یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷

چگونه - نسبتن- راحت و سریع و بی دردسر آزمایش ایدز بدهیم

ابتدا به ساکن لازم است شما به دلیلی، اعم از سابقه اعتیاد تزریقی یا تماس با خون مشکوک یا آرایشگاه و دندانپزشکی مشکوک و رابطه ی جنسی خطرناک در گذشته یا کلن وسواسی و محتاط بودن، انگیزه ی دادن آزمایش ایدز را داشته باشید. انکار نمی کنم که کار استرس آور و دلهره زایی است و کمی هم غیرمعمول، ولی در عوض خیالتان از بابت بی احتیاطی های احتمالی تان راحت می شود و مطمئن هستید که سالم اید و از همه مهم تر، ناخواسته سلامت کسی را به خطر نمی اندازید.

سپس لازم است شما چند دوست لنگه ی خودتان خوش حال و خجسته و دل به نشاط داشته باشید که هشت صبح همگی را بیدار کنید و با هم به بیمارستان امام خمینی، بخش بیماری های عفونی بروید. سعی کنید در بدو ورود از دیدن راهروی خاکستری بی ریخت و جو ناخوشایند آن جا حس بدی نگیرید، چون چیزهای مهم تری هستند که حس بد به شما بدهند، مثلن این که وارد اتاق انتظار که می شوید ازتان با صدای بلند و لحنی ناخوشایند بپرسند «اومدی این جا چی کار» و جواب که دادید به همکارشان بگویند «اه، شدن 5 نفر» و کلن همین جور نگاه تحقیرآمیز و ناخوشایند و برخوردهای چپکی و سوالاتی از قبیل «قبلن آزمایش دادی؟ خب مگه باز "خلاف" کردی که دوباره اومدی؟» هست که به تان حواله می شود. کلن چیزی که در این بخش ندیدم، احترام و لبخند و برخورد خوب و هم دلی بود، که من هم طبق معمول جوزده شده بودم و شعار می دادم که باید رئیس بیمارستان را پیدا کنیم و بهش تذکر بدهیم D: کلن خوبی رفتن دسته جمعی آن است که از کل قضیه یک جوک بزرگ می سازید و بهش می خندید و استرس مسترس نمی گیرید. تازه بعدش هم می روید بابارحیم شیرموزپسته می خورید تا خون رفته تان جبران شود!

قبل از آزمایش حتمن باید مشاوره شوید، به این شرح که به اتاقی فرستاده می شوید و خانمی ازتان سوالاتی در باب مشخصات فردی، علت مراجعه تان، سابقه ی رفتارهای پرخطرتان، سابقه ی شرکای جنسی تان، و انگیزه تان از برقراری رابطه با شرکای جنسی!! سوال می کند! شوکه نشوید اگر ازتان پرسید که در قبال برقراری رابطه جنسی پول یا هدیه گرفته اید یا خیر چون معمولن می پرسد! و کلن سعی کنید در همه ی مراحل به شدت صریح، طبیعی و دماغ بالا رفتار کنید. متوجه باشید که برخورد کارکنان در بهترین حالت معمولی رو به پایین است و چنان چه وا بدهید و مثل موقع کاندوم خریدن خجالت بکشید و غیره، اذیت خواهید شد. سرتان را بگیرید بالا و طبیعی و با اعتماد به نفس رفتار کنید که از آن برخوردهای چپکی آزاردهنده باهاتان نشود.

حین مشاوره شماره ای چهاررقمی به تان می دهند که در این مرکز با آن شناسایی خواهید شد و با آن آزمایش می دهید و جواب اش را می گیرید. بعد، با برگه ای دارای شماره ی مذکور به اتاق بغلی هدایت می شوید و ازتان خون می گیرند. یک خانم جوان چادری ممکن است آن جا باشد که خواهرانه توصیه می کنم مطلقن زیر دستش نروید! که ده بار سوزن را در دستتان فرو خواهد کرد و رگ را پیدا نخواهد کرد و مایعی صورتی از بازویتان بیرون خواهد کشید و دهنتان را سرویس خواهد کرد. بعد از خون گیری هم دیگر می توانید بروید پی کارتان و یک هفته بعد تماس بگیرید و با گفتن شماره تان جواب آزمایش را دریافت کنید.

