پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۱

ساحل کیش بودم، پلاژ بانوان. دلمان ماساژ خواسته بود. زن جوان تایلندی نشسته بود روی کمرم و فشار ملایم دست هاش روی پشتم داشت خوابم می کرد. شروع کرد زیر لبی آوازی تایلندی را زمزمه کردن. آفتاب تند بود و درخشان بود و روی نصف صورت و تنم می افتاد. صورتم به طرف دریا بود و از لای چشم های نیمه باز هر از گاهی موج ها را می دیدم. صدای موج ها با موسیقی ملایم توی سالن قاطی شده بود. دست های لطیف زن روی تنم می چرخید و زن به زبان خودش آواز می خواند، لابد یکی از آوازهای کودکیش، شاید لالایی، شاید آهنگ عاشقانه ای. زنی از کشوری دور، در ساحلی طلایی، خیلی دور از خانه ش و آدم های عزیزش، زمزمه ی آهنگش را مثل پتوی گرم و نرمی دور خودش می پیچید. دور من هم.