‏نمایش پست‌ها با برچسب سد بات ترو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سد بات ترو. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۹

این صندل رسوایی..

انگشترت بود؟ حلقه مون - خیلی cheesy و رمانتیک مسخره؟ که برای هم خریده بودیم، تو سفیدشو برای من، من مشکی شو برای تو؟ که تو همون چند ماه پیش گمش کردی، که من نگه ش داشته بودم و حتا بعد همه ی این بالا و پایینا دوسش داشتم هنوز؟ که سبزی مچ بندمو روی پوست شیری تنت یادم می آورد؟
امشب؛ وسط مستی و موزیک، وسط پیچ و تاب های داف روس م روی استیج، بعد هفت تا شات دابل تکیلا، عین کیت آخر تایتانیک رفتم پرتش کردم وسط دریا..

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

It's a big fat f**ing lie

دیدی یه اتفاق بد که می افته، شبش می ترسی بخوابی، می ترسی که بخوابی و وقتی بیدار می شی واقعیت عین رعدوبرق هجوم بیاره به ذهنت
تمام دیشب نیمه بیدار بودم. می ترسیدم بخوابم و صبح که بیدار می شم ببینم اتفاقی که افتاد افتاده.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷

الرساله فی المضرات حسن منظر یا خوشگلا صرفن باید برقصن

لعنت هرمس بر من باد اگر از تکرارکنندگان خرمگس‌وار جمله‌ی بیضوی «دختر یا خوشگل می‌شه یا درس‌خون» و یا حتا «پسر یا خوشگل می‌شه یا خوش‌سک.س» (از اختراعات من و دوستان) باشم، اما خاک دو عالم بر سرمان بکنند که چنین جمله‌هایی متاسفانه بعضن واقعیت می‌یابند! حقیقتش این است که معتقدم به این که انسان‌ها، و بالاخص زنان زیبا، در معرض خطر عقب‌نگاه‌داشته‌شدگی قرار دارند. زیبا که می‌گویم منظورم زیبایی و مموشی و جذابیت معمولی نیست که اکثر آدم‌ها دارند، که بالاخره هر کس یا زلف کمندی دارد یا چشم و ابروی عاشق‌کشی یا لب لعلی، منظورم زیبایی فوق‌معمولی و «رمدیوس خوشگله‌ای» (تابلو است که من تازه جای گیومه‌ را روی کیبردم یاد گرفته‌ام؟:ی ) است که بعضی‌ها دارند که از در که تو می‌روند چشم‌ها خیره شود و ملت لابد دست‌هاشان را روی پرتقال‌هاشان ببرند. به‌قدر کافی مثال این موضوع را هم دوروبرم دیده‌ام، که آدم‌های زیبا حس می‌کنند بای‌دیفالت به‌قدر کافی محاسن و مزایا دارند و دیگر لازم نیست کاری بکنند و چیزی بر خودشان بیفزایند تا مقبول واقع شوند. تقصیر خودشان هم نیست بنده‌گان خدا، ما جماعت عقل به چشم و ظاهرپرست هم چنان از عنفوان کودکی قربان‌صدقه‌شان می‌رویم و باد به غبغب‌شان می‌اندازیم که تمام تایید اجتماعی و فیدبک‌های موردنیازشان را یک‌جا از همین کانال چشم‌وابرو دریافت می‌کنند. انسان هم که اساسن موجود فراااااخ! دیگر برای چی به خودش زحمت بدهد دوزار بار خودش کند وقتی آلردی همه حس می‌کنند خیلی خفن است؟!

