جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸

من می‌گویم سرت را بالا بگیر پسر

من فکر می‌کنم ما زیادی توی دام عظیم "توجیه کردن" افتاده‌ایم. فکر می کنم این موج مسخره‌ی کمال‌طلبی به مفهوم چپکی‌ش آن‌قدر دست و پای ما را گرفته که ذره‌بین‌هایمان را نه فقط روی بقیه، روی خودمان هم متمرکز کرده‌ایم که کوچک‌ترین حرکتمان هم با تمام ایدئولوژی‌های تا فی خالدون معین‌کننده‌مان بخواند. تا این جاش گرچه رقت‌آور است، اما آن بخشی که حقیقتن جیغ من یکی را در می‌آورد جایی ست که -طبعن- نمی‌شود همه‌کارمان به همه‌حرف‌مان بخواند؛ و جاهایی که کم می آوریم شروع می‌کنیم به توجیه کردن. شروع به "این فرق داره" و "آخه نه تو که نمی‌دونی چه جوری شد.." و اختراع نقطه‌نظرهایی که اگر شده با مچاله شدن و به زور، خودمان را توی آن نقطه‌ی خاص بچپانیم - و حتا مخاطبمان را- و قانع‌مان کنیم که ما راست می‌گیم و از اعتقاداتمان عدول نکردیم.
خلاصه‌ش؟ خلاصه‌ش این که می‌خواهم دعوت‌تان کنم به کرامت " دلم خواست و کردم و خوب کردم". به ایامی که بشر هنوز بلد بود نقطه‌ضعف‌هایش را به رسمیت بشناسد و به خودش اجازه بدهد گاهی اشتباه کند و بعدش سعی نکند رویش ماله بکشد. من دلم برای نسل آدمی‌زادی که هنوز این‌قدر واقع‌بین بود که بفهمد آرمان‌شهر وجود ندارد و آدم تا آخر وجودش همین نکبتی که هست خواهدماند تنگ شده، من دارم می‌گویم گند زدن بخشی از طبیعت انسان است و به‌خدا که اشکالی ندارد و همه گاهی گند می‌زنیم، برخورد بعدش مهم است که اتته‌پتته‌کنان به هرچیزی که دم دست‌ است چنگ بزنیم برای حفظ ظاهر، یا قبول کنیم که گند زدیم و فقط همین.. می‌خواهم مهربانانه همه دست هم‌دیگر را بگیریم و برگردیم به سیاره‌ای که تویش هنوز آدم‌ها ایدئولوژی متحرک نبودند و به‌جای ماله‌کشیدن و توجیه‌کردن، بلد بودند برای خودشان پرانتز و غار بکشند و گاهی فرار کنند توش و کارهایی بکنند با همه معیاری غلط، و بعدش با آن برق خودخواهی حیوانی پرستیدنی توی چشم‌هایشان، با شجاعت چانه‌شان را بگیرند بالا که "دلم خواست؛ خوب کردم اصن."

هیچ نظری موجود نیست: