از آدم ها که بپرسی خودخواه هستن یا نه، یا بهت می گن آره یا می گن نه.
دسته اول که هیچی،
دسته دوم رو بدون که علاوه بر خودخواه، ترسو هم هستن.
این از این.
این ضعیفه ها عوض این که بیان دانشگاه باید بشینن خونه، خونه داری و شوهرداری یاد بگیرن!
(از درفشانی های اخیر یکی از همکلاسی های عزیز)
بذار برات بگم چی شد که به اینجا رسیدم،
همش از جایی شروع شد که من اصول اخلاقیم رو گذاشتم کنار، تا یه کمی هم طبق اصول عقلی ام عمل کنم...
تا حالا معمولا من اول وبلاگ ملت رو می خوندم، بعد خودشون رو می دیدم. اما اخیرا بعد از مشاهده وبلاگ چند نفری که اول خودشون رو دیده بودم، کم کم به این فکر افتادم که اینجا رو دیلیت کنم!! به طور کاملا غیر ارادی مزخرف ترین بخش های وجودم داره اینجا منعکس می شه و اگه کسی بعد از دیدن خودم این جا رو ببینه احتمالا به این نتیجه می رسه که من توی دنیای واقعی دارم ادای یه نفر دیگه رو درمیارم!
دیگه؟؟ این روزا سرم شلوغه. خوابم کاملا به هم ریخته. وضع دانشگاه که اونه و من دارم کم کم به این فکر می افتم که هیچ کدوم از درسا رو تا حالا نه نگاه کردم و نه محض رضای خدا یک کلمه جزوه نوشتم! تازه هر وقتم می رم دانشگاه اینا دیگه دلم نمی خواد برگردم دانشگاه خودمون!! و دارم یه برنامه می ریزم که به طور مستمر اونجا پلاس باشم! آهان، یه کار دیگه ای هم که در تلاشم بکنم اینه که خودمو جمع آوری کرده و این همه کتاب نخونده ای که دستمه رو بخونم.
البته من خودم مطلعم که این پست های اخیر به نظرتون احتمالا بسی سطحی و احمقانه و مزخرف میاد اما تقاضا می کنم این مزخرفات رو به نوشته های گرانبار و ارزشمند و پرمحتوای خودتون ببخشید.
پنجشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۴
جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۸۴
کمی تا قسمتی شخصی:
لازمه من این جا از مانا و مرجان تشکر کنم بابت شدیدا خوش گذشته شدن(!) دیروز، بابت ساعت 10/30 تا 4 زیر بارون بودن ( به استثنای یک ساعت بوف اون وسط) و تا مغز استخون خیس شدن، و مثل بز سر پایین انداختن و رفتن توی موزه سینما و محل نذاشتن به پروبال زدن آقاهه! بابت آهنگای خوشگلی که مانا بهم داد، هی اسماشونو عوضی صدا کردن و با هم غصه خوردن که چرا پول نداریم از اون دست بند خوشگلا و آینه گوگولیا بخریم و بعدشم من از مانا قول بگیرم که اون آینه ها رو برام بخره بذاره توی اون جعبه هه! بابت همت شایان تحسین مرجان برای بیرون کشیدن چوب از توی باسن اون بلال کذایی! و سه سه تا نه تا سیگار توی اون هوای بارونی ملس ( مانی من شرمنده م که جلزولز نکرد!) .و این که این دو تا هی قربون صدقه موهای من می رفتن که دپرس نشم( ولی شعورشون نمی رسید که باید از شلوار خوشگلمم تعریف کنن!) تازه شم ما ساعت 3:17 دقیقه داشتیم فکر می کردیم به قول زویا پیرزاد مرمر جان چه جوری از تجریش راه بیفته که ساعت سه و ربع برسه ونک!!
بچه ها مرسی یه عالمه. خیلی خوش گذشت :*ضمنا مانا، اونجا 9 تا گاو بود که من نداشتم نه 8 تا!
هیدی جونم، جای توئم خیلی خالی بود راستی..
