دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸

در ادامه‌ی بدخوابی و بی‌خوابی شب قبلم از خواب می‌پرم یهو. اتاق تاریکه، نمی‌تونم بفهمم ساعت چنده. بدنم درد می‌کنه. یه‌کم جابه‌جا می‌شم موبایلم از معلوم نیست کجام می‌افته بیرون بغل دستم. هنوز گیجم که این‌جا کجاست و در چه برهه زمانی مکانی تاریخی به‌سر می‌برم. به موبایلم نگاه می‌کنم که ببینم ساعت چنده، خاموش شده. کم‌کم شروع می‌کنه یادم اومدن که معلوم نیست چرا حالم بد شده‌بود، که متوهم شده‌بودم، که دو تا قرص خورده‌بودم اما خوابم نمی‌برد، ترسیده‌بودم،‌ هی از تو خونه صدای قدم و از پشت سرم صدای نفس می‌شنیدم و هی آدم‌های غریبه‌ی ترسناک تو سرم حرف می‌‌زدن و قاه‌قاه می‌خندیدن. بعد یادم اومد که خوابالو و ترسیده زنگ زدم بهت گفتم تو سرم صدا می‌شنوم. گفتم می‌مونی تا خوابم ببره؟ بعد تو گفتی "هستیم" و ساکت شدی. بعد دیگه کسی تو سرم حرف نمی‌زد. فقط صداهای آشنا می‌اومد از توی گوشی. صدای این‌طرف اون‌طرف رفتن و تق‌توق دادن‌ت می‌اومد و صدای ساکت بودنت. با اون صدای خش‌خش یواشی که همیشه تو تلفنت می‌آد و منو فرتی خواب می‌کنه. بعد مطمئن بودم که الان اون طرف خط هستی تا من خوابم ببره، حتا بعدشم. هستی تا تلفن خودش قطع بشه و دیگه زنگ نزنی که بیدار نشم. بعدش دیگه من نفهمیدم چی‌شد. فقط صبح-ظهر که بیدار شدم موبایلمو روشن کردم دیدم اون‌قدر بوده‌بودی تا من خوابم برده‌بود و موبایل هم شارژش تموم شده‌بود.

هیچ نظری موجود نیست: