شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

يلدانامه‌ی موخر يا وقتي اليزه کودك بود!

آقا من که گفتم پنج تا خيلي کمه. تازه من يه عالمه چيز کلي بي‌مزه نوشتم اون پايين در حالي که کلي چيز بامزه هم هست واسه نوشتن که البته اکثرش مربوط به دوران کودکي و جوانيه. دوباره تازه(!) من ليست افتخاراتم رو هم ننوشتم توي اون دوره‌ي افتخار نويسي و حالا وقتشه جبران کنم!

۱ - از وقتي زبون باز کردم بعد مهموني‌ها مامانم دعوام مي‌کرد که چرا زبون‌درازي کردي؟! ( به بچه‌ي رك و شيرين‌زبون مي‌گفت زبون‌دراز!) و کلا لقبم بين فاميل زبون‌دراز بود. همش هم بهم مي‌گفت - و هنوزم مي‌گه- قبل از حرف زدن حرفتو تو دهنت بپز. من فسقلي بدبخت هم هميشه واسم سوال بود که مگه دهن من اجاق گازه؟ چه‌جوري بايد حرفو بپزم؟
۲ - مثل همه‌ي بچه‌ها فکر مي‌کردم بابام قوي‌ترين مرد دنياست. تو خيالاتمم هميشه مي‌ديدمش که اجاق گازمون رو روي انگشت کوچيکه‌اش بلند کرده! اصولا گويا اين انگشت کوچيکه خيلي دغدغه‌ي ذهني‌م بوده چون درکم از جمله‌ي «خدا بزرگه» اين‌ بود که مثلا انگشت کوچيکه‌اش اندازه همه‌ي تهرانه. از ديگر خيال‌بافي‌هامم عرض کنم که در ۶ سالگي عاشق پسر دوست بابام بودم و هميشه توي روياهام من مريض مي‌شدم و اون بر بستر مرگ به من ابراز عشق مي‌کرد! ( يه دفعه همين پسره منو برده بود پشت مبل و ترغيبم مي‌کرد که اعضاي محرمانه‌ي خودمونو به‌هم نشون بديم، اون نشون داد ولي من دودرش کردم رفتم. ببخشيد اگه بي‌ناموسي بود!)
۳ - اساسا از بچگي موجود عاشق‌پيشه‌اي بودم و هرروز عاشق يه‌نفر (سال اول دبستان با دوسه تا از دوستام انجمن عشاق تشکيل داده‌بوديم!) مثلا بعد از پسره‌ي فوق‌الذکر بالا عاشق پسر همسايه‌مون شدم که کلي مذهبي و اينا بود و براي جلب توجهش مي‌رفتم کلاس قرآن!!! بعدشم ۵ سال عاشق پسر دوست مامانم بودم آخرشم سال اول دبيرستان زنگ زدم بهش گفتم اونم به‌شدت ضايعم کرد. بعدشم دو سه سال عاشق يکي از دوستاي اينترنتي‌ام بودم ( که عزيزم خيلي توله‌سگي که قرار بود اون‌هفته به من زنگ بزني هنوز نزدي!) کلي هم از اين قضيه ضربه خوردم. الانم فکر کنم به‌دليل همون ضربه‌هه عقلم انقدر بزرگ شده که ديگه نتونم اون‌مدلي عاشق بشم. ولي هنوزم بستني دوست‌ دارم يه عالمه! مخصوصا بسکين رابينز. ( رمزي بود اين جمله!)
۴ - گويا در ۵ سالگي بنده درك درستي از زندگي زناشويي نداشتم و فکر مي‌کردم هر دونفري که با همن حتما زن و شوهرن! بعد پسرعموي بابام که داشت عروسي مي‌کرد سر سفره‌ی عقد رفتم بهش گفتم عمو تو که زن داري باز چرا داري عروسي مي‌کني؟! عروس که سکته کرده بود و کم مونده بود داماد رو خفه کنه ازم پرسيده بوده زن عمو کيه؟ و با اشاره‌ي من به خواهر عموجان مسئله به خير و خوشي ختم شده!
