پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶

نقد از درون

روز یك‌شنبه بخش اول نشست تجارب دموکراسی در دانشکده‌ی حقوق دانشگاه شهید بهشتی برگزار شد که گزارش پنل آخر آن (دموکراسی و جنسیت) را می‌توانید این‌جا بخوانید. اما ضمن گزارش‌های رسمی٬ اتفاقاتی در جلسه افتاد که دوست دارم این‌جا راجع به‌شان صحبت کنم.
البته شاید دیگران اسم یکی دو تا سوال و اعتراض خشن با لحن نامناسب و پریدن وسط حرف سخنران و تقریبا توهین کردن به او را اتفاق نگذارند. به ویژه اگر معتقد باشند سخنران آرمان‌های والای فمینیستی و مبارزات جنبش زنان را زیر سوال برده‌است! اما از آن‌جایی که من جدیدا به‌شدت مسالمت‌جو و صلح‌طلب و سازش‌گر شده‌ام و به طرز عجیبی بدون گارد مبارز و مدافع با منتقدان برخورد می‌کنم٬ به نظر من اتفاق است. آن هم یك اتفاق بد.
حرف‌های حمیدرضا جلایی‌پور را می‌توانید همین‌جا بخوانید. اولش به مذاق من هم هیچ خوش نیامد. اخم کردم و مشغول نوشتن شدم. حرف‌هایش که تمام شد به خودم گفتم حالا منصفانه که نگاه کنیم٬ درصدی‌ از حرف‌هایش هم واقع بینانه بود. اعتراض هم داشتم اما ترجیح دادم به ثبت اعتراضات و نقدهای دیگران بپردازم. اما متاسفانه اکثر سوال‌ها و اعتراضات (اگر سوالات بی‌ربط را نادیده بگیریم) از موضعی بسیار تدافعی و در عین حال تهاجمی٬ با زیر سوال بردن شدیداللحن سخنران٬ و با لحنی نامناسب مطرح شدند. حس شخص من این بود که خانم‌ها و آقایان حاضر و سوال‌کننده به‌شدن گارد تدافعی داشته‌اند و سخنان آقای جلایی‌پور باعث سوپراکتیو شدن این گارد تدافعی‌شان شده‌است که این‌قدر شدید واکنش نشان می‌دهند. تا جایی که وسط حرف سخنران بپرند و با صدای بلند و لحن توهین آمیز بگویند شما دارید توهین می‌کنید! این‌جا منظورم به هیچ وجه تایید سخنان آقای جلایی‌پور و رد اعتراضات نیست٬ بلکه حتی شاید برعکس هم باشد و من هم با ایشان مخالف باشم٬ اما اصلا مساله این نیست. این فقط بهانه‌ای شد تا آن‌چیزی را که مدت‌هاست با دیدن رفتار برخی دوستانمان با منتقدان به ذهنم می‌رسد بگویم.
هرطرفی که درست بگوید و هر طرفی که غلط٬ و سخن هرکس را که بخواهی نقد کنی٬ خیلی سالم‌تر و مدنی‌تر و متمدنانه‌تر است که از ادبیات منطقی و استدلالی استفاده کنی نه کوبیدن و تحقیر و برچسب زدن. خیلی سالم‌تر است که از عقایدمان پیش‌فرض‌های اساسی و همیشه درست نسازیم و در ذهنمان به عنوان فیلتر ورودی قرار ندهیم٬ که هر سخن جدیدی را بلافاصله با عقاید خودمان چك کنیم و در صورت اندکی تناقض به‌شدت به آن اعتراض کنیم. نفی نمی‌کنم که هرکس برای خودش یك‌سری چارچوب اساسی عقیدتی دارد٬ اما امکانش هم هست که هر حرف جدیدی را می‌شنوی٬ یك‌بار هم فارغ از چارچوب‌های خودت نگاه و بررسی‌اش کنی و مطمئنا مسائل جدیدی را می‌بینی. یا آن انتقاد و آن حرف تخریبی نیست و پرسشی است و جای پاسخ یا اعتراض دارد٬‌ یا این‌طور نیست و سکوت کردن در جوابش منافع‌مان را بیش‌تر حفظ می‌کند‌ (شخص من فکر نمی‌کنم فریاد زدن و ساکت شو گفتن راه‌حل مناسبی باشد). اگر خواستیم اعتراض کنیم٬ چرا با شدت و چرا با لحن اعتراضی و جوری که انگار به مقدسات‌مان توهین شده؟ چرا در برابر هر اظهارنظری سریع فریادمان بلند شود که آاااای تو به جنبش زنان توهین کردی! تو پدرسالاری و داری برای ما تصمیم می‌گیری! (مگر به خودمان شك داریم که طفل صغیر هستیم٬ که تا یکی بگوید به نظرش بهتر است ما فلان کار را بکنیم فریاد کنیم که برای ما تصمیم نگیر؟ شاید اظهار نظر بوده عزیزم! اظهار نظر صرف!)
از دو حالت خارج نیست: یا ما درست می‌گوییم و به صحت حرفمان ایمان داریم (که البته بد نیست هر چند وقت یك‌بار این «درست گفتن» را ریفرش و چك کنیم) که پس با یک سخن مخالف نباید از کوره دربرویم. می‌توانیم با خون‌سردی و اعتماد به‌نفس پاسخ بدهیم. یا درست نمی‌گوییم و خودمان هم این را می‌دانیم و برای پوشاندن این بی‌اعتمادی به حرف خودمان٬ با مخالفان و منتقدان با شدت برخورد می‌کنیم. می‌خواهم بگویم خانم‌ها و آقایان! وقتی حالت دوم بر حرف و اعتقادات ما حکم‌فرما نیست٬ چرا کاری کنیم که به نظر بیاید هست؟!

