یکی از سرگرمیهای اینجانب به عنوان یه انسان بیکار خیالپرداز زبوندراز، دیالوگهای ذهنیه. اعم از مواقعی که از دست یکی، دوستی دوستپسری مادری پدری چیزی عصبانیام و نمیتونم باهاش حرف بزنم و بهش بگم که چه موجود بیخودیه و چرا نمیفهمه که داره غلط زیادی میکنه و لطف کنه همون جوری که من به قضیه نگاه میکنم نگاه کنه و بفهمه چیکار باید بکنه و همهچی گل و بلبل شه، تا مواقعی که یه صحنهی فیلمی کتابی زندگی واقعی ای چیزی رو واسه خودم بازسازی میکنم و شاخ و برگ میدم و حالتهای جایگزین مختلف ممکن رو سناریو سازی میکنم، تا مواقعی که حتا یه همچین سوژهای هم ندارم و در نتیجه یه اتفاق نیفتاده خلق میکنم و عین گربهای که با موش بازی میکنه باهاش ور میرم و جورهای مختلف ذهنن میاندازونمش.
یکی از این مواقع هم وقتیه که توی تعطیلات خونهی دخترخاله جانام و دو تا فیلم دیدم و ساعت چار صبحه و تصمیم میگیرم که دیگه بسه و برم دستشویی و لالا، بعد میرم دستشویی و در حال پاک کردن آرایش و گلاب به روتون و ور رفتن با پوست و مو و غیره به این نتیجه میرسم که مثلن من الان چلوپنج سالمه و مثلن یه شوهر گوگولی دارم و یه دختر سیزده چارده ساله (دیر ازدواج کردم دیگه طبعن)
بعد دخترم اومده در مورد مشکلات دوستانهی تینایجریش باهام حرف میزنه تو این مایهها که زری جون به مهین جون گفته - این جا یادم میآد که اون موقع دیگه عمرن کسی اسمش زری و مهین نیست و دیتیلها مهمن و باید بهشون دقت کرد در نتیجه چه میدونم زی زی جون به دخترم گفته میمی جون چاقه و دخترم از دهنش پریده اینو به فی فی جون که دوست اون دختر چاقهست -البته این که دختره در حقیقت چند کیلوئه و اصن آیا چاق محسوب میشه یا نه و تاثیر بادی ایمج و سوپرمدلهای چهل و پنج کیلویی بر ذهن و مغز دختران نوجوان هم مساله مهمیه که من بهش فکر کردم ولی از حوصله شما خارجه- گفته و الان نمیدونه چیکار کنه که دوستیهاشون خراب نشه
من از اون جا که یه خانم وکیل چلوپنج سالهم و عمرن یادم نمیآد سیزده چارده سالگیم در این موقعیتها چی کار میکردم که جواب داده و زنده موندم تا به حال، یه راه حل تخمی تخیلی بالغانه صادقانه بهش ارائه دادم و اون راه مزبور رو اجرا کرده و همه چی ریدهمان شده و دخترم گریهکنون از مدرسه اومده خونه و من عذاب وجدان دارم که این جوری گند زدم و با شوهرم این مساله رو در میون میذارم و شوهرم سوپرمنگونه- و بلکم عمومردکگونه چون یه مرد چل پنجاه ساله ی نرمال اصولن نباید چیزی از این مسائل حالیش بشه- وارد عمل میشه و یه راه حل خفن فضایی ارائه میده و همهچی گل و بلبل میشه -متوجهید که دیگه اون قدر حال ندارم که به راه حلها فکر کنم، چون خداییش جذاب هم نیستن-
بعد دخترم خوش و خرم میره بخوابه و من و شوهرم خوشحال نشستیم جلوی تلویزیون شراب و چس فیل - به شما چه دوست دارم خب- میخوریم و حرف میزنیم و صمیمیت میکنیم و یه هو شوهرم بهام میگه که باید باهام صادق باشه و یه چیز مهمی رو بهام بگه و اون اینه که از زندگیمون خیلی وقته راضی نیست و با کس دیگهای رابطه داره و این وضعیت برای هیچ کس منصفانه نیست و میخواد که از هم جدا شیم، بعد من فریک اوت میکنم و میرم میگیرم میخوابم و باهاش هم حرف نمیزنم
بعد بیست چهار ساعت بعدش از اون جا که نیومده بگه شوخی کردم نتیجه میگیرم که جدی گفته و میرم باهاش حرف میزنم و بهش میگم که هیچوقت بهام نگفته که از زندگی مون راضی نیست و میخواد چیزی رو عوض کنیم و درست کنیم و اون میگه که بعضی چیزها باید خودشون درست باشن و اگه نباشن، درست کردن شون هم فایده ای نداره و مثل آرایش کردن یه دختر زشته و من میگم که این حرف بچگونهایه و اون میگه یادم نیست که خودم نصف زندگیمو با همین منطق زندگی کردم و یه عالمه چیز رو با همین منطق ول کردم و من بهش میگم که یادمه ولی این منطق