‏نمایش پست‌ها با برچسب الیز آموز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب الیز آموز. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۲

حالا هی دیت نکرده بریک آپ کنین با مردم

و ای بنده ی ما، بیا بشین یه چیزی بهت بگم. بقیه ممکن است نظر دیگری داشته باشند ولی مردم چه می فهمن؟ تو در جریان باش که غم انگیزترین عشق ها آن هاست که کم رنگ می شوند. امید های نصفه به عشق های نصفه ای که شکل نگرفته کم رنگ می شوند..

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

نامه‌ی سرگشاده به مایوسان فلسفی عالم هستی یا لطفن خود را با فلان خود نکنید بقیه زحمتشو می‌کشن

دیدین این آدم‌هایی رو که همیشه بدبختن؟ اینایی که کلن یه ابر اندوهگین افسرده‌ای همیشه بر قیافه‌شون سایه افکنده و همیشه ناله‌ن و بی‌حوصله‌ن و غمگینن و بداخلاقن و اگه یه وقت خبطی خطایی چیزی بکنی ازشون بپرسی چطوری؟ گویا کسر شان‌شون می‌شه یا زشته و قباحت داره که خوب باشن و بگن "خوبم". گویا که آدمی‌زاد کلن تولید شده که بدبخت باشد و هر حالتی غیر از آن غلط است و نباید که بود. جمع کنید کاسه کوزه‌تون رو باباجان. کیه که هیچ مشکلی نداشته و همه‌ی زندگیش روبه‌راه و مرتب و سالم و سلامت باشه؟! ولیکن آیا همه‌ی عالم مثل شما بدبختند؟ خیر. ملت زندگی‌شونو می‌کنن مشکلاتشونو دارن خوشحالی‌هاشونم دارن به موقع‌ش شاد و خرم و مثبت و یه‌جوری که آدم می‌بیندشون از زندگی ناامید نشه هم هستن.
باباجان به کی‌قسم به کی‌قسم بدبختی فضیلت نیست. همیشه به نقطه‌ی دوری در فضا خیره بودن و دود سیگار را فیلسوفانه بدان سمت فوت کردن نشانه‌ی عمق شخصیت شما نمی‌باشد. سال‌های نوری در افسردگی یه مشکل و مساله‌ای چیزی باقی ماندن صرفن نشونه‌ی عدم بلوغ و عدم قابلیت تطبیق‌پذیری شما با واقعیت است. یاس فلسفی و خود را در پیله‌ی اندوه پیچیدن برای مسائل انتزاعی بشریت بقرانمجید قسم که هیچ مشکلی رو از شخص شما یا هیچ موجود دیگری حل نخواهد کرد. من خودم به عنوان یه آدمی که شده نزدیک یک‌سال هم در یک وضعیت بدبختی مزمن باقی مونده‌باشه خواهرانه به شما عرض می‌کنم که بله پیش می‌آد و موردی نداره ولی سعی کنید همیشه بدبخت بودگی‌تون دلیل عینی داشته‌باشه. نشه حالت همیشگی غالب طبیعی‌تون. یه مرزی برای خودتون همیشه قائل باشید که در مسیر خودرابه‌هادهندگی از اون جلوتر نرید دیگه. به مرز مزبور که رسیدید بگید خب بسه هرچی غصه خوردم و منهدم بودم دیگه بلند شیم جمع کنیم خودمونو. به قول دوستمون که بابا ابر و باد و مه و خورشید و فلک آلردی همه در کار هستند که دهن تو رو سرویس کنند دیگه واقن لازم نیست خودت هم بهشون بپیوندی. اوری وانس این ئه وایل هم خوب باشید، خودتون رو خوب کنید، این‌قدری که ازتون می‌پرسن چطوری، بتونید راستگویانه بگید "خوبم". نمی‌میرید که! والا بلا هر از گاهی خوب‌بودگی برای سلامتی امری‌ست مفید و لازم.
این بود انشای من در باب استیصال و به کدامین بیابان سر بنهم-ی خویش از دست جماعت همیشه بدبخت همیشه نالان و دهانی که سرویس می‌کند مشاهده‌ی این جماعت از راقم این سطور که کلن هون نشیمن بر سر هیچ‌کاری را ندارم چه برسد به غصه خوردن و عمومن به این دلیل غصه خوردن‌هام رو متوقف می‌کنم که حوصله‌م سر می‌ره از خوردن‌شون. از فسردگان ملولم و آدم مثبت انرژی‌زندگی‌دراوجوشان‌ام آرزوست آقا، به‌خدا.