- مشخصاتی از قبیل اسم و آدرس و نام پدر و شماره تلفن از شما خواسته خواهد شد، ولی هیچ گونه مدرک شناسایی ازتان نخواهند خواست و می توانید در صورت تمایل مشخصات واقعی تان را ندهید.

- در صورتی می توانید آزمایش بدهید که از آخرین رفتار پرخطرتان 2 ماه گذشته باشد، در این صورت بعد از آزمایش اولیه دو بار دیگر به فاصله 3 ماه باید آزمایش بدهید تا جواب آزمایش تان قطعی باشد. چنان چه 8 ماه از رفتار پرخطر مذکور گذشته باشد، جواب آزمایش تان قطعی ست و نیازی به تکرار نیست.

- در هیچ مرحله ای مدرک شناسایی، دفترچه بیمه یا هر مدرک دیگری، و هیچ هزینه ای از شما درخواست نخواهد شد.

- شماره ی شناسایی 4 رقمی تان را به دقت حفظ کنید که تنها نشانه ی شناسایی پرونده تان است و اگر گم اش کنید هیچ جوری پرونده تان پیدا نخواهد شد.

- نشانی این مرکز: میدان توحید، بیمارستان امام خمینی، بخش بیماری های عفونی ( از در خیابان نصرت غربی وارد شوید ) و تلفن اش 66911296 است.

- بسیار شنیده ام که «آزمایش نمی دهم چون اگر ایدز داشته باشم ترجیح می دهم ندانم» این حرف احمقانه را نزنید!! ویروس اچ آی وی بعد از ورود به بدن می تواند تا ده سال، و در صورت مصرف داروی مناسب بیست سال یا بیشتر نهفته و بدون فعالیت بماند و تبدیل به بیماری ایدز نشود، و این یعنی اگر ایدز داشته باشید دانستن اش بهتر است چون می توانید مدت قابل توجهی بیماری را کنترل کنید و سالم بمانید. ضمنن کم ترین خطر ندانستن ابتلای تان به ویروس، انتقال ناخواسته ی آن به افراد دیگر و از جمله عزیزان تان است. چه حسی خواهید داشت اگر ده سال بعد بفهمید نه تنها ایدز دارید بلکه به همسر و فرزندان تان هم منتقل کرده اید! چنان چه دلیلی هست که بنا بر آن مشکوک هستید که ممکن است مبتلا به اچ آی وی باشید، لطفن اندکی جرئت جمع کرده و بروید و آزمایش بدهید که بعدن پشیمان نشوید.

پ.ن: پذیرای تمام مونولوگ ها و قضاوت ها و "نچ نچ دختره رو" های درونی و بیرونی تان هستیم!! :ی

جمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۷

And that's the way it is

بعد، یک هو زمانی می رسد که می فهمی ما همه در غارهای تنهایی خودمان زندگی می کنیم. که بدون این که بدانیم همان نومولیت های تک سلولی هستیم در اعماق غارهای پیچ پیچ صدفی. گاهی توهم می زنیم که از غارمان بیرون آمده ایم یا کسی را به اش راه داده ایم، توهم می زنیم که تنها نیستیم، که می توانیم تنها نباشیم. تلاقی های لحظه ای حس و حرف و لبخند و جریان لحظه ای خوشبختی در درون مان باعث می شود فکر کنیم که می شود که همیشه این طور باشد. ولی توهم که از بین رفت، و چشم که باز می کنی می بینی که هنوز هم تو هستی با همان تک دانه سلول در پیچ پیچ دیوارهای غارت. می فهمی که همین است، که جز این نمی تواند باشد و اساسن قرار هم نبوده باشد. بعد می نشینی، آرام، ساکت و خالی، بدون حرفی و حسی و فکری، منتظر که این واقعیت تلخ کوبنده هضم شود در همان تک سلول و ته نشین شود در لایه های ذهنت، که بپذیری که همین است و جز این نمی تواند باشد، و در سکوت برای خودت تنهایی می کنی که سرنوشت محتوم همه مان بوده است. خیلی که پیش رفت کنی یاد می گیری که با تنهایی ات بریزی روی هم و رفیق شوی که زیاد آزارت ندهد، که مسالمت آمیز هم زیستی کنید و حتا گاهی از هم لذت ببرید. و می دانی که آری شود ولی به خون جگر شود.
مرجان چه خوب نوشت زمانی روی آن برگ های قهوه ای نازک که هر کسی خواب خودشو می بینه، تو بیداری تلاقی می کنیم. هر کس بیداری خودشو داره، تو خواب نزدیک تریم.

