یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۸

چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۸

خوابم می اومدا، ولی نمی خواستم برم بخوابم. هنوز نیومده بود آخه. بعد از اون ورم دلم نمی خواست بیدار بمونم و ببینمش، یعنی می ترسیدم، حوصله نداشتم. نمی دونستم چه جوری قراره باشه باهام که. داشتم برنامه ریزی می کردم که کی بخوابم که تا وقتی بیاد یه خواب سبکی م برده باشه، که بعدش شاید بیاد بالای سرم نگام کنه که تو خواب چه گوگولی و دوس داشتنی و بی آزار شدم، یادش بیاد که دلش تنگ شده، یادش بره که عصبانی بوده، بعد منم خوابم سبک بوده باشه که اگه خم شد ماچم کرد بفهمم، ولی هم چنان خودمو زده باشم به خواب و به رومم نیارم که بیدارم.

قرص دومی که اثر کرد دیگه نفهمیدم کی بیهوش شدم. شاید ساعت دو اینا بود که با صدای پا هراسون از خواب پریدم. یادم نیست بس که خواب و غش کرده بودم، ولی مطمئنم که قلبم تاپ تاپ می زده. کلن وقتی خوابم تحملم نسبت به صدای یهویی میاد پایین و با هر تق و توقی با وحشت و تپش قلب از خواب می پرم. چه قد سال های سال هی به مامان توضیح دادم که وقتی من خخخخواب خوابم و سر صبح میای یهو تقی در اتاق رو باز می کنی من قلبم میاد تو دهنم. یادمه که سایه ش رو دیدم. گفت ترسیدی؟ بعد دیگه یادم نیست چی گفت. فقط یادمه که اومد جلو خم شد ماچم کرد. یادمه که مهربون بود. هنوزم نمی دونم واقعنی اون قدر ترسیده بودم یا یه کمی هم اگزجره قاطیش کرده بودم که دلش غش بره و بیاد ماچم کنه. فک کنم هیچ وقتم ندونم.

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

نیمه‌خواب بودم، تحت انبوه تاثیرات متقاطع و متداخل انواع مواد شیمیایی مضر برای بدن. نمی‌دونم چی‌ شد اصن که یاد تو افتادم، یعنی خب چیز خاصی لازم نبود بشه، من دستامو زده بودم زیر چونه‌م روی بالش و چشم‌ها بسته و مغزم واسه خودش جست‌وخیز می‌کرد و ویژویژ همه‌جا می‌رفت. بعد اومد روی تو. روی چشم‌های همیشه خسته‌ت. یهو فک‌ کردم چه خوب بود اگه ترکی بلد بودی. حالا اون‌وقت شب، ترکی‌ چرا، نمی‌دونم. یعنی این‌قدرشو می‌دونم که باید یه زبون دیگه‌ای بلد می‌بودی، غیر از زبون رایج ماها، که زبون خودت بوده‌باشه. یه‌جوری باید از یه‌جاییت معلوم باشه که چه‌قدر این‌جا غریبه‌ای، که توی عجب کانتکست مزخرفی گیر افتادی که از سر تا پا هیچیش محض رضای خدا به تو ربطی نداره. که چه‌قدر مال این‌جا و این زمان و این آدم‌ها نیستی. فک کردم که لابد یه آدمی مثل تو باید برای خودش یه زبون یواشکی داشته‌باشه، مثلن که مامانش براش لالایی‌هاشو به اون زبون خونده‌باشه تو بچگی؛ که اقلن بتونه یه وقت‌هایی بره بشینه گوشه‌ی یه پنجره‌ی گنده تنهایی سیگار بکشه و به لالایی‌های بچگی‌ش فک کنه. می‌فهمی که، صرفن منصفانه‌ست.