لازمه من این جا از مانا و مرجان تشکر کنم بابت شدیدا خوش گذشته شدن(!) دیروز، بابت ساعت 10/30 تا 4 زیر بارون بودن ( به استثنای یک ساعت بوف اون وسط) و تا مغز استخون خیس شدن، و مثل بز سر پایین انداختن و رفتن توی موزه سینما و محل نذاشتن به پروبال زدن آقاهه! بابت آهنگای خوشگلی که مانا بهم داد، هی اسماشونو عوضی صدا کردن و با هم غصه خوردن که چرا پول نداریم از اون دست بند خوشگلا و آینه گوگولیا بخریم و بعدشم من از مانا قول بگیرم که اون آینه ها رو برام بخره بذاره توی اون جعبه هه! بابت همت شایان تحسین مرجان برای بیرون کشیدن چوب از توی باسن اون بلال کذایی! و سه سه تا نه تا سیگار توی اون هوای بارونی ملس ( مانی من شرمنده م که جلزولز نکرد!) .و این که این دو تا هی قربون صدقه موهای من می رفتن که دپرس نشم( ولی شعورشون نمی رسید که باید از شلوار خوشگلمم تعریف کنن!) تازه شم ما ساعت 3:17 دقیقه داشتیم فکر می کردیم به قول زویا پیرزاد مرمر جان چه جوری از تجریش راه بیفته که ساعت سه و ربع برسه ونک!!
بچه ها مرسی یه عالمه. خیلی خوش گذشت :*ضمنا مانا، اونجا 9 تا گاو بود که من نداشتم نه 8 تا!
هیدی جونم، جای توئم خیلی خالی بود راستی..
چهارشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۴
....نمونه ديگر مربوط به داستان افسانه نوروزی بود که بعد از کشته شدن فرمانده انتظامی منطقه کيش توسط وی که به تن فروشی اشتغال داشت، آشکار شد که ارتباطی مشکوک بين فحشا و فرماندهان نظامی و انتظامی مناطق جنوبی وجود دارد.
ما ایرانی هستیم. از قضا شدیدا هم ایرانی هستیم، حتی اگر ساکن ایران نباشیم، حتی اگر ادعای روشنفکری مان گوش فلک را پاره کند، باید ثابت کنیم که ایرانی هستیم و آبروی دیگران برایمان مهم نیست و به راحتی آب خوردن به دیگران تهمت می زنیم و شخصیتشان را زیر سوال می بریم. چه باک اگر زنی که ما اسم فاحشه برش می گذاریم همسر یک مرد و مادر دو بچه باشد و لابد خواهر و خاله و عمه و دخترخاله و دخترعمو هم هست و بین فامیلش آبرو دارد، چه باک اگر این زن " فاحشه" برای دفاع از خودش دستش را به خون هم آلوده و 7 سال زندان بوده و تا دم مرگ رفته و برگشته است...عجب فاحشه بدی است این زن که آدم می کشد تا از زیر وظیفه شغلی اش شانه خالی کند!
بالاخره، اینها مهم نیست. مهم این است که ما ایرانی بودنمان را ثابت کنیم.
ما ایرانی هستیم. از قضا شدیدا هم ایرانی هستیم، حتی اگر ساکن ایران نباشیم، حتی اگر ادعای روشنفکری مان گوش فلک را پاره کند، باید ثابت کنیم که ایرانی هستیم و آبروی دیگران برایمان مهم نیست و به راحتی آب خوردن به دیگران تهمت می زنیم و شخصیتشان را زیر سوال می بریم. چه باک اگر زنی که ما اسم فاحشه برش می گذاریم همسر یک مرد و مادر دو بچه باشد و لابد خواهر و خاله و عمه و دخترخاله و دخترعمو هم هست و بین فامیلش آبرو دارد، چه باک اگر این زن " فاحشه" برای دفاع از خودش دستش را به خون هم آلوده و 7 سال زندان بوده و تا دم مرگ رفته و برگشته است...عجب فاحشه بدی است این زن که آدم می کشد تا از زیر وظیفه شغلی اش شانه خالی کند!
بالاخره، اینها مهم نیست. مهم این است که ما ایرانی بودنمان را ثابت کنیم.
شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴
1 - یکی از دخترای کلاس وسط حرفای من درباره ی همجنس گرایی یهو می پره و با یه حالت شدیدا متهم کننده می گه : تو اصلا معلومه فمینیسم(!) هستی!!
