شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷
پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷
وبلاگ به مثابه قوطی شامپو - سلام خانم وینسلت-
کلن وبلاگ نوشتن اگر بخوای به مخاطب نگاه کنی به نظرم کار بیهوده ای هست و اساسن هر چیز دیگه ای نوشتن و گفتن به هدف رسوندن منظورت به یه عده دیگه. فرض بگیر شعر معنی کردن رو مثلن. این قدر حرص می خورم که می شینن می بافن به هم که شاعر این جا منظورش از خط و خال و عارض، پروپاچه ی معشوقش نبوده و مثلن چی چیزک فلان کسک رو می گفته، این جا منظورش از فلان، بهمانه؛ د جاکش تو از کجا می دونی آخه! شاعر بدبخت نشسته خودش رو جر داده یه چی گفته بعد شما می شینین دری و وری از توش استخراج می کنین. یا اصن همین ترجمه. منکر این نیستم که ترجمه در زندگی بشر امر مهمی است و بلاه بلاه الخ، ولی تو بشین سعی کن دو خط ترجمه کنی یه حرف حسابی رو، اگه وجدان و شرف و شعور داشته باشی تا نشیمن گاهت جر می خوری که چه قـــــــدر سخته که حقیقتن همونی که طرف می خواسته بگه رو بتونی بفهمونی و آخرش هم معمولن نمی شه.
حالا خلاصتن این رو تعمیم بده به وبلاگ؛ یکی نشسته در یه حالتی که نمی دونی چیه از رو یه چیزی که نمی دونی چیه یه چی نوشته بدبخت، بعد یکی های دیگه می شینن در حالت های متفاوت و با چیزهای متفاوت می خوننش و خب بدیهیه که نمی تونن منظور یارو رو دقیقن اون جوری که بوده درک کنن، یه چی می فهمن و می رن خب.
همینه که اساسن من معتقدم نوشتن به هدف فهمیده شدن کار بیهوده ای ست و معمولن بی نتیجه و کلن نوشتن از فعالیت هایی هست که صرفن باید واسه برون پاچی و تسکین خودت انجام بشه و کلن سعی کن نگاه نکنی که کی می خونه و کی چی گرفته و چی می گه که سرگیجه و اتلاف وقته صرفن. حالا اون وسط واسه دو سه تا آدم حسابی یا دو سه تا آدم آشنا که احتمال می دی حدسیات شون یا شناخت شون اون قدر قویه که ممکنه بتونن بفهمن تو اون موقع تو چه مختصات معنوی بودی و چی رو چرا نوشتی استثنا قائل شو. بقیه رو بفرست به کفش مبارک و با دل راحت گل واژه بگو. کی به کیه.
نوشتن اصیله. شخصیه. انفرادی ئه. مثل آواز خوندن ته زیر دوش حموم. اگه بقیه شنیدن یا گذاشتی بشنون باشه، ولی هیچ وقت راه شون نمی دی تو حموم که خوندن تو تصحیح کنن که.
این جوریا.
سلام سارای کتاب ها :ی
حالا خلاصتن این رو تعمیم بده به وبلاگ؛ یکی نشسته در یه حالتی که نمی دونی چیه از رو یه چیزی که نمی دونی چیه یه چی نوشته بدبخت، بعد یکی های دیگه می شینن در حالت های متفاوت و با چیزهای متفاوت می خوننش و خب بدیهیه که نمی تونن منظور یارو رو دقیقن اون جوری که بوده درک کنن، یه چی می فهمن و می رن خب.
همینه که اساسن من معتقدم نوشتن به هدف فهمیده شدن کار بیهوده ای ست و معمولن بی نتیجه و کلن نوشتن از فعالیت هایی هست که صرفن باید واسه برون پاچی و تسکین خودت انجام بشه و کلن سعی کن نگاه نکنی که کی می خونه و کی چی گرفته و چی می گه که سرگیجه و اتلاف وقته صرفن. حالا اون وسط واسه دو سه تا آدم حسابی یا دو سه تا آدم آشنا که احتمال می دی حدسیات شون یا شناخت شون اون قدر قویه که ممکنه بتونن بفهمن تو اون موقع تو چه مختصات معنوی بودی و چی رو چرا نوشتی استثنا قائل شو. بقیه رو بفرست به کفش مبارک و با دل راحت گل واژه بگو. کی به کیه.
