شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷

آهان
می خواستم با لباس تمام رسمی شب و کلاه از سر برداشته، سپاس گزاری مفصلی بکنم از کامنت گذاران پست «در باب تقدس بی هوده ی تن» بابت بحث های مفید، محترمانه، سالم و سازنده ای که به جریان انداختند، و ابراز امیدواری بکنم که این اتفاقات خجسته باز هم بیفتد که من به جای نگرانی از بابت بازبینی کامنت ها قبل از انتشار، بتوانم با دل راحت نظرها را بخوانم و چیز یاد بگیرم.
بعد هم که من اون قد از این آقا بداخلاق هایی که بچه می بینن خوش اخلاق می شن و بهش می گن سلام عموجون خوشم می آد!
ایضن از آقاهایی که آشپزی می کنن
و ایضن از آقاهایی که هیچ رقمه هیچ شباهتی به تصویر ایده آلت ندارن بلکم متضادش هم هستن! ولی کلن تصویره رو شوت می کنن یه گوشه و خودشون می آن می شینن وسط قاب!
(چند نقطه دی حسرت ناک)
بعد هم که من هر چی پیش تر می رم بیش تر متوجه می شم که در زندگانی رویه ی درستی رو اتخاذ کرده ام
که شامل «سعی کن از کرده هات پشیمون شی نه از نکرده هات» باشه
و مطابق همین رویه تا ته همه چی رو انگشت می کنم و شرف و آبرو و شخصیت و استانداردهای اجتماعی و همه چیز رو به کفش می گیرم فقط برای این که خیالم راحت باشه که نکرده ای نذاشتم که بعدن حسرت اش رو بخورم
بعد یه مدتی به کرامات این روش شک کرده بودم و حس می کردم که
خب، من دهن خودم و بقیه جاهای بقیه رو آسفالت کردم که جوری زندگی کرده باشم که بعدن بتونم به گذشته ام نگاه کنم و حسرتی نباشه و اندوهی نباشه و چیزی جا نذاشته باشم
بعد هنوز تمام این ها هست
شاید نه به اون شدتی که اگر محافظه کارانه و معقول رفتار می کردم می بود- ولی هست
و این که چرا من زودتر نفهمیدم که نوستالژی و حسرت گذشته از آدم جدایی نداره
که همیشه خاطره از زندگی واقعی گوگولی مگولی تره و فقط قشنگی هاش به چشم می آد و به همین سادگی، همیشه، همیشه گذشته خواستنی تر و دست نیافتنی و حسرت باره
مثل یه تصویر سپیا با برق کهنه ی طلایی روش که نمی ذاره جزئیات ناخوشایند رو ببینی و فقط درخشش به چشم ات می آد

بعد الان ولی خوشبختانه دوباره بامبی خورده تو سرم و فهمیدم که خب اون اندک های اجتناب ناپذیر که همیشه هست
ولی حقیقتن بقیه رو نمی دونم، ولی واسه من یکی، زجر و عذاب و درد این که بشینی به کاری فکر کنی که دوست داشتی بکنی و نکردی، از هر چیز دیگه ای تو عالم بیشتره، و حتا خیلی بیشتر از پشیمونی از کردن کاری که نباید می کردی
خلاصتن که چنین شد که پارچه ی قرمزی جلوی ما تکاندند و گاو درون مان - سلام آیدا- فعال شد و خداوند به داد زندگی ما برسد زین پس.
اولین درخواستی که در بدو ورود به شهر از دوستان محترم و مجددن آقایون دارم اینه که نکنید آقا جان، روی سه چهارتا دختر که همه با هم دوستن و احتمال خوبی می ره که همه چی هم دیگه رو بدونن، هم زمان تیک نزنید! نکن عزیز من نکن! چه لطفی داره آخه مثل ایمیل و اس ام اس سندتوآل بودن؟! من واسه خودتون می گم. به قول راس در سریال وزین فرندز women talk بعد همه گی از چند منظوره بودن تون آگاه می شن و نه تنها وجهه و آبرو و شخصیت تون یه مقدار خدشه مدشه بهش میفته بلکه احتمالن به هیچ یک از منظورهاتون هم نمی رسین!
نکن عزیز من، با شمام هستم!


پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۷

در باب تفدس بی هوده ی تن

دیرزمانی قبل همه جا، و حتا همین حالا در جاهایی غیر از این جزیره ی اطراف من، «تن» حریمی مقدس بود، با ارزش و اهمیتی بی نهایت و بی جا و بی مناسبت که بدان نهاده شده بود. تن باارزش ترین گنجینه ی شخصی طبقه بندی می شد، آخرین سنگری که «غریبه» (غریبه ای که می رفت تا آشنا شود) را ممکن بود به اش راه دهی، آخرین قدمی که در راه نزدیک شدن دو انسان می شد برداشت، نردبان نزدیکی و الفت را باید پله پله می رفتی تا در آخرین قدم به عنوان جایزه، یا به عنوان مهر تاییدی بر رسیدن به خط پایان، روبانی را ببری و قدم به آن جایگاه نهایی بگذاری. فرقی نمی کرد آدم ها که باشند و چه باشند و چه قدر متفاوت از هم، به هر حال با ارزش ترین داشته و قیمتی ترین پیش کشی که می توانستند به دیگری بکنند، همان تنی بود که هر کسی می داشت.

حالا اما، بعضی جاها و در جزیره ی اطراف من که قطعن، روند برعکس شده - تن می تواند اولین حریمی باشد که گشاده می شود، می تواند اولین سنگری باشد که «فتح» و اولین تکه ای از تو باشد که کسی را به اش راه می دهی. حالا حتا یکی شدن تن ها آن قدر نردبانی نمی خواهد یا صمیمیتی یا قدم برداشتن و تلاشی، حالا نگاهی و جرقه ای و انگیزه ای کافی است که دو تن بتوانند، در همان مرزهای جسمیت محض، لذت را با هم شریک شوند، شاید حتا بی آن که حرفی بزنند و قدمی از تنیت فراتر بروند. حالا تو ممکن است با هر کسی تنت را شریک شوی ولی روحت را نه. حالا زمانی است که دوستی به من می گوید آن قدر closed ام که غیر از سک.س رابطه ی جدیدی با کسی نمی توانم متصور شوم.

من این روند جدید را دوست تر دارم. من این مدل را بیش تر می پسندم که تن آدم ها دیگر جایزه ای روبان زده نباشد، که آن تمرکز بی هوده ی بی مناسبت از تن برداشته شود، که آن ارزش میلیونی بی خود به اش داده نشود و آن قدر بالا و بالاتر نگذارندش که حواس آدم ها - مثل بچه ای به جعبه ی بیسکویت طبقه بالای قفسه، سلام آقای رضا ارژنگ- متمرکزش شود آن قدر که هیچ چیز دیگری را نبینند. من دوست تر دارم که رودرواسی ها و ملاحظه ها و تعارف های الکی از بین رفته باشد و تن ها اگر هم را بخواهند بتوانند بدون دروغ و عذر و بهانه و تظاهر به نزدیکی جمع شوند، که دیگر کسی محض تصرف تنی نقش عاشق دلخسته را بازی نکند. من فکر می کنم این طور بهتر است، که تن همان باشد که هست، ارزشی بیشتر از واقعن اش پیدا نکند، که ارزش نهایی آدم ها، که آن والاترین حریم شان، آن مستوره ی پردگی روبان قرمز به درش زده، نه تنی که هر کسی دارد- که روحی باشد که در هر آدمی با دیگری متفاوت است. من باور دارم خرد شدن تقدس بی هوده ی تن کمک می کند که چشم گرسنه از نوک انگشت بالاخره سیر شود و فراتر برود و آن ماهی که نشانش می دهی را ببیند.
نکنید آقاجان نکنید
درست همون لحظه ای که آدم داره فکر میکنه بـــه چه جنتلمن خوشتیپ گوگولی مودب باشخصیت جذابی، -شرمنده م که منشن میکنم ولی واقعیت های جامعه ست!!- دستتونو تا بند دوم انگشت اشاره تو دماغتون نکنید و ایضن آروغ نزنید و چایی و قهوه تون رو هورت نکشید یا از همه بدتر اعضای تناسلی تون رو در ملا عام نخارونید که گند زده شه تو تصورات آدم!
نکنید آقاجان!!

شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۷

بعدم که نکنید آقاجان نکنید، به کسایی که رابطه تون باهاشون متزلزل! ئه کتاب قرض ندید! به خصوص که عین من کتاباتون بچه هاتون باشن و به جون تون بسته! وگرنه یه همچین نصفه شبی یهو یادتون می آد که ناتور دشتتون که تازه هدیه هم بوده دست آقای نون دال مونده، بعد حالا بعد این همه وقت هم نمی شه زنگ زد به طرف گفت کتاب منو بده که، چون از awkward بودگی گذشته هزار و یک جور منظور نداشته ازش برداشت می شه غیر منظور خودتون که صاف دارید می گیدش و کیه که باور کنه به کی قسم به کی قسم آیم دان ویت یو و فقط کتابام مث بچه هامن و هیچ ناتور دشت دیگه ای به دلم نمی چسبه و هیچی نمی خوام فقط لطفن کتاب من را برگردانید!

نکنید آقاجان نکنید!
خب، کافه پیانو یه جاهایی ش هم خوب بود، علی الخصوص صفوراش، اما در مجموع من نمی تونستم مانع پاپ آپ شدن هر لحظه ی این فکر تو ذهنم بشم که کاش سایه ی ناتور دشت این قدر پررنگ نبود و کاش می شد که هولدن کالفیلد فقط یه دونه بمونه تو همون شونزده سالگی ش و کاش من این قدر حس نمی کردم لحن کتاب قرضیه که آخر که تمومش کردم برآیندم این باشه که یه گرته برداری متوسط از ناتور دشت خوندم که تک و توک تیکه ی خوب وسط هاش داشته.

تازه علاوه بر فکر مذکور؛ تو اون تیکه ی تشبیه صندلی های روی میز کافه به زن های فاحشه دو سه تا فحش آب دار هم پاپ آپ شد!!
به قول گلناز سلام الله علیها، این چند وقته از نظر جغرافیایی در مقعد زندگی و از نظر زمانی در مقطعی که اسهال داره به سر می برم!!
اجماعن صلوات بلند ختم کنید!

سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۷

+ نمی‌دانم در جریان قرار گرفته‌اید یا نه، اما مدتی پیش لایحه‌ای به نام «حمایت از خانواده» که در حقیقت به‌تر است آن را لایحه‌ی «نابودکردن خانواده» بنامیم، از طرف دولت معزز جناب احمدی‌نژاد به مجلس فرستاده شده است و به احتمال زیاد همین هفته درمورد آن تصمیم‌گیری خواهد شد.

از آن‌جایی که تصویب این لایحه باعث خواهد شد حقوق به‌شدت محدود زنان ایرانی باز هم محدودتر و ستمی که بر آن‌ها می‌رود بیش‌تر شود، بسیاری از فعالان فرهنگی و جنبش زنان مدتی است تلاش گسترده‌ای را آغاز کرده‌اند تا با آگاه‌سازی مردم، مانع از قانونی‌شدن این لایحه‌ی ضد خانواده شوند.

در همین راستا خورشید خانوم در وبلاگش از همه دعوت کرده است درباره‌ی این لایحه بنویسند و به هر طریقی که شده اعتراض خود را نسبت به این لایحه‌ی بسیار تاسف‌ برانگیز که نه‌تنها وهن زنان، بلکه توهین به هر انسان آزاداندیش است، نشان دهند.

بروشوری نیز در همین زمینه تهیه شده است که در آن اطلاعاتی درباره‌ی مواردی از لایحه که ضد خانواده است، هم‌چنین نامه‌ای اعتراضی برای فرستادن به نمایندگان مجلس وجود دارد که شما می‌توانید آن را به آدرس تهران، ميدان بهارستان، کدپستی 009821-39931 پست کنید.

به عنوان مثال برخی از مواردی که با تصویب این لایحه اتفاق می‌افتد و در بروشور به آن‌ها اشاره شده، عبارت است از:

- مرد در صورت داشتن تمکن مالی و تعهد به قاضی مبنی بر اجرای عدالت می‌تواند زن دوم و سوم و چهارم بگیرد و به اجازه‌ی زن اول خود هم نیازی ندارد.

- مردان می‌توانند چندین زن صیغه‌ای بگیرند و الزامی هم به ثبت ازدواج‌شان ندارند.

- مجازات عدم ثبت ازدواج و طلاق سبک‌تر شده و مردی که ازدواج و طلاق خود را ثبت نکند، فقط باید جریمه‌ی نقدی پرداخت کند.

- حضانت فرزندان حتی اگر به مادر برسد، ضمانت اجرایی نخواهد داشت. به عنوان مثال، اگر پدر ی حاضر نشود فرزندی را که حضانتش به عهده‌ی مادر است، به او بدهد، فقط به جریمه‌ی نقدی محکوم می‌شود.

- زنان نه تنها حق طلاق ندارند، بلکه روند گرفتن حکم طلاق طولانی‌تر نیز شده است.

-زنانی که مهریه های‌شان بالاتر ازحد متعارف باشد، باید هنگام عقد بابت مهریه‌ی نگرفته‌شان مالیات بدهند. حد متعارف مهریه را دولت تعیین می‌کند.