بعدش دوباره همین‌جوری داشتم فک‌ می‌کردم که لابد اگه ترکی بلد می‌بودی، شاید حداقل می‌شد یه‌وقتی، یه اتاقی باشه، بزرگ و خالی، شاید یه‌دونه پنجره هم داشته‌باشه و یکی دو تا صندلی، آها، دقیقن مث اون اسموکینگ‌روم نیمه‌متروکه‌ي تابستون دو سال پیش که من عادت داشتم نیم‌رخم رو نگاه‌کنم توی شیشه‌ی پنجره موقع سیگار کشیدن توش. بعدن لابد که تو می‌تونستی بیای تو اتاقه، منم که آلردی نشسته‌بودم. لابد تو چشم‌هات مثل همیشه یه لایه لبخند روی خودش داشت و آدم باید به ته نگاهت و چروک‌های بغل چشم‌هات دقت می‌کرد تا لایه‌ی همیشگی ساکت و آروم نارضایتی و غصه رو ببینه. تو لابد مثل همیشه به چشم همه قوی بودی و خوشحال و آروم و راضی، و کسی حواسش نبود که پشت غش‌غش بلند خنده‌هات عین ماهی رو زمین داری بال‌بال می‌زنی و سعی می‌کنی نفس بکشی هنوز. مردم چه میفهمن؟

تو قرار بود که این‌جای صحنه بیای بشینی روی یکی از صندلی‌ها، پشتت هم به من باشه و من صورتت رو نبینم. این‌جوری منم راحت‌ترم که نبینم خط‌های تازه اضافه‌شده‌ی روی صورتت رو. تو لابد باید یه چیزی می‌گفتی، ولو که لازم نباشه. می‌دونی که، آدمیم، بدتر از اون وبلاگ‌نویسیم، به کلمه گره‌خوردیم. دست خودمون‌ هم نیست. یه‌جاهایی صرفن باید یه‌چیزایی بگیم که دین خویشتن را به کلمه ادا کرده‌باشیم. حالا تو ولی چیز خیلی پیچیده‌ای هم قرار نبود بگی. می‌تونستی فقط یه‌کلمه بگی که خسته‌ای. حواست هست دیگه که به ترکی؟ البته بعدن‌ترش، یعنی امروز موقع غذا درست کردن و هم زدن برنج، فک کردم و دیدم خیلی هم لازم نبود ترکی باشه. می‌تونست هر زبون دیگه‌ای باشه که دلت می‌خواد. منم لازم نبود بلدش باشم- که ترکی هم بلد نیستم. ولیکن می‌فهمی که، این‌ها همه تو سر منه، همه سناریوییه که من دارم می‌نویسم، و اگه یه‌جاش قرار باشه تو حرفی بزنی که من آلردی می‌دونمش، چه فرقی می‌کنه که به چه زبونی باشه؟ چه فرقی می‌کنه چی باشه اصن. حالا درست که من فک می‌کنم تو زبون ترکی یه حزن مخفی‌ای هست که به تو یکی خوب می‌آد قطعن، ولی خب تو می‌تونستی هر حرفی به هر زبونی که دلت بخواد بزنی و من هنوز طبق سناریو بشنومش که "خسته‌م". خب اینم که می‌دونستم خودم از اول، گفتن نداشت که. می‌بینی؟‌ چه دست‌ودل‌بازم توی قصه‌هامم؟ تو می‌تونی بیای تو اتاق بشینی و اصن یهو صدای اسب آبی از خودت دربیاری و من بازم بفهمم چی می‌گی. یا اصن لابد می‌تونی بیای بشینی بپرسی که سیگار داری؟ مثلن فک کرده‌بودی اگه نپرسی، من خودم برنمی‌دارم سیگار روشن کنم برات و بدم دستت؟