مال بیست و چند سالگی و حداکثر سی و چند سالگی و یه آدم تنهای بدون وابستگیئه نه مال این سن و سال و این موقعیت، نه مال وقتی که بچه داری و اون به خاطر بچهمونم که شده باید یه حرفی میزده، شاید میتونستیم روی مشکلمون کار کنیم و حلش کنیم و زندگیمون رو ادامه بدیم و حالا شاید پرفکت نه، ولی خوب باشیم و اون میگه این درست همون چیزیه که در موردش داره حرف میزنه، که من اون دختری که باهاش ازدواج کرده بوده نیستم و اون دختر اصلن حرف سن و سال و موقعیت رو نمیزد و معتقد بود آدم نباید بذاره این چیزا واسش تصمیم بگیرن و به کمتر از پرفکت رضایت نمیداد و رابطههای به نظر همه عالی رو به خاطر این که راضیش نمیکردن این قدر شجاعت داشت که به هم بزنه و از هیچ شروع کنه و حرف ادامه دادن یه زندگی معمولی خوب به خاطر بچه واسش فحش خوارمادر بود، بعد من میگم که معلومه که من اون دختر نیستم، معلومه که عوض شدم و باید هم میشدم و یه آدم نرمال از بیست سالگی تا چل سالگیش عوض میشه و اگه اون هنوز مثل بیست سالگیش فکر میکنه یه مرگیش هست و توی دنیای واقعی زندگی نمیکنه و مغزش رشد نکرده، که این حرفا مال جوونیه نه مال وقتی که چلوپنج سالته و خونواده و مسئولیت داری، که نمیتونی مثل تینایجرا فکر و زندگی کنی وقتی خودت یه دونه تینایجر تو خونه ت داری به عنوان بچه - متوجهید که من به عنوان انسانی که پدرومادرش علی رغم ادعای فلک گاینده مسئولیت چندانی در قبالش از خودشون نشون ندادن به شدت درگیر مبحث مسئولیت هولناک بچهدار شدن هستم و در اعماق درونم یه دونه از این مادرهای فداکار خوابیده که حاضره با ظرفویی و رختشویی بچه شو بزرگ کنه و به ثمر برسونه چون به دنیا آورده تش و در قبالش مسئولیت داره -
در این فاصله دیگه با خود وررفتنامم تموم شده و مسواک هم نمیتونم بزنم چون مسواکم طبقه پایینه و طبعن ماتحت رفتن آوردنش موجود نیست -فوقش اینه که تو چل و پنج ساله گیم دندون مصنوعی هم دارم دیگه، شبا قبل خواب هم درش میآرم میذارم تو یه ماگ چینی گنده چون منظره ی دندون مصنوعی از توی لیوان شیشه ای اصلن قشنگ نیست و صب به صب یاد شوهرم میندازه که با یه پیرزن داره زندگی میکنه - بعد دیالوگ رو میزنم روی پاز و میرم که یه سیگار هم بکشم آخرشبی، سیگاره رو که روشن میکنم میزنم روی پلی و بعد این جا دیگه قبل این که شوهر خیالی م چیزی بگه یه هو زبون درونی خودم فعال میشه و بهام میگه که خاک بر سرم که چه آدم محافظه کار پیرذهن فسیل داغونی هستم و این حرفهای حال به هم زن چیه که میزنم و توی بیست سالگی عین زنهای پنجاه ساله دلیل و منطق میآرم واسه ماله کشیدن اشتباهام، که این همه ادعای ساختارشکنی و کارپه دیمی و ایده آلیستی و زندگی غنیمت شماری م همه جای همه رو جر داده بعد ته ذهنم هنوز این قدر محافظه کار بدبخته
بعد آخرین پک رو که دارم به سیگار میزنم با یه عالمه احساس بدبختی و هیپوکریت بوده گی، یه هو یادم میآد که آروم بگیر بابا، امر مشتبه شده به ات، من نبودم که اینا رو داشتم میگفتم؛ اون شخصیت خیالی چل و پنج ساله م بوده اصن، که اون رو هم باید با توجه به شرایط و موقعیت خودش قضاوت کرد و اصن ای بابا دیالوگه زیادی پیچیده شد، ولش کن تا سردرد نگرفتم. میرم که یه دونه دیگه پریزن بریک ببینم و اگه خدا بخواد بخوابم دیگه لابد. آخرین چیزی که توی ذهنم پاپ آپ میشه اینه که اون مرتیکه باید بهام میگفته که از سک.س لایف مون راضی نیست و اصن غلط کرده راضی نیست و چه توقعی داره، توی چل و پنج سالگی و بعد این همه سال قرار نیست که عین پورن استارها واسش عمل کنم و عوض مقایسه کردنام با دخترای بیست ساله یه نگاه کنه ببینه تو زنهای دوست و فامیل من خیلی هم خوبم و مثلن فک کرده خودش چه تحفه ایه با اون موهاش که داره میریزه و شیکم هم آورده تازه. بی لیاقت خاک بر سر.