2 - اون یکی پسره وقتی کتاب ( گمونم جامعه شناسی جنسیت بود یا یه همچین چیزی) رو دست من می بینه و محتواشو می فهمه با لحن تحقیر آمیز می گه یعنی جدا شما خانمها احساس می کنین حقوقتون ضایع شده؟؟!
3 - تریبون فمینیستی رو فیلتر می کنن.
4 - فمینیسم خطری برای جامعه اسلامی است و کیان خانواده را تهدید می کند!
5 - نمایش فیلمهای مبلغ فمینیسم ممنوع می شه.
6 - توی این سریال مزخرفه خانمه بعد از اون همه دسته گل که آقاشون آب دادن آخرش با گردن شکسته بر می گرده خونه ش، آخه اون که شخصیت و غرور نداره که این کارا بهش بربخوره و دیگه نتونه با شوهرش زندگی کنه، ای بابا پس بچه ها رو کی بزرگ کنه، مردم چی می گن. بگذریم از این که اگه خانمه این کارو کرده بود، آقاهه تا سرشو نمی ذاشت روی سینه ش کوتاه نمیومد! کم مونده رسما توی صدا و سیما یه فیلم بسازن که توش زنه کتک بخوره و حمالی مفت بکنه و همش به آقاشون بگه چشم و هوو سرش اومد حرفی نزنه و مجسمه ی ذلت باشه، بعد اون وقت اون نقش رو تحسین و تقدیس کنن و بکننش توی بوق و کرنا!
7 - سوتي هات همچين بي ريخت هم نيست. يکي از سوتي هاي خودم رو واست مي گم تا بدوني بي ريخت يعني چي.يه روز با دوستم دم در خونه شون ايستاده بوديم و يهو ديدم يه دختر خيلي نازي داره مياد و گفتم: علي عجب تيکه اي! پايه باش ببريمش تو! اون بدبخت هيچي نگفت ولي وقتي دختره نزديک تر امد و سلام کرد ورفت تو تا ته خط رو خوندم!!
بابا 900 نفر اومدین این جا و رفتین می مردین هر کدوم یکی از سوتی هاتون رو هم بنویسین؟ می دونین تا چند وقت کامنتهای پست پایینی می شد خوراک خنده؟
8 - این پپر ما دوست پسرش یه زمانی به شوخی فمینیسم رو فاشیسم می گفت. انگار آقایون خیلی خیلی جدی همین نظرو دارن!
9 - فعلا همین دیگه!
2 - اون یکی پسره وقتی کتاب ( گمونم جامعه شناسی جنسیت بود یا یه همچین چیزی) رو دست من می بینه و محتواشو می فهمه با لحن تحقیر آمیز می گه یعنی جدا شما خانمها احساس می کنین حقوقتون ضایع شده؟؟!
3 - تریبون فمینیستی رو فیلتر می کنن.
4 - فمینیسم خطری برای جامعه اسلامی است و کیان خانواده را تهدید می کند!
5 - نمایش فیلمهای مبلغ فمینیسم ممنوع می شه.
6 - توی این سریال مزخرفه خانمه بعد از اون همه دسته گل که آقاشون آب دادن آخرش با گردن شکسته بر می گرده خونه ش، آخه اون که شخصیت و غرور نداره که این کارا بهش بربخوره و دیگه نتونه با شوهرش زندگی کنه، ای بابا پس بچه ها رو کی بزرگ کنه، مردم چی می گن. بگذریم از این که اگه خانمه این کارو کرده بود، آقاهه تا سرشو نمی ذاشت روی سینه ش کوتاه نمیومد! کم مونده رسما توی صدا و سیما یه فیلم بسازن که توش زنه کتک بخوره و حمالی مفت بکنه و همش به آقاشون بگه چشم و هوو سرش اومد حرفی نزنه و مجسمه ی ذلت باشه، بعد اون وقت اون نقش رو تحسین و تقدیس کنن و بکننش توی بوق و کرنا!
7 - سوتي هات همچين بي ريخت هم نيست. يکي از سوتي هاي خودم رو واست مي گم تا بدوني بي ريخت يعني چي.يه روز با دوستم دم در خونه شون ايستاده بوديم و يهو ديدم يه دختر خيلي نازي داره مياد و گفتم: علي عجب تيکه اي! پايه باش ببريمش تو! اون بدبخت هيچي نگفت ولي وقتي دختره نزديک تر امد و سلام کرد ورفت تو تا ته خط رو خوندم!!