بعدش قرار نبود هیچی دیگه بشه دیگه. قرار بود که تو اون‌جا بشینی و سیگاری که من دادم دستت رو بکشی و خاکسترش رو توی زیرسیگاری‌ای که روی زانوی منه بتکونی. این‌جا من دیگه صندلی‌م رو آوردم گذاشتم بغل صندلی‌ت؛ یه‌جوری که نیم‌رخت رو ببینم فقط. علیرغم سختیش، خب اگه قرار باشه منم مث بقیه "نبینم" ت که، اصن هیچ پوینت خاصی وجود نمی‌داشت توی کل این صحنه. هوم؟ بعد هیچ اتفاق دیگه‌ای قرار نبود بیفته. یعنی من لمسی ماچی بغلی حتا قرار نبود روی سفید شده‌های موهات دست‌ بکشم. لازم نبود. همین بس بود که وسط این دور تند مسخره‌ای که جای تو نیست و دنیای تو نیست، تو توی یه ظهر ساکت خلوت نشستی روی صندلی کناری من سیگار می‌کشی و من می‌بینم‌ت، که تو برخلاف همیشه لبخند نمی‌زنی که من نگران باشم که الاناست که صورتت ترک بخوره از زور این‌همه لبخند نیمه‌دروغی.
تو اول می‌ری از در بیرون، یا من برم؟