* و از کرامات شیخ ما این بود که درست در همان روزی که پست هوا کردی در مذمت پرگویی و مدح لالمونی، شبش آمدی و پست دراز عجق‌وجق وروره‌جادویی نگاشتی، و همیشه اذعان‌ می‌داشت که روزی که در آن آدمی خودش را نقض نکند در شمار روزهای زندگانی نباشد. صلوات.
** دیگه آدم کجا بره امنیت داشته‌باشه آخه؟! فیلم حاتمی‌کیا هم که می‌ریم ببینیم و علی‌القاعده باید استرس و بدبختی و فشار عصبی فرو شه بهمون، کراش جاودانی ما آقای فرخ‌نژاد رو نیم‌تنه لخت می‌کنن می‌ذارن جلومون که ضجه و شیون حسرت بزنیم و شب خوابمون نبره. به کدامین بیابان آقا به کدامین بیابان؟!

جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸

من می‌گویم سرت را بالا بگیر پسر

من فکر می‌کنم ما زیادی توی دام عظیم "توجیه کردن" افتاده‌ایم. فکر می کنم این موج مسخره‌ی کمال‌طلبی به مفهوم چپکی‌ش آن‌قدر دست و پای ما را گرفته که ذره‌بین‌هایمان را نه فقط روی بقیه، روی خودمان هم متمرکز کرده‌ایم که کوچک‌ترین حرکتمان هم با تمام ایدئولوژی‌های تا فی خالدون معین‌کننده‌مان بخواند. تا این جاش گرچه رقت‌آور است، اما آن بخشی که حقیقتن جیغ من یکی را در می‌آورد جایی ست که -طبعن- نمی‌شود همه‌کارمان به همه‌حرف‌مان بخواند؛ و جاهایی که کم می آوریم شروع می‌کنیم به توجیه کردن. شروع به "این فرق داره" و "آخه نه تو که نمی‌دونی چه جوری شد.." و اختراع نقطه‌نظرهایی که اگر شده با مچاله شدن و به زور، خودمان را توی آن نقطه‌ی خاص بچپانیم - و حتا مخاطبمان را- و قانع‌مان کنیم که ما راست می‌گیم و از اعتقاداتمان عدول نکردیم.
خلاصه‌ش؟ خلاصه‌ش این که می‌خواهم دعوت‌تان کنم به کرامت " دلم خواست و کردم و خوب کردم". به ایامی که بشر هنوز بلد بود نقطه‌ضعف‌هایش را به رسمیت بشناسد و به خودش اجازه بدهد گاهی اشتباه کند و بعدش سعی نکند رویش ماله بکشد. من دلم برای نسل آدمی‌زادی که هنوز این‌قدر واقع‌بین بود که بفهمد آرمان‌شهر وجود ندارد و آدم تا آخر وجودش همین نکبتی که هست خواهدماند تنگ شده، من دارم می‌گویم گند زدن بخشی از طبیعت انسان است و به‌خدا که اشکالی ندارد و همه گاهی گند می‌زنیم، برخورد بعدش مهم است که اتته‌پتته‌کنان به هرچیزی که دم دست‌ است چنگ بزنیم برای حفظ ظاهر، یا قبول کنیم که گند زدیم و فقط همین.. می‌خواهم مهربانانه همه دست هم‌دیگر را بگیریم و برگردیم به سیاره‌ای که تویش هنوز آدم‌ها ایدئولوژی متحرک نبودند و به‌جای ماله‌کشیدن و توجیه‌کردن، بلد بودند برای خودشان پرانتز و غار بکشند و گاهی فرار کنند توش و کارهایی بکنند با همه معیاری غلط، و بعدش با آن برق خودخواهی حیوانی پرستیدنی توی چشم‌هایشان، با شجاعت چانه‌شان را بگیرند بالا که "دلم خواست؛ خوب کردم اصن."

چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۸

Nothing good happens after 2 A.M

ببینید، من می‌توانم الان برایتان فلسفه ببافم و غارغار کنم و به هشت روش منطقی حرفم را ثابت کنم، اما شما تا به‌حال از من دروغ شنیده‌اید؟ نشنیده‌اید دیگر. پس به همین بسنده کنید که در زندگی شب‌هایی هست که انسان باید صرفن بگیرد بخوابد. یعنی از یک‌جای شب به بعد عاقلانه‌ترین و کم‌خسارت‌ترین کاری که می‌تواند بکند همین است. انسان در این شب‌های عزیز باید که پست ننویسد (حتا فرداش هم در مورد دیشبش پست ننویسد احتیاطن) ایمیل و اس‌ام‌اس و تلفن و موبایل و حتا دود را از دسترس خودش دور کند و به رختخواب عزیز پناه ببرد. خب؟ در شب‌های بدون شرح زندگانی‌تان بگیرید بخوابید. فردا عمومن روز بهتری‌ست.

جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸

الا تورمن با هاتوری هانزو در دست

بله. می خواستم بیام این جا سر در چاه کنم و هوار بکشم که پروردگارا؛ اگر وجود داری؛ خودت ببین و شاهد باش که قانون قصاص مصاص درکردی از خودت؛ ما رو به روزی انداختی که باید یقه ی ملت رو بگیریم بنشونیم بشون توضیح بدیم که گلم عزیزم شب سیاه است، کشتن هم بد است، "نباید کشت".
بعد اونام نفهمن و هی از سر قبر امواتشون توجیهات تخمی بیارن.
*نه تنها جاج می کنم بلکه نگاه از بالا (نگاه از بالا که نمیشه گفت، چون معتقدم مساله بدیهیه و اونی که اینو نمیفهمه نگاهش زیر صفره). فلذا نگاه از ارتفاع عادی نسبت به پایین که تکنیکالی میشه همون از بالا) دارم تا دسته نسبت به هر کسی که شعورش نمیکشه بفهمه کشتن بده و نباید کشت. نه تنها -ترنگاه از بالا دارم که بعید نیست به زودی دیلیت کنم هر بنی بشری رو که مساله به این بداهت رو نمیفهمه. شعارهای خوشگلتون رو هم حالا ملاحظه میکنم، به خاطر گل روی عطا، نمیگم شیاف، ولی بذارید در کوزه آبشو بخورید. الان وقت مناسبی نیست برای با ال کل کل کردن. بله.

یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۸

جــــــــاج می کنم به بانگ بلند

این‌جانب الیزه از این تریبون خستگی و انزجار خود را از تریپ فوق‌روشنفکری "آه بیایید این‌قدر قضاوت نکنیم تا بمیریم" و به ویژه، به ویژه انگیزه بنیادین نگاشته‌شدن این پست، تریپ " قضاوت نکردن خانواده‌ی مقتولی که برمی‌داره با جفت دست‌های خودش طناب دار رو می‌اندازه گردن قاتلی که داره التماس می‌کنه کشته نشه - چون بالاخره ما که در شرایط اون‌ها نبودیم.." که هر دفعه یک بدبختی رو اعدام می‌کنند در وبلاگستان رایج می‌شه اعلام کرده و توضیحات لازمه رو به شرح زیر ارائه می‌دم.

قصد ندارم وارد بحث گنده‌ی اصل قضاوت کردن یا نکردن بشم، اما این‌قدر رو معتقدم که سیستم فوق‌الذکر " قضاوت نکنیم تا جون از کونمون درآد" و کلن تاکید خفه‌کننده بر " جاج نکردن" حرف مفته. عملکرد مغز انسان اینه که پدیده‌های مختلف رو می‌بینه و بررسی و ارزیابی می‌کنه و یه تصمیمی، یه تصویری، برداشتی ازشون ایجاد می‌کنه که همون قضاوت مربوطه‌ است و بر اساسش هم تصمیم‌گیری می‌کنه. شما با خانوم الف رفاقت می‌کنید و برای خانوم ب صرفن از راه دور دست تکون می‌دید، چون مغزتون قضاوت کرده که خانوم الف از جنس مناسب رفاقته و خانوم ب نه. مثال‌ها رو ادامه نمی‌دم دیگه، اما معتقدم قضاوت کردن عمل‌کرد ناخودآگاه و دائم مغزه و اساسن برای زندگی لازم و واجب؛ چون انتخاب‌هایی که جزئیات و کلیات زندگی آدم رو می‌سازن از روی همین قضاوت‌ها انجام می‌شن.

