جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

نامه‌ی سرگشاده به مایوسان فلسفی عالم هستی یا لطفن خود را با فلان خود نکنید بقیه زحمتشو می‌کشن

دیدین این آدم‌هایی رو که همیشه بدبختن؟ اینایی که کلن یه ابر اندوهگین افسرده‌ای همیشه بر قیافه‌شون سایه افکنده و همیشه ناله‌ن و بی‌حوصله‌ن و غمگینن و بداخلاقن و اگه یه وقت خبطی خطایی چیزی بکنی ازشون بپرسی چطوری؟ گویا کسر شان‌شون می‌شه یا زشته و قباحت داره که خوب باشن و بگن "خوبم". گویا که آدمی‌زاد کلن تولید شده که بدبخت باشد و هر حالتی غیر از آن غلط است و نباید که بود. جمع کنید کاسه کوزه‌تون رو باباجان. کیه که هیچ مشکلی نداشته و همه‌ی زندگیش روبه‌راه و مرتب و سالم و سلامت باشه؟! ولیکن آیا همه‌ی عالم مثل شما بدبختند؟ خیر. ملت زندگی‌شونو می‌کنن مشکلاتشونو دارن خوشحالی‌هاشونم دارن به موقع‌ش شاد و خرم و مثبت و یه‌جوری که آدم می‌بیندشون از زندگی ناامید نشه هم هستن.
باباجان به کی‌قسم به کی‌قسم بدبختی فضیلت نیست. همیشه به نقطه‌ی دوری در فضا خیره بودن و دود سیگار را فیلسوفانه بدان سمت فوت کردن نشانه‌ی عمق شخصیت شما نمی‌باشد. سال‌های نوری در افسردگی یه مشکل و مساله‌ای چیزی باقی ماندن صرفن نشونه‌ی عدم بلوغ و عدم قابلیت تطبیق‌پذیری شما با واقعیت است. یاس فلسفی و خود را در پیله‌ی اندوه پیچیدن برای مسائل انتزاعی بشریت بقرانمجید قسم که هیچ مشکلی رو از شخص شما یا هیچ موجود دیگری حل نخواهد کرد. من خودم به عنوان یه آدمی که شده نزدیک یک‌سال هم در یک وضعیت بدبختی مزمن باقی مونده‌باشه خواهرانه به شما عرض می‌کنم که بله پیش می‌آد و موردی نداره ولی سعی کنید همیشه بدبخت بودگی‌تون دلیل عینی داشته‌باشه. نشه حالت همیشگی غالب طبیعی‌تون. یه مرزی برای خودتون همیشه قائل باشید که در مسیر خودرابه‌هادهندگی از اون جلوتر نرید دیگه. به مرز مزبور که رسیدید بگید خب بسه هرچی غصه خوردم و منهدم بودم دیگه بلند شیم جمع کنیم خودمونو. به قول دوستمون که بابا ابر و باد و مه و خورشید و فلک آلردی همه در کار هستند که دهن تو رو سرویس کنند دیگه واقن لازم نیست خودت هم بهشون بپیوندی. اوری وانس این ئه وایل هم خوب باشید، خودتون رو خوب کنید، این‌قدری که ازتون می‌پرسن چطوری، بتونید راستگویانه بگید "خوبم". نمی‌میرید که! والا بلا هر از گاهی خوب‌بودگی برای سلامتی امری‌ست مفید و لازم.
این بود انشای من در باب استیصال و به کدامین بیابان سر بنهم-ی خویش از دست جماعت همیشه بدبخت همیشه نالان و دهانی که سرویس می‌کند مشاهده‌ی این جماعت از راقم این سطور که کلن هون نشیمن بر سر هیچ‌کاری را ندارم چه برسد به غصه خوردن و عمومن به این دلیل غصه خوردن‌هام رو متوقف می‌کنم که حوصله‌م سر می‌ره از خوردن‌شون. از فسردگان ملولم و آدم مثبت انرژی‌زندگی‌دراوجوشان‌ام آرزوست آقا، به‌خدا.

