چهارشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۲


یادته یه زمانی دستت رو روی کیبورد میذاشتی خودبخود می رفت جلو ؟
چقدر خوب بود اون روزا . اقلا می تونستم بگم دلم گرفته . اقلا می تونستم حرف بزنم . الان اونم دیگه نمی تونم . لالمونی گرفتم مثل این دیوونه ها نشستم در و دیوارو نگاه می کنم . دیگه حتی حال و حوصله درددل کردن رو هم ندارم . حوصله ش رو هم داشته باشم حرفی نیست . اصلا نمیاد . انگار یکی یه سنگ گذاشته رو قلبت و داره فشار میده تا دیگه نزنه . انگار یکی دهنتو گرفته که جیغ نکشی . کی می دونه ، شاید داره دوره این دل گرفتگی ها هم تموم می شه . شاید دارم بزرگ می شم . شاید این دوره سنی هم داره می گذره و یه سال دیگه میشینم به اون شبایی که تا صبح آهنگ گوش می دادم و بغضمو می خوردم بخندم . مثل پینک فلویدیش بگم * اون موقع ها با خودم مي گفتم : اينم دلش خوشه‚ من دارم ميميرم‚ اين ديگه چي از جونم ميخواد؟ راستي چرا اون سن آدم اينطوري ميشه......؟! *
اه اه این فکر دیوونه م می کنه که چند وقت دیگه به این احساساتم می خندم . دلم می سوزه واسه خود احمقم که این همه غصه می خورم که بعدا بشینم بگم واه خاک به سرم که روزای به اون خوبی رو با غصه گذروندم . احمقانه ست . حالا که این سالها رو دارم با عر و زر و غصه می گذرونم اقلا باید کاری کنم هیچ وقت یادم نره . باید تمام تفکرات و احساسات و روح فعلی م رو یه بک آپ بگیرم بذارم یه گوشه قلبم که هر وقت خواستم بتونم دوباره برگردم به این روزا . حیفم میاد . حیفم میاد با این فلاکت بگذرونمشون و بعد فراموششون کنم . دوست دارم همیشه تو همین حال و هوا بمونم . اگرچه درد داره ، سخته ، زجر می ده ، ولی دوستش دارم . اقلا مطمئنم می کنه هنوز سیب زمینی نشدم . هنوز قلب دارم هنوز تو روزمرگیهای گیج کننده * آدم * بودنمو یادم نرفته . کاش می شد همیشه همین جوری بمونم . خورشید ! تو می دونی چه طوری می شه این غصه ها رو نگه داشت ؟

یکشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۲

امشب یه بارون رو کم داشتم برای خودکشی !