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۷

به قول امام ی. (یه امام جدیده این! شما نمی دونین!) مردم توی بیشرفی با هم مسابقه گذاشتن.
ایضن توی جاکشی و دروغ گویی و بیمار روانی بودگی.

فرمان های درخواستی، بفرمایید

بنده می خوام از همین تریبون از آقای دورترها خواهش کنم که اگه فرمان درخواستی قبول می کنن! این دو تا رو هم بزنن:

لطفن فقط در مواقع لزوم دروغ بگویید. به خاطر داشته باشید، ارضای عقده های روانی، بی کاری، تفریح و تفنن و تخم/تخمک-لس بودگی جزو موارد لزوم محسوب نمی شود.
چنانچه در دو یا چند رابطه به طور همزمان هستید، لطفن همه ی افراد دخیل در قضیه را در جریان بگذارید. اگر موجودی تخم/تخمک تان این اجازه را به شما نمی دهد لطفن حداقل به n-1 نفر راست بگویید.

یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۷

لیبل گذاری کاری است بس فان نقطه :ی

اخیرن متوجه این نکته ی کثیف در خودم شده م که موقع استعمال فیلم ها و کتاب ها و آهنگ های آدم حسابیانه، یه بخشی، نه بخش خیلی عمده ای، ولی به هر حال یه بخشی از انگیزه ام اینه که خب به هر حال این پدیده ی آدم حسابیانه ایه و شعور آدمو افزایش می ده بعضن و تو رزومه ی فرهیختگی آدم ثبت می شه (به قول فیبی فرندز، I know, EVIL!) و تبدیل می شه به حرف مشترک با چارتا آدم دل پذیر و تازه حتا دیگه اون دیالوگ نفرت انگیز اینو دیدی؟ نــــــه .. اونو خوندی؟ نـــــــــه رو هم نداری. من شرمندم. من متاسفم. من جدن خودمم فک نمی کردم همچین آدم ضایع افتضاحی باشم. من به همتون حق می دم که با من قطع رابطه کنین.
بعد از وقتی متوجه ی این انگیزه ی کثیف ریاکارانه در خودم شدم با این که مقدارشم زیاد نیست اصن روم نمی شه دیگه خودمو تو آینه نگاه کنم و خیلی سخت گیرانه تنبیه برای خودم وضع کردم عبارت از خودمو بستن به میم مودب پور و سامان مقدم (یا شایدم سیروس مقدم) باشد که تنبیه شوم و از این به بعد ریا نکنم که فعالیت روشنفکرانه همینجوریش چیز نفرت انگیزی هست (سلام شهروز! می تونی بیای منو بزنی الان بابت عضو باند "اه اه این روشنفکرا چه چیپن!" بودن! :ی ) چه برسه به این که ریا قاطی ش باشه!!
و ضمنن تمام سعی ام رو هم می کنم که به اون دو ثانیه ی کذایی فکر نکنم.
زندگیه داره یه ذره هم چین زیادی بی در و پیکر و خل خلی و رها می شه به نظرم. یه جاهایی دیگه بس کنیم بعضن.
دلم یک عدد شمال بارون دار خواسته و یه آقای دارسی بداخلاق باطنن رمانتیک که عاشقم شه و یه دونه فرست کیس که ضمنن پرفکت کیس هم باشه که هیچ وقت نداشتمش - بس که هولین شما آقایون.
گیرمم که این جا جای نوشتن این ها نباشه.

