دوشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۶

اممم بنده اصلن این روزا حس و حال وبلاگ نوشتن ندارم، اما دوست عزیزی که لطف کردین تشریف آوردین توی وبلاگ بنده به اسم بنده از طرفم برای یکی دیگه کامنت گذاشتین در باب بیکار بودنش، فقط می تونم بهتون بگم واقعن تو دیگه چقد بیکاری!!!
نکته ی دیگه هم این که چه جوریاس که ملت بدون اسم و آدرس میان پیشنهاد س-ک-س می دن به آدم؟؟! نکنه فک می کنن آدم می تونه بی خبر ندیده نشناخته بدون اسم و آدرس حتا(!) بره به دیوار ..... استغفرالله. من تازه مودب شده بودم دوباره دهن من رو باز نکنین.
دیگه هم این که من امروز منابع کنکور ارشد رو نگاه کردم و بین الملل به نظرم از همه منابعش آسون تر و جذاب تر اومد احتمالن همونو می خونم! البته خیلی مطمئن نیستم که انسان های نرمال هم در مورد رشته ی ارشد همین جوری تصمیم می گیرن یا ملاحظات دیگه ای هم هست؟؟!
این پست نازلی هم من رو به این تجسم وادار کرد که آیدای بدبخت یه گناهی کرده قلمت برکاته و این حرفا، بنده ی خدا یه فووووووج آدم دنبالش راه افتادن، این طفلک هی وبلاگش رو کول می گیره می ره یه جای دیگه، اون فوج مربوطه (که بنده خودم یکیش!) قشون کشی می کنن اون ور دوباره!! حالا آیدا و آدرس وبلاگش بدو و فوج فضول های آیدا-معتاد بدو! :))
نکته ی سوم این که بنده به زودی یک دست لحاف و تشک و ماگ (برای خلاص شدن از دست اون لیوان فومی های مزخرف) و مسواک و حوله و اینا می برم چپ دست و دیگه شب ها هم همون جا می خوابم که وقتم توی رفت و آمد تلف نشه، بس که این مدت همش ولو بودم اون جا! اگر اون اطراف یک موجود موفرفری دودکش دیدید شک نکنید که خود منم!
همینا دیگه!

*دوست عزیز بیکار ممنون که باعث وبلاگ اومدن بنده شدید!

چهارشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۶

این عشق خاص و متفاوت و special و unique و خفن و اینا بودن رسمن ما رو {...}، واقعیت ملس هم اینه که هیچ گه خاصی هم نیستیم.
این یک پست عصبی خود-کم-واقع-بینانه است. حالا چرا عصبی ش معلوم نیست، کولی درون مان عصبی شده! هیچ هم دور آتش نمی رقصد امشب!
خلاصه شم که به قول خانوم کپی لفت با دخل و تصرف، آهو نمی شوی به این جست و خیز، گوساله!! بشین علف ات رو بخور و نشخوار کن با دل راحت!
* بنده هیچ وقت تو زندگیم به این خوش گلی نبودم، این فسقلیه دخترعمومه.

یکشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۶

جمعه، مهر ۲۰، ۱۳۸۶

خوب،‌ حالا در یک میهمانی،‌ یکی از دوستان مونث قدیمی‌تان از در وارد می شود و بدون مقدمه به گردنتان می آویزد و با تمام احساس لپتان را بوس می کند! تکلیف چیست؟ چطور است یک کشیده‌ی آبدار زیر گوش طرف بخوابانید و بگویید که: اوهوی! من دوست دختر دارم! حتمن به عقلتان شک می کنند.

