دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۸

یکی از سرگرمی‌های اینجانب به عنوان یه انسان بی‌کار خیال‌پرداز زبون‌دراز، دیالوگ‌های ذهنیه. اعم از مواقعی که از دست یکی، دوستی دوست‌پسری مادری پدری چیزی عصبانی‌ام و نمی‌تونم باهاش حرف بزنم و بهش بگم که چه موجود بی‌خودیه و چرا نمی‌فهمه که داره غلط زیادی می‌کنه و لطف کنه همون جوری که من به قضیه نگاه می‌کنم نگاه کنه و بفهمه چی‌کار باید بکنه و همه‌چی گل و بلبل شه، تا مواقعی که یه صحنه‌ی فیلمی‌ کتابی زندگی واقعی ای چیزی رو واسه خودم بازسازی می‌کنم و شاخ و برگ می‌دم و حالت‌های جایگزین مختلف ممکن رو سناریو سازی می‌کنم، تا مواقعی که حتا یه همچین سوژه‌ای هم ندارم و در نتیجه یه اتفاق نیفتاده خلق می‌کنم و عین گربه‌ای که با موش بازی می‌کنه باهاش ور می‌رم و جورهای مختلف ذهنن می‌اندازونمش.
یکی از این مواقع هم وقتیه که توی تعطیلات خونه‌ی دخترخاله جان‌ام و دو تا فیلم دیدم و ساعت چار صبحه و تصمیم می‌گیرم که دیگه بسه و برم دستشویی و لالا، بعد می‌رم دستشویی و در حال پاک کردن آرایش و گلاب به روتون و ور رفتن با پوست و مو و غیره به این نتیجه می‌رسم که مثلن من الان چل‌وپنج سالمه و مثلن یه شوهر گوگولی دارم و یه دختر سیزده چارده ساله (دیر ازدواج کردم دیگه طبعن)
بعد دخترم اومده در مورد مشکلات دوستانه‌ی تین‌ایجریش باهام حرف می‌زنه تو این مایه‌ها که زری جون به مهین جون گفته - این جا یادم می‌آد که اون موقع دیگه عمرن کسی اسمش زری و مهین نیست و دیتیل‌ها مهمن و باید بهشون دقت کرد در نتیجه چه می‌دونم زی زی جون به دخترم گفته می‌می جون چاقه و دخترم از دهنش پریده اینو به فی فی جون که دوست اون دختر چاقه‌ست -البته این که دختره در حقیقت چند کیلوئه و اصن آیا چاق محسوب می‌شه یا نه و تاثیر بادی ایمج و سوپرمدل‌های چهل و پنج کیلویی بر ذهن و مغز دختران نوجوان هم مساله مهمیه که من بهش فکر کردم ولی از حوصله شما خارجه- گفته و الان نمی‌دونه چی‌کار کنه که دوستی‌هاشون خراب نشه
من از اون جا که یه خانم وکیل چل‌وپنج ساله‌م و عمرن یادم نمی‌آد سیزده چارده سالگیم در این موقعیت‌ها چی کار می‌کردم که جواب داده و زنده موندم تا به حال، یه راه حل تخمی تخیلی بالغانه صادقانه بهش ارائه دادم و اون راه مزبور رو اجرا کرده و همه چی ریده‌مان شده و دخترم گریه‌کنون از مدرسه اومده خونه و من عذاب وجدان دارم که این جوری گند زدم و با شوهرم این مساله رو در میون می‌ذارم و شوهرم سوپرمن‌گونه- و بلکم عمومردک‌گونه چون یه مرد چل پنجاه ساله ی نرمال اصولن نباید چیزی از این مسائل حالیش بشه- وارد عمل می‌شه و یه راه حل خفن فضایی ارائه می‌ده و همه‌چی گل و بلبل می‌شه -متوجهید که دیگه اون قدر حال ندارم که به راه حل‌ها فکر کنم، چون خداییش جذاب هم نیستن-
بعد دخترم خوش و خرم می‌ره بخوابه و من و شوهرم خوشحال نشستیم جلوی تلویزیون شراب و چس فیل - به شما چه دوست دارم خب- می‌خوریم و حرف می‌زنیم و صمیمیت می‌کنیم و یه هو شوهرم به‌ام می‌گه که باید باهام صادق باشه و یه چیز مهمی ‌رو به‌ام بگه و اون اینه که از زندگی‌مون خیلی وقته راضی نیست و با کس دیگه‌ای رابطه داره و این وضعیت برای هیچ کس منصفانه نیست و می‌خواد که از هم جدا شیم، بعد من فریک اوت می‌کنم و می‌رم می‌گیرم می‌خوابم و باهاش هم حرف نمی‌زنم
