک دفعه..

راستش، من تصمیم گرفته بودم همه چیز را بگویم. دست خودم نبود که با یک تشر رنگم می پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می کردم. این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.
یکی می گفت: منه در میان راز با هرکسی که جاسوس همکاسه دیدم بسی
یکی می گفت:مکن پیش دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی
یکی می گفت: سنگ بر باره ی حصار مزن که بود کز حصار سنگ آید برون
یکی می گفت: مکن خانه بر راه سیل ای غلام
یکی می گفت: مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
یکی می گفت: مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
راحتتان کنم، همه اش نصیحت بود؛ همه اش نهی؛ هیچ کس هم نگفت چه کار باید کرد.یکی هم که از دستش دررفت گفت:" ای که دستت می رسد کاری بکن _ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار "و بالاخره نگفت چه کار. این طور بود که هیچ چیزی یاد نگرفتم، از جمله مقاومت کردن را.


حالا چطور شده که این را فهمیده ام؟ این طور که بعد از دوازده سال علافی، یک سالی را هم که کمابیش درس خواندم نتیجه اش را دادم دست دیگران که با خیال راحت گند بزنند به زحمت های گذشته و ماه ها و سال های آینده ام.
راستی گفتم که خیلی دور، خیلی نزدیک صحنه هایش محشر بودند، اما محشرتر از همه جایی بود که دکتر عالم سرش را گرفته بود زیر شن هایی که از درز پنجره ماشین تو می ریختند و داشت کور می شد و سرفه می کرد و لامصب سرش را کنار هم نمی کشید و الکی سعی می کرد شکاف پنجره را با دست بپوشاند و ضمن این عملیات هیجان انگیز هی می گفت : ای وای!! ای وای! نه!
خب درست است که من آن موقع خندیدم ولی حالا که خودم دقیقا دارم کارش را تکرار می کنم، به نظرم این طور می رسد که بیشتر گریه دار بود تا خنده دار.
هیچ دقت کرده اید که نود درصد خوانندگان آقا، اگر صحنه های سکسی و بدن های لخت و نیمه لخت زنها از موزیک ویدئوهایشان و مضامین جنسی پوشیده در لفاف عاشقانه ( نظیر قربان صدقه ی سر و سینه و بر و بالای معشوق رفتن با ذکر جزئیات!) از کارهایشان حذف بشود؛ هیچ چیزی برای عرضه کردن ندارند؟! و چقدر تهوع آور است که مزخرفاتشان را به زور رقص و نمایش و هوا کردن چند دختر نیمه لخت، جذاب(!) می کنند و به خورد مردم می دهند.
در این زمینه واقعا باید خواننده های خانم را تحسین کرد، که حداقل چیزی که هوا می کنند و نمایش می دهند مال خودشان هست و از تن و بدن دیگران نان نمی خورند!!

* امضا کنید.

شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۴

در کمال سرافکندگی و شرمساری و بدبخت بیچارگی باید اعلام کنم که به دلایل گوناگون از جمله فشار روحی وحشتناک و در نتیجه خستگی از مقاومت، ضعف نفس و اراده، پریود بی موقع ( که لامصب همه دیوارهای دفاعی رو میاره پایین!) و مهم تر از همه چربیدن زور پدر محترم بر این جانب، پا روی جمیع علایق و حرفهای سابقم گذاشتم و به زودی بنده رو در رشته ی حقوق شهید بهشتی مشغول به تحصیل خواهید دید. احتمالا یک یا دو ترم بعدشم تغییر رشته بدم. خل که شاخ و دم نداره.

ضمنا امیرجان، لطف کن و برای این پست من کامنت نذار. خانواده این جا تردد می کنه!

چهارشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۴

آدرس این جا قرار است عوض بشود. ( وسط این هیری ویری بیکار بودم من هم!) به کسانی که می شناختم و هم چنین کامنت گذاران اخیر، خودم ایمیل می زنم ( هر کسی هم می خواهد آدرس جدید را بگیرد این زیر یک کامنت با ایمیلش را بگذارد) بقیه یک ایمیل یا یک آفلاین به آی دی eliize1986 بزنند آدرس جدید را بگیرند، تا دو سه روز دیگر وبلاگ را منتقل کنم به آن یکی. چون به محض انتقال این صفحه دیگر وجود نخواهد داشت. البته خر همان خر هست فقط پالانش عوض شده تا خانواده گول بخورند نشناسندش!

با توجه به این که این سایت شدیدا به قول ایشان تشت اطلاعات(!) هست و این صفحه ی contact ش هست که خودتان می بینید چقدر جامع و کامل است اطلاعاتش، و باز با توجه به اینکه لطف کرده دانشکده علوم اجتماعی را اصلا توی لیست دانشکده هایش نیاورده، و وضع این یکی سایت هم هیچ بهتر نیست و امروز هم من و دوستان مثل سه کله پوک برای تحقیق به دانشگاهی مراجعه کردیم که تعطیل بود، لطفا اگر کسی اطلاعات دقیق و موثق درباره مقایسه دو رشته ی جامعه شناسی و علوم ارتباطات در این دو دانشگاه دارد ما را تا فردا شب ( تا شنبه ظهر هم جا دارد ) دریابد. باشد که پروردگار ایشان را دریابد در بهشت!
پ.ن: کمک:((!!

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۴

دوستان عزیزی که دوروبرتان بچه کنکوری تازه کارنامه گرفته دارید، گوش فرادهید!
تمنا می کنم، استدعا می کنم، التماس می کنم نظرات گران بهایتان را در مورد انتخاب رشته برای خودتان نگه دارید و برای ما بیچاره ها این قدر تز ندهید. بله ما خودمان می دانیم شما هر کدام یک پا کارشناس متخصص آموزشی هستید و حیطه ی قدرت و تخصصتان هم انتخاب رشته ی دانشگاه هست ولی چه کنیم که بی لیاقتیم و شعور درک سخنان والای شما را نداریم و در نتیجه خیلی از توصیه هایتان خوشمان نمی آید و ترجیح می دهیم نشنویم و به جای افراد متخصص و باشعوری مثل شما، از احمق های سازمان سنجش و مراکز مشاوره و دانشگاه ها کمک بگیریم. بله من می دانم شما خیلی دلتان می سوزد وقتی می بینید ما گوسفندهای سرگردان از دامن چوپان به گرگ پناه می بریم ولی خوب خلایق هر چه لایق! اصلا شما چرا خودتان را برای ما جماعت نفهم که هنوز نمی دانیم تنها رشته ی بدرد بخور در علوم انسانی حقوق هست و بقیه ای که دارند گلوی خودشان را پاره می کنند که بابا Rating رشته ها عوض شده زر مفت می زنند، خسته می کنید؟؟! بگذارید ما احمق های نادان رشته های یه قرون دوزاری مثل جامعه شناسی و روانشناسی برویم بلکه راه برای افراد شایسته و لایقی که به حرف های شما گوش می دهند باز بشود. اوکی؟

چقدر دلم می خواهد تمام این سروصداها و تبریک ها و نظردادن ها و استرس ها و شلوغی ها تمام بشود، به یک جای امن زیر یک سقف مطمئن پناه ببرم _ که خیلی وقت است خانه ام برای من یک جای امن نیست _ و بخوابم، بخوابم، بخوابم...
نمی دانم البته، شاید عر و زری هم راه بیندازم!

پپر خانوم خیلی از الطاف جناب عالی هم ممنونم :* کلی احساس ذوق مرگی و تحویل گرفته شدگی کردیم!
ضمنا ملت چندتایی ایمیل زده اند که یک سال ما رو نمودی حالا کنکور را چیکار کردی! عرض کنم که46. خیلی هم ممنون که جویا شدید!

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴

یک پنجره...

...
گفته یه چیزی تو وبلاگتون بنویسین در مورد بچه های محک، ولی خوب ، چی بنویسم؟؟ خودشم نتونسته بنویسه حتی...