شب عالی به خیر :ی
یکی از این مواقع هم وقتیه که توی تعطیلات خونهی دخترخاله جانام و دو تا فیلم دیدم و ساعت چار صبحه و تصمیم میگیرم که دیگه بسه و برم دستشویی و لالا، بعد میرم دستشویی و در حال پاک کردن آرایش و گلاب به روتون و ور رفتن با پوست و مو و غیره به این نتیجه میرسم که مثلن من الان چلوپنج سالمه و مثلن یه شوهر گوگولی دارم و یه دختر سیزده چارده ساله (دیر ازدواج کردم دیگه طبعن)
بعد دخترم اومده در مورد مشکلات دوستانهی تینایجریش باهام حرف میزنه تو این مایهها که زری جون به مهین جون گفته - این جا یادم میآد که اون موقع دیگه عمرن کسی اسمش زری و مهین نیست و دیتیلها مهمن و باید بهشون دقت کرد در نتیجه چه میدونم زی زی جون به دخترم گفته میمی جون چاقه و دخترم از دهنش پریده اینو به فی فی جون که دوست اون دختر چاقهست -البته این که دختره در حقیقت چند کیلوئه و اصن آیا چاق محسوب میشه یا نه و تاثیر بادی ایمج و سوپرمدلهای چهل و پنج کیلویی بر ذهن و مغز دختران نوجوان هم مساله مهمیه که من بهش فکر کردم ولی از حوصله شما خارجه- گفته و الان نمیدونه چیکار کنه که دوستیهاشون خراب نشه
من از اون جا که یه خانم وکیل چلوپنج سالهم و عمرن یادم نمیآد سیزده چارده سالگیم در این موقعیتها چی کار میکردم که جواب داده و زنده موندم تا به حال، یه راه حل تخمی تخیلی بالغانه صادقانه بهش ارائه دادم و اون راه مزبور رو اجرا کرده و همه چی ریدهمان شده و دخترم گریهکنون از مدرسه اومده خونه و من عذاب وجدان دارم که این جوری گند زدم و با شوهرم این مساله رو در میون میذارم و شوهرم سوپرمنگونه- و بلکم عمومردکگونه چون یه مرد چل پنجاه ساله ی نرمال اصولن نباید چیزی از این مسائل حالیش بشه- وارد عمل میشه و یه راه حل خفن فضایی ارائه میده و همهچی گل و بلبل میشه -متوجهید که دیگه اون قدر حال ندارم که به راه حلها فکر کنم، چون خداییش جذاب هم نیستن-
بعد دخترم خوش و خرم میره بخوابه و من و شوهرم خوشحال نشستیم جلوی تلویزیون شراب و چس فیل - به شما چه دوست دارم خب- میخوریم و حرف میزنیم و صمیمیت میکنیم و یه هو شوهرم بهام میگه که باید باهام صادق باشه و یه چیز مهمی رو بهام بگه و اون اینه که از زندگیمون خیلی وقته راضی نیست و با کس دیگهای رابطه داره و این وضعیت برای هیچ کس منصفانه نیست و میخواد که از هم جدا شیم، بعد من فریک اوت میکنم و میرم میگیرم میخوابم و باهاش هم حرف نمیزنم
بعد بیست چهار ساعت بعدش از اون جا که نیومده بگه شوخی کردم نتیجه میگیرم که جدی گفته و میرم باهاش حرف میزنم و بهش میگم که هیچوقت بهام نگفته که از زندگی مون راضی نیست و میخواد چیزی رو عوض کنیم و درست کنیم و اون میگه که بعضی چیزها باید خودشون درست باشن و اگه نباشن، درست کردن شون هم فایده ای نداره و مثل آرایش کردن یه دختر زشته و من میگم که این حرف بچگونهایه و اون میگه یادم نیست که خودم نصف زندگیمو با همین منطق زندگی کردم و یه عالمه چیز رو با همین منطق ول کردم و من بهش میگم که یادمه ولی این منطق مال بیست و چند سالگی و حداکثر سی و چند سالگی و یه آدم تنهای بدون وابستگیئه نه مال این سن و سال و این موقعیت، نه مال وقتی که بچه داری و اون به خاطر بچهمونم که شده باید یه حرفی میزده، شاید میتونستیم روی مشکلمون کار کنیم و حلش کنیم و زندگیمون رو ادامه بدیم و حالا شاید پرفکت نه، ولی خوب باشیم و اون میگه این درست همون چیزیه که در