۵ - در کودکي به‌شدت موجود کرم کتابي بودم و خوندن نوشتن رو هم از ۴ سالگي يادگرفته بودم. هرچي هم دم دستم مي‌اومد مي‌خوندم. خونه‌ی مادربزرگم يه‌بار يه‌کتابي پيدا کرده‌بودم در‌باره چگونگي تولد و اينا ( ۶ سالم بود) بعد خوندمش و رفتم به مامانم گفتم بيا برات توضيح بدم بچه چه‌جوري به‌وجود مي‌آد! اسپرماتوزوئيد و اوول با هم ترکيب مي‌شن بعد مي‌شن چي‌چي بعد اين مي‌شه اون مي‌شه ... مامانم هم سکته کرده کلي! يه‌عالمه کتاب خشن بي‌خود هم تو همون هفت هشت سالگي خوندم مثلا خواجه‌ي تاجدار که الان هم حجم خشونت موجود درش اعصاب منو خرد مي‌کنه، نمي‌دونم اون‌موقع واکنشم چي‌بوده! يا مثلا شوهرخاله‌م ازم مي‌پرسيد آغامحمدخان رو چي‌کارش کردن مي‌گفتم خواجه‌اش کردن، بعد مي‌گفت خواجه چيه مي‌گفتم نمي‌ دونم!! مامانم اينا هم البته اين کتابها رو از دست من توي هفت‌سوراخ قايم مي‌کردن ولي من به لطايف‌الحيل و دزدي کليد مخفيگاه و اينا پيداش مي‌کردم.
۶ - بچه بودم يه دفعه در طي چند روز از کيف مامانم پول سرقت کردم. خاطرات حاکي از آنند که پول‌هاي مسروقه صرف خريد نوشمك و يخمك شده. هيچ هم شرمسار نيستم خوب بچه بودم ديگه.
۷ - در راستاي همون رك بودگي يه‌بار به فاميلمون گفتم چه‌قدر دم در وايميستي خداحافظي کردي برو خونه‌تون ديگه! شش ماه خونه‌مون نيومد. با شوهرخاله‌مم چندوقتي قهر بودم چون صبح زود زنگ زده بود بهش يه‌چيزايي تو اين مايه‌ها گفته‌بودم که تو شعور نداري کله سحر زنگ مي‌زني؟!
۸ - مربي مهدکودکم عمه‌ام بود (يعني من به‌دليل بي‌رگ بودگي و علاقه به عمه‌م قسمت عظيمي از چهار الي شش سالگي‌م رو با عمه‌م زندگي کردم و باهاش مي‌رفتم مهدکودکش) بعد يه‌بار که قرار بود يه قصه بسازيم من يه قصه‌اي ساختم مبني بر اين‌که يه آقاهه موقع مسواك زدن در خميردندونشو باز مي‌ذاره بعد مورچه‌ها مي‌رن توي قوطي خميردندون فرداش که مي‌خواد مسواك بزنه اونا رو مي‌ماله روي مسواك‌ و مي‌کنه توي دهنش. نتيجه‌ي اخلاقي هم اين‌که نبايد در خميردندونو باز گذاشت. اصولا من آدم منطقي‌اي بودم!
آهان، همين عمه‌ام هم دوسه‌تا کيف داشت که تمام زيپ و جيب بودن. براي من فسقلي هم هميشه کلي چيز جالب اون‌تو بود که زودبه‌زود هم آپديت مي‌شدن! از همون موقع تاحالا عادت فضولي تو کيف ديگران باهام مونده. الان متمدن شدم، اجازه مي‌گيرم!
۹ - از رياضي خوشم نمي‌اومد و نمي‌آد. سرسختانه معتقدم که اگر تغيير رشته‌ نمي‌دادم به انساني توي کنکور گند عظيمي مي‌زدم. از اون‌جايي که از اول انتخاب رشته‌ی رياضي توي دبيرستان قصد داشتم پيش تغييررشته بدم هيچ‌وقت درس گوش نمي‌کردم و تو خونه هم نمي‌خوندم و سر کلاس مي‌خوابيدم. از همون موقع به اين خواب کلاس عادت کردم و الان طوري شرطي شدم که استاد دهنشو باز مي‌کنه من چشممو مي‌بندم!
۱۰ - اصلا دلم نمي‌خواست حقوق بخونم. به اين دليل رشته‌مو حقوق زدم که بابام بعد از نيم ساعت داد و بيداد و التماس و منطق و بحث پاي تلفن که قانعم کنه حقوق بزنم آخرش بغض کرد منم دلم سوخت. اما الان ناراضي نيستم.
۱۱ - از بچگي عزيزدردونه بابام بودم تا وقتي که شروع کردم تصميم‌هاي مستقل احيانا مخالف نظرش گرفتن. از اون موقع تقريبا ماهي دوسه‌بار دعوا داريم. الان هم دوهفته‌ست باهاش قهرم و شواهد حاکي از آنند که احتمال داره سال ديگه ( يعني موقع تحويل سال) آشتي کنيم.
