۲ - مثل همهي بچهها فکر ميکردم بابام قويترين مرد دنياست. تو خيالاتمم هميشه ميديدمش که اجاق گازمون رو روي انگشت کوچيکهاش بلند کرده! اصولا گويا اين انگشت کوچيکه خيلي دغدغهي ذهنيم بوده چون درکم از جملهي «خدا بزرگه» اين بود که مثلا انگشت کوچيکهاش اندازه همهي تهرانه. از ديگر خيالبافيهامم عرض کنم که در ۶ سالگي عاشق پسر دوست بابام بودم و هميشه توي روياهام من مريض ميشدم و اون بر بستر مرگ به من ابراز عشق ميکرد! ( يه دفعه همين پسره منو برده بود پشت مبل و ترغيبم ميکرد که اعضاي محرمانهي خودمونو بههم نشون بديم، اون نشون داد ولي من دودرش کردم رفتم. ببخشيد اگه بيناموسي بود!)
۳ - اساسا از بچگي موجود عاشقپيشهاي بودم و هرروز عاشق يهنفر (سال اول دبستان با دوسه تا از دوستام انجمن عشاق تشکيل دادهبوديم!) مثلا بعد از پسرهي فوقالذکر بالا عاشق پسر همسايهمون شدم که کلي مذهبي و اينا بود و براي جلب توجهش ميرفتم کلاس قرآن!!! بعدشم ۵ سال عاشق پسر دوست مامانم بودم آخرشم سال اول دبيرستان زنگ زدم بهش گفتم اونم بهشدت ضايعم کرد. بعدشم دو سه سال عاشق يکي از دوستاي اينترنتيام بودم ( که عزيزم خيلي تولهسگي که قرار بود اونهفته به من زنگ بزني هنوز نزدي!) کلي هم از اين قضيه ضربه خوردم. الانم فکر کنم بهدليل همون ضربههه عقلم انقدر بزرگ شده که ديگه نتونم اونمدلي عاشق بشم. ولي هنوزم بستني دوست دارم يه عالمه! مخصوصا بسکين رابينز. ( رمزي بود اين جمله!)
۴ - گويا در ۵ سالگي بنده درك درستي از زندگي زناشويي نداشتم و فکر ميکردم هر دونفري که با همن حتما زن و شوهرن! بعد پسرعموي بابام که داشت عروسي ميکرد سر سفرهی عقد رفتم بهش گفتم عمو تو که زن داري باز چرا داري عروسي ميکني؟! عروس که سکته کرده بود و کم مونده بود داماد رو خفه کنه ازم پرسيده بوده زن عمو کيه؟ و با اشارهي من به خواهر عموجان مسئله به خير و خوشي ختم شده!
۵ - در کودکي بهشدت موجود کرم کتابي بودم و خوندن نوشتن رو هم از ۴ سالگي يادگرفته بودم. هرچي هم دم دستم مياومد ميخوندم. خونهی مادربزرگم يهبار يهکتابي پيدا کردهبودم درباره چگونگي تولد و اينا ( ۶ سالم بود) بعد خوندمش و رفتم به مامانم گفتم بيا برات توضيح بدم بچه چهجوري بهوجود ميآد! اسپرماتوزوئيد و اوول با هم ترکيب ميشن بعد ميشن چيچي بعد اين ميشه اون ميشه ... مامانم هم سکته کرده کلي! يهعالمه کتاب خشن بيخود هم تو همون هفت هشت سالگي خوندم مثلا خواجهي تاجدار که الان هم حجم خشونت موجود درش اعصاب منو خرد ميکنه، نميدونم اونموقع واکنشم چيبوده! يا مثلا شوهرخالهم ازم ميپرسيد آغامحمدخان رو چيکارش کردن ميگفتم خواجهاش کردن، بعد ميگفت خواجه چيه ميگفتم نمي دونم!! مامانم اينا هم البته اين کتابها رو از دست من توي هفتسوراخ قايم ميکردن ولي من به لطايفالحيل و دزدي کليد مخفيگاه و اينا پيداش ميکردم.
