جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۷

چی شد که این جوری شد 3 یا چگونه دست از نگرانی برداشتم و به یک قورباغه ی چاق خواب آلود خوشحال تبدیل شدم

عرضم به حضورتون که این جوری شد که
انگار کن که بنده یک مدل ایدز برعکس گرفته باشم!
که سیستم های دفاعی م سوپرفعال شده باشه
که هر گونه جسم خارجی رو شروع کنه به پس زدن
بهتر بگم
هر گونه "نیاز" به خارج رو شروع کنه پس زدن
اول از روابط عاطفی شروع شد
که گفتم که یه روز صبح بیدار شدم و دیدم دیگه بسه
بعدش کشید به روابط غیرعاطفی غیرافلاطونی
که یه روز صبح بعد شش ماه بیدار شدم و دیدم دیگه بسه
بعد کشید به کلن روابط با انسان ها اعم از دوست و غیره
که بعد از یک شوک دوروزه به این نتیجه رسیدم که چیزی ندارن به ام بدن دیگه
اگر که چیزی نگیرن
در مراحل آخر کشید به فرندز!!
که من فهمیدم لحظات سخت و کسالت آور و پراسترس زندگانی را بدون فرندز هم تحمل می شود کرد حتا!
بعدش هم رسید به این که من کشف کردم که به دلیل کارکرد یک بیتی مغز و فقدان پیچیدگی های مغزی لازم و تک سلول بوده گی اساسن متریال یک آدم روشن فکر فرهیخته بوده گی رو ندارم و می تونم با آرامش به زندگانی ساده ی معمولی غیرمفید لذت بخش پف مغزانه ی گربه وارم بپردازم
در نهایت این شد که یه روز دیدم اون رشته های محکم و چندلای "نیاز" که منو وصل می کرد به جهان خارج اعم از آدم و شیء و مفهوم و فیلم و کتاب و آهنگ و الخ، قطع شده
یه روز دیدم که خودم و خودم به تنهایی برام بسه
و یه روز عصر کشف کردم که می شه نشست یه گوشه ی دنج توی یه پارک گوگولی نزدیک و از سرما لرزید و به رو به رو خیره شد و تنهای تنها و خالی خالی بود و احساس کم بودی نکرد و خوشبخت بود
دیدم که در عین ناباوری، بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ فاکتور خارجی که به ام بدتش، اون رضایته، اون لبخند پت و پهن راضی رخوت ناک خواب آلود خوش حال، اون حس اقناع مطلق، اومده نشسته بغل دستم؛ بدون این که حتا سعی ای کرده باشم برای داشتنش
دیدم که همه ی چیزهایی که تا حالا برام نیاز بودن و اعتیاد بودن و نداشتن شون درد بود و داشتن شون خوب، حالا نداشتن شون نه تنها چیز خاصی نیست بلکه گاهی وقت ها مطلوبه
و در نتیجه داشتن شون تبدیل شده به یه چیز لوکس گوگولی خوشحال کننده-تر از قبل
توی یه فضای خیلی امن تر - که از از دست دادن شون نمی ترسی دیگه
دیدم که اون چیزی که دنبالش می گشتم، داره گاه وبی گاه برق می زنه بغل گوشم و نشون می ده که نزدیک نزدیک شم و می تونم بگیرمش و دیگه برام دست نیافتنی نیست و اصن راه گرفتن ش رو یاد گرفته م
بعد
این جوری شد که یه نفس راحت کشیدم
برگمو گذاشتم رو آب و روش نشستم تا هر جا می خواد بره اصن
غورغور خوشحالانه مم سر دادم
سر راه یه نگاهی ام به خودم انداختم و گفتم
I'm so proud of you my girl
همینا دیگه.
باشد که جناب یونیورس این روزها را پاینده بدارد.