این مطلب را که خواندم دقیقن یاد تجربه‌ی خودم از یک ورژن ملایم‌تر اما به شدت سوزاننده‌ترش افتادم! که به دوستی قدیمی، خیلی قدیمی که به ناگهان بدون هیچ توضیحی خودش را از زندگیم دیلیت کرده‌بود -و من چه قدر از این کار متنفرم، آدم‌های عزیز لطفن با انجام این کار هرچه خاطره و سابقه‌ی دوستی با من دارید به گند نکشید! خیلی بیش‌تر ترجیح می‌دهم بشنوم که حال‌تان از ریختم به هم می‌خورد و بابای!- بعد از حدود یک سال اس‌ام‌اس زدم که هی من را یادت هست یا نه؟ که من هنوز گاهی به تو فکر می‌کنم، متعجب که چه شد ناگهان از زندگیم ناپدید شدی. و جواب گرفتم که sorry, I'm married. I'm sure you understand!!!!

و خودم که بعد از دریافت این اس‌ام‌اس رسمن تا دو روز حالم بد بود و آن شب که کاملن نابود شدم، با هیچ تلاشی نمی‌توانستم این حرف مزخرف را به آن آدمی که می‌شناختم ربط بدهم، و اصلن ربطش به کنار، خود حرف را نمی‌توانستم هضم کنم. یعنی که چه؟ دقیقن مثل این بود که در خیابان به دوستی برسی و بگویی هـــــــی سلام و او بگوید ببخشید من ازدواج کرده‌ام لطفن درک کنید!! و من متحیر بودم که چه چیزی را باید درک می‌کردم؟! هنوز هم نفهمیده‌ام که از من انتظار می‌رفت چه چیز را بفهمم. حتا بعضن به خودم شک کردم که نکند حافظه‌ی خودم و گوشیم اشتباه می‌کند و مضمون پیغام اولیه‌ي من پیشنهاد سکس یا درخواست ازدواج بود که این جواب را گرفتم؟!

نچ. من مسئولیتی برای درک چیزی نداشتم. شما باید درک می‌کردید آقای محترم. شما باید درک می‌کردید که با ناپدید شدن ناگهانی‌تان -در شرایطی که ما تازه یک تلاش یک‌طرفه برای پیش‌برد رابطه را عقیم از سر گذرانده‌بودیم- با من و احساسات و اعتمادم به دنیا و آدم‌هایش چه کردید. که تمام دوستی‌مان و هدف‌ و خاطرات‌اش را برای من زیر سوال بردید و صبر نکردید تا به این سوال جواب دهید. که دوستی شما برای من مثل تکه‌ای از تنم بود و مثل دیواری محکم که به‌اش تکیه داده‌باشم و یک‌روز پشتم خالی شود و در فضا سقوط کنم، و بعدش خیلی خیلی وقت‌ها شد که من به‌شدت به شما و دوستی‌تان احتیاج داشتم ولی به جایش فقط یک خاطره‌ی بد و سوزاننده برایم باقی بود. که من دیگر به آدمی، آن‌طور که به شما، نتوانستم اعتماد کنم. شما باید می‌فهمیدید که با دخترکی که بابایی صدای‌تان می‌زد -و بعد از چهارده‌سالگی‌اش غیر شما دیگر هیچ‌کس، حتا پدر خودش برایش بابایی نبود- و اسطوره‌ي خاموش و مهربان و عزیز زندگی‌اش بودید چه کردید که نفهمیدید.

و این زخم هنوز زیر پوسته‌ي نازکی که ظاهرش را سالم جلوه‌ می‌دهد، می‌سوزد. زخمی ناسور و چرکی که دردش بی‌اعتمادی‌ درونی‌ام به آدم‌ها و ضعف و گارد توامانم در برابر هر نوع رفتار مهربان پدرانه و حساسیت‌ام به خود-دیلیت‌-کنی آدم‌ها را برای خودم توضیح می‌دهد. این روزها مشغول درد کشیدن از این زخم‌های قدیمی و پروتکل‌های الحاقی(!) شان هستم. صبح تا شب در ناخودآگاهم به تمام آدم‌هایی فکر می‌کنم که در زندگی‌ام جایی،‌ ردی، علامت سوالی، جای خالی‌ای، زخمی بر جای گذاشتند و رفتند. شب، به اشیا پناه می‌برم، اشیای ساکن و ساکت و predictable و قابل اعتماد نازنین ... گوگول یا گنگولی (عروسک- بالش‌های نرمالوی سبز و قهوه‌ایم) را بغل می‌کنم، در تاریکی به‌فضا خیره می‌شوم و خواب‌ام که می‌برد، تا صبح خواب‌های آشفته می‌بینم...

