پنجشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۵

خداحافظ

دستشو زده بود زير چونه‌ش و نگاهم مي‌کرد. من حرف مي‌زدم و حرف مي‌زدم و منطق‌هاي خودمو به هم مي‌بافتم - که از ديد اون آسمون ريسمون بودن همه!- و اون نگاهم مي‌کرد.
اولش خوشحال بود. هي نگاهم مي‌کرد و مي‌خنديد و شوخي مي‌کرد.
گفت تو هموني. يه ذره هم عوض نشدي.
گفت داشتم تصورت مي‌کردم که وقتي بياي حتما سردت شده و اين‌جوري تيك‌تيك داري مي‌لرزي.
من خيلي منطقي و خون‌سرد براش توضيح مي‌دادم که چرا نخواستمش و چرا هنوز نمي‌خوامش، و اون فقط دستشو زده بود زير چونه‌ش و با اون چشم‌هاي عجيب نگاهم مي‌کرد.
بارون مي‌اومد. کلي هواي خوشگل دوست‌داشتني اصل پاييزي. عين همون روزا که با هم از باغچه آبشار تا اشرفي رو پياده مي‌اومديم و من دلم مي‌خواست دستمو بگيره تا گرم بشم.
گفت از همين کله‌خربازيات خوشم مي‌آد. از همين غد و يه‌دنده بودنت.. هميشه فکر مي‌کردم زينب خيلي شبيه باباته اما الان مي‌بينم تو با وجود ظاهر آرومت خيلي کله‌شق‌تري.
گفت از کجا مي‌دونستي که من نمي‌خوام اون چيزي بشم که تو مي‌خواي؟ چرا به من حق انتخاب ندادي؟
دود سيگارو از پنجره مي‌دادم لاي قطره‌هاي گاه‌گاهي بارون.
گفت من با تو خوشبخت بودم. راحت و خوشحال و راضي. هيچ‌وقت به ضعف‌هات فکر نکردم. بودنت و خوبي‌هات و اين‌که دوستت دارم واسم کافي بود.
سردم شده‌بود. خودمو جمع کرده‌بودم و به رقص دود سيگار تو هوا نگاه مي‌کردم.
گفت مي‌خواستم بگم من دوستت دارم و مي‌خوام دوباره با هم باشيم، اما الان.. ظاهرا تو دلايلت خيلي محکمه.
گفت مرسي که اومدي.
گفت خداحافظ.