جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸

من می‌گویم سرت را بالا بگیر پسر

من فکر می‌کنم ما زیادی توی دام عظیم "توجیه کردن" افتاده‌ایم. فکر می کنم این موج مسخره‌ی کمال‌طلبی به مفهوم چپکی‌ش آن‌قدر دست و پای ما را گرفته که ذره‌بین‌هایمان را نه فقط روی بقیه، روی خودمان هم متمرکز کرده‌ایم که کوچک‌ترین حرکتمان هم با تمام ایدئولوژی‌های تا فی خالدون معین‌کننده‌مان بخواند. تا این جاش گرچه رقت‌آور است، اما آن بخشی که حقیقتن جیغ من یکی را در می‌آورد جایی ست که -طبعن- نمی‌شود همه‌کارمان به همه‌حرف‌مان بخواند؛ و جاهایی که کم می آوریم شروع می‌کنیم به توجیه کردن. شروع به "این فرق داره" و "آخه نه تو که نمی‌دونی چه جوری شد.." و اختراع نقطه‌نظرهایی که اگر شده با مچاله شدن و به زور، خودمان را توی آن نقطه‌ی خاص بچپانیم - و حتا مخاطبمان را- و قانع‌مان کنیم که ما راست می‌گیم و از اعتقاداتمان عدول نکردیم.
خلاصه‌ش؟ خلاصه‌ش این که می‌خواهم دعوت‌تان کنم به کرامت " دلم خواست و کردم و خوب کردم". به ایامی که بشر هنوز بلد بود نقطه‌ضعف‌هایش را به رسمیت بشناسد و به خودش اجازه بدهد گاهی اشتباه کند و بعدش سعی نکند رویش ماله بکشد. من دلم برای نسل آدمی‌زادی که هنوز این‌قدر واقع‌بین بود که بفهمد آرمان‌شهر وجود ندارد و آدم تا آخر وجودش همین نکبتی که هست خواهدماند تنگ شده، من دارم می‌گویم گند زدن بخشی از طبیعت انسان است و به‌خدا که اشکالی ندارد و همه گاهی گند می‌زنیم، برخورد بعدش مهم است که اتته‌پتته‌کنان به هرچیزی که دم دست‌ است چنگ بزنیم برای حفظ ظاهر، یا قبول کنیم که گند زدیم و فقط همین.. می‌خواهم مهربانانه همه دست هم‌دیگر را بگیریم و برگردیم به سیاره‌ای که تویش هنوز آدم‌ها ایدئولوژی متحرک نبودند و به‌جای ماله‌کشیدن و توجیه‌کردن، بلد بودند برای خودشان پرانتز و غار بکشند و گاهی فرار کنند توش و کارهایی بکنند با همه معیاری غلط، و بعدش با آن برق خودخواهی حیوانی پرستیدنی توی چشم‌هایشان، با شجاعت چانه‌شان را بگیرند بالا که "دلم خواست؛ خوب کردم اصن."

دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸

در ادامه‌ی بدخوابی و بی‌خوابی شب قبلم از خواب می‌پرم یهو. اتاق تاریکه، نمی‌تونم بفهمم ساعت چنده. بدنم درد می‌کنه. یه‌کم جابه‌جا می‌شم موبایلم از معلوم نیست کجام می‌افته بیرون بغل دستم. هنوز گیجم که این‌جا کجاست و در چه برهه زمانی مکانی تاریخی به‌سر می‌برم. به موبایلم نگاه می‌کنم که ببینم ساعت چنده، خاموش شده. کم‌کم شروع می‌کنه یادم اومدن که معلوم نیست چرا حالم بد شده‌بود، که متوهم شده‌بودم، که دو تا قرص خورده‌بودم اما خوابم نمی‌برد، ترسیده‌بودم،‌ هی از تو خونه صدای قدم و از پشت سرم صدای نفس می‌شنیدم و هی آدم‌های غریبه‌ی ترسناک تو سرم حرف می‌‌زدن و قاه‌قاه می‌خندیدن. بعد یادم اومد که خوابالو و ترسیده زنگ زدم بهت گفتم تو سرم صدا می‌شنوم. گفتم می‌مونی تا خوابم ببره؟ بعد تو گفتی "هستیم" و ساکت شدی. بعد دیگه کسی تو سرم حرف نمی‌زد. فقط صداهای آشنا می‌اومد از توی گوشی. صدای این‌طرف اون‌طرف رفتن و تق‌توق دادن‌ت می‌اومد و صدای ساکت بودنت. با اون صدای خش‌خش یواشی که همیشه تو تلفنت می‌آد و منو فرتی خواب می‌کنه. بعد مطمئن بودم که الان اون طرف خط هستی تا من خوابم ببره، حتا بعدشم. هستی تا تلفن خودش قطع بشه و دیگه زنگ نزنی که بیدار نشم. بعدش دیگه من نفهمیدم چی‌شد. فقط صبح-ظهر که بیدار شدم موبایلمو روشن کردم دیدم اون‌قدر بوده‌بودی تا من خوابم برده‌بود و موبایل هم شارژش تموم شده‌بود.

شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۸

یه هل می گم یه هل می شنوید

The universe might not always play fair, but at least it's got a hell of a sense of humor.