خیلی وقت است که می‌خواهم مختصری بنویسم در باب "دفرمه کردن بدن زن در طول تاریخ" که از آن‌دسته موضوعاتی‌ست که بهش علاقه‌مند شده‌ام اما اطلاعاتم در موردش به‌قدر کافی نیست. این پست صرفن نظرات خام خودم است در این‌مورد، به همراه درخواست رفرنس از آن‌ها که بیشتر می‌دانند و احیانن نظرات مرتبط در این مورد.
دفرمه کردن بدن زن، اساسن علیرغم هولناک بودن مفهومش به زبان امروز؛ چیز بسیار رایج و جاری‌ای در طول تاریخ بوده‌است. می‌دانیم که در چین، قرن‌ها پای دختران را از کودکی می‌بستند تا کوچک و ظریف بماند، ولو به قیمت استخوان‌های شکسته و خمیده و دردناک برای کودک و بعدها زن بیچاره. در نقاط پراکنده‌ای در تمام دنیا، اندام جنسی زن را مثله کرده‌اند و می‌کنند (آمار فعلی می‌گوید روزی شش هزار و سالی دو میلیون دختر در جهان مثله می‌شوند) خیلی ساده و علنی، بخش مهمی از بدنش را شکنجه‌وار می‌برند تا به چشم مردان زشت و کثیف نیاید و مردان مطمئن باشند که دختر باکره می‌گیرند. در بعضی کشورهای افریقایی سینه‌ی دختران نوجوان را با سنگ و اتوی داغ اتو می‌کنند تا رشد نکند و به‌چشم نیاید؛ و دختر از توجه و تجاوز احتمالی مصون بماند.
من فکر می‌کنم پشت این هجوم تاریخی مردسالاری به بدن زن، غیر از تمایل خودخواهانه‌ش به تغییر آن به شکل مطلوب، تلاشی جدی برای ناتوان‌سازی جسمی زن، به ویژه و عمدتن از نظر جنسی نهفته‌است. پاهای زن را می‌بندند و اندام جنسی او را مثله می‌کنند و بدنش را داغ و اتو؛ تا -از ضعف و وابستگی توانایی حرکت بیش از حد لزوم نداشته‌باشد، -میل جنسی‌اش در نتیجه‌ی محرومیت از لذت، سرکوب و فروخورده شود و نجیب بماند، - یکی از مشخصه های بارز ظاهری زنانگی را از دست بدهد: اولن ابژه‌ی جنسی شود و بماند، دومن نامرئی شود و از نظر "غریبه"‌ مصون.
پشت این برخورد سرکوب‌گرانه به عقیده‌ی من دو عامل می‌تواند وجود داشته‌باشد: ناچاری، و ترس. اولن، مالکیت‌طلبی برآمده از خودخواهی مردسالارانه، هر اقدامی را به منظور اختصاصی‌کردن زن توجیه می‌کند. مرد نوعی در این مالکیت‌طلبی با هم‌جنسانش شریک و رقیب است، و سعی می‌کند در حدود میزان توانایی‌ش یکی از این دو طرف (زن -ملک شخصی- و مرد رقیب) را، ناتوان کند تا خیال‌ش از بابت تجاوز به قلمروش راحت باشد:‌ اگر پادشاه باشد و زورش برسد، مردانی را که در خدمت حرمسرایش هستند خواجه می‌کند، و اگر نه، به همان طرف که زورش می‌رسد زور می‌رساند و زن را به شیوه‌های مختلف سرکوب می‌کند. می‌خواهم بگویم هر یک از مردان‌ جامعه‌ای که به مثله‌کردن زن باور دارد، شاید اگر می‌توانست، آلت جنسی بقیه‌ی مردان را می‌برید. اما چون نمی‌تواند، اندام جنسی زن را می‌برد تا یکی از شرکای جرم احتمالی را از بین برده‌باشد.
عامل دوم، شاید ترس مرد از میل جنسی آزاد و محدود نشده‌ی زن باشد. به روش‌هایی غیر از این‌ها هم در طول تاریخ میل جنسی زنانه به طور سیستماتیک تقبیح و سرکوب و تحدید می‌شده‌است. مثلن استفاده از کمربند‌های عفت در قرون وسطا، حدود همان زمانی که اعتقاد بر این بود که در درون زن هیولایی نهفته‌است که اگر - با لذت بردن از رابطه‌ی جنسی- بیدار شود، همه چیز را نابود خواهد کرد. میل جنسی زن همواره زشت و قبیح قلمداد می‌شد و عفت‌سوز و خانمان‌برانداز، همه برای این‌که نهفته و لگام‌خورده نگه‌ش دارند. دلیل چنین ترس عظیمی شاید این باشد که مردان ناخودآگاه هراس دارند که اگر میل جنسی زن به همان میزان که هست بروز یابد، از ارضای آن ناتوان باشند. قبلن در پست وقتی از سکس می‌شنویم.. هم گفته‌بودم که معتقدم مردان می‌ترسند از زبان زنان از سکس بشنوند، مبادا آن چه می‌خواهند و فکر می‌کنند نباشد.
با فریانه که در این‌مورد حرف می‌زدم منتج شدیم که احتمالن در دوره‌ی فعلی، این پدیده‌ی دفرمه کردن بدن زن به شکل کم-محسوس‌تری، در قالب فشار اجتماعی و بیشتر به هدف منطبق کردن زن با الگوی ایده‌آل رویایی مرد و "جذاب" تر شدنش ظهور پیدا می‌کند. انگار بشود گفت که مرد نوعی امروز وسواس مالکیت‌ش کاهش یافته و در عوض ایده‌آلیست‌تر شده‌است، ترجیح می‌دهد به مرزهای قلمرو‌ی تسخیری‌ش فکر نکند و در عوض در زمان موجود، بهترین حالت ممکن را تجربه کند. شاید بتوان این عمل‌های فله‌ای زیبایی را با ارفاق، شکلی از این تغییر فرم در نظر گرفت. این گروه‌گروهی که صورت و بدن‌شان را به دست جراح می‌سپارند بدون این‌که حقیقتن از آن ناراضی باشند بلکه فشار ناخودآگاه جمعی به این "اصلاح" مجبورشان می‌کند تا زیبا و خواستنی ارزیابی‌شان کند.
با وسواس من در مورد نوشتن موضوعات این چنینی -حساس و نیمه علمی- بعضی‌ها آشنایند، و خودم هم حاضرم برایتان قسم بخورم که مثال‌ها و فکت‌هایی که در این خطوط آورده‌ام همه منبع‌ دارند، ولی در این نیمه‌شب نیمه‌مستی؛ دیگر ذکر منبع را بر من ببخشایید. از هر گونه نظر و معرفی رفرنس در این مورد عمیقن استقبال می‌کنم.
* این‌همه فیلم و کتاب دری‌وری خمیازه‌برانگیز معرفی می‌کنید، یکی‌تان نمی‌گوید برو Crash را ببین. به‌خدا همه آدم‌هایی هستید پسیو ریسیست (اصطلاح اختراع کرده‌ و از کرده‌ی خود شادانیم) و من از همه‌تان شرمسارم. لابد یادتان هم اصلن نیست که فردوسی خودمان در داستان سیاوش‌ش چه کرده و به چه عمقی باید که هی رفت و خواند و خوشحال بود. هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش الخ. بلی. به امید آن روز.