به‌ویژه؛ این موضوع در مورد دختران مصداق پیدا می‌کند که اساسن انتظاری که در جامعه مردسالار ازشان می‌رود زیبایی و جذابیت جنسی و ایفای نقش‌های سنتی مادر و همسر است. وقتی رسالت اصلی‌شان خودبه‌خود تقریبن انجام‌شده؛ و کسی هم چندان انتظار دیگری ازشان ندارد، یعنی خب لایه رویی به‌قدر کافی جذاب است که کسی به محتویات موجود یا ناموجود یا احتمالی‌شان توجه نکند و توقع‌ش را هم نداشته‌باشد، خب بسیار محتمل است که به همان کفایت کنند و عمر گران‌مایه را در بزازی و سلمانی و سولاریوم و خیاطی صرف کنند و به قول دکتر «قربانی زن بودن‌شان شوند و پارچه را به کتاب ترجیح دهند». به جان عزیزتان به شمار موهای سرم دختر و پسر بسیار زیبا دیده‌ام که هیچ‌وقت نیازی پیدا نکنند و حتا نیازی حس نکنند که سلول‌های خاکستری مغز را به کار بیندازند! و اتفاقن همین آدم‌ها اگر فیزیکی معمولی داشتند، اگر برای گرفتن تایید و تحسین اجتماعی به چیزی غیر از ظاهر نیاز پیدا می‌کردند؛ اگر مغزشان را به کار می‌انداختند و اندکی فکر می‌کردند و می‌دیدند و می‌خواندند آدم‌های بسیار جذاب‌تری می‌شدند، تا این عروسک خوش‌منظر خنگ فعلی.

این است که می‌گویم آدم‌های زیبا در معرض خطر عقب‌نگاه‌داشته‌شدگی‌اند. بس‌که جامعه همان که خواسته را ازشان گرفته و آن‌قدر بابتش تحسین و تاییدشان می‌کند که دیگر قدمی فراتر نروند. صد البته که این قانون نیست و بی‌شمار آدم‌های فوق‌العاده زیبا و باهوش و باشعور هم داریم، اما در کل شخصن معتقدم اصلن هیچ کس دیگر نه؛ ولی خود من، اگر انشالله شکل آنجلینا جولی می‌بودم احتمال خوبی وجود داشت که در استیج لوندی و دلبری و عاشق‌کشی متوقف شده و مثل سباستین (خرچنگ گوگولی پری دریایی :ی ) مژه‌ به‌هم بزنم و لب غنچه کنم و خنگ بار بیایم.

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۷

اندر مزایای بزرگ شده‌گی یا به جان مادرم این پست مخاطب خاص ندارد

خوبی‌ش اینه که وقتی بزرگ می‌شی تازه می‌فهمی آدم‌ها اون‌قدری هم که فکر می‌کردی گنده نیستن. تازه دنیات اون‌قدر بزرگ می‌شه که دیگه رو محور آدم‌ها نمی‌چرخه. خوبی‌ش اینه که چشم‌هات اون‌قدر زیاد می‌بینن و اون‌قدر تازه می‌بینن که آدم‌ها دیگه منطقن نمی‌تونن اون‌قدر واست گنده بشن که هیچی غیر از اون‌ها نبینی. خوبی‌ش اینه که بزرگ که می‌شی تازه یاد می‌گیری که خیلی خیلی ساده‌تر از این حرفا، آدم‌ها می‌تونن تو زندگی‌ت بیان و زخم بذارن و لک بذارن و لذت بدن و درد بدن ولی آخر سر برن؛ یه جوری برن که انگار هیچ‌وقت نبودن؛ یه جوری که حتا دلت براشون تنگ نشه. که می‌فهمی این دری‌وری‌های "بی تو هرگز" فقط فیلم و داستانه و تو دنیای واقعی بدون هر آدمی؛ هر آدمی هر قدرم عزیز و اصلن بدون هیچ آدمی دوروبرت هم زندگی ادامه داره و می‌شه زندگی کرد و حتا به تخمت هم نباشه. خوبی‌ش اینه که یاد می‌گیری با خودت و خودت زندگی کنی و لذت‌شو ببری و تنهایی واست درد نباشه. خوبی‌ش اینه که می‌فهمی رفتن و نبودن‌ هیچ آدمی اون‌قدری که می‌گن و فکر می‌کنی ترس‌ناک نیست.