* و از کرامات شیخ ما این بود که درست در همان روزی که پست هوا کردی در مذمت پرگویی و مدح لالمونی، شبش آمدی و پست دراز عجق‌وجق وروره‌جادویی نگاشتی، و همیشه اذعان‌ می‌داشت که روزی که در آن آدمی خودش را نقض نکند در شمار روزهای زندگانی نباشد. صلوات.
** دیگه آدم کجا بره امنیت داشته‌باشه آخه؟! فیلم حاتمی‌کیا هم که می‌ریم ببینیم و علی‌القاعده باید استرس و بدبختی و فشار عصبی فرو شه بهمون، کراش جاودانی ما آقای فرخ‌نژاد رو نیم‌تنه لخت می‌کنن می‌ذارن جلومون که ضجه و شیون حسرت بزنیم و شب خوابمون نبره. به کدامین بیابان آقا به کدامین بیابان؟!

پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۸

وقتی می‌بینی پیچیده‌ترین و مفصل‌ترین روایت‌ها را -اصلن گیرم که فرض کنی پوینت خاصی در زدن‌شان هست- می‌شود سروته‌ش را زد و در دو جمله، حالا ماکزیمم دو خط خلاصه کرد و سر خودت و شنونده را درد نیاورد و در وقت و انرژی همه صرفه‌جویی کرد، حتا برای کلمه-ادیکتدی مثل من هم کلمه‌بافی بی‌معنی می‌شود دیگر.

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۸

بر کوه و دشت و هامون ببار

هوای عزیز
خیلی برایت شادمانم که از خود بیگانگی حادت درمان شد و بالاخره فهمیدی که زمستونی. بر همین روند برو بریم.
با تشکر
ال.