- زنان طبق این لایحه نه‌تنها از داشتن حق طلاق، بلکه از داشتن حق سرپرستی فرزندان، حق اشتغال، حق گرفتن گذرنامه و سفر به خارج کشور بدون اجازه‌ی شوهر محروم هستند.

- این لایحه هیچ ممنوعیتی برای ازدواج دختران در سنین پایین قائل نشده است.

شما هم اگر می‌خواهید مانع از تصویب این لایحه شوید، با تهیه‌ی کپی از این بروشور و توزیع آن بین دوستان و همسایگان و فامیل؛ آن‌ها را در جریان این مسئله بگذارید و از آنان نیز بخواهید با توزیع این بروشور و اطلاع‌رسانی در این زمینه، به جلب مخالفت زنان و مردان با لایحه کمک کنند.

یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۷

شخصن معتقدم همه ی ما - با تمام اعتقادات، باورها و ارزش هامون- قیمت معینی داریم. قیمتی که می تونه هر چیزی باشه، و اگه کامل پرداخته بشه حاضریم - حتا شاید به طیب خاطر - از اعتقاداتمون دست بکشیم و احساس ناراحتی هم نکنیم، چون عوضش قیمتمون تمام و کمال پرداخت شده.
ممکنه تلخ باشه ولی حقیقیه. همه رو می شه خرید، فقط قیمت هاشون فرق می کنه.

*مثال جهت روشن شدن قضیه، مثلن این جناب سایر اگه به قاعده بابام هم مردسالار باشه اصن واسه من مهم نیست و هم چنان مرد ایده آله :ی همون طور که واسه آقایون فک نمی کنم خیلی ترن آف باشه اگه مثلن مونیکا بلوچی - سلام امین!- جدول ضرب رو کامل بلد نباشه! :ی
من مجبورم، می فهمید مجبورم که همیشه حداقل یه افکت جلف و جفنگ توی پست هام داشته باشم، وگرنه احساس ناراحتی می کنم و به دلم نمی چسبه!

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷

هوا را از من بگیر
لاست را نه.

*در برخی نسخ آمده:
هوا را از من بگیر
سایر را بده
می دانید؟ چیزی به اسم لیاقت دوست داشته شدن وجود ندارد. ترجمه ی جمله ی "لیاقت دوست داشته شدن رو نداره" به سادگی می شود این که "منو نمی خواد، ولی من این و هزارتا دری وری دیگه رو سر هم می کنم که مجبور نشم قبول کنم که منو نمی خواد"
این را جا انداختم

مشکل اصلی حتا جند.ه خطاب شدن هم نیست، این است که به این بهانه، جدی ات نمی گیرند.

حالا من ربط بین این دو مساله را نمی فهمم. به نظرم یک سازمان حقوق بشری چیزی باید تاسیس شود که حالی ملت بکند که حتا اگر زنی جند.ه باشد هم، جند.ه ها حق جدی گرفته شدن دارند.

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۷

سقف شیشه ای زنان در دنیای وبلاگ نویسی می دانید چیست؟

همان مطلبی که اگر مردی بنویسد کول و خواندنی و جذاب و روشنفکر و بی پروا و جسور خواهد بود، چنان چه زنی بنویسد تنها نصیبش واژه ی دیرآشنای جند.ه است.



سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۷

از جنس آتش و باد

این ماییم. من. خانم ب. خانم الف. زنانی از جنس ما. این ماییم که در این جامعه با تمام فرهنگ پدرسالار وحشتناک-قدرتمندش به دنیا آمدیم، که با این فرهنگ بزرگ شدیم، که آموزه هایش کلیشه هایش ارزش هایش تقدس هایش با گوشت و خون مان عجین شد. که بزرگ شدیم، چشم باز کردیم، تازه و تازه تر دیدیم و شنیدیم، تازه شدیم، با آزادی و آگاهی انتخاب کردیم که تفاله ی جامعه ی مردسالارمان نباشیم. که متفاوت شدیم با آن چه ازمان انتظار داشتند باشیم و با آن چه اکثریت بودند. عوض شد و عوض کردیم آن چه که قابل تغییر بود، اما نتوانستیم و نمی توانیم از تمام شاخه های آن پیچک دست و پاگیر ببریم.