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۲




دل هیشکی مثل من غربت اینجا رو نداره ......
من خسته شدم . من فقط مرگ می خوام . مرگ و بس . خیلی ها هستن آرزو دارن زنده بمونن ......آهای ! خدا ! بیا این زندگی رو بده به اونی که می خواد ! من نخواستمش !
کاش مرده بودم . کاش قبل از اینکه قلبم سنگ بشه مرده بودم . کاش تو همون حال و هوای " آدم " بودن چند وقت پیشم می مردم . کاش یادم نرفته بود به دیگران هم نگاه کنم . کاش می تونستم مثل اون وقتها به احساسات دیگران ارزش بذارم . کاش می تونستم بازم به خاطر خوشحالی یه نفر ناراحتی خودم رو تحمل کنم . کاش هنوزم اون دختر ساده مهربونی بودم که هر غلطی می کرد تا به هیچ چیز و هیچ کس نگه " نه " و هیچ دلی رو نشکنه . کاش سنگدل نشده بودم . کاش مرده بودم . کاش قبل از اینکه دلی رو بشکنم مرده بودم !
شده تو آینه خودتو نگاه کنی منزجر بشی ؟ شده تنها چیزی که بهت آرامش میده این باشه که سرتو بگیری تو دستات و تا می تونی موهاتو بکشی ؟ شده راه بری به خودت فحش بدی ؟ شده از خودت حالت بهم بخوره ؟ شده به خاطر خودخواهیت تمام ارزشهاتو بذاری زیر پا ؟ شده خودت چشم دیدن خودتو نداشته باشی ؟
چرا من ؟ چرا دستت باید به طرف من دراز بشه ؟ چرا تنها وقتی که فقط احتیاج دارم یکی دست خودمو بگیره تو باید ازم کمک بخوای ؟ چرا من این طوری شدم ؟ چرا اینقدر سنگدل شدم ؟ چرا این قدر مزخرف شدم ؟ چرا این قدر پست شدم که برام مهم نیست کی چقدر دوستم داره و فقط می خوام خودم آرامش داشته باشم ؟ چرا ؟!
چرا شجاعتش رو ندارم که به خودم بگم خفه شو ؟ چرا نمی تونم به جای گریه کردن و عصبیت و لی لی به لالای خودم گذاشتن لبخند بزنم و دوباره مثل همون اولا دستت رو بگیرم ؟ چرا این قدر ضعیف شدم ؟ چرا منی که همیشه دوست داشتم برای دیگران زندگی کنم دیگه نمی تونم این کارو بکنم ؟ چرا ؟
از خودم متنفرم . از تو هم متنفرم . از خودم متنفرم چون نمی تونم کمکت کنم . چون نمی تونم وقتی بهم احتیاج داری باهات باشم . از تو متنفرم چون این ضعف رو خودت در من به وجود آوردی . من این جوری نبودم .....من این قدر لوس و نازک نارنجی نبودم.... من این قدر خودخواه نبودم ......من هیچ وقت دوست نداشتم فقط به یکی تکیه کنم و چشمامو ببندم و مطمئن باشم همه چی روبراهه . هیچ وقت دوست نداشتم یه بچه لوس ننر آویزون بقیه باشم . ولی حالا هستم ! حالا دیگه نمی تونم کمکت کنم . دیگه نمی تونم حرفهای تو که هیچ حرفهای هیچ آدمی رو بشنوم ، چون گوشام دیگه پره . چون قلبم دیگه پر شده . دیگه ظرفیت دوست داشتن تازه ای و دوست تازه ای و دردلهای تازه ای رو نداره .
ازت متنفرم .....ازت متنفرم ! چون تمام این احساسهای خورنده رو عذاب آور رو تو در من زنده کردی ....تویی که ادعا می کردی دوستم داری .....بدترین عذابها رو بهم تحمیل کردی .....ازت متنفرم ....چون باعث شدی از خودم متنفر باشم ....ازت متنفرم !

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۲


what the hell is going on here? I'm getting tired of these foolish people !
I don't have to live in a world that I hate , do I ?

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲


آخرشم نفهمیدم چی هستم . آخرش ندونستم کی ام . ندونستم دلم چی می خواد . نفهمیدم چی آرومم می کنه . نفهمیدم این دل وامونده همیشه گرفته چه جوری سبک می شه . نفهمیدم علاج این دیوونه بازیا چیه . به خدا من دیوونه نیستم ! شاید یه کم خل و چل و گیج و منگ باشم ....شاید همیشه دلم خواسته باشه مثل بقیه نباشم ، ولی هیچ وقت فکرشم نمی کردم یه روز برسم به جایی که بشینم فکر کنم روانشناس می تونه کمکم کنه یا نه ! بشینم فکر کنم داروی روانگردان می تونه این حالتها رو تموم کنه یا نه ! فکرشم نمی کردم من شاد شنگول نرمال موفق محبوب ، برسم به اینجا . به جایی که هیچ فایده ای برای کسی نداشته باشم . به جایی که بود و نبودم تو زندگی دوروبری هام و دوستام اثر نداشته باشه . جایی که بشینم شب و روز دعا کنم زودتر دردوبلای یکی به جونم بیفته و بمیرم . می دونم خودخواهیه . اگه مطمئن بودم واقعا حضورم و زندگیم فایده ای به حال کسی داره ، حتی یه نفر ، شاید دیگه دلم نمی خواست بمیرم . اگه کسی بود که بهم تکیه کنه تا بفهمم اونقدرام بی مصرف نیستم شاید آروم می شدم . اما حالا چی ؟ تمام اونچه برام مونده چندتا نگاه سردوخالیه از آدمایی که قاعدتا باید دوستم داشته باشن ولی حتی مطمئن نیستم واقعا منو می بینن یا اینکه فقط از کنارم رد می شن ! تمام احساساتم تو این دنیای گیج کننده گم شده . برای منی که همیشه تکیه گاه بودم سرد و ساکن و راکد و بی فایده بودن خیلی سخته . من حالم از این زندگی سرد بی مزه بهم می خوره . برای خودم چیزی نمونده که به خاطرش بجنگم . اقلا دلم می خواد کسی باشه تا به خاطرش مبارزه کنم . کسی باشه که حمایتش کنم . کسی باشه تا به خاطرش تو روی این زندگی مزخرف وایسم . حالا هر کسی به هر عنوانی . چه دوست چه مادر چه خواهر چه عشق . این جوری مطمئنم که کم کم دیوونه می شم . من نمی تونم این طوری زندگی کنم . نمی تونم همه چی رو بسپرم به زمان . نمی تونم بگم بذار هر چی می خواد بشه بشه . من باید بجنگم . باید مبارزه کنم . باید تو روی یه چیزی وایسم تا احساس زنده بودن کنم . می فهمی ؟ باید خودمو تو یه چیزی غرق کنم تا این بیهودگی ها از یادم بره . خودم دیگه ارزش مبارزه رو ندارم . کسی هم نیست که به خاطرش بجنگم . پس من چه کنم ؟ خورشید ! با توام ! پس من با این زندگی سرد راکد چه کنم ؟ من با قلبی که هیچ وابستگی براش نمونده چه کنم ؟! با خورشیدی که جواب فریادهامو نمی ده چه کنم ؟
چه کنم ؟!

شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۲


برای اولین بار در عمرم دیگه کلمات نمی تونن بگن چه حالی دارم .
حالا دیگه فقط دوتا گوش که بشنوه دردی ازم دوا نمی کنه ........
دو تا چشم می خوام که ببینه چه مرگمه !



یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۲



کمکم کن
کمکم کن
بیا دستمو بگیر منو از اینجا ببر.....
من دیگه دارم دیوونه می شم !

کمکم کن من می ترسم
کمکم کن
من می ترسم دیوونه بشم
می ترسم روزی بیاد که خیلی دیر باشه ....می ترسم همین جوری روز بر و برن و من همین جایی که هستم نشسته باشم
می ترسم
خورشید ! کمکم کن . تروخدا کمکم کن . سخته . اینهمه برای من سخته . تو این اتاق دربسته جلو این مانیتور لعنتی دارم تبدیل می شم به یه احمق به تمام معنی . خورشید کمکم کن . دوروزه هیچ کاری جز نشستن و آهنگ گوش دادن و بغض کردن و مثل دیوونه ها دروردیوارو نگاه کردن نتونستم بکنم . دوروزه دراکولا باز بیخ گلومو گرفته داره خفه م می کنه . دوروزه دارم هی به خودم چنگ می زنم و لبم رو گاز می گیرم . شدم یه دیوونه ی احمق به تمام معنی . کمکم کن . دارم خسته می شم . دارم از غصه خوردن خسته می شم . آخه چرا من ؟ چرا بین این همه آدم فقط من دیوونه م ....چرا؟
خورشید ! بیا تا دیر نشده . بیا کمکم کن . بیا نجاتم بده . بیا دستمو بگیر از این دنیای مزخرف ببرم . بیا از همه این غصه ها جدام کن . یه دنیا بغض ته گلومه ......خورشید بیا سرمو بذار رو سینه ت تا تمام این شبها رو برات گریه کنم . تمام این بیقراریها رو برات زار بزنم . خورشید بیا کمکم کن . حالم داره به هم می خوره . دراکولا یه لحظه ولم نمی کنه . چشمم یه لحظه هم از اشک خشک نمیشه . کمکم کن . این دل بی صاحب مونده م داره از غصه می ترکه . اینجا تو این چهاردیواری بین این آدما دارم جون می کنم . خورشید ! بیا کمکم کن تا دیر نشده . تا حالام به زور امید به یه آینده مبهم خودمو نگه داشتم . می ترسم یه روز نتونم جلو دست نامرئی رو بگیرم و فرداش بیان جنازه مو پیدا کنن . خورشید تروخدا بیا کمکم کن . من همونی ام که اگه داشت می مرد هم کمک نمی خواست ....ولی حالا دارم التماست می کنم که بیای ....بیا کمکم کن ....دارم دنبال یکی می گردم که دستشو بگیرم و زار بزنم کمک ! و تو نزدیکترین و رویایی ترینی خورشید .....بیا کمکم کن !
دیگه نمی تونم بگم . باید بیای . باید بیای و دستامو بگیری تا اینقدر به این کیبورد چنگ نندازم دکمه هاش داره از جا درمیاد . باید بیای سرمو بذاری رو سینه ت تا بغضهامو خالی کنم وگرنه خفه می شم . باید بیای تمام این بی تابیها رو تموم کنی . می شنوی خورشید ؟ باید بیای منو از اینجا ببری ! زود باش بیا ! می ترسم اگه دیر کنی نتونم صبر کنم ....و روزی برسی که دیگه منی در کار نباشه !

شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۲

بعد از مدتها خنده رو لبت اومده .....
بعد از سه چهارماه یه آهنگ شاد گذاشتی و شلوغش کردی و داری همه اهل خونه رو می کشونی که برقصن !
بعد از اینهمه وقت نشستی داری به جز داریوش و فریدون و ناله و آه و غصه واسه همه بلند بلند می خونی : عاشق شدی ای دیوونه و خبر نداری .....
آهنگا میره و میره تا می رسه به امید . اتفاقی یه آهنگ آروم هم اون وسطا جا خوش کرده : سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره .....بذار تا آروم دل بی تابت بگیره....
یهو میری . صداهای دوروبرت برات بی مفهوم میشن . میری به چهارپنج سال پیش . شایدم بیشتر . یه دختر دوازده ساله و یه پسر شونزده ساله تو یه حیاط بزرگ پر گل و درخت . یه شب آروم و قشنگ مهتابی . دو تا دل ساده بچگونه که نمی دونن عشق چیه ، فقط می دونن بازی با همدیگه خیلی خوبه ! پسرک شیطونیش گرفته و مدام داره سر به سر دختره میذاره . هیچی تو دلهاشون نیست .....هیچی . فقط می دونن که خوشحالن . همش دارن با جیغ و داد و خنده دنبال هم میدون و سروصدا می کنن . پسره یه لحظه هم دست از مسخره بازی و شوخی و چرت و پرت گفتن برنمیداره . دخترک به شوخی میگه ااااااااااااه انقدر چرت و پرت گفتی خوابم گرفت ....من رفتم ! همین طور که داره میره طرف خونه صدای پسر رو پشت سرش می شنوه : سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره ...بذار تا آروم دل بی تابت بگیره ....بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره......دخترک با خنده برمیگرده و دنبال پسر میدوه و بعد از کلی دنبالش دویدن می گیرتش و یه کتک مفصل و جیغ و سروصدا و خنده های هردوتا....

یادت میاد دخترک چندسال بعد که فهمید چرا بازی با پسره اونقدر براش لذتبخش بود خاطره اون شب رو مثل یه جواهر قیمتی تو قلبش نگهمیداشت . یادت میاد که صددفعه هر حرکت پسر و هر کلمه ای رو که از دهنش دراومده بود مرور کرد . یادت میاد که دخترک سالهای قشنگ نوجوونیش رو به پرستش یه بت خیالی گذروند . یادت میاد پسره رو یه فرشته آسمونی می دونست . یادت میاد که تمام بدیهاشو ندیده می گرفت . یادت میاد که وقتی تمام اون خاطره ها از ذهن پسره پاک پاک شده بود هنوزم برای اون باارزشترین گنجهای زندگیش بود . یادت میاد که هیچ کس رو اونقدر پاک نمی دونست . یادت میاد که اونقدر تو پرستش بت خیالیش غرق شده بود که دیگه شخصیت حقیقی اون آدم رو از یاد برده بود . یادت میاد که حاصل پنج شش سال از زندگیش احمقانه شده بود یه مجسمه از خوبی که فقط اسم و قیافه ش شبیه اون پسره بود . یادت میاد که یهو مجسمه شکست....یادت میاد که پسره بت خیالی ای رو که دختر ازش ساخته بود زیرپاش خرد کرد ....یادت میاد تمام رویاهای دخترک بهم ریخت ....دست بی رحمی تمام دنیای بچگونه ش رو خراب کرد .....ولی هنوزم برای دخترک " سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره " زیباترین ترانه بود !