چون که معنی "خانه" آن‌جاست هنوز

من یک چیزی دارم -که البته احتمالن خیلی‌ها دارند- به شکل حافظه‌ي آب‌وهوایی. دژاووی آب‌وهوایی حتا. این‌طور که بعضی وقت‌ها پایم را از در خانه می‌گذارم بیرون به سرعت مغزم هواشناس‌گونه درجه حرارت و سرعت باد و میزان پراکندگی ابر در آسمان و بوی هوا را اندازه می‌گیرد و بوق می‌زند که بیییب ما عین این روز را در دیتابیس‌مان داریم. یا مثلن مشابه یا مشابهاتش را. بعد نه فکر کنید خاطره یادم می‌آید، نه، کاش که این بود. کل حس و حال آن زمان یا زمان‌ها و مجموع آن‌چه حافظه‌ی حسی‌م یک‌بار در این‌ هوا ضبط کرد برمی‌گردد یهو. یعنی انگار من برمی‌گردم توی آن کانتکست.
بعد، گاهی من یادم می‌آید که الان حس کی و کجا بر من مستولی شده، گاهی هم باید فکر کنم. گاهی به محض این که بوی ‌سرما می‌رود توی دماغم اخم می‌کنم که اوه اوه؛ حالا کی حوصله دارد مجموع محفوظات حسی سه چهار زمستان که همه هم تخمی بوده را مرور کند؟ گاهی هم هی به میزان تراکم ابرها نگاه می‌کنم و هی دقت می‌کنم ببینم چه‌چیزی در من جاری‌ست و ای بابا من کجا الان دارم بر می‌گردم آخر که خودم نمی‌فهمم.
دیروز از هفت تیر که راه افتادم هی مغزم درگیر بود. هی باد خوشبوی خنک از پنجره‌ي ماشین می‌خورد توی صورتم و هی من دایره‌ی اسکن را وسیع‌تر می‌کردم که ای وای کی کجا بودم که اینجوری بود؟! بعد دقت داشتم که حس خوب خوشحال خجسته‌ای در من جاری شده‌ها.. یعنی ولو که نمی‌دانستم الان به کدام کانتکست عالم هستی برگشته‌م از همان ثانیه‌ی اول شادمان شده‌بودم که چه کانتکست مجهول‌الهویه‌ی خوبی هر چی که هست. من دوست داشته‌بوده‌ام که این‌جا بودم قبلن، هنوز هم دارم حتا. بعد همین‌طور هی سردرگم بودم. یک آفتاب ملویی هم بود سخت‌تر و پیچیده‌تر می‌کرد مساله را. توی راه به یک‌ میدان کوچکی رسیدیم که از یک رستورانی اغذیه‌فروشی‌ای چیزی توش بوی ماهی که به مشامم خورد انگار آخرین قطعه‌ی پازل تق رفت سر جاش و گفتم آا... بوی شمال می داد که. بوی ولایت بود لامصب. هوای روزهای بهاری و تابستانی‌ش بود که جان می‌داد روی ایوان ولو بشوی و همین‌جور تا ابد گشادی و رخوت و خوشی کنی و ساکن‌ ِ روان باشی..
یک‌کمی بعدترش از پنجره‌ی کلاس خم شده‌بودم بیرون و به نوک خمیده‌ی کاج‌ها نگاه می‌کردم و خرکیف بودم. یعنی این نیش را اصلن نمی‌شد بست. بعد در عین حال عملن اشک توی چشم‌هایم جمع شده بود که من دلم برای شمال تنگ شده. برای جنگل. چوب. خاک. علف. گزنه. اصلن یک‌هو دخترک جنگلی وحشی درونم تسخیرم کرده‌بود و بغض کرده‌بود که اصن می‌دونی من چند وقته آتیش روشن نکردم؟ چند وقت که با موی پریشان و لپ گل‌انداخته و بوی دود و نیش باز از آن در چوبی نرفتم تو که همه بگویند باز رفت آتیش‌بازی با این سن و سالش. که من چند وقت است تنه‌ی درختی را لمس نکردم. نرفتم بالا ازش به سان بچه‌میمون. پابرهنه روی چمن و خاک ندویدم. آخر توی‌ شمال خاک یک جور خاصی است که همیشه مرطوب و قهوه‌ای تیره‌ست و رویش یک چمن-خزه‌ی نرم سبزی دارد خیلی جاها. به خدا که من سال‌های سال است با یک تکه چوب زمین را نکندم -سلام حضرت مرحوم مغفور جرج کارلین- که خاک مرطوب سفت با سبزهای نرم رویش تکه‌تکه بشود و من الان دلم برای لمس کردن همان تکه‌تکه‌ها غش برود. فکر کن منی که همه‌ی بچگیم جای لگو و عروسک و اسباب‌بازی دنبال مرغ و خروس دویدم و بغل تجن سنگ‌پرانی کردم به پسرها و رفاقت صمیمانه‌ای با گاو و گوساله‌ی خودمان و همسایه‌ها داشتم الان سال‌هاست که حتا به گاو دست نزدم و دختر دهاتی درونم عملن دلش برای گاو تنگ شده.. فکر کن برای گاو.
بعدترش من نشسته‌بودم روی صندلی و یارو هی غارغار کنان می‌گفت که بسته‌ی شماره‌ی یک؛ شامل دفترچه‌ی شماره‌ی یک و پاسخ‌نامه‌ی شماره‌ی یک است -انگار که مثلن ما فکر کردیم در دفترچه‌ی شماره‌ی یک پاسخ‌نامه‌ی شماره‌ی پنج را قرار است پیدا کنیم- و بعد دفترچه‌ی شماره‌ی یک را دادند و من سوال‌ها را نگاه می‌کردم و پس ذهنم توی جنگل بود هنوز. چشمم روی یارویی که در ماه ذیحجه در مکه‌ی معظمه فردی را مورد ضرب و جرح قرار داده می‌دوید و دخترک دهاتی درونم روی چمن و علف و تپه. دستم چهارخانه‌ها را سیاه می‌کرد و پایم بی‌تابانه سرجا انواع تکان‌های ممکن را از خودش ساطع می‌کرد به خیال این‌که دارد جست و خیز می‌کند مثلن.
بعدش دیگر اتفاق خاصی نیفتاد. من آمدم بیرون و هوا دیگر آن‌جوری نبود. سرد شده‌بود. گرفته‌ی بی‌آفتاب شده‌بود. یعنی هنوز هوای دل‌چسبی بود ولی دیگر مرا کول نمی‌کرد ببرد توی یک دنیای دیگری سه‌هزارسال پیش که من توی آن‌ دنیا فقط شادی و خوشحالی بلد بوده‌باشم. بعد من همین‌جوری داشتم قدم می‌زدم و ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کردم و به سروصدای مردم گوش می‌دادم و مثل این‌هایی که بعد از یک بیماری طولانی و گوشه‌نشینی در خانه دوباره برگشته‌ند به آغوش اجتماع و از رنگ و نور و صدای بیرون لذت می‌برند ذوق می‌کردم و نقشه می‌کشیدم که خودم را کی ببرم شمال، یک تکه چوب برای زمین کندن و یک بغل هیزم و نفت بدهم دست خودم و بعدش هم بروم بگردم دنبال گاو که نشانم بدهم. بوی موهای دودگرفته‌م از همین الان توی دماغم است.