* آشفته‌تر و قاطی‌تر از این مطلب نه گمانم تا حالا نوشته‌باشم، از هر دری سخنی ... حالا که این همه آشفته شد، اقلن وبلاگ جدید گل‌ناز نازنینم را هم معرفی کنم، که شک ندارم دوباره به نوشتن که عادت کند به همان جادوینی و تاثیرگذاری وبلاگ محشر قبلی‌اش خواهد شد.

چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶

از تبریکات و الطاف همگی بسیار ممنون و مچکرم. هرچند تولد امسالم در ابعاد خودش فاجعه ای بود و هیچ هیچ به اندازه ی پارسال خوب نبود! و عامل تشدیدکننده هم کم لطفی بسیاری از دوستانم بود که اصولن و اساسن هیچ گونه تماسی با من نگرفتن، و با توجه به اطلاع همه ی دوستانم از میزان اهمیت من به این مساله، من الان احساس می کنم از زندگی شون شیفت دیلیت شدم و بشکنه این دست که نمک نداره! (از اتاق فرمان اشاره می کنن که نه هنوز توی recycle bin هستم و احتمالن در صورت نیاز restore file خواهم شد!) به هر حال که من کلی دپرس بودم بازم طبق معمول! مرده شور ما برون گراهای بدبخت رو ببرن که حال و احوالمون این قدر به جهان و آدم های بیضوی اطراف وابسته است!
نکته ی دیگه این که دیدین تاریخ تکرار می شه بعضی مواقع؟ خوب الان تاریخ 4 سال پیش داره تکرار می شه و من عین این احمقا نشستم خودم رو نگاه می کنم که دارم تر می زنم به خودم و روحیه و شخصیت و زندگیم! بدبختانه تمام فشارهای عصبی و روحی و جسمی هم اون قدر خسته ام کرده اند که هیچ انرژی و توانی برای مقابله با این وضعیت نداشته باشم. الان تنها چیزی که دلم می خواد دقیقن اینه که یه مدت یکی بیاد به جای من زندگی بکنه و من برم بخوابم!! یا هم این که یه دونه از این کپسول های زندان توی Immortal به ام بدن که برم یه دو سه هفته ای توش فریز شم و استراحت کنم. نبود؟؟!

* علي معلم (دامغاني) نيز به رسم سال‌هاي اخير، يكي از آثار روايي - محاوره‌يي‌اش را خواند؛ كه مقام معظم رهبري در پي آن فرمودند: اين زبان خوبي است، اما كار هر كسي هم نيست، مثل شما گردن‌كلفت‌هاي شعر مي‌توانند ازعهده‌اش بربيايند؛ و الا اگر يك مقدار سست باشد، به ابتذال كشيده مي‌شود؛ نظيرش را هم قبلا ديديم؛ مثلا پريا.
ااااااااااااااااا (این صدای جیغ من بود!) ببخشیییییییییییییید؟!؟!؟!؟!؟!؟!
نمردیم و معنی ابتذال رو هم فهمیدیم!!!! نمردیم و فهمیدیم علی معلم در شعر از شاملو گردن کلفت تر است! نمردیم و دانستیم که پریا به آن عظمت و زیبایی و سادگی و دلنشینی مبتذل و سست است!!!!!!!!
جملات آخر این پست رو هم دوستان اشاره کردن که خطرناکه الیز! و حذف کردیم! ولی کلن که العاقل یکفی بالاشاره!