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

سبحان الله!

عرض کنم خدمتتون که توي اين کتاب سه تفنگدار ترجمه‌ي ميرزا محمدطاهر اسکندري (يا يه همچين چيزي) که کلي ترجمه‌اش خداست و کتاب فرانسوي رو به زبون درباري قاجاري ترجمه کرده و اصلا جدا از داستان کتاب٬ ترجمه‌ش خودش يه منبع لذت جداست٬ يه جايي خانم آن دتريش ملکه‌ي آون زمان فرانسه مي‌فرمان که «عجب٬ جمعي از شاهزادگان بزرگ و از اعاظم رجال با حکم کاردينال گذشته گرفتار و محبوس مي‌شدند٬ و مطلقا از مردم صدايي بيرون نمي‌آمد٬ حال از براي اين بروسل کوفتي٬ اين اوضاع و آشوب برپا مي‌شود٬ سبحان‌الله پس چه خاکي بر سر سلطنت شده.»
حالام «عجب٬ جمعي از فيلم‌هاي وزين و درست حسابی ساخته‌ي کارگردانهای پدرومادردار در سينماي اين مملکت اکران شدند و به زور هزینه ساختشان درآمد٬ حال اين ده‌نمکي کوفتي چماق را پايين گذاشته و دوربين بالا گرفته و اخراجي‌ها ساخته و دو ميليارد هم فروش مي‌کند٬ سبحان الله پس چه خاکي بر سر سينما شده!»
*مجسم کنيد ملکه‌ي فرانسه‌ي قرن هيفده هيجده رو در حال گفتن «سبحان‌الله»!!

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

«چرنديات احساساتي يک اليزه»‌ يا «در ستايش نويسنده»