۱۲ - خواهر شش سال بزرگ‌ترم يه دروغ‌گوي کثيف بود و تفريحش دست‌انداختن من. از متقاعد کردنم که بچه سرراهي هستي و مامان اينا دوستت ندارن و اينا گذشته، مثلا يه لوله آزمايش از مدرسه‌شون آورده بود به من مي‌گفت تو يه شپش خطرناک توي سرت داري، فقط هم من مي‌تونم با اين لوله برش دارم وگرنه مي‌ميري. حالا ده ميليون بايد به‌من پول بدي تا اين‌کارو بکنم!! و من گريان و نالان فکر مي‌کردم قبل از اين‌که بزرگ شم کار کنم ده ميليون پول جمع کنم شپشه منو کشته! يا پفك مي‌خورد بعد از دهنش درمي‌آورد و مي‌گفت من مي‌تونم پفك توليد کنم (وقتي مي‌گفتم دوباره بکن مي‌گفت بايد قارچ بخورم تا بتونم پفك توليد کنم! ذخيره قارچم تموم شده!) من هرشب مي‌رم آمريکا با ليلا فروهر شام مي‌خورم! اين‌جا الان يه ميز پر غذا هست که تو نمي‌توني ببينيش! خلاصه از اين چاخان‌ها. نقل شده که من مثل خر همه‌شو باور مي‌کردم و يه‌ماه هرشب کابوس مي‌ديدم چون بهم گفته بود زير تختت جن هست!
۱۳- عاشق کادو دادن و کادو گرفتنم. با آدم‌هايي که عقايدشون با خودم متفاوت باشه نمي‌تونم کنار بيام مگه اين‌که فوق‌العاده دموکرات باشن. First Impression ام هم تا دلتون بخواد افتضاحه و معمولا همه بار اولي که منو مي‌بينن بدشون مي‌آد! اعتماد به‌نفسم پايينه. عاشق هرگونه خوردني هستم و اصولا دريچه‌ي قلبم شکممه! جينگول‌آلات خيلي آويزون نمي‌کنم به‌خودم اما يه انگشتر باباقوري دارم که شيشه‌ي عمرمه و اگه گم‌شه مي‌ميرم. از نقره‌ي کنده‌کاري و نگين مشکي و ترکيب پلاتين و برليان هم خوشم مي‌آد. عاشق سايه‌ي سياه و آرايش برنزه و لباس زيرهاي سکسي(!) هستم. از پسر بور و چشم‌رنگي خوشم نمي‌آد.
۱۴ - گويا در کودکي به حجاب اسلامي و مذهب و امثالهم علاقه‌ی فراواني داشتم.عکسي از بنده موجود است در سن شش سالگي که با چادر نماز گل گلي و مقنعه‌ی سفيد حاج‌خانمي در منزل به‌سر مي‌بردم! هم‌چنين در هفت سالگي خواهربزرگه رو که علاقه‌ی زيادي به گوگوش داشت توبيخ کرده‌بودم که اين آهنگ‌هاي مبتذل چيه گوش مي‌دي! به مدت هم ده سالم بود هرروز بقچه مي‌بستم مي‌رفتم مسجد سرکوچه که نمازم رو به جماعت بخونم!!! دوستاني که الان بنده رو ديدن يا با عقايد و مواضع اين‌جانب آشنا هستن مي‌تونن عمق فاجعه رو درك کنن! اینم عکس مذکور!
15 - برخلاف بروبچ بي‌ريشه‌ی اين نسل(!) زندگي روستايي رو تجربه کردم و کلي هم از اين بابت شادم. اون مدتي که با عمه‌ و مادربزرگم اينا زندگي مي‌کردم تقريبا تبديل شده‌بودم به گوساله!! يه گاو داشتن،‌ من هرروز دم در طويله‌اش کشيك مي‌کشيدم که بابابزرگم کي مي‌دوشدش و شيره رو مياره بيرون و مي‌جوشونه که من بخورم! سيستم توليد به مصرف روزي شيرين يه سطل شير مي‌خوردم. اين عادت هم‌چنان با بنده باقي‌ست.
۱۶ - هيچ‌کس به‌من نگفت دست تو دماغ کردن کار زشتي نيست و فقط بهتره اين کار رو دور از چشم مردم و توي دستشويي انجام بدي. خودم اين موضوع رو به‌روش آزمون و خطا ياد گرفتم.
۱۷ - يه‌دفعه کلاس اول دبستان ديکته‌ام رو هيجده شدم،‌براي اين‌که نشون مامانم ندم توي باغچه چالش کردم. يه‌بار هم از زور بيکاري نشستم تا هزار شمردم. مدت‌ها فکر مي‌کردم حالا که اين‌قدر قوي و توانا بودم که تونستم اين‌کارو بکنم هرکار ديگه‌اي رو هم مي‌تونم بکنم و اين قضيه واسم شده‌بود دستمال قدرت داداش کايکو!!