* این که چی شد که این وسط گربه ی درون مون به قورباغه تبدیل شد؛ من هم نمی دونم والله! :ی
**چی شد که این جوری شد

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷

الرساله فی المضرات حسن منظر یا خوشگلا صرفن باید برقصن

لعنت هرمس بر من باد اگر از تکرارکنندگان خرمگس‌وار جمله‌ی بیضوی «دختر یا خوشگل می‌شه یا درس‌خون» و یا حتا «پسر یا خوشگل می‌شه یا خوش‌سک.س» (از اختراعات من و دوستان) باشم، اما خاک دو عالم بر سرمان بکنند که چنین جمله‌هایی متاسفانه بعضن واقعیت می‌یابند! حقیقتش این است که معتقدم به این که انسان‌ها، و بالاخص زنان زیبا، در معرض خطر عقب‌نگاه‌داشته‌شدگی قرار دارند. زیبا که می‌گویم منظورم زیبایی و مموشی و جذابیت معمولی نیست که اکثر آدم‌ها دارند، که بالاخره هر کس یا زلف کمندی دارد یا چشم و ابروی عاشق‌کشی یا لب لعلی، منظورم زیبایی فوق‌معمولی و «رمدیوس خوشگله‌ای» (تابلو است که من تازه جای گیومه‌ را روی کیبردم یاد گرفته‌ام؟:ی ) است که بعضی‌ها دارند که از در که تو می‌روند چشم‌ها خیره شود و ملت لابد دست‌هاشان را روی پرتقال‌هاشان ببرند. به‌قدر کافی مثال این موضوع را هم دوروبرم دیده‌ام، که آدم‌های زیبا حس می‌کنند بای‌دیفالت به‌قدر کافی محاسن و مزایا دارند و دیگر لازم نیست کاری بکنند و چیزی بر خودشان بیفزایند تا مقبول واقع شوند. تقصیر خودشان هم نیست بنده‌گان خدا، ما جماعت عقل به چشم و ظاهرپرست هم چنان از عنفوان کودکی قربان‌صدقه‌شان می‌رویم و باد به غبغب‌شان می‌اندازیم که تمام تایید اجتماعی و فیدبک‌های موردنیازشان را یک‌جا از همین کانال چشم‌وابرو دریافت می‌کنند. انسان هم که اساسن موجود فراااااخ! دیگر برای چی به خودش زحمت بدهد دوزار بار خودش کند وقتی آلردی همه حس می‌کنند خیلی خفن است؟!

به‌ویژه؛ این موضوع در مورد دختران مصداق پیدا می‌کند که اساسن انتظاری که در جامعه مردسالار ازشان می‌رود زیبایی و جذابیت جنسی و ایفای نقش‌های سنتی مادر و همسر است. وقتی رسالت اصلی‌شان خودبه‌خود تقریبن انجام‌شده؛ و کسی هم چندان انتظار دیگری ازشان ندارد، یعنی خب لایه رویی به‌قدر کافی جذاب است که کسی به محتویات موجود یا ناموجود یا احتمالی‌شان توجه نکند و توقع‌ش را هم نداشته‌باشد، خب بسیار محتمل است که به همان کفایت کنند و عمر گران‌مایه را در بزازی و سلمانی و سولاریوم و خیاطی صرف کنند و به قول دکتر «قربانی زن بودن‌شان شوند و پارچه را به کتاب ترجیح دهند». به جان عزیزتان به شمار موهای سرم دختر و پسر بسیار زیبا دیده‌ام که هیچ‌وقت نیازی پیدا نکنند و حتا نیازی حس نکنند که سلول‌های خاکستری مغز را به کار بیندازند! و اتفاقن همین آدم‌ها اگر فیزیکی معمولی داشتند، اگر برای گرفتن تایید و تحسین اجتماعی به چیزی غیر از ظاهر نیاز پیدا می‌کردند؛ اگر مغزشان را به کار می‌انداختند و اندکی فکر می‌کردند و می‌دیدند و می‌خواندند آدم‌های بسیار جذاب‌تری می‌شدند، تا این عروسک خوش‌منظر خنگ فعلی.

این است که می‌گویم آدم‌های زیبا در معرض خطر عقب‌نگاه‌داشته‌شدگی‌اند. بس‌که جامعه همان که خواسته را ازشان گرفته و آن‌قدر بابتش تحسین و تاییدشان می‌کند که دیگر قدمی فراتر نروند. صد البته که این قانون نیست و بی‌شمار آدم‌های فوق‌العاده زیبا و باهوش و باشعور هم داریم، اما در کل شخصن معتقدم اصلن هیچ کس دیگر نه؛ ولی خود من، اگر انشالله شکل آنجلینا جولی می‌بودم احتمال خوبی وجود داشت که در استیج لوندی و دلبری و عاشق‌کشی متوقف شده و مثل سباستین (خرچنگ گوگولی پری دریایی :ی ) مژه‌ به‌هم بزنم و لب غنچه کنم و خنگ بار بیایم.