بدی‌ش می‌دونی چیه؟ بدی‌ش اینه که وقتی همه‌ی اینا رو می‌دونی، هیچ آدمی دیگه اون‌قدر واست گنده نمی‌شه که دلت رو به تاپ تاپ بندازه.

سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۷

رویاهای خود را با به دست آوردن‌شان به فاک ندهید

هوم
خب همیشه گفتن چیزی که "فتح" بشه؛ جذابیت‌اش رو برای آدم از دست می‌ده
منم همیشه گفتم درسته که این همم.. تقریبن واقعیته؛ ولی یه واقعیت مریض بی‌شرمانه‌ی کثیفه
بعد الان که یکی از اون فتح‌شده‌ها جذابیت‌ش رو به‌چنان سرعتی داره از دست می‌ده که می‌ترسم اگه یه‌ذره دیگه دوروبرش باشم کلن متهوع شم روش
دارم می‌فهمم که این کاهش جذابیت الزامن به خاطر فتح شده‌گی نیست
شاید به خاطر اینه که نزدیک‌اش که می‌شی؛ تازه می‌تونی درست ببینیش؛ که بفهمی اساسن جذاب خاصی هم نبوده و همش یه اشتباه بصری بوده از بیخ و بن.
خلاصه که؛ همینا دیگه.

پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۷

خواب دیدن خوب است.
خواب دیدن خوب است وقتی دلت برای کسی خیلی تنگ شده‌باشد و نتوانی ببینی‌ش. بعد اگر ذهن‌ات مثل من روراست و ساده و مستقیم کار کند، زرتی خواب‌اش را می‌بینی، حتا شاید در خواب بتوانی بغل‌اش کنی؛ ببوسی‌ش، نوازش‌اش کنی.. درست است که بعد بیدار شدن دل‌تنگی‌ت چندین‌برابر می‌شود، اما اقلن آن لحظه‌هایی که خواب بوده‌ای دلت آرام گرفته.
خواب دیدن خوب است وقتی صاف و ساده به‌ات می‌گوید دلت چه می‌خواسته، که را می‌خواسته، برای چه کسی تنگ شده، امروز فکرت زیاد درگیر چه چیزی بوده، از چه می‌ترسی، دوست داری چه اتفاقی بیفتد.. خواب دیدن خوب است چون وقتی حتا یک‌ذره با خودت صادق نبوده‌باشی، واقعیت را از جلوی چشمت رد می‌کند و به‌ات می‌گوید که کجایش را به خودت دروغ گفته‌ای.
خواب دیدن خوب است وقتی سرت را کرده‌ای زیر برف و خودت را گول می‌زنی که یادت رفته و دلت تنگ نشده و Over ای و برایت مهم نیست، و بعد چهار شب پشت هم خواب آغوش و لبخند و بوسه و نوازش‌اش را می‌بینی تا بفهمی که هه!! هنوز تا اعماق درون‌ات شدیدن درگیری و این غارغارهای الکی‌ت محض جلوی خودت کم نیاوردن بوده.

خواب دیدن بد است وقتی چهار شب پشت هم خواب آغوش و لبخند لعنتی‌ش و بوسه و نوازش‌اش را می‌بینی و بیدار که می‌شوی دلت تنگ و تنگ‌تر است و دخترک درون‌ات لجبازانه لحظه‌های خواب‌اش را می‌خواهد و تو باید مدام دست نوازش به موهایش بکشی، به نق‌نق‌هایش گوش کنی، لبخند غم‌ناک به‌اش بزنی بگویی که فقط خواب بوده..