 

چیزهایی ماند، می ماند؛ در آن اعماق - بیشتر ناخودآگاه که گاهی می شود با جراحی ذهن بیرون اش کشید و گاهی نه، لردهایی ته نشین شده در پنهانی ترین لایه های وجود، میراث هزارهزار سال آن پیچک لعنتی. از آن ها که درست وقتی فکرش را نمی کنی، درست سر پل خربگیری، یک هو سبز می شوند و می چسبند بیخ گلویت و علی رغم تمام تعقل ات و تمام منطقت و آگاهیت و دانش ات و انتخاب ات، همان کلیشه های قدیمی را به ات تحمیل می کنند. دست خودت نیست، می دانی بد است، بیمار است، نمی خواهیش، انتخاب اش نکرده ای، با تمام سیستم زندگی و فکر و اعتقاداتت ناسازگار است، ولی لعنتی آن چنان عمیق چسبیده و آن چنان قوی خواسته هایت را جهت می دهد که زیر بار تعارض تمایلات موجود اجتماع پذیر شده ی درون ات - که تمام آن ارزش ها به وجودش رسوخ کرده - و اعتقادات و باورها و خواسته های فعلیت، و زیر بار احساس گناه از این که چرا می خواهی آن چه را که خواستن اش را تحقیر می کنی؛ له می شوی.

 

دوستی داشتیم که متریالیست سفت و سختی بود و تقریبن بی اعتقاد به همه چیز، اما بزرگ شده در یک خانواده ی مذهبی. می دانست این حرف و این منطق و این خواسته به هیچ جای باورش و فکرش و اعتقادش مربوط نیست و بلکه متعارض است اما می گفت دوست ندارم همسرم با مرد غریبه روبوسی کند. می گفت چه کنم، می دانم اعتقادی ندارم، اما این طور بزرگ شده ام. این طور راحت ترم.

 

این ماییم. دخترانی که هر بار از پنهان شدن در آغوش مردی، از نمایشی از قدرت و توانایی و اقتدار از پارتنرشان، از بوسه ای هالیوودی با فاعلیت مرد، از سپردن کارها به مردی که اداره شان کند، از تصویر کلاسیک مردانه، از الگوی قدیمی و هژمونیک مردانگی لذت می برند، احساس گناه می کنند از داشتن ریشه هایی چنین مردسالار. که هر بار از یک مرد کلاسیک ساخته ی آن فرهنگ خوش شان آمد فحش دادند به خودشان و مجبور شدند از دل-خواسته بگذرند. که توی اندک مردهای روشن فهیم غیرمردسالار گشتند دنبال نشانه هایی اندک و ظاهری از آن ابرمرد اسطوره ای که دل شان را خوش کند و آرامش را هدیه کند به دخترک صورتی پوش درون شان که عمری می برد تا بتواند صورتی ها را از تن درآورد و رنگ خودش را پیدا کند. که پارتنرهای پرفکت معقول منطقی دوست داشتنی را رها کردند فقط چون زن سنتی درون شان را نمی توانستند ارضا کنند. ماییم که عقل مان یک چیز را انتخاب کرد و روان مان آن قدر قوی نبود که بتواند پا به پای انتخاب مان بیاید. ماییم که گذار می کنیم از مادران مطبخ نشین مان به دختران آزاد جسور رها از پیچک مان، و در این گذار خودخواسته می پیچیم و می تابیم و همان قدر رنج می بریم که لذت. شاید بیشتر.

این ماییم. از این جا رانده و از آن جا مانده. در گذاری خودخواسته و ضروری و گزیرناپذیر. چوب دو سر طلا. ناتوان از تحمل الگوی کلاسیک مردانگی و در عین حال عاجز و کلافه از گاهی اوقات ته دل خواستن اش، اقلن خواستن آن اندک خصایص دوست داشتنی غیرآزارنده که بدبختانه علی رغم بی ربط بوده گی انگار فقط در فرهنگ مردسالار می توانند تولید شوند.

 

* این خطوط از آن هاست که مخاطب ندارد، که از دل چند ماه کلافه گی و چند به هم ریختگی سیستماتیک و قاطی کرده گی حاد و ساعت ها بحث و جراحی ذهنی و پنجاه دقیقه مکالمه تلفنی خارج شده است، که اعتبارش برای همان پنج دقیقه ای ست که خواندن اش وقت می برد و شاید پنج دقیقه دیگر اصلن نوشته نمی شد. بسی پیچیده تر و مفصل تر و جزئیات-دارتر از این حرف هاست. خلاصه که از این گوش بشنوید و از آن گوش در کنید.

گفتم که، مخاطب ندارد. که نه انتظار دارم کسی بفهمد و نه انتظار دارم کسی قضاوت بی جا نکند. این خطوط را فقط به خودم بدهکار بودم، به خودم، خانم ب، خانم الف و تمام زنانی که آن چه نوشتم را حتا یک لحظه در زندگی شان حس کرده اند.

با تشکرات ویژه از خانم ب!