بابا 900 نفر اومدین این جا و رفتین می مردین هر کدوم یکی از سوتی هاتون رو هم بنویسین؟ می دونین تا چند وقت کامنتهای پست پایینی می شد خوراک خنده؟
8 - این پپر ما دوست پسرش یه زمانی به شوخی فمینیسم رو فاشیسم می گفت. انگار آقایون خیلی خیلی جدی همین نظرو دارن!
9 - فعلا همین دیگه!
پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۴
قصه دختری که سوتی های بیریخت می داد!!
آقا همه چیزایی که می خواستم بنویسم رو بی خیال،
امروز دم در خونه بعد از این که زنگ رو زدم منتظر بودم در رو باز کنن، توی شیشه دم در ( از این جیوه ای ها) دو سه تا لبخند ملیح دلبری به خودم زدم یکمم مسخره بازی درآوردم ببینم قیافم چه شکلی می شه! بعدش اومدم تو دیدم آقای پسر همسایمون نشستن روی پله ها دارن ضمن بستن بند کفشاشون کرکر به قیافه ی احمقانه ی من می خندن. خوب منم هول شدم گفتم سلام! بعد یه ذره بربر پسره رو نگاه کردم، در راستای همون هول شدگی گفتم: ببخشید، من واسه چی به شما سلام کردم؟! نمی خواستم سلام کنم!!
اون بنده خدا هم مقادیری ما را نگریست و گفت آهاااان...!!
دوزار آبرو داشتیم دیگه نداریم!
حالا که داریم سوتی تعریف می کنیم اینم بگم بخندیم: داشتم آرشیو مانا رو می خوندم یه تیکه نوشته بود
من این اسم رو کجا شنیدم ؟ چرا یادم نمی آد ؛
لامبرتینی ، لامبرتینی ، لامبرتینی...
خیلی جدی موبایل رو برداشتم که بهش اس ام اس بزنم لامبرتینی اسم یه نوع مشروبه!!!!!!!!!!
بعدش خدا رو شکر یادم اومد که اون مارتینی هستش!
(حالا خداییش لامبرتینی چی چی هست؟)
بعدش اون وقت پریروزم اومدم به یه خانومه کمک کنم، دو تا کیسه سنگین خرید دستش بود یکی شو من برداشتم ( روی پل عابر بودیم) بعد موقع پایین اومدن از پل پام لیز خورد کیسه هه تلق! خورد زمین یه شیشه عسل توش بود شکست! تمام محتویات کیسه و مانتوی خانومه و طبیعتا خود شیشه عسل هم به فاک فنا رفتن!
چندشب پیشا هم با یکی از دوستام داشتم تلفنی حرف می زدم، بعد دیر وقت بود من خیلی خوابم میومد. بعد داشتم حرف می زدم چشمامم باز بود ( توجه کنید!) یه ثانیه خوابم برد و خواب دیدم و بیدار شدم و حرف اون بنده خدا رو قطع کردم خیلی جدی گفتم: مامان مرغه رو خودت خوردی، تخم مرغاشو دادی من نیمرو کنم بخورم! بدبخت یه ده ثانیه ای نفسش از شوک در نمیومد!
دیگه... هاااااا! اینم بگم و برم دیگه. سطل آشغال اتاقمو خالی کردم ، بعد دیدم همش کاغذه ولی یه پاکت سیگار اون وسط مسطا هست. گفتم باباهه ببره پایین احتمالا می بینه. بعد اومدم خودم ببرم ولی خوب فراخی نذاشت! همین جور که کیسهه رو نگاه می کردم دیدم بابا این که همش کاغذه خیلی سبکه! بذار یه نخ ببندم بهش بفرستمش پایین بره دم در!( از طبقه سوم) . خلاصه که نخه رو بستم و عملیات ماموریت غیر ممکن ! رو داشتم اجرا می کردم، یه سه چهار دفعه در و همسایه از خونه هاشون اومدن بیرون و ما سریع ماموریت رو متوقف کردیم! بعد که هیچ کس نبود دیگه همین طور فرستادمش پایین تا رسید به پنجره ی همسایه پایینی. اون وقت خیلی ناگهانی یه نفر سرشو از پنجره آورد بیرون و در حالت سکته و غش و ضعف برخورد کرد به کیسه ی کذایی!!!