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷

1- ما یک عدد خانوم دکتر دوست‌داشتنی دیدیم که شبیه ژولیت بینوش بود و بسیار دوست‌اش داشتیم و قیلیژ ویلیژ و غش و غیل رفتیم برایش، ماچ و موچ؛ چند نقطه دی
2 - پست قبلی مطلقن هیچ ربطی به پست «در باب تقدس بی‌هوده‌ی تن» ندارد، نه تصویری از منظور آن پست است و نه هیچ چیز دیگر. مطلقن هیچ ربطی بین این دو پست نیست.
3 - بسیار، بسیار از این همه قضاوت‌گر بودن، بدون حتا شناخت کافی از قضاوت‌شونده، منزجر و مشمئزم و حالم را به‌هم می‌زند. متاسف‌ام هم می‌کند در ضمن. و در زندگی‌ام بسیار دیده‌ام که دست روزگار، آدم‌های قضاوت‌گر را به بهترین نحوی متنبه می‌کند و سرجایشان می‌نشاند. پس متعجب نشوید اگر آن‌چه را (هر چه را) که امروز با دیدن سایه‌ای ازش تقبیح کردید، فردا خودتان یا عزیزترین‌های‌تان انجام بدهید و بار قضاوت‌های پیشینی خودتان له‌تان کند.
4 - جایی گفته‌بودم قضاوت‌گری (همان جاجمنتالیسم که لغت بسیار روشن‌تری‌ست) در ذات آدمی‌ست. اما بعضی‌ها آن را به عنوان خصیصه‌ی بد می‌شناسند و سعی در کنترل‌اش دارند، بعضی‌ها هم جلوی‌اش را باز می‌گذارند تا شخصیت خودشان و بقیه را پایین بکشد و تحقیر کند و حال من یکی را هم به‌هم بزند.
بسیار متاسف‌ام که درصد قابل توجهی از خوانندگان وبلاگم از دسته‌ي دوم‌اند. با معذرت پیشاپیش از اقلیتی که چنین نیستند.

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۷

گفت هی می گی دوسم داره، دوسم داره. چه غلطی کرده تا حالا که تو باور کردی که دوستت داره؟! غیر از حرف مفت زدن که از هر خری بر می آد؟ اون خودشو دوست داره، حسی که تو بهش می دی رو دوست داره و بس.
بعدش اون قدر تلخ بود که من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم و فقط دو تا قطره ی گنده از روی گونه هام چکید روی بلوز آبی ..

شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۷

یک خصوصیت مشترک بین چند تا از عزیزترین، جذاب ترین و مهم ترین مردهای زندگی من وجود دارد:
در حالی که عاشقانه مرا دوست دارند، یا عمیقن به من اهمیت می دهند (و در این موضوع هیچ شکی وجود ندارد) تمام سعی شان را می کنند تا صد درصد خلاف این موضوع را در چشم بنده فرو کنند.
*محض احتیاط تشکری هم می کنیم مجددن از خانواده محترم رجبی.

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۷

تا حالا به طرز بسیار احمقانه و ساده لوحانه ای فکر می کردم اگرچه کلن دنیا پر از آدم های بی شرف و بی خوده، ولی خوشبختانه من دوروبرم یه مشت آدم حسابی دارم. تا دلتون بخواد هم فخر این موضوع رو به این و اون فروختم که ده هه خودتون وارد روابط مریض می شین و با آدم های مساله دار معاشرت می کنین و زمینه رو برای آزار دیدن از بی شرفی آدم ها آماده می کنین.
جدیدن متوجه شدم که بوهه آدم های اطراف من هم یکی پس از دیگری دارن توزرد از آب در می آن و تا حالاش هم که این موضوع رو نفهمیدم به دلیل این بوده که موقعیتش پیش نیومده.
با سپاس فراوان از خانواده محترم رجبی.

بعدم که من قول می دم اگه یه وبلاگ خصوصی باز کنم که این چند خط چندخط های روزمره مو اون جا بنویسم، قیافه ی این جا دوباره بشه شکل این خانوم کت دامن پوشیده ها که فقط در مورد موضوعات مهم حرف می زنن و موهاشونم شینیونه حتا. نه مثل الان شکل این بچه پرحرف زبون درازها که دائم دارن آسمون ریسمون به هم می بافن.
هر چند خب واقعیت اینه که من خودم اون دومیه ام.