اسماعيل فصيح را ده‌ساله بودم که شناختم. با داستان جاويد. يادم هست مادرم کتاب را در کشويي گذاشته و درش را قفل کرده‌بود که دست من-که مثل جاروبرقي هرگونه نوشته‌ي در دست‌رسي را مي‌بلعيدم- به‌اش نرسد (که با توجه به حجم بالاي خشونت رواني داستان٬ حقيقتا هم کار درستي بود!) ولي من کليد کشو را کش رفتم و کتاب را برداشتم و خواندم. بعد از خواندنش تا مدتي تعادل دنيايم به‌هم ريخته‌بود. با تمام معصوميت و سادگي يك بچه‌ي ده‌ساله٬ وحشت‌زده و شوکه بودم از اين‌که آيا واقعا آدم‌ها اين بلاها را سر هم‌ديگر مي‌آورند؟ (راستي٬‌ مي‌خواستم زرتشتي هم بشوم!) بعدها که بزرگ‌تر شدم دل‌کور را خواندم٬ شراب خام را٬ ثريا در اغما٬ طشت خون٬ شهباز و جغدان٬ زمستان ۶۲ ٬ بازگشت به درخونگاه. با هر کلمه و هر کتاب بيش‌تر اسير جادوي روايتش مي‌شدم و مسحور فضاي خاص و دوست‌داشتني دنيايش. مجذوب شخصیت نازنین جلال آریان و ایل و طایفه اش. مجذوب تمام شخصیت های فوق العاده ای که خلق می کرد. از خطاها و ضعف‌هاي گاه‌گاهي شخصيت‌ها و داستان‌ها هم به طيب خاطر مي‌شد گذشت.
لاله‌ برافروخت و فرار فروهر را با هم خريدم. لاله برافروخت را که خواندم جا خوردم. اثري از آن فضاي مه‌آلود پرکشش نبود. احساسات لطيف و انساني‌اي که به زيباترين شکل ترسيم مي‌شدند٬‌ جاي خود را به اثبات عشق با تجسد نفرت داده‌بودند. نوعي ايدئولوژي‌زدگي افراطي در کتاب حس مي‌کردم(که البته فقط حس من بوده و ممکن است اشتباه کرده باشم) به‌شدت آزرده و خشمگين بودم: چه بر سر نويسنده‌ي محبوب من آمده‌بود؟ به طرز ديکتاتورمآبانه‌اي انتظار داشتم هميشه همان‌گونه بنويسد که قبلا مي‌نوشت -و من دوست داشتم- يادم هست در همين وبلاگ اعتراض کرده بودم که چه‌طور توانسته از شاه‌کاري مثل دل‌کور به افتضاحي مثل لاله برافروخت برسد؟! آن‌قدر آزرده بودم که فرار فروهر را حتي باز نکردم. هنوز مانده گوشه‌ي کتاب‌خانه. ديگر هم چيز جديدي ازش نخواندم. قهر کردم. نخواستم حتي با احتمال يك درصد خاطره‌ي دل‌پذير قبلي‌ها را خراب کنم.
استاد حالا در بيمارستان است. عارضه‌ی مغزي. همان مغز خلاق و جادوگري که شخصيت‌هايي مثل مختار و رسول و کوکب خانم را خلق کرد. که يوسف ِ شراب خام را جان داد. که آن‌همه شاه‌کار آفريد و آن همه رنگ و حس و خاطره و شخصيت را در ذهن من و خيلي‌هاي ديگر ماندگار کرد.
زودتر خوب شو استاد. بلند شو. بستر بيماري جاي تو نيست. جای تو در کوچه پس کوچه های درخونگاه و آبادان و اهواز و خرمشهر و ذهن و خاطرات من - و ما- است. بلند شو و برگرد. حتي اگر ديگر هم ننويسي، حتی اگر اجازه انتشار نوشته هایت را ندهند، تصور هنوز بودنت دوست‌داشتني و آرامش‌بخش است. انگار به من اطمينان مي‌دهد که بخشي زيبا از دوران کودکي و نوجواني‌ام هنوز زنده و پوياست - که خاطرات و حس‌هاي آن دوره در حاشيه‌ی امن هنوز بودنت از خطر فراموشي در امانند.
زودتر خوب شو استاد و بیا و بنویس. حتي اگر خواستي باز هم لاله برافروخت بنويسي. اصلا بیا فکر کنیم ننوشتی اش!! آشتي. فقط زودتر خوب شو...

یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶

:D. بالاخره بعد از چندین روز می شه یک نفس راحت و بدون نگرانی کشید!
شرمنده اگر خیلی شخصی و احساساتی می شه! ولی راستی ناهیدجان می دونی من عاشق این صورت نازنین مهربون تو و اون خنده های خوشگل به پهنای صورتت هستم؟ :*

چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶

۱ - ناهيد کشاورز و محبوبه حسين‌زاده به تشويش اذهان عمومي متهم شده‌اند.
۲ - کار اين دو نفر و همه‌ي اعضاي ديگر کمپين يك‌ ميليون امضا٬‌ چيزي نيست جز آگاه‌سازي مردم نسبت به قانون. درست است که امضا گرفتن از افرادي که به اين قوانين معترض هستند نيز بخش ديگر کار کمپين است٬ اما ممکن است شما با ۱۰ نفر صحبت کنيد و قوانين را برايشان توضيح دهيد و دو سه نفر (يا کم‌تر يا بيش‌تر) امضا کنند. پس بخش اصلي کار٬ توضيح قوانين جمهوري اسلامي ايران به مردم متبوع اين دولت است.
نتيجه منطقي ۱: توضيح قوانين به مردم باعث تشويش اذهان عمومي مي‌شود.
نتيجه منطقي 2: قديمي‌ها بچه‌هاي معلول ذهني‌شان را در پستوي خانه پنهان مي‌کردند و نشان کسي نمي‌دادند تا آبروداري کنند. جمهوري اسلامي هم ترجيح مي‌دهد قوانينش در پستوي دادگاه‌ها و پرونده‌ها باقي بمانند و مردم تا کارشان به قوانين نيفتاده (و هم‌چنين جامعه‌ي جهاني) از آن‌ها خبردار نشوند. انگار آبرويي هم مانده که برود.
‌نتيجه منطقي 3 :‌ قانوني تصويب نکنيد که مجبور بشويد در پستو قايمش کنيد.
حالم دارد از این همه رذالت و حماقت و سنگدلی به هم می خورد.

چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶

زن ۴۰-۴۵ سالش بوده.
زن چهارتا بچه داشته. دوتاشون هنوز مدرسه‌اي بودن.
شوهر زن چندسالي سرطان روده داشته. اين اواخر ديگه دکترا جوابش کرده بودن و تو خونه منتظر مرگ بوده. زن عاشقانه شوهرش رو دوست داشته.
امروز صبح زن بچه‌هاشو مي‌فرسته مدرسه. در حياط رو قفل مي‌کنه و به شوهرش مي‌گه مي‌خواد توي حياط لباس بشوره.
زن يه گالن بنزين خالي مي‌کنه روي خودش و خودشو آتيش مي‌زنه. بدون اين‌که کوچک‌ترين صدايي ازش دربياد٬ مي‌سوزه و مي‌سوزه.
شوهر يکي دو ساعت بعد نگران مي‌شه و هرچي زنش رو صدا مي‌کنه جوابي نمي‌شنوه. به سختي بيرون مياد و مچاله‌ي سوخته‌ي زنش رو وسط حياط مي‌بينه.
بچه‌هاش ظهر از مدرسه مي‌آن و مي‌بينن پدر مريضشون زنده‌ست و مادري که صبح روونه‌ي مدرسه‌شون کرده٬ ...
زن دختردايي بابام بوده. هيچ‌کدوممون هنوز جرات نکرديم بهش راستشو بگيم. گفتيم شوهرش مرده. اونم کلي ناراحتش کرد. کي دلش رو داره بهش بگه دخترداييت خودش رو با اون وضع فجيع سوزونده؟
آخه چرا؟ چرا اين کارو کرد؟ اون بچه‌هايي که باباشون هم تا چندوقت ديگه مي‌ميره و بي‌سرپرست مي‌مونن چي؟
...
چه طور تونستي؟ چه طور تونستي خودت رو آتش بزني و تا مرگ بسوزي بدون اين که حتي يه ناله بکني؟ چه طور تونستي اون‌قدر ساکت و آروم اون‌همه زجر رو تحمل کني؟ اصلا چرا؟ چرا صدات در نيومد؟ چرا بدون حتي يه کلمه و يه صدا خودت رو ذوب کردي؟ شايد نخواستي حتي موقع سوختن و مردنت آرامش مردي رو که اون‌قدر دوست داشتي به‌هم بزني. ولي چه‌طور؟ چه‌طور تونستي لعنتي؟ چرا صدات درنيومد؟!