بعد بیست چهار ساعت بعدش از اون جا که نیومده بگه شوخی کردم نتیجه می‌گیرم که جدی گفته و می‌رم باهاش حرف می‌زنم و بهش می‌گم که هیچ‌وقت به‌ام نگفته که از زندگی مون راضی نیست و می‌خواد چیزی رو عوض کنیم و درست کنیم و اون می‌گه که بعضی چیزها باید خودشون درست باشن و اگه نباشن، درست کردن شون هم فایده ای نداره و مثل آرایش کردن یه دختر زشته و من می‌گم که این حرف بچگونه‌ایه و اون می‌گه یادم نیست که خودم نصف زندگی‌مو با همین منطق زندگی کردم و یه عالمه چیز رو با همین منطق ول کردم و من بهش می‌گم که یادمه ولی این منطق مال بیست و چند سالگی و حداکثر سی و چند سالگی و یه آدم تنهای بدون وابستگی‌ئه نه مال این سن و سال و این موقعیت، نه مال وقتی که بچه داری و اون به خاطر بچه‌مونم که شده باید یه حرفی می‌زده، شاید می‌تونستیم روی مشکلمون کار کنیم و حلش کنیم و زندگی‌مون رو ادامه بدیم و حالا شاید پرفکت نه، ولی خوب باشیم و اون می‌گه این درست همون چیزیه که در موردش داره حرف می‌زنه، که من اون دختری که باهاش ازدواج کرده بوده نیستم و اون دختر اصلن حرف سن و سال و موقعیت رو نمی‌زد و معتقد بود آدم نباید بذاره این چیزا واسش تصمیم بگیرن و به کم‌تر از پرفکت رضایت نمی‌داد و رابطه‌های به نظر همه عالی رو به خاطر این که راضی‌ش نمی‌کردن این قدر شجاعت داشت که به هم بزنه و از هیچ شروع کنه و حرف ادامه دادن یه زندگی معمولی خوب به خاطر بچه واسش فحش خوارمادر بود، بعد من می‌گم که معلومه که من اون دختر نیستم، معلومه که عوض شدم و باید هم می‌شدم و یه آدم نرمال از بیست سالگی تا چل سالگی‌ش عوض می‌شه و اگه اون هنوز مثل بیست سالگی‌ش فکر می‌کنه یه مرگیش هست و توی دنیای واقعی زندگی نمی‌کنه و مغزش رشد نکرده، که این حرفا مال جوونیه نه مال وقتی که چل‌وپنج سالته و خونواده و مسئولیت داری، که نمی‌تونی مثل تین‌ایجرا فکر و زندگی کنی وقتی خودت یه دونه تین‌ایجر تو خونه ت داری به عنوان بچه - متوجهید که من به عنوان انسانی که پدرومادرش علی رغم ادعای فلک گاینده مسئولیت چندانی در قبالش از خودشون نشون ندادن به شدت درگیر مبحث مسئولیت هولناک بچه‌دار شدن هستم و در اعماق درونم یه دونه از این مادرهای فداکار خوابیده که حاضره با ظرف‌ویی و رختشویی بچه شو بزرگ کنه و به ثمر برسونه چون به دنیا آورده تش و در قبالش مسئولیت داره -
در این فاصله دیگه با خود وررفتنامم تموم شده و مسواک هم نمی‌تونم بزنم چون مسواکم طبقه پایینه و طبعن ماتحت رفتن آوردنش موجود نیست -فوقش اینه که تو چل و پنج ساله گیم دندون مصنوعی هم دارم دیگه، شبا قبل خواب هم درش می‌آرم می‌ذارم تو یه ماگ چینی گنده چون منظره ی دندون مصنوعی از توی لیوان شیشه ای اصلن قشنگ نیست و صب به صب یاد شوهرم می‌ندازه که با یه پیرزن داره زندگی می‌کنه - بعد دیالوگ رو می‌زنم روی پاز و می‌رم که یه سیگار هم بکشم آخرشبی، سیگاره رو که روشن می‌کنم می‌زنم روی پلی و بعد این جا دیگه قبل این که شوهر خیالی م چیزی بگه یه هو زبون درونی خودم فعال می‌شه و به‌ام می‌گه که خاک بر سرم که چه آدم محافظه کار پیرذهن فسیل داغونی هستم و این حرف‌های حال به هم زن چیه که می‌زنم و توی بیست سالگی عین زن‌های پنجاه ساله دلیل و منطق می‌آرم واسه ماله کشیدن اشتباهام، که این همه ادعای ساختارشکنی و کارپه دیمی و ایده آلیستی و زندگی غنیمت شماری م همه جای همه رو جر داده بعد ته ذهنم هنوز این قدر محافظه کار بدبخته
بعد آخرین پک رو که دارم به سیگار می‌زنم با یه عالمه احساس بدبختی و هیپوکریت بوده گی، یه هو یادم می‌آد که آروم بگیر بابا، امر مشتبه شده به ات، من نبودم که اینا رو داشتم می‌گفتم؛ اون شخصیت خیالی چل و پنج ساله م بوده اصن، که اون رو هم باید با توجه به شرایط و موقعیت خودش قضاوت کرد و اصن ای بابا دیالوگه زیادی پیچیده شد، ولش کن تا سردرد نگرفتم. می‌رم که یه دونه دیگه پریزن بریک ببینم و اگه خدا بخواد بخوابم دیگه لابد. آخرین چیزی که توی ذهنم پاپ آپ می‌شه اینه که اون مرتیکه باید به‌ام می‌گفته که از سک.س لایف مون راضی نیست و اصن غلط کرده راضی نیست و چه توقعی داره، توی چل و پنج سالگی و بعد این همه سال قرار نیست که عین پورن استارها واسش عمل کنم و عوض مقایسه کردن‌ام با دخترای بیست ساله یه نگاه کنه ببینه تو زن‌های دوست و فامیل من خیلی هم خوبم و مثلن فک کرده خودش چه تحفه ایه با اون موهاش که داره می‌ریزه و شیکم هم آورده تازه. بی لیاقت خاک بر سر.
شب عالی به خیر :ی