گفتني از دوران کودکي هشلهفت بنده بسيار است ولي عجالتا به همين ميزان قناعت مي‌کنيم. حالا اگه استقبال عمومي خوب بود شايد يه قسمت دوم هم داديم بيرون!
پ.ن: خودم مي‌دونم. مي‌دونم صدام خيلي آدم بدي بوده و الخ. اما تحمل ديدنش با اون چهره‌ي جدي و تسليم، با اون پارچه‌ي سياهي که پيچيدن دور گردنش، و اون طناب دار رو نداشتم. بغضم گرفت. هرچي مي‌خواين بگين بگين خب. هرچي‌هم که آدم بدي بوده‌باشه، آدم که بوده. تحمل ديدن کشتنش مثل گوسفند رو نداشتم. در کمال وابستگي به استکبار جهاني غرب و بعث و کوفت و زهرمار من امشب براي صدام گريه کردم.

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

اسرارنامه

تازه داشتم فکر مي‌کردم چه خوب که هيچ‌کس به من نگفت بيا توئم يلدا بازي کن، کي حوصله داره فکر کنه چيزميزهاي نگفته‌ی زندگي‌شو به‌ياد بياره فقطم پنج تاشو انتخاب کنه! که ديديم اين خانم گويا دلش سوزيده که هيچ‌کس ما رو تحويل نگرفته و اينا... ( ضمنا خانم شما به پوستتون رحم کنيد و بياييد در آغوش لورآل! بماند که من هم قبلا‌ها ساويز مي‌زدم!)

عرضم به حضورتون که اصولا معمولا همه همه چيو درباره‌ی من مي‌دونن انقد که دهنم قرصه!:D ولي خوب چيزايي که شما نمي‌دونين احتمالا از اين قراره

۱ - چشمام در حد مرگ ضعيفه و لنز طبي رنگي مي‌ذارم، که رنگ چشم خودم تيره است رنگ لنزم سبز. متاسفانه بدجوري هم بهش عادت کردم نمي‌تونم عين آدم لنز طبي ساده بذارم. قورباغه هم خودتونين! موهامم عين گوسفند فرفريه و به ناچار حموم تا حموم شونه که خوبه دست هم توش نمي‌ره.
۲ - از هر گونه تلويزيون و ماهواره به‌شدت گريزانم و عملا نمي‌تونم وجودش رو تحمل کنم. درحال حاضر هفته‌اي ۴۵ دقيقه پرستاران مي‌بينم فقط.
۳ - اساسا خوردن اگر نگم تنها، يکي از بزرگترين لذت‌هاي زندگي منه. بعد اون‌وقت با اين‌که کلا از مد و فشن و هيکل استاندارد و خواننده‌ و بازيگر و اينا خيلي خوشم نمياد ولي اين نانسي عجرم و آنجلينا جولي رو بسيار دوست مي‌دارم و هردفعه که اين‌ها رو مي‌بينم تا دو روز با عذاب وجدان غذا مي‌خورم!
۴ - کلا از نهاد خانواده چندان خوشم نمي‌آد و با خانواده‌ام هم که جايي برم زياد بهم خوش نمي‌گذره. اضافه کنيد وقوع گه‌گاه خشونت خانگي را. ضمنا توي اين ترم دانشگاه فقط يه‌هفته‌ تمام کلاس‌هامو کامل رفتم!
۵ - اگر يه‌چيزي رو به من مي‌گين و کس ديگه‌اي نبايد بدونه لازمه که حتما روشن کنيد که نمي‌خواين کسي اين موضوع رو بدونه (چون در حد مرگ برون‌گرا هستم و بنا رو بر پابليك بودن مسائل مي‌ذارم!) وگرنه احتمالش خيلي زياده که من يه‌جايي که اصلا نبايد اون چيز رو بگم خيلي معصومانه سوتي‌هاي وحشتناك بدم و اصلا هم نفهمم که سوتي دادم! تازه بعدش هم شاکي مي‌شم که خوب مي‌گفتي که نبايد بگم!
۶ - مي‌دونم ۶ تا شد ولي اين يکي خيلي ضروريه (ايشون يادم انداخت با اون بند پنجش ) من رسما اليزه‌ي مورخه‌ي ۶ مهر ۸۴ الي ۳ مرداد ۸۵ و دوست‌پسرش و تمام کارهاش و حماقت‌هاش رو تکذيب مي‌کنم. من نبودم. يه خر ديگه بود. اضافه مي‌کنم که از يکم الي سيزدهم آذر ۸۴ هم براي اولين بار در زندگيم ( و آخرين بار انشالله) مرتکب عمل شنيع خيانت به دوست‌پسر شدم. اين يکي رو تکذيب نمي‌کنم و شرمنده‌ام. ( خوب شد این بازی راه بیفته تا من همه زندگیم رو بریزم بیرون!)


خوب اين از اين. حالا مانا هدیه احسان بابک بياين وسط. از همين تريبون هم به هديه‌ي عزيز به‌تازگي مزدوج شده تبريکات فراوان گفته و بي‌صبرانه در انتظار دريافت شام عروسي هستيم!:D

جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵

در چندروز اخير در وبلاگ‌هاي بعضي از فعالين جنبش زنان، به اين موضوع اشاره شده‌است که موضع اصلاح‌طلبان و اصول‌گرايان در قبال جنبش زنان تفاوت چنداني نداشته‌است ( و در دوره رياست‌جمهوري خاتمي هم شاهد برخورد کنوني با جنبش زنان بوده‌ايم) پس قاعدتا حضور در انتخابات مفهوم چنداني ندارد و فرقي براي ما ايجاد نمي‌کند. نظر دوستان عزيز در جاي خود البته بسيار محترم است و مسلما هرکس مختار است راي بدهد يا ندهد و دلايل خاص خود را براي اين کار داشته‌باشد، شخص من نيز هيچ‌وقت از آدم‌هايي نبوده‌ام که علاقه‌مند به بحث و تغييرنظر ديگران باشم، اما فقط مي‌خواهم به اين نکته اشاره کنم که ما ( اگر بتوانم خودم را هم در اين جمع عضو بدانم) علاوه بر هوادار و فعال حقوق زنان، احيانا شهروند اين جامعه نيز هستيم و زندگي‌مان تنها در بعد حمايت از جنبش زنان خلاصه نمي‌شود. مثل همه‌ي آدم‌هاي ديگر با مسائل شهري مواجهيم، چگونگي رسيدگي و برخورد با آن‌ها برايمان مهم است، سياست کلي نهادهاي مسئول در زندگي‌مان تاثير مي‌گذارد، و هزار چيز ديگر. فرض که موضع اين دو جناح در قبال جنبش زنان يکي نباشد، ( که شخص من اين‌طور فکر نمي‌کنم. مشاهده‌ي تغيير جهت کامل سياست دولت در برخورد با زنان،‌ «کانون امور زنان و خانواده» مرخصي‌هاي افزايش يافته و ساعات کار کم شده، محدود کردن شديد فضا براي فعاليت‌هاي ان‌جي‌اوهاي زنان ... آيا در دوره رياست جمهوري خاتمي نيز همه‌ي اين‌ها را شاهد بوديم؟) آيا در همه‌ي اين موارد ذکرشده که بر زندگي ما تاثير دارند نيز موضع يکساني دارند؟ من به اين موضوع معتقد نيستم. فکر نمي‌کنم احتياج به دقت زيادي باشد تا امتيازاتي را که دولت نهم از ما به عنوان زن و شهروند سلب کرده‌است ببينيم، و فکر نمي‌کنم عاقلانه باشد که فضاي بيشتري براي فعاليت در اختيار هم‌‌فکران اين دولت قرار دهيم تا اين روند سلب امتيازات ادامه يابد.
به‌همه‌ي دلايل بالا و دلايلي که قبلا گفتم، من فردا راي خواهم‌داد. راي خواهم‌داد تا نگذارم بيش‌از اين حقوق انساني و مدني‌ام ضايع شود. يا حداقل پيش خودم معذب نباشم که در قبال اين جريان تهديدکننده، از حداقل سلاحي که در دست داشتم استفاده نکردم.

پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵

اصلا حوصله آپ‌ديت کردن ندارم، ولي وجدانم هم اجازه نمي‌دهد ساکت بمانم. بشتابيد که غفلت مايه‌ي پشيماني است! امروز که نمي‌رسيد مگر اين‌که همين حالا اين پست را ببينيد و يکي از مراکز فروش بليت هم در دوقدمي‌تان باشد مشروط بر اين‌که بليت داشته باشد، اما فردا را از دست ندهيد. ( سبك موسيقي تقريبا تلفيقي از موسيقي غربي و کليسايي با موسيقي و سازهاي ايراني است. اين‌جا مي‌توانيد نمونه‌هايي را بشنويد که البته به نظر من فقط همان مارش لومر حقيقتا زيبايي کار ارکستر را نشان مي‌دهد.)
خلاصه که، از ما گفتن بود. بلند شوید بروید دیگر!!