موردش داره حرف میزنه، که من اون دختری که باهاش ازدواج کرده بوده نیستم و اون دختر اصلن حرف سن و سال و موقعیت رو نمیزد و معتقد بود آدم نباید بذاره این چیزا واسش تصمیم بگیرن و به کمتر از پرفکت رضایت نمیداد و رابطههای به نظر همه عالی رو به خاطر این که راضیش نمیکردن این قدر شجاعت داشت که به هم بزنه و از هیچ شروع کنه و حرف ادامه دادن یه زندگی معمولی خوب به خاطر بچه واسش فحش خوارمادر بود، بعد من میگم که معلومه که من اون دختر نیستم، معلومه که عوض شدم و باید هم میشدم و یه آدم نرمال از بیست سالگی تا چل سالگیش عوض میشه و اگه اون هنوز مثل بیست سالگیش فکر میکنه یه مرگیش هست و توی دنیای واقعی زندگی نمیکنه و مغزش رشد نکرده، که این حرفا مال جوونیه نه مال وقتی که چلوپنج سالته و خونواده و مسئولیت داری، که نمیتونی مثل تینایجرا فکر و زندگی کنی وقتی خودت یه دونه تینایجر تو خونه ت داری به عنوان بچه - متوجهید که من به عنوان انسانی که پدرومادرش علی رغم ادعای فلک گاینده مسئولیت چندانی در قبالش از خودشون نشون ندادن به شدت درگیر مبحث مسئولیت هولناک بچهدار شدن هستم و در اعماق درونم یه دونه از این مادرهای فداکار خوابیده که حاضره با ظرفویی و رختشویی بچه شو بزرگ کنه و به ثمر برسونه چون به دنیا آورده تش و در قبالش مسئولیت داره -
در این فاصله دیگه با خود وررفتنامم تموم شده و مسواک هم نمیتونم بزنم چون مسواکم طبقه پایینه و طبعن ماتحت رفتن آوردنش موجود نیست -فوقش اینه که تو چل و پنج ساله گیم دندون مصنوعی هم دارم دیگه، شبا قبل خواب هم درش میآرم میذارم تو یه ماگ چینی گنده چون منظره ی دندون مصنوعی از توی لیوان شیشه ای اصلن قشنگ نیست و صب به صب یاد شوهرم میندازه که با یه پیرزن داره زندگی میکنه - بعد دیالوگ رو میزنم روی پاز و میرم که یه سیگار هم بکشم آخرشبی، سیگاره رو که روشن میکنم میزنم روی پلی و بعد این جا دیگه قبل این که شوهر خیالی م چیزی بگه یه هو زبون درونی خودم فعال میشه و بهام میگه که خاک بر سرم که چه آدم محافظه کار پیرذهن فسیل داغونی هستم و این حرفهای حال به هم زن چیه که میزنم و توی بیست سالگی عین زنهای پنجاه ساله دلیل و منطق میآرم واسه ماله کشیدن اشتباهام، که این همه ادعای ساختارشکنی و کارپه دیمی و ایده آلیستی و زندگی غنیمت شماری م همه جای همه رو جر داده بعد ته ذهنم هنوز این قدر محافظه کار بدبخته
بعد آخرین پک رو که دارم به سیگار میزنم با یه عالمه احساس بدبختی و هیپوکریت بوده گی، یه هو یادم میآد که آروم بگیر بابا، امر مشتبه شده به ات، من نبودم که اینا رو داشتم میگفتم؛ اون شخصیت خیالی چل و پنج ساله م بوده اصن، که اون رو هم باید با توجه به شرایط و موقعیت خودش قضاوت کرد و اصن ای بابا دیالوگه زیادی پیچیده شد، ولش کن تا سردرد نگرفتم. میرم که یه دونه دیگه پریزن بریک ببینم و اگه خدا بخواد بخوابم دیگه لابد. آخرین چیزی که توی ذهنم پاپ آپ میشه اینه که اون مرتیکه باید بهام میگفته که از سک.س لایف مون راضی نیست و اصن غلط کرده راضی نیست و چه توقعی داره، توی چل و پنج سالگی و بعد این همه سال قرار نیست که عین پورن استارها واسش عمل کنم و عوض مقایسه کردنام با دخترای بیست ساله یه نگاه کنه ببینه تو زنهای دوست و فامیل من خیلی هم خوبم و مثلن فک کرده خودش چه تحفه ایه با اون موهاش که داره میریزه و شیکم هم آورده تازه. بی لیاقت خاک بر سر.
شب عالی به خیر :ی