اون مفهومی که قاعدتن باید تحت عنوان قضاوت نکردن در مغز ماها باشه، یحتمل اینه که بدون داشتن اطلاعات کافی در مورد یه پدیده "با صدای بلند" فکر و قضاوت نکنیم (هم‌چنان معتقدم فکر تومغزی و قضاوت ملوی ذهنی بی‌اختیار صورت می‌گیره) کاری که ما می‌تونیم تحت عنوان قضاوت نکردن انجام بدیم و از بقیه بخوایم اینه که این زمزمه‌های ذهنی‌شون رو اولن سعی کنند کنترل کنند، دومن سعی کنند تا وقتی اطلاعات دقیق و کافی ندارند بهش پروبال ندن و حقیقت محض در نظرش نگیرن و همه‌چی رو در حد حدس و احتمال نگه دارن، سومن اعلان عمومی‌ش نکنند (داد نزنند هوی جند.ه! ر.ک گودر) و سعی کنن اجازه ندن این قضاوت‌ها مادامی که با دونستن تمام جنبه‌های یک مساله، برای خودشون قطعی نشده (که این حالت خیلی سخت و حتا می‌شه گفت غیر ممکنه) توی رفتار و طرز فکر و به ویژه رفتار عمومی‌شون نسبت به فرد یا مساله تاثیر منفی نذاره.
این از این.
بعد این وسط من معتقدترم، که بعضی جاها "باید" قضاوت کرد. بعضی جاها تو برای خودت، و اصلن نه فقط تو، "انسانیت" برای خودش اصول و خط و خطوط داری و داره و شکستن اون‌ها منفور و قضاوت-طلب و حتا واکنش‌طلبه. این‌جاهاست که اگه قضاوت نکنی سیب‌زمینی‌ای، اگه قضاوت کنی و بسته به وخامت مساله دخالت نکنی دیگه برچسب‌های منفی مختلفی بسته به حالت مذکور به‌ت می‌چسبه. من شخصن نمی‌تونم آدمی که فی‌المثل تو خیابون بچه‌شو می‌زنه ببینم و قضاوت نکنم که این آدم الان داره کار زشت و وحشیانه‌ای انجام می‌ده و اگر در توانم باشه قطعن دخالت می‌کنم. منظورم روشنه؟ با تمام نسبیتی که تا دسته جهان رو فرا گرفته هنوز بعضی چیزها مطلق‌اند و تو به عنوان آدم باید به نقض این مطلقات- اگه نمی‌تونی واکنش نشون بدی- حداقل حساس باشی و تقبیحش کنی.

یه چیزایی مثل تجاوز، خشونت به کودکان، قتل عامدانه و عالمانه‌ی یک نفری که از زنده بودنش ضرری به تو یا کس دیگه‌ای نمی‌رسه، تا ابدالآباد غلطه. (منظورم این نیست که مخالف حالت آخر کار درستیه، صرفن موضوع پست رو دارم توضیح می‌دم) این کار تا جهان بوده و هست و خواهد بود زشت و غیرانسانی و سنگ‌دلانه‌ست و هیچ توجیهی نمی‌شه براش آورد. باید قضاوتش کرد. باید تقبیحش کرد. باید کشتن یه نفر دیگه بر اساس حس انتقام‌جویی رو منفور و زشت دونست و جلوش ایستاد. این وسط هیچ "شرایطی"، هیچ حجم اندوه و ناراحتی و خشم خانواده‌ی مقتول، نمی‌تونه این عمل رو توجیه کنه. یعنی که چی که تو یه موقعیت خیلی حساب‌شده و برنامه‌ریزی شده با حضور شهود و قاضی و فلان و چنان، در کمال خون‌سردی، با دو تا دست‌هات طناب دار رو بندازی گردن آدمی که داره به‌ات التماس می‌کنه جونش رو نگیری و بعد هم چارپایه رو تلق از زیر پاش بزنی و عملن؛ عملن یه آدمی رو "بکشی"، چون تو یه شرایط بحرانی مثلن دعوا بدون این همه تشریفات و اتفاقن عزیزی از تو رو کشته. که مثلن دلت خنک شه. می‌خوام صد سال سیاه خنک نشه خب. می‌خوام دوهزار سال دربدر و آواره‌ی مطب این روان‌کاو و اون تراپیست بشی تا بتونی خشم و غصه‌ت رو از کشته‌شدن عزیزت هضم کنی و باهاش کنار بیای ولی جون یه آدمی رو نگیری. هیچ حجمی از درد و اندوهی که توی نوعی بابت کشته شدن عزیزت متحمل شدی نمی‌تونه توجیه یا حتا سبک‌تر کننده‌ی بار وحشیانه‌بودن عمل‌ت باشه. حرفم واضحه؟! یه چنین حجمی از سنگدلی و خونسردی تو گرفتن جون یه آدم زشته، قبیحه؛ تهوع‌آوره و باید تقبیح بشه. باید.

اینه که من در این مورد خاص جاج می‌کنم و از کرده‌ی خود دل‌شادم که هر "اولیاءدم" ای که برمی‌داره چنین‌کاری می‌کنه باید به انسانیت‌ش شک کرد. اگر شما هم چنین قضاوتی نمی‌کنید یا چنین شکی نمی‌کنید، حاضرم در کمال سربلندی و تنگ‌فکری و خاک‌برسری و عصر حجریت؛ به انسانیت و شجاعت ابراز عقیده‌ی شما هم شک کنم. به صف لطفن.