دلت برای سادگی دختر می سوزه . دلت می سوزه که چرا زودتر نفهمید به چی دل بسته . دلت می سوزه که چرا چنان آدمی رو اون قدر پاک می دونست . یادت میاد که این اواخر دیگه پسرک براش مهم نبود.....فقط عشقی که به مجسمه خیالی اون داده بود و غروری که به خاطرش شکسته بود و روزایی که با فکرش گذرونده بود بودن که فکر بیهوده بودنشون دلش رو می سوزوند.......

سرتو بلند می کنی . ترانه تموم شده . به مامانت نگاه می کنی که شاد و بی خیال می رقصه . می زنی آهنگ بعدی و خودت هم شروع می کنی به خوندن . دخترک احمق بود ....حقش بود که بشکنه ....تازه این زخم کهنه خیلی وقته خوب شده .....فقط یه سوزش کوچک ازش مونده و اونم اینه که دخترک هیچ وقت خودش رو نبخشید که چرا اینقدر احمق بود ؟!

چرا این قدر زود برای همه تکراری و خسته کننده می شی ؟
چرا علاقه مردم بهت اینقدر زود کمرنگ می شه ؟
چرا هیچ کس نمی تونه همیشه دوستت داشته باشه _ حتی یه کم ؟
چرا وقتی یه نفرو دوست داری به سرعت از رفتارت می فهمه اما اگه از یکی متنفر باشی عمرا متوجه نمی شه ؟
چرا وقتی تنها می شی دلت می گیره و دستات یخ می کنه ؟
چرا همه اینقدر بی معرفتن ؟
چرا سر دوراهی تنهات می ذارن؟
چرا اینقدر زود ازت سیر می شن ؟
چرا فردای روزی که بهت می گن دوستت دارن نگاهتم نمی کنن ؟
چرا احساس می کنن هر وقت دلشون بخواد می تونن بیان سراغت و با روی باز و مهربونت روبرو بشن ولی خودشون هیچ وقت نباید بیان بپرسن هی فلانی زنده ای؟!
چرا دلت اینقدر کوچیکه و اینقدر زود می شکنه ؟
چرا اون نقاب مسخره ت هیچ وقت به روی خودشم نمیاره که دلت شکسته ؟
چرا غصه هات مال خودته شادی هات مال دیگرون ؟
چرا اینقدر تلخی ؟
چرا همیشه ته ته چشمات انگار یه قطره اشک داره می رقصه ؟
چرا اینقدر احمقی ؟
چرا روزای باارزشی رو که برنمی گردن اینقدر غمگین سر می کنی ؟
چرا نمی تونی شاد باشی ؟
چرا همیشه خنده هات صدای گریه داره ؟
چرا فقط وقتی می تونی شاد باشی که تو دیگران حل شده ی ؟
چرا اونقدر خودتو گم کردی که تو آینه نگاه می کنی خودتو نمی شناسی؟
چرا همش احساس می کنی همه چی خواب و رویاست ؟
چرا _ دیوونه ! چرا با زندگیت اینطور می کنی ؟
چرا غصه می خوری بی دلیل ؟
چرا بغض می کنی بدون اینکه اشک بریزی ؟
چرا از تنهایی غر می زنی وقتی دو ماه بیشتر نمی تونی یه آدم رو تحمل کنی ؟
چرا وقتی خودت از خودت متنفری توقع داری بقیه دوستت داشته باشن ؟
اصلا دیوونه ! کی بهت گفته دنیا پر عشقه که توقع داری یه کمش هم به تو برسه ؟
چرا برای این چرا ها جوابی پیدا نمی کنی ؟
چرا وقتی دستتو می بری طرف صورتت بی اختیار به خودت چنگ می زنی ؟ مگه سادیسم داری ؟
دیوونه ! مگه روانی ای که همچین می کنی ؟
چرا هی به خودت چشم غره میری ؟
ابله ! هیچ می دونی چی داری به روز خودت میاری ؟
الاغ ! اصلا چرا نمی میری همه از دستت خلاص شن ؟
چرا ؟ چرا ؟ چرا؟