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷

می دانید؟ چیزی به اسم لیاقت دوست داشته شدن وجود ندارد. ترجمه ی جمله ی "لیاقت دوست داشته شدن رو نداره" به سادگی می شود این که "منو نمی خواد، ولی من این و هزارتا دری وری دیگه رو سر هم می کنم که مجبور نشم قبول کنم که منو نمی خواد"

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۷

از جنس آتش و باد

این ماییم. من. خانم ب. خانم الف. زنانی از جنس ما. این ماییم که در این جامعه با تمام فرهنگ پدرسالار وحشتناک-قدرتمندش به دنیا آمدیم، که با این فرهنگ بزرگ شدیم، که آموزه هایش کلیشه هایش ارزش هایش تقدس هایش با گوشت و خون مان عجین شد. که بزرگ شدیم، چشم باز کردیم، تازه و تازه تر دیدیم و شنیدیم، تازه شدیم، با آزادی و آگاهی انتخاب کردیم که تفاله ی جامعه ی مردسالارمان نباشیم. که متفاوت شدیم با آن چه ازمان انتظار داشتند باشیم و با آن چه اکثریت بودند. عوض شد و عوض کردیم آن چه که قابل تغییر بود، اما نتوانستیم و نمی توانیم از تمام شاخه های آن پیچک دست و پاگیر ببریم.

 

چیزهایی ماند، می ماند؛ در آن اعماق - بیشتر ناخودآگاه که گاهی می شود با جراحی ذهن بیرون اش کشید و گاهی نه، لردهایی ته نشین شده در پنهانی ترین لایه های وجود، میراث هزارهزار سال آن پیچک لعنتی. از آن ها که درست وقتی فکرش را نمی کنی، درست سر پل خربگیری، یک هو سبز می شوند و می چسبند بیخ گلویت و علی رغم تمام تعقل ات و تمام منطقت و آگاهیت و دانش ات و انتخاب ات، همان کلیشه های قدیمی را به ات تحمیل می کنند. دست خودت نیست، می دانی بد است، بیمار است، نمی خواهیش، انتخاب اش نکرده ای، با تمام سیستم زندگی و فکر و اعتقاداتت ناسازگار است، ولی لعنتی آن چنان عمیق چسبیده و آن چنان قوی خواسته هایت را جهت می دهد که زیر بار تعارض تمایلات موجود اجتماع پذیر شده ی درون ات - که تمام آن ارزش ها به وجودش رسوخ کرده - و اعتقادات و باورها و خواسته های فعلیت، و زیر بار احساس گناه از این که چرا می خواهی آن چه را که خواستن اش را تحقیر می کنی؛ له می شوی.

 

دوستی داشتیم که متریالیست سفت و سختی بود و تقریبن بی اعتقاد به همه چیز، اما بزرگ شده در یک خانواده ی مذهبی. می دانست این حرف و این منطق و این خواسته به هیچ جای باورش و فکرش و اعتقادش مربوط نیست و بلکه متعارض است اما می گفت دوست ندارم همسرم با مرد غریبه روبوسی کند. می گفت چه کنم، می دانم اعتقادی ندارم، اما این طور بزرگ شده ام. این طور راحت ترم.

 

این ماییم. دخترانی که هر بار از پنهان شدن در آغوش مردی، از نمایشی از قدرت و توانایی و اقتدار از پارتنرشان، از بوسه ای هالیوودی با فاعلیت مرد، از سپردن کارها به مردی که اداره شان کند، از تصویر کلاسیک مردانه، از الگوی قدیمی و هژمونیک مردانگی لذت می برند، احساس گناه می کنند از داشتن ریشه هایی چنین مردسالار. که هر بار از یک مرد کلاسیک ساخته ی آن فرهنگ خوش شان آمد فحش دادند به خودشان و مجبور شدند از دل-خواسته بگذرند. که توی اندک مردهای روشن فهیم غیرمردسالار گشتند دنبال نشانه هایی اندک و ظاهری از آن ابرمرد اسطوره ای که دل شان را خوش کند و آرامش را هدیه کند به دخترک صورتی پوش درون شان که عمری می برد تا بتواند صورتی ها را از تن درآورد و رنگ خودش را پیدا کند. که پارتنرهای پرفکت معقول منطقی دوست داشتنی را رها کردند فقط چون زن سنتی درون شان را نمی توانستند ارضا کنند. ماییم که عقل مان یک چیز را انتخاب کرد و روان مان آن قدر قوی نبود که بتواند پا به پای انتخاب مان بیاید. ماییم که گذار می کنیم از مادران مطبخ نشین مان به دختران آزاد جسور رها از پیچک مان، و در این گذار خودخواسته می پیچیم و می تابیم و همان قدر رنج می بریم که لذت. شاید بیشتر.