* اصلن هیچ ایده‌ای ندارید که من جهت به کار نبردن کلمات انگلیسی رایج‌ام که کلن مدل حرف زدنمه و جایگزینی معادل فارسی ِ بعضن نارساشون واسه خاطر دل شما خوانندگان عزیز که یهویی تصمیم گرفتم بهتون حال بدم، و ایضن جهت رعایت کردن نیم‌فاصله برای دل عطای یک پنجره چه زجر و زحمتی رو متحمل شدم که الان ماچ دارم به خدا.

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۸

Cut The Crap.

آدم‌های بعضن هنوز عزیز، و عمدتن دیگه غیرعزیزی که خط و خطوط من رو زیر پا گذاشتید،
اون سکانس‌های کیل‌بیل رو به خاطر دارید که اوما تورمن توی roaring rampage of revenge اش، سراغ هر کدوم از سوِژه‌های انتقامش که می‌رفت، اولین باری که چشمش بعد چهار سال به‌شون می‌افتاد دوربین زوم می‌شد روی چشم‌های آبی پراز خشم‌ش و اون آهنگ کوتاه گوش‌خراش بیــــــب بیــــــــــــب پخش می‌شد و بیتریکس ضربه‌های اون آدمه رو می‌دید به تن بی‌دفاع روی زمین‌افتاده‌ش، با تمام خشم و نفرت و انتقامی که ذره‌ذره جمع می‌شد تا یهو حمله کنه؟
هر یه باری که به هر نحوی یادآوری می‌کنید کارهاتونو، دوربین زوم می‌شه رو چشم‌های قهوه‌ای من، با همون آهنگ؛ و من به ضربه‌هاتون فکر می‌کنم به اعتماد و احترامی که براتون داشتم. به این که به خودتون اجازه دادید پاتونو از در کلیسای مزبور بذارید تو و بکنید هر کاری که کردید.
خواهش می‌کنم، برای صرفه‌جویی تو وقت و انرژی و خیلی چیزای دیگه‌ی خودم و خودتون؛ و برای نیفتادن خیلی اتفاق‌های ناخوشایند دیگه، همین جا فیلم رو پاز کنید و یه کاری نکنید که الا تورمن درون‌ام مجبور بشه شمشیر هاتوری هانزوی مزبور رو دربیاره و یه جورهای ناجوری شیفت-دیلیت‌تون کنه.
بی تشکر ..
ال.

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

لحظه‌ای که از دهن یه آدم، نامربوط یا بدون ارجاع یا با ارجاع غیرلازم یه سری اسم گنده می‌شنوم که همین‌جوری تو هوا پرت می‌شن، دقیقن لحظه‌ایه که بعد اون حرفای آدمه تو گوشم به بلاه‌بلاه تبدیل می‌شه. که آدمی که این‌قدر خودشو آدم حساب نمی‌کنه که حتمن واسه موجه نشون دادن حرفش و فکرش باید به اسم چهارنفر دیگه، گیرم که بزرگ،‌ آویزون بشه، گوش دادن نداره.
دیگه خودتون بفهمید و منو از زحمت توضیح دادن اشخاصی که میزان شعور بقیه رو با یه‌همچین خط‌کش‌هایی اندازه می‌گیرن معاف بدارید.