کلن عاشق این چندین و چند موجود شرور شیطان صفت پلیدی ئم که ته دلم نقشه های شیطانی به هدف سرویس کردن دهن ملت می کشن و حتا از فکرشم ذوق مرگ می شن.
خباثتم از راه های رسیدن به خداست، کلن.

شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۸

گند بزنن این لحظه هایی رو که عین پیرزن های هشتاد ساله به این نتیجه می رسی که این هم فرق ویژه ای نداره با بقیه و کلن همه آدمیزادگان عین همن از لحاظ یه جاشون لنگیدن.
دختره 24-5 سالشه نهایتن. دختر فامیل دور و طبعن کاملن بی ربط از این دست که سالی یک بار می بینی شون و مامانه دم در یادآوری می کنه که هدا نامزد کرده و یادت باشه تبریک بگی.
نشسته بغل دستم به سلام و احوال پرسی و "خب چی کارا می کنی..."، هنوز جمله ی از پیش حفظ کرده م در مورد مشغولیت به درس و دانشگاه تموم نشده که می پره تو حرفم و با ذوق می گه از من بپرسین چی کار می کنم! یه کم بروبر نگاش می کنم می گم که خب چی کارا می کنی؟ با نیش چهار متر باز و ذوق و مرگ و غش و ضعف در می آد تو صورتم که شوهـــــــــــرداری! هاهاهاهاها (خنده های دلبرانه دیگه طبعن)
حالا هی بگین صله ی رحم.. لااله الی الله.

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸

من اگه از مسئوليت خوشم مي اومد، يه دونه بچه به دنيا مي آوردم خب. گوگولي ترم هست از شما.
والله.