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

الیز یه دونه خر اینویز است نقطه

قبلن این جوری نبودما. قبلن خیلی حساس بودم که حتمن آداب ارتباطی رو رعایت کنم. کسی باهام هر جوری تماس برقرار می کنه - اعم از زنگ و اس ام اس و پی ام و آفلاین و پیغام و غیره - حتمن لحاظ کنم و جواب بدم. حتمن اگه تماسی به دیوار خورد بعدن پی اش رو بگیرم. موبایلم خاموش یا غیرقابل تماس نباشه یا حتا شب ها سایلنت نباشه که شاید یکی نصفه شب کار واجب ام داشت. اصن یکی از بخش های ناخودآگاه ذهنم به این اختصاص داشت و باعث خوش حالیم بود که دوستام هر وقتی خواستن، بتونن پیدام کنن.
قبلن ها اینجوری نبودم ولی جدیدن اینجوری شدم که به شدت توی این جور ارتباطات به مشکل بر می خورم. بی شعور شدم یعنی! عملن یه وقت هایی به طور درونی اینویزیبل می شم و به هیچ گونه کانتکتی نمی تونم جواب بدم. می شه که جواب یه اس ام اس یا ایمیل رو چند روز به تاخیر میندازم، جالبه که یادم هم نمی ره و هی مثل خار تو چشممه! فقط هی هر چی می آم جواب بدم دقیقن نمی تونم و عقب می افته هی تا از اون اینویزگی درونی خارج شم (مثلن خانوم مریم مهتدی الان یادمه که شما سر بحث تن نویسی یه ایمیل برای من زدی که جواب ندادم! دو سه دفعه گشتم پیداش کنم جواب بدم یافت نکردم! از همین تریبون شرمنده م!) توی این دوره های اینویز بودنی که می تونه کلی باشه یا فقط رو یه گروه یا یه آدم خاص؛ رسمن نمی تونم، یعنی توان اش رو ندارم که مورد تماس قرار بگیرم! واسه خودم خیلی مسخره و اعصاب خردکنه، که حتا می شه که دلم هم برای طرف تنگ شده و دلمم می خواد باهاش ارتباط داشته باشم ولی هر باری که دوروبرم پیداش می شه لحاف می کشم سرم و خودمو می زنم به خواب! خلاصه که تو این اینویزشدن های ناخودآگاه اجباری غیرقابل کنترل، دقیقن خارج از دسترس می شم و به هیچ گونه تماسی نمی تونم، نه که نخوام، نمی تونم عکس العمل مناسب نشون بدم. همین جور عین بز خیره می شم به اسم طرف روی موبایل یا مانیتور یا تلفن یا هر چی و دلم هم می خواد که بگم هــــــی سلام ولی زبونم بند اومده است پیشاپیش! قربونم برم این دوره های مزخرف تا حالا چند تا از روابطم رو هم به گند کشیدن. این چند ماهه هم که درون گرا شدگی و تو لاک خودم خزیدگی شده مزید بر علت.
قبلن این جوری نبودم ها. این جوری شدم. مثل همه ی جورهای دیگه ای که قبلن نبودم و شدم.
کلن گفتم که در جریان باشین که اگه یه وقت دیدین من لحاف کشیدم سرم و پیدام نیست، بدونین چه خبره و به خودتون نگیرین. از دنیا می برم اون موقع ها.

I am speechless!