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸

من آدم غر زدن نیستم. اصلاح می کنم: الان دیگه آدم غر زدن نیستم. تا زنده ای چیز یاد می گیری، هوم؟ من یکی به قیمت گرونی یاد گرفتم اگر هم به فرض محال قرار باشه چیزی عوض بشه، دائم گفتن عوضش نمی کنه. مثل این می مونه که یکی هی یه سوزنی بکنه توی تنت، تو هم هر دفعه بگی آخ. آخ مزبور به قدر کفایت موقتن درد و عصبانیتت رو تخلیه می کنه که درد سوزنه که خوابید، یادت بره این جایی که وایسادی جاییه که دوباره احتمال سوزن بهت فرو رفتن داره. این جوریه که دور باطل مزبور تکرار می شه، بعد یه مدت آخ های تو هم این قدر تکراری می شه که حتا دیگه طرف نمی فهمه دردت میاد واقعنی. بعد تو گیج می شی و دردت میاد و روانی می شی که آخه چه جوری می شه یه آدمی که دوستش داری، دردت بیاره و عین خیالشم نباشه که دردت آورده. دیگه یادت نمی آد که خودت دردت اومدن و هیچ اتفاقی نیفتادن رو تبدیل کردی به الگوی تکرارشونده.
اوهوم. این جوریه که من دیگه آدم غر زدن نیستم. یه زمانی اگه تو موقعیت الانم بودم می رفتم یقه دو سه نفر رو می گرفتم می نشوندم شون و بهشون توضیح می دادم که بابا، الان تو منو آخ، یا تو قبلن منو آخ، یا خلاصه که بابا آخ! ولی الان آدمی هستم که یه نگاه به شون می ندازم، یه نگاه به تمام آخ هایی که صراحتن قبلن گفتم و تو گوش شون فرو نرفته؛ بعد خیلی آروم خودم رو می کشم کنار و از منطقه ی خطر دور می کنم. از آدم آخ-دار مزبور اصن.
می دونی آدم ها تیغ دارن، عین جوجه تیغی. آدم ها همیشه و بدون استثنا اگه مواظب نباشن تیغ هاشون می ره توی تن همدیگه. من اون قدرهام که غرش رو می زنم پیر نشدم. اما اون قدری هم دیگه خجسته و تازه نفس نیستم که حوصله ی رابطه هایی رو داشته باشم که فقط من توشون باید مواظب باشم تیغ تو تن کسی فرو نره. اصلن هر کسی باید تیغ-واچر اختصاصی روی خودش نصب داشته باشه.
بگیرین آقاجان؛ به خودتون بگیرین. بعله.

شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۸

ال امروز براتون یه توصیه ی ایمنی داره و اون این که هیچ وقت شعور و هوش آدم ها رو دست کم نگیرید به ویژه وقتی که چوب خط گندکاری هاتون آلردی پر شده باشه.
به ویژه تر وقتی که طرف تون ال باشه.

دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۸

یه دوره ای بود که من یه آدمی رو خیلی می خواستم، که دقیقن توی همون دوره کلی آدم دیگه از زمین و آسمون دوروبرم در دسترس بودن و فقط همون آدمه که می خواستمش در دسترس نبود، یعنی نمی خواست
یه مدت نه خیلی طولانی بعدش بود که من دوروبرم خلوت بود و اون هایی که بودن در دسترس نبودن و تنها آدمی که بود و می خواست و در دسترس بود همون آدمه بود، که من دیگه نمی خواستمش.
چنین بود که من به مرض داشته گی کائنات پی بردم و آموختم که خود را برای نداشتن چیزی یا کسی ناراحت نکنم. احتمالن وقتی دیگه نخواستمش می رود فرو توی چشمم.
این بود انشای من.

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۷

اندر مزایای بزرگ شده‌گی یا به جان مادرم این پست مخاطب خاص ندارد

خوبی‌ش اینه که وقتی بزرگ می‌شی تازه می‌فهمی آدم‌ها اون‌قدری هم که فکر می‌کردی گنده نیستن. تازه دنیات اون‌قدر بزرگ می‌شه که دیگه رو محور آدم‌ها نمی‌چرخه. خوبی‌ش اینه که چشم‌هات اون‌قدر زیاد می‌بینن و اون‌قدر تازه می‌بینن که آدم‌ها دیگه منطقن نمی‌تونن اون‌قدر واست گنده بشن که هیچی غیر از اون‌ها نبینی. خوبی‌ش اینه که بزرگ که می‌شی تازه یاد می‌گیری که خیلی خیلی ساده‌تر از این حرفا، آدم‌ها می‌تونن تو زندگی‌ت بیان و زخم بذارن و لک بذارن و لذت بدن و درد بدن ولی آخر سر برن؛ یه جوری برن که انگار هیچ‌وقت نبودن؛ یه جوری که حتا دلت براشون تنگ نشه. که می‌فهمی این دری‌وری‌های "بی تو هرگز" فقط فیلم و داستانه و تو دنیای واقعی بدون هر آدمی؛ هر آدمی هر قدرم عزیز و اصلن بدون هیچ آدمی دوروبرت هم زندگی ادامه داره و می‌شه زندگی کرد و حتا به تخمت هم نباشه. خوبی‌ش اینه که یاد می‌گیری با خودت و خودت زندگی کنی و لذت‌شو ببری و تنهایی واست درد نباشه. خوبی‌ش اینه که می‌فهمی رفتن و نبودن‌ هیچ آدمی اون‌قدری که می‌گن و فکر می‌کنی ترس‌ناک نیست.