نوشتن اصیله. شخصیه. انفرادی ئه. مثل آواز خوندن ته زیر دوش حموم. اگه بقیه شنیدن یا گذاشتی بشنون باشه، ولی هیچ وقت راه شون نمی دی تو حموم که خوندن تو تصحیح کنن که.
این جوریا.
سلام سارای کتاب ها :ی
چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۷
بعضی وقت ها، مثلن وقتی که با کسی بحث می کنم که اعدام بد است، یا تبعیض جنسیتی و نگاه مردسالارانه مزخرف و بی معنا، یا خشم و بددهنی و زورگویی رفتار گندی ست، یک هو توی ذهنم علامت سوال می شود که همین تلاش و توقع دائمی از بقیه برای این که به اعتقادات ما باور داشته باشند و از نقطه نظر ما به همه چیز نگاه کنند، خودش رفتار غلطی نیست؟ بی جا نیست که از همه متوقع باشیم به آن چه به نظر ما درست است معتقد باشند و آن جور که ما درست می پنداریم رفتار و زندگی کنند؟ یعنی خب حتمن نگاه آن طرفی ها هم همین است که سیستم تفکر و رفتار و زندگی خودشان را درست می دانند و به نظرشان ما غلط ایم، و دقیقن مشکل مان با هم نیز از آن جاست که آن ها از ما متوقع اند مثل خودشان باشیم. خب ما هم که همین را بخواهیم چه فرقی داریم با هم پس.
بعضی وقت های دیگر که صابون این جور آدم ها عملن به تنم می خورد، جواب سوالم را می گیرم: تعارف که نداریم. بعضی آدم ها کلن بهتر است در کره ی زمین موجود نباشند؛ دنیا بدون این ها جای بهتری ست.
بعضی وقت های دیگر که صابون این جور آدم ها عملن به تنم می خورد، جواب سوالم را می گیرم: تعارف که نداریم. بعضی آدم ها کلن بهتر است در کره ی زمین موجود نباشند؛ دنیا بدون این ها جای بهتری ست.
دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۷
سهشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷
می دانی مشکل اساسن از گوش های من است
که می توانند صدای خودم را بشنوند
-گوش های بقیه را نمی دانم خب-
ولی گوش های من می توانند صدایم را بشنوند
و بعد من هی به صدایم گوش می کنم و هی نمی فهمم چه طور می شود آدمی را که این قدر صدایش غمگین است با یک شب به خیر گذاشت به حال خودش
گفتم که، مشکل اساسن از گوش های من است..
که می توانند صدای خودم را بشنوند
-گوش های بقیه را نمی دانم خب-
ولی گوش های من می توانند صدایم را بشنوند
و بعد من هی به صدایم گوش می کنم و هی نمی فهمم چه طور می شود آدمی را که این قدر صدایش غمگین است با یک شب به خیر گذاشت به حال خودش
گفتم که، مشکل اساسن از گوش های من است..
دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷
کلمه ها قشنگن
جادویی ان و مسحورکننده
ولی باید مواظب باشی زیاد توشون گیر نکنی
زیاد توشون تاب نخوری
باید مواظب باشی کلمه های خودت اسیرت نکنن
باید تو رودرواسی کلمه هات نمونی
که یه روزی به خودت بیای
و یا حتا شاید نیای
و ببینی داری واسه کلمه هات زندگی می کنی
یه جوری زندگی می کنی که نوشته ش قشنگ باشه
یا حتا بدتر از اون، اون جوری زندگی نمی کنی، ولی انی وی نوشته ش باید قشنگ باشه ..