امشب چهار سال است که من احسان اصلن با هم نخوابیده ایم. ( میترا ، زن داستان من مشکل نزاکت دارد و بجایهمدیگر را نکرده ایم می گوید نخوابیده ایم. من یک نویسنده معذور و مامور هستم.  آ.الف) ده  سال پیش که شکوفه ماهان را زایید من احسان با هم خوابیدیم. امشب از تولد ده سالگی ماهان بر می گردیم. همین من را یاد سالگرد برقراری عشق افلاطونی ما انداخت. بعد از آن شب هر وقت احسان دستی به بدنم زد گفتم. امشب نه. یا سر درد دارم. خیلی شبها هم صبر کردم تا خوابش ببرد. بعد به رختخواب رفتم. احسان به روایت زنان " مرد فهمیده ای " است. او دیگر از من در خواست نکرد. نمی دانم جکار می کند. او هم نمی داند من چکار می کنم. من می دانم که مردان نیاز دارند. و او فکر می کند که زنان استغنا دارند. شاید دوستی دارد. ولی مطمئن است که من دوستی ندارم. من خواب می بینم. خواب مردان بی صورت. ولی خوشبو. مردان به خوابم می آیند. گاهی با عشق . گاهی متجاور. ولی نتیجه یک چیز است. ( من هم مانند شما تعجب کردم. ولی فکر کنم میترا س.  یک استثنا است. او حتمن زاده تخیل بیمار من است. آ. الف )

احسان مرد خیلی خوبیست. شوهر ایده آل . نمی دانم. چرا نمیتوانم. و او یکبار پرسید چرا. گفتم " دردم می آید " ولی نگفتم که مرد توی فیلم چیزی را در من می لرزاند. جایی را گرم می کند. و ضربان .و درد. چه دردی! ار خودم خجالت می کشم. از احسان شرمگین می شوم. من یک زن خیانتکار هستم. من یک زن شوهردار هرزه هستم که در خوابهایم با همه مردهای بیداریم  همخوابه می شوم.

+

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۷

لیدیز اند جنتلمن، همون طور که از قیافه اش هم معلومه، باطبی یه آدمه. یه آدم عادی مثل من و شما که هشت سال تمام دهنش صاف شده. دست از سرش بردارین و ذره بین هاتونو بکشین کنار و بذارین زندگیشو بکنه و محض تنوع یه نفس راحت بکشه.
 

Cherry on top of a fantastic day

در زندگانی شب هایی هست که چراغ قرمزه ی برج میلاد هم خاموش است حتا.

لیبل: ابر و باد و مه و خورشید و فلک، با سپاس فراوان از خانواده ی محترم رجبی و دوستان، اونی که به ما نریده بود.
کپی رایت لیبل: نیوش.

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۷

آدم که سگ باشه، نه یعنی منظورم اینه که روی مود سگی باشه، به در و دیفال هم گیر می ده.
ریخت و قیافه ی این گودر و اون جی میل و کلن گوگل! الان حس دوست نداشته شدگی منو تشدید می کنه هم.
من یه دونه سگ اخلاق روانی هستم هم اکنون. دور شوید.
نه، اینجوری نمیشه. اگه جدن قراره ماتحت حین الجلوس - سلام علیرضا- جان رو جمع کنم و آخرین ریزه کاری های پروژه ی کوفتی مربوطه رو انجام بدم که فردا بدم دست آقای صاب کار، اونم با این اعصاب خراب و چشای اشکی و دماغ قرمز و کودک درون کتک خورده ی ریجکتونده، حقیقتن به یه بشقاب زرشک پلو و یه فنجون گنده سوپ مخصوص مامان و یه بشقاب لیموترش و نیمه ی دوم آملی پولن و حتا شاید یه اپیزود فرندز و اقلن یه کوچولو حرف و درددل با الز و نصف بسته سیگار و دو سه تا سطل چایی احتیاج دارم.
چیکار کنم؟! تزریقی که نیستم!! مجبورم اینجوری دوپینگ کنم دیگه. حالا دو سه کیلو بالا پایین شدن کسی رو نکشته.