این ماییم. از این جا رانده و از آن جا مانده. در گذاری خودخواسته و ضروری و گزیرناپذیر. چوب دو سر طلا. ناتوان از تحمل الگوی کلاسیک مردانگی و در عین حال عاجز و کلافه از گاهی اوقات ته دل خواستن اش، اقلن خواستن آن اندک خصایص دوست داشتنی غیرآزارنده که بدبختانه علی رغم بی ربط بوده گی انگار فقط در فرهنگ مردسالار می توانند تولید شوند.

 

* این خطوط از آن هاست که مخاطب ندارد، که از دل چند ماه کلافه گی و چند به هم ریختگی سیستماتیک و قاطی کرده گی حاد و ساعت ها بحث و جراحی ذهنی و پنجاه دقیقه مکالمه تلفنی خارج شده است، که اعتبارش برای همان پنج دقیقه ای ست که خواندن اش وقت می برد و شاید پنج دقیقه دیگر اصلن نوشته نمی شد. بسی پیچیده تر و مفصل تر و جزئیات-دارتر از این حرف هاست. خلاصه که از این گوش بشنوید و از آن گوش در کنید.

گفتم که، مخاطب ندارد. که نه انتظار دارم کسی بفهمد و نه انتظار دارم کسی قضاوت بی جا نکند. این خطوط را فقط به خودم بدهکار بودم، به خودم، خانم ب، خانم الف و تمام زنانی که آن چه نوشتم را حتا یک لحظه در زندگی شان حس کرده اند.

با تشکرات ویژه از خانم ب!

 

جمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۷

And that's the way it is

بعد، یک هو زمانی می رسد که می فهمی ما همه در غارهای تنهایی خودمان زندگی می کنیم. که بدون این که بدانیم همان نومولیت های تک سلولی هستیم در اعماق غارهای پیچ پیچ صدفی. گاهی توهم می زنیم که از غارمان بیرون آمده ایم یا کسی را به اش راه داده ایم، توهم می زنیم که تنها نیستیم، که می توانیم تنها نباشیم. تلاقی های لحظه ای حس و حرف و لبخند و جریان لحظه ای خوشبختی در درون مان باعث می شود فکر کنیم که می شود که همیشه این طور باشد. ولی توهم که از بین رفت، و چشم که باز می کنی می بینی که هنوز هم تو هستی با همان تک دانه سلول در پیچ پیچ دیوارهای غارت. می فهمی که همین است، که جز این نمی تواند باشد و اساسن قرار هم نبوده باشد. بعد می نشینی، آرام، ساکت و خالی، بدون حرفی و حسی و فکری، منتظر که این واقعیت تلخ کوبنده هضم شود در همان تک سلول و ته نشین شود در لایه های ذهنت، که بپذیری که همین است و جز این نمی تواند باشد، و در سکوت برای خودت تنهایی می کنی که سرنوشت محتوم همه مان بوده است. خیلی که پیش رفت کنی یاد می گیری که با تنهایی ات بریزی روی هم و رفیق شوی که زیاد آزارت ندهد، که مسالمت آمیز هم زیستی کنید و حتا گاهی از هم لذت ببرید. و می دانی که آری شود ولی به خون جگر شود.
مرجان چه خوب نوشت زمانی روی آن برگ های قهوه ای نازک که هر کسی خواب خودشو می بینه، تو بیداری تلاقی می کنیم. هر کس بیداری خودشو داره، تو خواب نزدیک تریم.