از دفتر نصایح یک وبلاگ نویس به فرزندش
جادویی ان و مسحورکننده
ولی باید مواظب باشی زیاد توشون گیر نکنی
زیاد توشون تاب نخوری
باید مواظب باشی کلمه های خودت اسیرت نکنن
باید تو رودرواسی کلمه هات نمونی
که یه روزی به خودت بیای
و یا حتا شاید نیای
و ببینی داری واسه کلمه هات زندگی می کنی
یه جوری زندگی می کنی که نوشته ش قشنگ باشه
یا حتا بدتر از اون، اون جوری زندگی نمی کنی، ولی انی وی نوشته ش باید قشنگ باشه ..
از دفتر نصایح یک وبلاگ نویس به فرزندش
شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷
Slumdog Millionaire
(The policeman is hitting the kid -Jamal- who's pretending to be a tour guide with two american tourists. The tourists stop the policeman. Jamal falls down, the american woman holds him.)
(American guy to Jamal) Are you Ok?
Jamal: You wanted to see a bit of real India? Here it is.
American woman: Well, here is ia bit of real America, son.
(mouthes to the man) Money!
شاهکار آقا، شاهکار!
(American guy to Jamal) Are you Ok?
Jamal: You wanted to see a bit of real India? Here it is.
American woman: Well, here is ia bit of real America, son.
(mouthes to the man) Money!
شاهکار آقا، شاهکار!
پنجشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۷
اندر حکایت زنان گیس-آبشاری قصه ها
خب، من بعضی وقتها، فقط بعضی وقتها، یهو فک میکنم که چه خوب بود اگه موهام لخت بود
بعد میتونستم نه تنها از حموم که درمیآم ببندمشون و برم پی زندگیم
بلکم کوتاهشون کنم و بریزم روی پیشونیم و با هر تکون سرم بریزن تو چشمام و من هی کنارشون بزنم
و حتا وقتی که پیشات نشستم، چارزانو و عین این بچه های تخس، بتونم موهامو بزنم پشت گوشم و به سبک این لوندهای هالیوودی خم شم عقب و بهات بخندم، یهجوری که چشمات برق بزنه
بعد که از این فکرا کردم؛ سریعن نادم و پشیمان میشم و شروع میکنم ناز کردن کلهی پریشونام که از دلش دربیارم
و بهش اطمینان بدم که دوسش دارم و نگران نباشه، و اساسن این لوندونگیهای زیادی دلبرانه هم به ما نیومده، کلن.
بعد میتونستم نه تنها از حموم که درمیآم ببندمشون و برم پی زندگیم
بلکم کوتاهشون کنم و بریزم روی پیشونیم و با هر تکون سرم بریزن تو چشمام و من هی کنارشون بزنم
و حتا وقتی که پیشات نشستم، چارزانو و عین این بچه های تخس، بتونم موهامو بزنم پشت گوشم و به سبک این لوندهای هالیوودی خم شم عقب و بهات بخندم، یهجوری که چشمات برق بزنه
بعد که از این فکرا کردم؛ سریعن نادم و پشیمان میشم و شروع میکنم ناز کردن کلهی پریشونام که از دلش دربیارم
و بهش اطمینان بدم که دوسش دارم و نگران نباشه، و اساسن این لوندونگیهای زیادی دلبرانه هم به ما نیومده، کلن.
The aperitif..
خب یه شب معمولی بود
البته صادقانه شو بخواین، نه چندان معمولی
از این قسمتش که بگذریم
من بودم وایساده توی هوای سرد دل چسب یخ بندون این وقت صبح
توی تراس
با یه خیابون خلوت نیمه برفی
با آهنگ توی گوشم و دود سیگار توی هوا
با یه سری چیزای نه چندان معمولی توی مغزم
تنهای تنها
خب، طبیعیه که توی این سرما حتا گربه هام توی گوشه های گرم و نرمشون باشن
از اون وقت هایی که به قول بابای بنجامین باتن احساس می کنی تو تنها آدم زنده ی توی دنیایی
بعد یهو سه نفر قدم زنون از یه طرف خیابون پیداشون شد
رفتن تا اون ته و دوباره برگشتن
بعد یهو من دلم خواست یکی منو ببینه
دلم یه نگاه خواست روی خودم
حتا نگاه یه گربه
که بدونم اون قدری که الان فکر می کنم تنها نیستم
یا شایدم نه
که بدونم من تنها موجود زنده ی توی دنیا نیستم
بعد یهویی دختره سرشو بالا کرد و نگام کرد
سرشو پایین انداخت
بعد دوباره یه نگاه کوتاه
و اون سه نفر توی انتهای خیابون گم شدن
بعد از اون جایی که من یک عدد وبلاگ نویس بالفطره هستم که حتا دستمم به جایی بند نیست در این مواقع
لازم دیدم که همین جا تشکر کنم از کائنات و اون دختره و گربه ی احتمالی
بابت اون نگاه نصفه شبی که یه چیزی رو ته دلم گرم کرد یهو
و هر گونه توضیح دیگه ای هم الان کاملن بی مورده.