امروزنامه

خب اولش روز خوبی بود
بعد تا آخراشم خوب بود
بعد یهو بد شد
بعد یهو بدتر شد
و بدترتر،
و صلوات چهارم رو بلندتر ختم کنید!
کلن که به نظرم می شه به عنوان روز ملی ریجکت و ایگنور شدن نام گذاریش کرد.

لیبل: گهی پشت بر زین گهی زین به پشت.

«مزخرف» پرماجرا

سروصدا میکنین دیگه. سروصدا میکنین. زیادی جدی میگیرین و منم طبعن نمیشناسین و به ادبیاتم وارد نیستین، بعد برداشت می کنین و پشت بندش قضاوت. چه حوصله ای دارین به خدا.
اول این که من اسم بابامم که میارم صدی نود مواقع پشت بندش یه مزخرف میچسبونم. نه چون بابای من آدم مزخرفیه (که اون بحث اش جداست) چون احتمالن دارم از یه عملکرد مزخرفش حرف میزنم. شرمنده! استیل حرف زدن من اینجوریه و من شخصن باهاش راحتم و مشکلی ندارم. چارتا آدمی هم که این حرفا رو باهاشون میزنم به این مسائل واردن و سریعن وارد بحث مقام والای پدر نمیشن. متاسفم که اعلام کنم نظر اونهایی که اینجوری نیستن خیلی به جاییم محسوب نمیشه.
دومن که داشتم از عملکرد قالب زدن و کلیشه سازی و شکل دهی افکار و الگوها و فانتزی های جنسی و عاطفی آدم ها توسط سینما به طور اعم و هالیوود به عنوان یه نمونه حرف میزدم که به نظر من عملکرد مزخرفیه - همونطور که ساختن قالب و استریوتایپ مشخص و تغییرناپذیر برای زیبایی که باعث میشه همه زن ها یه شکل بشن چیز مزخرفیه- حداقل چون من یکی الان دارم چوبش رو میخورم و جون می کنم و جون می کنم تا نذارم این الگوهای ذهنی تزریق شده از خارج برام تصمیم بگیرن که چی جذابه و چی نه. در اون بحث خاص، به مابقی سینما و هالیوود و غیره به عناوین اعم از صنعت و هنر و ... کاری نداشتم. شخصن معتقدم این بحث پیچیده ایه که سوادش رو ندارم و در نتیجه ترجیح میدم در موردش نظر ندم. مجبور که نیستم، خیالم هم راحته که نمی گن لال ام!
حالا اگه جدن براتون مهمه و سرش عصبانی میشین، نظر شخصیم - نمی تونم بگم اعتقاد یا باور یا هر چیزی محکم تر از یه نظر موقتی که ممکنه تغییر کنه - اینه که هالیوود یه کارخونه ی تولید محتواست که درصد قابل توجهی زرد و درصد به نسبت خوبی هم فیلم درست درمون ارائه می ده. شرمنده ام که اعلام کنم درست درمون در این جا چیزیه که من خوشم بیاد! و با قیاس کردن چیزی که خودم خوشم میاد با سایر سلیقه ها شاید بتونم بگم همون چیزی که در اصطلاح رایج به اش می گن سلیقه ی مخاطب خاص - خدا می دونه چه قدر این کلمات خاص و عام کلمات بدترکیب اعصاب خردکنی هستند-. بنده شخصن درصد زیادی از فیلم هایی که می بینم هالیوودیه و مجموعن خیلی حس تحقیر و اشمئزار و غیره جاتی بهش ندارم. با سینمای اروپا و سایر نقاط جهان! آشنایی پراکنده ای دارم که ترجیح می دم اظهار نظر نکنم در موردش.
هرگونه وابستگی خودم رو به محافل روشنفکری و باندهای مافیایی ابراز انزجار از هالیوود تکذیب می کنم. نه چون نظر خاصی در مورد اون ها دارم - که ندارم- بلکه چون حقیقتن وابستگی خاصی چه فکری و چه عینی به همچین مواردی ندارم.
بعدم که عاششششششقتونم که طنز پست رو ول کردین، چسبیدین به یه دونه کلمه. بابا اون دفعه هم گفتم که آدمی را اندکی حس شوخ طبعی و تیزهوشی باید.
دقت کردین امروز من چه قدر نظر خاصی نداشتم و نمی دونم و بلد نیستم و نظر نمی دم به ناف تون بستم!! یه کم یاد بگیرین! :ی