۶ - بچه بودم يه دفعه در طي چند روز از کيف مامانم پول سرقت کردم. خاطرات حاکي از آنند که پولهاي مسروقه صرف خريد نوشمك و يخمك شده. هيچ هم شرمسار نيستم خوب بچه بودم ديگه.
۷ - در راستاي همون رك بودگي يهبار به فاميلمون گفتم چهقدر دم در وايميستي خداحافظي کردي برو خونهتون ديگه! شش ماه خونهمون نيومد. با شوهرخالهمم چندوقتي قهر بودم چون صبح زود زنگ زده بود بهش يهچيزايي تو اين مايهها گفتهبودم که تو شعور نداري کله سحر زنگ ميزني؟!
۸ - مربي مهدکودکم عمهام بود (يعني من بهدليل بيرگ بودگي و علاقه به عمهم قسمت عظيمي از چهار الي شش سالگيم رو با عمهم زندگي کردم و باهاش ميرفتم مهدکودکش) بعد يهبار که قرار بود يه قصه بسازيم من يه قصهاي ساختم مبني بر اينکه يه آقاهه موقع مسواك زدن در خميردندونشو باز ميذاره بعد مورچهها ميرن توي قوطي خميردندون فرداش که ميخواد مسواك بزنه اونا رو ميماله روي مسواك و ميکنه توي دهنش. نتيجهي اخلاقي هم اينکه نبايد در خميردندونو باز گذاشت. اصولا من آدم منطقياي بودم!
آهان، همين عمهام هم دوسهتا کيف داشت که تمام زيپ و جيب بودن. براي من فسقلي هم هميشه کلي چيز جالب اونتو بود که زودبهزود هم آپديت ميشدن! از همون موقع تاحالا عادت فضولي تو کيف ديگران باهام مونده. الان متمدن شدم، اجازه ميگيرم!
۹ - از رياضي خوشم نمياومد و نميآد. سرسختانه معتقدم که اگر تغيير رشته نميدادم به انساني توي کنکور گند عظيمي ميزدم. از اونجايي که از اول انتخاب رشتهی رياضي توي دبيرستان قصد داشتم پيش تغييررشته بدم هيچوقت درس گوش نميکردم و تو خونه هم نميخوندم و سر کلاس ميخوابيدم. از همون موقع به اين خواب کلاس عادت کردم و الان طوري شرطي شدم که استاد دهنشو باز ميکنه من چشممو ميبندم!
۱۰ - اصلا دلم نميخواست حقوق بخونم. به اين دليل رشتهمو حقوق زدم که بابام بعد از نيم ساعت داد و بيداد و التماس و منطق و بحث پاي تلفن که قانعم کنه حقوق بزنم آخرش بغض کرد منم دلم سوخت. اما الان ناراضي نيستم.
۱۱ - از بچگي عزيزدردونه بابام بودم تا وقتي که شروع کردم تصميمهاي مستقل احيانا مخالف نظرش گرفتن. از اون موقع تقريبا ماهي دوسهبار دعوا داريم. الان هم دوهفتهست باهاش قهرم و شواهد حاکي از آنند که احتمال داره سال ديگه ( يعني موقع تحويل سال) آشتي کنيم.
۱۲ - خواهر شش سال بزرگترم يه دروغگوي کثيف بود و تفريحش دستانداختن من. از متقاعد کردنم که بچه سرراهي هستي و مامان اينا دوستت ندارن و اينا گذشته، مثلا يه لوله آزمايش از مدرسهشون آورده بود به من ميگفت تو يه شپش خطرناک توي سرت داري، فقط هم من ميتونم با اين لوله برش دارم وگرنه ميميري. حالا ده ميليون بايد بهمن پول بدي تا اينکارو بکنم!! و من گريان و نالان فکر ميکردم قبل از اينکه بزرگ شم کار کنم ده ميليون پول جمع کنم شپشه منو کشته! يا پفك ميخورد بعد از دهنش درميآورد و ميگفت من ميتونم پفك توليد کنم (وقتي ميگفتم دوباره بکن ميگفت بايد قارچ بخورم تا بتونم پفك توليد کنم! ذخيره قارچم تموم شده!) من هرشب ميرم آمريکا با ليلا فروهر شام ميخورم! اينجا الان يه ميز پر غذا هست که تو نميتوني ببينيش! خلاصه از اين چاخانها. نقل شده که من مثل خر همهشو باور ميکردم و يهماه هرشب کابوس ميديدم چون بهم گفته بود زير تختت جن هست!
۱۳- عاشق کادو دادن و کادو گرفتنم. با آدمهايي که عقايدشون با خودم متفاوت باشه نميتونم کنار بيام مگه اينکه فوقالعاده دموکرات باشن. First Impression ام هم تا دلتون بخواد افتضاحه و معمولا همه بار اولي که منو ميبينن بدشون ميآد! اعتماد بهنفسم پايينه. عاشق هرگونه خوردني هستم و اصولا دريچهي قلبم شکممه! جينگولآلات خيلي آويزون نميکنم بهخودم اما يه انگشتر باباقوري دارم که شيشهي عمرمه و اگه گمشه ميميرم. از نقرهي کندهکاري و نگين مشکي و ترکيب پلاتين و برليان هم خوشم ميآد. عاشق سايهي سياه و آرايش برنزه و لباس زيرهاي سکسي(!) هستم. از پسر بور و چشمرنگي خوشم نميآد.
۱۴ - گويا در کودکي به حجاب اسلامي و مذهب و امثالهم علاقهی فراواني داشتم.عکسي از بنده موجود است در سن شش سالگي که با چادر نماز گل گلي و مقنعهی سفيد حاجخانمي در منزل بهسر ميبردم! همچنين در هفت سالگي خواهربزرگه رو که علاقهی زيادي به گوگوش داشت توبيخ کردهبودم که اين آهنگهاي مبتذل چيه گوش ميدي! به مدت هم ده سالم بود هرروز بقچه ميبستم ميرفتم مسجد سرکوچه که نمازم رو به جماعت بخونم!!! دوستاني که الان بنده رو ديدن يا با عقايد و مواضع اينجانب آشنا هستن ميتونن عمق فاجعه رو درك کنن! اینم عکس مذکور!

15 - برخلاف بروبچ بيريشهی اين نسل(!) زندگي روستايي رو تجربه کردم و کلي هم از اين بابت شادم. اون مدتي که با عمه و مادربزرگم اينا زندگي ميکردم تقريبا تبديل شدهبودم به گوساله!! يه گاو داشتن، من هرروز دم در طويلهاش کشيك ميکشيدم که بابابزرگم کي ميدوشدش و شيره رو مياره بيرون و ميجوشونه که من بخورم! سيستم توليد به مصرف روزي شيرين يه سطل شير ميخوردم. اين عادت همچنان با بنده باقيست.
۱۶ - هيچکس بهمن نگفت دست تو دماغ کردن کار زشتي نيست و فقط بهتره اين کار رو دور از چشم مردم و توي دستشويي انجام بدي. خودم اين موضوع رو بهروش آزمون و خطا ياد گرفتم.
۱۷ - يهدفعه کلاس اول دبستان ديکتهام رو هيجده شدم،براي اينکه نشون مامانم ندم توي باغچه چالش کردم. يهبار هم از زور بيکاري نشستم تا هزار شمردم. مدتها فکر ميکردم حالا که اينقدر قوي و توانا بودم که تونستم اينکارو بکنم هرکار ديگهاي رو هم ميتونم بکنم و اين قضيه واسم شدهبود دستمال قدرت داداش کايکو!!