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

یه اصلی در زندگانی وجود داره مبنی بر این که پدر انسان، انسان رو در سال دو بار ماچ می کنه، یکی عید، یکی هم وقتی که از در می آی تو و تا موهای سرت بوی سیگار و بلکم عطر مردونه می ده.

چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷

 مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید
 من از حس " همه چیز که قشنگ و پس چرا خوش حال نیستم؟"
من از شیطانی که این وقت های سال زیر پوستم می رود انگار
...

دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷

من نمی دونم این قدر فهمیدنش سخته که من دوست ندارم با فرچه و دستمال و جارو بیفتم به جون اتاقم و دوست ندارم سه تا تیکه وسیله مو یه جوری بچینم که جای خالی م بیشتر باشه - مگه چند نفرم اون تو که جای بیشتر بخوام- و برام مهم نیست که روی کتاب هامو گرد گرفته، دوست ندارم همه شونو هی فرت و فرت از جاهای آرومشون بکشم بیرون و بیفتم به تمیز کردن شون، و به خدا نمی دونم کوررنگم یا چی ولی اصلن نمی فهمم فرق فرش و پرده ی شسته با نشسته چیه و در نتیجه اقدام کردن در این راستام برام کار اضافیه! بعد من نمی دونم چرا کسی نمی خواد به رسمیت بشناسه که من از عید و سال نویی و خونه تکونی و خرید و شمال رفتن و دید و بازدیدش عملن متهوع می شم بس که یه کلیشه ی خیلی گنده ی خوشحال نکننده ست و تنها معنیش برای من دو هفته پاز شدن زندگی و تحمیل برنامه های خانوادگی ئه و از همه مهم تر نمی دونم بعدن اگه دری به تخته خورد و اتفاقن احیانن من بچه دار شدم قراره همه ی این ها رو به زور بکنم توی بچه م یا این غرغرهامو یادم می مونه؟!
امضا یک عدد الیز خشمگین عید دوست ندارنده

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

دیوانه گی می کنیم ..

پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۷

اون روز که داشتم واسه دوست قدیمی توضیح می دادم که چرا و چه جوری دارم این قدر قورباغه وار واسه خودم گذران حیات می کنم
بعد توی چشمای گردشده ی سمپادی فنی مغز کامپیوتری ِتا ده سال بعد برنامه ریزی کرده ش ترس رو می دیدم که خب آخرش چی؟ خب ده سال، پونزده سال بعد قراره چی بشه اگه از الان بهش فکر نکنی و زور نزنی بهش برسی
بعد من با اون خوش بینی مشهور مرگ-محورم مبنی بر این که شاید فردا مردم و اصلن به نصف این آینده هه هم نرسیدم جوابشو می دادم طبعن
همون موقع
داشتم فک می کردم شاید هم این همه توجیه و سرخوشی و شیرازی بازی ماها واسه سرپوش گذاشتن رو گشادی و عدم جاه طلبی مون باشه
که نمی خوایم به جاهای گنده گنده برسیم، با اون تعریفی که بقیه از جاهای گنده گنده دارن
شاید چون اون جاها واسه مون گنده محسوب نمی شه، شایدم چون حتا ممکنه دلمون بخواد ولی به سادگی ماتحت مورد نیازش رو نداریم
ولی بعدش ییهو خورد تو سرم که ده هه، اولن که حالا من که بچه م، ولی بقیه این قورباغه ها همه شون تو معیارهای خودمون و خودشون آدم های قابل توجهی هستن تو جاهای قابل توجه
بعدم که حتا اکثرشون با معیارهای خارجی هم آدم حسابی محسوب می شن که (بالاخره من باید مشخص کنم شمالی ام با این همه "که" گفتن دیگه)
بعد خلاصه به این نتیجه رسیدم که قورباغه گی به جهت رستگاری دنیوی و اخروی انسان مفید می باشد.
این جوریا.
طبیعی ئه که من انتظار ندارم این پست رو کسی بفهمه :ی
و به جون مادرم به زودی این کامنت دونی رو می بندم، چشم!
اولن که هر چی من این جا می گم الزامن ارجاع نداره به یک یا چند آدم زنده ی حقیقی حاضر
دومن که اگرم داشته باشه الزامن مصادیق اش وبلاگی و اینترنتی نیستن به جون مادرم!
کلن من اگه بخوام به کسی تیکه بندازم اون قدر واضح هست که اصن شکی پیش نیاد که منظور چیه و کیه
همینا خلاصه، به جهت پیش گیری از نسبت دادن های بی جا!