- You know who I am, Mr. Flannagan.
I'm the girl in the afternoon.
...the aperitif, as we say on the Left Bank.
البته صادقانه شو بخواین، نه چندان معمولی
از این قسمتش که بگذریم
من بودم وایساده توی هوای سرد دل چسب یخ بندون این وقت صبح
توی تراس
با یه خیابون خلوت نیمه برفی
با آهنگ توی گوشم و دود سیگار توی هوا
با یه سری چیزای نه چندان معمولی توی مغزم
تنهای تنها
خب، طبیعیه که توی این سرما حتا گربه هام توی گوشه های گرم و نرمشون باشن
از اون وقت هایی که به قول بابای بنجامین باتن احساس می کنی تو تنها آدم زنده ی توی دنیایی
بعد یهو سه نفر قدم زنون از یه طرف خیابون پیداشون شد
رفتن تا اون ته و دوباره برگشتن
بعد یهو من دلم خواست یکی منو ببینه
دلم یه نگاه خواست روی خودم
حتا نگاه یه گربه
که بدونم اون قدری که الان فکر می کنم تنها نیستم
یا شایدم نه
که بدونم من تنها موجود زنده ی توی دنیا نیستم
بعد یهویی دختره سرشو بالا کرد و نگام کرد
سرشو پایین انداخت
بعد دوباره یه نگاه کوتاه
و اون سه نفر توی انتهای خیابون گم شدن
بعد از اون جایی که من یک عدد وبلاگ نویس بالفطره هستم که حتا دستمم به جایی بند نیست در این مواقع
لازم دیدم که همین جا تشکر کنم از کائنات و اون دختره و گربه ی احتمالی
بابت اون نگاه نصفه شبی که یه چیزی رو ته دلم گرم کرد یهو
و هر گونه توضیح دیگه ای هم الان کاملن بی مورده.
- You know who I am, Mr. Flannagan.
I'm the girl in the afternoon.
...the aperitif, as we say on the Left Bank.
سهشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷
مساله این نیست که من آدم متعصبی ام، که نیستم، تمام سعی ام همیشه این بوده که حداقل اصول رو برای خودم وضع کنم و روی اون اصول هم ثبات آره ولی تعصب نداشته باشم. خشم ام از شنیدن جمله های کلیشه ای و قضاوت های نخ نما و تکراری جنسیتی؛ جملات مشعشعی از قبیل زن ها آخر هم راننده نمی شن و زن ها توی سک.س الزامن احساسشون درگیر می شه و زن ها اصولن کشته مرده ی ازدواجن و الخ، از این ناشی می شه که گذشته از مزخرف بودن قضاوت به این گستردگی و کلی گویی در این حد، حتا حتا حتا اگه جمله هه در اکثر موارد درست باشه، مساله اینه که تحمیل شده ست. نمی تونی یه وضعیت فعلی رو -فرض که جمله ی کذایی وضعیت فعلی ای رو توصیف می کنه که کمابیش موجوده- توصیف کنی و در موردش نظر بدی بدون این که به پیشینه وجودی ش نگاه کنی و این که اصلن چرا و چه جوری ایجاد شده. روانی می شم وقتی می بینم یکی - اکثرن مردی- پشت فرمون باد به غبغب می ندازه و یه فحشی می ده و می گه این زن ها آخرم راننده نمی شن بدون این که مغز پوکش رو یه ذره به کار انداخته باشه و فک کنه که اولن داره حرف کلی مزخرف می زنه دومن فرهنگ تخمی مردسالار زن مزبور رو از دو سالگی نشونده پای عروسک و چرخ خیاطی و قابلمه و قوری و از همون دو سالگی آقا رو گذاشته پشت فرمون ماشین اسباب بازی پس حتا اگرم زن ها رانندگی شون خوب نباشه علتش واضح و قابل درکه.