بدی‌ش می‌دونی چیه؟ بدی‌ش اینه که وقتی همه‌ی اینا رو می‌دونی، هیچ آدمی دیگه اون‌قدر واست گنده نمی‌شه که دلت رو به تاپ تاپ بندازه.

سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۷

رویاهای خود را با به دست آوردن‌شان به فاک ندهید

هوم
خب همیشه گفتن چیزی که "فتح" بشه؛ جذابیت‌اش رو برای آدم از دست می‌ده
منم همیشه گفتم درسته که این همم.. تقریبن واقعیته؛ ولی یه واقعیت مریض بی‌شرمانه‌ی کثیفه
بعد الان که یکی از اون فتح‌شده‌ها جذابیت‌ش رو به‌چنان سرعتی داره از دست می‌ده که می‌ترسم اگه یه‌ذره دیگه دوروبرش باشم کلن متهوع شم روش
دارم می‌فهمم که این کاهش جذابیت الزامن به خاطر فتح شده‌گی نیست
شاید به خاطر اینه که نزدیک‌اش که می‌شی؛ تازه می‌تونی درست ببینیش؛ که بفهمی اساسن جذاب خاصی هم نبوده و همش یه اشتباه بصری بوده از بیخ و بن.
خلاصه که؛ همینا دیگه.

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۷

در زندگانی آدم هایی هستند که صاف کردن دهن شون یکی از راه های رسیدن به خداست
آدم هایی هم هستند که غیبت شونو کردن همچین جیگر آدم رو جلا می ده
آدم هایی هم هستند که ترکیبی اند از این دو دسته

به جهت تامین بوده گی فان زندگی هم که شده، همیشه سعی کنید یکی دو تا آدم از این سه دسته دوروبرتون باشن :ی

چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

تا روز قیامت ...

‌پدیده‌ای به‌نام قهر، اساسن برای من تعریف نشده‌است. به یاد نمی‌آورم در زندگیم زمانی با کسی به طور جدی قهر بوده‌باشم، و اگر هم بوده‌ام در حد یکی دو ساعت بوده‌است. قهر برای‌ام معنی ندارد: یا دوستیم، یا رابطه داریم، یا نداریم. حالت وسطی وجود ندارد. علل این قهرناپذیری هم روشن‌اند: اول بی‌صبری و بی‌تابی ذاتی‌ام برای روشن بودن همه‌چیز، که طاقت نمی‌آورم رابطه‌ای، دوستی‌ای، چیزی، در حالت بینابین و تکلیف-نامعلوم باشد. قهر تعلیق-پذیری می‌خواهد، صبر و حوصله و طاقت می‌خواهد و انرژی ذهنی که عین میدان جنگ ادامه‌اش دهی و حتا شاید گاهی در لوپ لج‌بازی هم بیفتی، تا آخر «بازنده» کوتاه بیاید و برای آشتی پیش‌قدم شود. علت دیگر حافظه‌ی نسبتن درخشان‌ام در به‌یادسپاری انواع و اقسام چیزهای بی‌فایده، ولی در برخی موارد خنده‌دار بی‌نهایت ضعیف است که باعث می‌شود یادم برود با طرف قهرم و بعد از نیم ساعت روی سروکول‌اش بپرم و سوشالایز کنم، و عکس‌العمل متعجب و گاهی پیروزمندانه‌ی فرد قهرشونده باشد که یادم بیندازد ای بابا مثلن خیر سرم قهر بوده‌ام!
علت درخشان سوم، احساسات خنده‌دار غلیظ مادرانه‌ام است که کل کائنات را «بچه‌م» می‌بینم و اساسن حماقت‌ها و بدی‌های ملت را به چشم مادری نگاه می‌کنم که بچه‌اش جفتک می‌اندازد و او عصبانی می‌شود ولی خب.. بچه‌ست دیگر؛ چه کارش می‌شود کرد! این احساس به‌خصوص در مورد جنس مذکر غلظت می‌یابد، تا جایی که هر خریت و هر حماقتی می‌کنند بعد یک‌دوروز که عصبانیت‌ام فروبنشیند، دوباره حس می‌کنم که ای بابا این‌ها که بچه‌هایی‌اند که سروته‌شان را کشیده‌اند، این‌ها که نمی‌فهمند؛ از این‌ها که توقعی نمی‌شود داشت، حالا بچه‌ست یک خریتی کرده .. و به هر حال نمی‌توانم چندان چیزی به‌دل بگیرم.
قهر نمی‌کنم، اما متاسفانه یا خوشبختانه چیزی را هم، بدون به رو آوردن و گفت‌وگو، به کسی نمی‌بخشم. اگر ناراحت‌ام کنند، چون می‌دانم که تا وقتی نگویم و تا وقتی توضیح یا عذرخواهی نشنوم در دلم خواهد ماند و ضمنن قهر هم نمی‌توانم بکنم؛ در اولین فرصت ناراحتی‌م را با فرد خاطی(؟) در میان می‌گذارم. بالاخره یا می‌پذیرد و عذر می‌خواهد، یا نمی‌پذیرد و دعوایمان می‌شود و آن‌قدر سروکله‌ی هم می‌زنیم تا یکی کوتاه بیاید، یا نمی‌دانم چه می‌شود. ولی حداقل‌اش این است که چیزی در دل‌ام نمانده و سرطان هم نخواهم گرفت! :ی