Se.x And The City Aleihessalam

چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۸

I'm simply grateful for You

من از تو تشکر نکردم. هیچ‌وقت، یا اقلن تا جایی که یادم می‌‌آد، به‌ت نگفتم مرسی، ممنونم، مچکرم.. کلمه‌ها جلوی بزرگی و بی‌شماری تمام چیزهایی که من به‌خاطرشون باید ممنون تو باشم کمن؛ مسخره‌ن. تشکر؟ تشکر مال موقعی‌یه که یه لطفی به‌ت می‌کنن، یه لیوان آب رو از روی میز برمی‌دارن می‌دن دستت، یه‌چیز نخونده یا ندیده که می‌دونن دوست داری به‌ت می‌دن.. تشکر به درد الان ِ من نمی‌خوره، نه منی که اگه خوش‌بختیامو؛ داشته‌هامو، لذت‌هامو، اصلن خودمو بچینم جلوم و نگاهشون کنم می‌بینم تک‌تک اجزاش ساخته و پرداخته‌ی توئه، مستقیم یا غیرمستقیم. نه منی که این آدمی که الان هستم رو نصفشو اصن نمی‌شناختم تا همین چندوقت قبل تر، اصن نمی‌دونستم که همچین آدمی هستم یا می‌تونم باشم و فقط تو بلد بودی از ته‌ته‌های من درش بیاری. منی که قبل این‌که بفهمم، یه روز دیدم یه دست ناپیدایی نرم‌ و آروم و ریزریز خودم و کل زندگی‌م رو زیرورو کرده و تبدیل به چیزی کرده که دوست‌ترش دارم.
این روز‌ها که می‌گذره، روزهایی که توی زندگی من جدیده، با لذت‌های کوچیک و بزرگش، تجربه‌های تا حالا نداشته‌ش، آرامش و استقلال و خیالم-راحتی ِ ای که اولین بار توی عمرم دارم.. این روز‌ها که زنی داره زندگی‌شون می‌کنه که از من آسیب‌پذیر سردرگم مستاصل چند وقت پیشام فاصله گرفته و بزرگ‌تر و قوی‌تر شده، این روزها که من توی سانت‌به‌سانت مغز و روحم می‌تونم تراش‌ها و انحناها و دست‌کاری‌های تو رو ببینم و دوست‌داشته‌باشم این فرم جدید روٰ.. توی تک‌تک لحظه‌هام؛ ممنون توئم. ممنون تمام چیزهایی که به من دادی و تمام لطف‌هایی که به من کردی، ممنون تمام حرف‌ها و سکوت‌هات و بودن و نبودن‌های به‌موقعت و تمام حضور عجیب‌غریبت به مدل خودت، توی این روزها و روزهای پیش‌ترش و چندماه و - اصن نمی‌دونم حتا چند‌وقت قبل‌ترش.
تشکر نه فقط که به‌درد الان من نمی‌خوره، حتا لازمم نیست. تمام من از سرتاپا بدون حرف، هر لحظه و همیشه ممنون و مدیون توئه، و تو اون‌قدر منو می‌شناسی و تا ته‌م رو می‌تونی بخونی؛ که حرف و کلمه لازم نداشته‌باشی.

چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۸

Nothing good happens after 2 A.M

ببینید، من می‌توانم الان برایتان فلسفه ببافم و غارغار کنم و به هشت روش منطقی حرفم را ثابت کنم، اما شما تا به‌حال از من دروغ شنیده‌اید؟ نشنیده‌اید دیگر. پس به همین بسنده کنید که در زندگی شب‌هایی هست که انسان باید صرفن بگیرد بخوابد. یعنی از یک‌جای شب به بعد عاقلانه‌ترین و کم‌خسارت‌ترین کاری که می‌تواند بکند همین است. انسان در این شب‌های عزیز باید که پست ننویسد (حتا فرداش هم در مورد دیشبش پست ننویسد احتیاطن) ایمیل و اس‌ام‌اس و تلفن و موبایل و حتا دود را از دسترس خودش دور کند و به رختخواب عزیز پناه ببرد. خب؟ در شب‌های بدون شرح زندگانی‌تان بگیرید بخوابید. فردا عمومن روز بهتری‌ست.

دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۸

تازه‌شم
خونه‌هه از اون خونه‌هاست که پشت پنجره‌هاش، با همه یخ‌زدگی باغ، یه باغچه کوچیک پر بنفشه داره، با دو سه تا شاخه گل سرخ خشک‌شده‌ی بارون‌خورده حتا.

یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۸

از گریه‌های واقعی یا چه‌گونه میک اِ فول آو مای‌سلف کنیم در وبلاگ‌‌مان و خجالت هم نکشیم.

چیزی که هست من سر از کار این زن‌های توی فیلم‌ها در نمی‌آورم آخر.. این‌ها چه‌طوری می‌توانند گریه‌هاشان را این‌قدر بخورند؟ چه‌طوری می‌شود که خیلی هم دلیل دارند ها؛ گریه‌شان گریه‌ی مثل حالای من از سر مسائل کلی و نیمه انتزاعی‌ ِ فرورفته در انسان نیست بلکه مثلن گریه‌ی ریچل است وقتی که در کافه را پشت سر راس قفل می‌کند یا گریه‌ی الزا وقتی پشتش را به ریک کرده.. بعد این‌ها چه‌جوری زیر چشم‌شان فقط خیس می‌شود و دوتا نفس عمیق می‌کشند و بعد اشک ِنصفه‌نیمه را پاک می‌کنند و برمی‌گردند سر زندگی‌شان؟ هوم؟
از روزی که من گفتم می‌ترسم باهات بداخلاقی کنم و تو بروی و تو غش‌غش خندیدی ولی بعده‌ها جدی‌جدی رفتی.. از آن روز خیلی می‌گذرد؛ اما من هم هنوز می‌ترسم با هر کس دیگری بداخلاقی کنم، ولو که بداخلاقی‌م بیاید و بکنم، بعدش می‌ترسم و می‌زنم زیر گریه.. از این گریه‌هایی که هیچ‌ هم مثل گریه‌های زن‌های توی فیلم‌ها زود جمع‌وجور نمی‌شود.