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷

من آدم پیچیده ای نیستم و آدم های ناپیچیده را دوست دارم هم.
از این آدم های ساده ی ظاهرن معمولی که باید دقیق نگاه شان کنی تا بفهمی خاص اند و رنگارنگ و اصلن خاص بودن شان به همین ساده ی خوب معمولی بودن شان است.
من آدم های پیچیده ی گنده ی شو آف که لابیرنت های ذهن شان را روی صورت شان نقاشی کرده اند را دوست ندارم.
بله.
تهران این روزها با این همه شلوغی و عید-زده گی و بهار- آغشته گی ش بدجوری خوردنی شده.
به ویژه با این هوای گرم شونده ای که تی شرت آستین کوتاه تن تو می کنه :ی
بعدم که، فقط من این جوری ئم یا شماهام این وقت های سال نوستالژیک می شین آیا؟

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

تجسم تی‌آی آقا!

(ساعت دیواری هفت ضربه می‌زند. سکوت. ساعت دیواری سه ضربه می‌زند. سکوت. ساعت دیواری دیگر ضربه‌ئی نمی‌زند.)
آقای اسمیت: (هم‌چنان سرگرم روزنامه‌اش) اِ، نوشته بابی واتسن مرده.
خانم اسمیت: خدای من، بی‌چاره، کِی مرده؟
آقای اسمیت: چرا قیافه ی متعجب‌ها رو می‌گیری؟ خودت می‌دونستی که، دوسال‌ئه مرده. یادت‌ئه یه سال و نیم پیش رفتیم مراسم تدفین‌ش؟
خانم اسمیت: معلوم‌ئه که یادم‌ئه. من فوری یادم اومد، اما نمی‌فهمم خودت چرا وقتی این موضوع رو تو روزنامه دیدی، این‌قدر تعجب کردی.
آقای اسمیت: این که تو روزنامه نبود. الان درست سه سالی می‌شه حرف فوت‌ش‌ئه. من از راه تداعی یادش افتادم!
خانم اسمیت: حیف! چه‌قدر خوب مونده‌بود.
آقای اسمیت: اون خوش‌گل‌ترین جسد بریتانیا بود. سن‌ش رو نشون نمی‌داد. بی‌چاره بابی، چهار سال بود مرده‌بود هنوز گرم بود. یه جسد واقعا زنده. چه‌قدر هم شاد بود!
خانم اسمیت: حیف، زن بی‌چاره.
آقای اسمیت: منظورت مرد بی‌چاره است.
خانم اسمیت: نه، تو فکر زن‌ش بودم. اون هم مثل خودش اسم‌ش بابی بود، بابی واتسن. چون اسم‌شون یکی بود، با هم که می‌دیدی‌شون نمی‌شد از هم تشخیص‌شون بدی. بعد از مرگ مرده واقعا معلوم شد کدوم این‌یکی‌ئه کدوم اون‌یکی. با وجود این، هنوز بعضی‌ها زنه رو با متوفا عوضی می‌گیرند و به‌ش تسلیت می‌گند. تو می‌شناسی‌ش؟
آقای اسمیت: یه دفعه بر حسب اتفاق تو مراسم تدفین بابی دیدم‌ش.
خانم اسمیت: من تا حالا ندیدم‌ش. خوش‌گل‌ئه؟
آقای اسمیت: اجزای صورت‌ش متناسب‌ئه. با این‌حال، نمی‌شه گفت خوش‌گل‌ئه. زیادی بلند و زیادی چاق‌ئه. اجزای صورت‌ش متناسب نیست. با این‌حال، می‌شه گفت خیلی خوش‌گل‌ئه. یه‌کم زیادی کوتاه و زیادی لاغرئه. معلم آوازئه.
{ساعت دیواری پنج ضربه می‌زند. زمانی طولانی.}
خانم اسمیت: حالا اون دو تا کی قرارئه ازدواج کنند؟