کلن هرجای دیگری این پست‌های «خود-شرح‌دهنده» را که می‌خوانم فکر می‌کنم خب که چی؟! حالا هم همین را از خودم پرسیدم. ولی بر خلاف همیشه که معمولن هدف‌ام از گفتن این که من چنین‌ام این نیست که شما هم چنین باشید، این بار دقیقن همین منظور را دارم: قهر نکنید. بچه‌گانه، سخت، انرژی‌بر و دردسرساز است. صراحت و صداقت و بازگو کردن ناراحتی‌ها، سیاست به مراتب ساده‌تر و لذت‌بخش‌تر و کارگشاتری‌ست.

پی‌نوشت شرم‌آور: تنها کسی که به مدت بیش‌ از چند ساعت و با وجدان آسوده باهاش قهر می‌کنم و حرف نمی‌زنم پدرم است. شاید چون خیالم راحت است که «رابطه داریم» و هیچ حربه‌ی دیگری هم برای مقابله با آزار رساندن‌اش سراغ ندارم. هر چند این‌قهرهایم هم بعد یکی دوروز با فراموش کردن این که قهرم به پایان می‌رسد و پدرم پیروزمندانه نگاه‌ام می‌کند و می‌گوید «آدم با شاه که قهر نمی‌کنه!»

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

با من این‌طور حرف نزن. با من هیچ‌وقت این‌طور حرف نزن. یادت باشد که مثل ماسه‌ام، می‌توانی باهام بازی کنی و نرم و نوازش‌گر باشم، ولی اگر سعی کنی در مشت‌ام بگیری چنان از لابه‌لای انگشتان‌ات می‌ریزم که ندانی دست‌ات کی خالی شده.

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

فرمان نمی دونم چندم
خودت رو در موقعیت "انتظار عکس‌العمل" از کسی که واکنش‌هاش در حد جلبک‌ئه قرار مده.

آزموده را آزمودن هم خطاست، محض یادآوری!

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

چرخه ی بازتولید خشونت یعنی این که پسره به شوخی به من می گه چاق و من دوروز بعدش خیلی ناخودآگاه و بی ربط و جدی به طوطی بی گناه بدبخت شهروز می گم خیلی چاقی ها!!

چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۷

من مجددن یه درخواستی دارم، این دفعه از خواهران محترم
نکنید خواهر من، این جور دو دستی یه طوری که انگار شخص شخیص جاش هالووی رو تور کردید دو دستی به نامزد همسر دوس پسراتون نچسبید، عین بادی گارد دائمن در حال محافظت و پاسداری از پارتنر محترم نباشید، تا یه خانومی کلن و خانوم مجردی جزئن یه کلمه با پارتنرتون حرف می زنه اخماتون تو هم نره و به خانومه چشم غره نرین و حلقه محافظتی تونو تنگ تر نکنین. زشته به خدا. از زشت بودن گذشته رقت آور هم هست. اندکی اعتماد به نفس و اعتماد به پارتنر باید.

شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷

اولین درخواستی که در بدو ورود به شهر از دوستان محترم و مجددن آقایون دارم اینه که نکنید آقا جان، روی سه چهارتا دختر که همه با هم دوستن و احتمال خوبی می ره که همه چی هم دیگه رو بدونن، هم زمان تیک نزنید! نکن عزیز من نکن! چه لطفی داره آخه مثل ایمیل و اس ام اس سندتوآل بودن؟! من واسه خودتون می گم. به قول راس در سریال وزین فرندز women talk بعد همه گی از چند منظوره بودن تون آگاه می شن و نه تنها وجهه و آبرو و شخصیت تون یه مقدار خدشه مدشه بهش میفته بلکه احتمالن به هیچ یک از منظورهاتون هم نمی رسین!
نکن عزیز من، با شمام هستم!