هیچی دیگه فعلا همین!
آقا همه چیزایی که می خواستم بنویسم رو بی خیال،
امروز دم در خونه بعد از این که زنگ رو زدم منتظر بودم در رو باز کنن، توی شیشه دم در ( از این جیوه ای ها) دو سه تا لبخند ملیح دلبری به خودم زدم یکمم مسخره بازی درآوردم ببینم قیافم چه شکلی می شه! بعدش اومدم تو دیدم آقای پسر همسایمون نشستن روی پله ها دارن ضمن بستن بند کفشاشون کرکر به قیافه ی احمقانه ی من می خندن. خوب منم هول شدم گفتم سلام! بعد یه ذره بربر پسره رو نگاه کردم، در راستای همون هول شدگی گفتم: ببخشید، من واسه چی به شما سلام کردم؟! نمی خواستم سلام کنم!!
اون بنده خدا هم مقادیری ما را نگریست و گفت آهاااان...!!
دوزار آبرو داشتیم دیگه نداریم!
حالا که داریم سوتی تعریف می کنیم اینم بگم بخندیم: داشتم آرشیو مانا رو می خوندم یه تیکه نوشته بود
من این اسم رو کجا شنیدم ؟ چرا یادم نمی آد ؛
لامبرتینی ، لامبرتینی ، لامبرتینی...
خیلی جدی موبایل رو برداشتم که بهش اس ام اس بزنم لامبرتینی اسم یه نوع مشروبه!!!!!!!!!!
بعدش خدا رو شکر یادم اومد که اون مارتینی هستش!
(حالا خداییش لامبرتینی چی چی هست؟)
بعدش اون وقت پریروزم اومدم به یه خانومه کمک کنم، دو تا کیسه سنگین خرید دستش بود یکی شو من برداشتم ( روی پل عابر بودیم) بعد موقع پایین اومدن از پل پام لیز خورد کیسه هه تلق! خورد زمین یه شیشه عسل توش بود شکست! تمام محتویات کیسه و مانتوی خانومه و طبیعتا خود شیشه عسل هم به فاک فنا رفتن!
چندشب پیشا هم با یکی از دوستام داشتم تلفنی حرف می زدم، بعد دیر وقت بود من خیلی خوابم میومد. بعد داشتم حرف می زدم چشمامم باز بود ( توجه کنید!) یه ثانیه خوابم برد و خواب دیدم و بیدار شدم و حرف اون بنده خدا رو قطع کردم خیلی جدی گفتم: مامان مرغه رو خودت خوردی، تخم مرغاشو دادی من نیمرو کنم بخورم! بدبخت یه ده ثانیه ای نفسش از شوک در نمیومد!
دیگه... هاااااا! اینم بگم و برم دیگه. سطل آشغال اتاقمو خالی کردم ، بعد دیدم همش کاغذه ولی یه پاکت سیگار اون وسط مسطا هست. گفتم باباهه ببره پایین احتمالا می بینه. بعد اومدم خودم ببرم ولی خوب فراخی نذاشت! همین جور که کیسهه رو نگاه می کردم دیدم بابا این که همش کاغذه خیلی سبکه! بذار یه نخ ببندم بهش بفرستمش پایین بره دم در!( از طبقه سوم) . خلاصه که نخه رو بستم و عملیات ماموریت غیر ممکن ! رو داشتم اجرا می کردم، یه سه چهار دفعه در و همسایه از خونه هاشون اومدن بیرون و ما سریع ماموریت رو متوقف کردیم! بعد که هیچ کس نبود دیگه همین طور فرستادمش پایین تا رسید به پنجره ی همسایه پایینی. اون وقت خیلی ناگهانی یه نفر سرشو از پنجره آورد بیرون و در حالت سکته و غش و ضعف برخورد کرد به کیسه ی کذایی!!!
هیچی دیگه فعلا همین!
اشتراک در:
پستها (Atom)