آقای اسمیت: حداکثر بهار آینده.
خانم اسمیت: عروسی‌شون حتما باید رفت.
آقای اسمیت: باید براشون هدیه‌ی عروسی ببریم. چی ببریم؟
خانم اسمیت: چرا یکی از هفت سینی‌ئی که موقع عروسی خودمون به‌مون هدیه دادند و به هیچ دردمون نخورد به‌شون هدیه ندیم؟
{سکوتی کوتاه. ساعت دیواری دو ضربه می‌زند.}
خانم اسمیت: واقعا حیف‌ئه زن به این جوونی بیوه شده.
آقای اسمیت: حالا خوبه بچه‌دار نشده‌بودند.
خانم اسمیت: فقط همین رو کم داشتند! بچه! زن بی‌چاره با بچه چی‌کار می‌تونست بکنه!
آقای اسمیت: هنوز خیلی جوون‌ئه. قشنگ می‌تونه دوباره ازدواج کنه. چه‌قدر لباس عزا به‌ش می‌آد!
خانم اسمیت: اون‌وقت کی از بچه‌ها مراقبت می‌کنه؟ می‌دونی که یه پسر و یه دختر دارند. اسم‌شون چی‌ئه؟
آقای اسمیت: بابی و بابی، مثل والدین‌شون. عموی بابی واتسن، بابی واتسن پیر، پول‌دارئه، پسره رو هم دوست داره. قشنگ می‌تونه تربیت بابی رو به عهده بگیره.
خانم اسمیت: طبیعی‌ئه. عمه‌ی بابی واتسن هم، بابی واتسن پیر، قشنگ می‌تونه تربیت بابی واتسن، دختر بابی واتسن رو به عهده بگیره. این‌طوری بابی، مادر بابی واتسن،‌ می‌تونه دوباره ازدواج کنه. کسی رو هم در نظر داره؟
آقای اسمیت: بله، یکی از پسرعمه‌های بابی واتسن رو.
خانم اسمیت: کی؟ بابی واتسن؟
آقای اسمیت: کدوم بابی واتسن رو می‌گی؟
خانم اسمیت: بابی واتسن رو می‌گم، پسر بابی واتسن پیر، اون یکی عموی بابی واتسن متوفا دیگه.
آقای اسمیت: نه، اون بابی واتسن نیست، یکی دیگه است، بابی واتسن، پسر بابی واتسن پیر، عمه‌ی بابی واتسن متوفا.
خانم اسمیت: منظورت بابی واتسن بازاریاب‌ئه؟
آقای اسمیت: همه‌ی بابی واتسن‌ها بازاریاب‌اند.
خانم اسمیت: چه شغل سختی! گرچه عوض‌ش آدم معاملات خوبی می‌کنه.
آقای اسمیت: بله، وقتی رقابتی نباشه البته.
خانم اسمیت: کِی‌ها رقابت نیست؟
آقای اسمیت: سه‌شنبه و پنج‌شنبه و سه‌شنبه.
خانم اسمیت: اِ! سه روز در هفته؟ پس بابی واتسن تو این مدت چی‌کار می‌کنه؟
آقای اسمیت: استراحت می‌کنه، می‌خوابه.
خانم اسمیت: ولی چرا تو این سه روز که رقابتی نیست کار نمی‌کنه؟
آقای اسمیت: من که همه چی‌رو نمی‌دونم. من‌که نمی‌تونم به همه‌ی سوال‌های احمقانه‌ي تو جواب بدم!

(آوازه‌خوان طاس، اوژن یونسکو، نشر تجربه)
کلن یک مفهومی که شما خانوم های محترم باید تو ذهن تون جا بیفته اینه که د سعی کنید ناراحتی، پربود، بدحالی، ناز و نوازش طلبی، فوران امیال جن.سی و خلاصه هر گونه مساله‌ای که سبب نیاز به جنس مخالف از نوع پارتنر و حتا غیرپارتنر می‌شه با فوتبال و نود و امثالهم همزمان نشه! چون در این موارد شما کلن می‌تونید برید بمیرید! :ی