* توضیح اجباری (که با قیافه کج و کوله و مجبور! تایپ می شه) الان منظورم این نیست که نیاین نظر بدین یا بحث نکنین -که شخصن از بحث دو نفره ی کامنت دونی پست قبل چیز یاد گرفتم- یا من هرچی می گم دری وریه و غیره. منظورم یه چیزی غیر از ایناس که خودتون زحمت درک اش رو بکشین دیگه لطفن.

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۷

از کجا معلوم..؟!

بحث سر اینه که سینما و اون هالیوود مزخرف و ادبیات و کلن فرهنگ غالب چه طوری داره عملن ذهنیت و الگوهای مطلوب و کلن زندگی عاطفی و حسی و جن.سی ما رو شکل می ده و قالب می زنه. می گم: والله به خدا اصن کی می دونه، اگه من از نیم وجبه گی! هی تو کارتون و فیلم ندیده بودم و تو کتاب نخونده بودم، از کجا معلوم که بازم وقتی می رفتم تو بغل یه آقایی، سرمو می ذاشتم رو سینه اش؟! از کجا معلوم که حالت دیگه ای اتفاق نمی افتاد؟!
الی می گه: من کاملن باهات موافقم، هزار تا حالت دیگه می تونست داشته باشه. مثلن از کجا معلوم که سرتو نمی ذاشتی روی باسن اش؟! یعنی خوب هرجوری هم حساب کنی، اون جا نرم تره..!!

چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۷

فقط نگـــــــــــاش کن!! :x


*اسمش روژین ئه.

لیبل: مای الز

الز می گه: باور کن من یکی که ببینم یه نفری وفاداره و خیانت نکرده به پارتنرش، می گم ببین پارتنره چه قد خفن بوده. بعدم، اونی که خیانت می کنه نمی شه به اش گفت جند.ه. چون پیش فرض خیانت تعهده، جند.ه که اصن تعهد نداره خب.
به امید روزی که هر آدمی یک دونه الز داشته باشد. حق الز داشتن، حقوق بشر است.
خیله خب، خیله خب، تسلیم!! من کم می آرم دوستان. من یه موجود کج و معوج ناصاف بدتراش خورده پر تیغ و خش و پنجولی و یه دونه وصله ی ناجور ِ به قول لیزی توی فرندز weird girl هستم. دوستان من اکثر شماها رو نمی فهمم. تو دنیای اکثرتون جا نمی شم. با معیارهای اکثرتون القاب خیلی خوبی بهم نمی چسبه. مغزم یه جور یه بیتی مسخره ی خطی عجیبی کار می کنه که به نظر اکثرتون بی شعوری می آد احتمالن ولی واسه من فقط خودم بودن و سادگیه. من جدن شرمنده ام دوستان. کاریش نمی تونم بکنم. منو ببخشید برای این که یه گربه ی پنجولی وحشی کرکثیف خیابون گردم و توی خونه های تمیز و مبل های گرون قیمت شما جایی ندارم.
فقط لطف کنین برام دنبال شامپوی مخصوص گربه و قیچی پنجول گیری نگردین. همون بیرون پرتم کنین خیلی راحت ترم.
* تا آدم می آد یه ذره حس کنه که خیلی معمولی و پیش پا افتاده س و به قول مهناز همچین گه خاصی نیست خودتون یه کاری می کنین که آدم مجددن حس کنه ووووو چه قدر اینا همه شون دور و متفاوتن پس چرا؟!
** نو کامنت حتی الامکان پلیز!

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷

تولدت مبارک پسرجان
خیلی زیاد مبارک
که تو خود معنای رفیق ای روی زمین من.