خلاصتن که غری که می خواستم بزنم اینه که خیلی ظالمانه و احمقانه است که یه چیزی رو به یه کسی عامدانه و به دلایل مختلف و شیوه های مختلف تحمیل کنی، بعد به خاطر همون چیز تحقیرش کنی.
خلاصتن که غری که می خواستم بزنم اینه که خیلی ظالمانه و احمقانه است که یه چیزی رو به یه کسی عامدانه و به دلایل مختلف و شیوه های مختلف تحمیل کنی، بعد به خاطر همون چیز تحقیرش کنی.
دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷
یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۷
نکنید آقاجان نکنید، ایت ساکس خب آخه!!
نه که روابط راه دور اپیدمی شده این روزها
بعد نه که یه عالمه تا از دوروبری های منم مبتلا شدن به اش و کلن اوضاع دراماتیک و نشستن دائمن فحش می دن به مملکتی که فرزندان خود را فراری می دهد :ی
بعد نه که کلن یکی از نفرت های من در زندگانی رابطه راه دوره و چوبش رو هم خوردم شدیدن و اساسن برام تعریف نمی شه و بابا راه دور چیه اصن، یه هفته یارو رو نتونم ببینم به این نتیجه می رسم که ایت ایز نات ورکینگ فور می!
و البته فراموش نشه این ها از ارثیه های آقای نون دال مرحومه با اون عدم حضور همیشگی ش!
و بعدش نه که احتمالن خصایص تخمی-روابطی قابل سرایت ان به گفته ی بانو سمنتای سریال معظم سکس اند د سیتی که معتقد بود مونوگامی رو از دوستاش گرفته؛
خلاصتن هم که اصن من قصد کردم با همه ی رابطه راه دور-دارها قطع رابطه کنم که یه وقت سرایت نکنه بهم که اصلن حوصله ی غم هجران و فراق و بریک آپ ناچارانه و آهنگ کازابلانکا گوش کردن ندارم این وسط.
بعله. این جوریاس. با شمام هستم خانوم.
اون هایی که نصف ایران رو به قصد کاهش فاصله مهاجرت کردن آوانس گیرانه مستثنا می شن حالا :ی
بعد نه که یه عالمه تا از دوروبری های منم مبتلا شدن به اش و کلن اوضاع دراماتیک و نشستن دائمن فحش می دن به مملکتی که فرزندان خود را فراری می دهد :ی
بعد نه که کلن یکی از نفرت های من در زندگانی رابطه راه دوره و چوبش رو هم خوردم شدیدن و اساسن برام تعریف نمی شه و بابا راه دور چیه اصن، یه هفته یارو رو نتونم ببینم به این نتیجه می رسم که ایت ایز نات ورکینگ فور می!
و البته فراموش نشه این ها از ارثیه های آقای نون دال مرحومه با اون عدم حضور همیشگی ش!
و بعدش نه که احتمالن خصایص تخمی-روابطی قابل سرایت ان به گفته ی بانو سمنتای سریال معظم سکس اند د سیتی که معتقد بود مونوگامی رو از دوستاش گرفته؛
خلاصتن هم که اصن من قصد کردم با همه ی رابطه راه دور-دارها قطع رابطه کنم که یه وقت سرایت نکنه بهم که اصلن حوصله ی غم هجران و فراق و بریک آپ ناچارانه و آهنگ کازابلانکا گوش کردن ندارم این وسط.
بعله. این جوریاس. با شمام هستم خانوم.
اون هایی که نصف ایران رو به قصد کاهش فاصله مهاجرت کردن آوانس گیرانه مستثنا می شن حالا :ی
اشتراک در:
پستها (Atom)