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷

- می‌گوید دنبال دکتر زنان خوب می‌گردد. مشکلش را می‌پرسم، عفونت ساده‌ی واژن است و نسخه‌ای برای قرص ضدبارداری. به‌اش می‌گویم مشکل چندان پیچیده‌ای ندارد و در حدود سرماخوردگی‌ست که پیش هر دکتری می‌شود برد، خیلی نیازی به دنبال دکتر "خوب" گشتن نیست. بعد دوزاری‌ام می‌افتد و می‌پرسم که آیا منظورش دکتری است که اندکی روشن‌فکر و حریم-شخصی-فهم باشد و به وضعیت تجرد و دوست‌پسر و سک.س داشتن‌اش عکس‌العمل بدی نشان ندهد؟ می‌گوید نه، این مورد مهم نیست؛ چون حلقه می‌اندازد و به دکتر خواهد گفت که متاهل است. می‌گویم: ولی تو که متاهل نیستی. می‌گوید وضعیتم فرقی با ازدواج ندارد. با یک نفر در رابطه‌ی جدی و متعهدم. می‌گویم درست، ولی متاهل نیستی. چرا راستش را به دکتر نگویی؟ می‌گوید که حوصله‌ی نگاه‌های آن‌چنانی احتمالی و قضاوت‌های دکتر را ندارد.

- روشن‌فکر است و "دگراندیش" و امروزی و متجدد و چه و چه. ادعایش و لیست کتاب‌های کتاب‌خانه‌ش و نمود بیرونی‌ش هم گوش فلک را کر کرده که من متفکرم و چنین‌ام و چنان‌ام. هنوز اگر آستین لباس‌اش بالا باشد، یا خدای‌نکرده پسری نگاه‌اش کند؛ دوست‌پسرش اخم می‌کند و تو هم می‌رود و اعتراض می‌کند و دخترک هم مطیع و رام "مورد" منکراتی را برطرف می‌کند. مرد است دیگر. غیرت دارد.

- معتقد است سک.س پیش از ازدواج اشکالی ندارد و برای همه اتفاق می‌افتد. اما هم‌چنان سفت و سخت دودستی به بکارت‌اش چسبیده چون «بالاخره می‌خوام تو این جامعه ازدواج کنم». طبعن لزومی هم ندارد شوهر آینده بفهمد که خانم‌اش قبلن با کسی خوابیده. «مردی که این‌قدر احمقه هم حقشه که بهش دروغ گفته‌بشه» نمی‌گوید این وسط تکلیف میزان حماقت خودش چیست و او چی حق‌اش است؟

- دوست‌دختر دارد و دوست‌دختر بیچاره فکر می‌کند که رابطه؛ متعهد کننده است. پسرک کلن این‌طرف و آن‌طرف با هر کسی که دست بدهد می‌خوابد و معتقد است باید قبل از ازدواج آن‌قدر سک.س داشته‌باشد که «سیرمونی» بگیرد. در جواب من که می‌پرسم چرا به دوست‌دخترت راستش را نمی‌گویی؛ بحث را عوض می‌کند.

دارم فکر می‌کنم ما کی یاد گرفتیم این‌طور، به این شدت و عظمت به خودمان و بقیه دروغ بگوییم؟‌ کی یاد گرفتیم این حجم عظیم تناقض را در باورها و رفتارهامان به عناوین مختلف ماست‌مالی و توجیه کنیم و یک کلام مقر نیاییم که عرضه و شهامت عملی کردن عقاید شیک و مردم‌پسندمان را نداریم!! می‌خواهیم با دوست‌پسرهامان بخوابیم ولی یک‌وقت نگاه چپ‌چپ دکتر زنان را روی خودمان تحمل‌ نکنیم، بدون فکر به این‌که بالاخره که باید این تابو بشکند و بالاخره این آدم و آدم‌های دیگر باید بفهمند و عادت کنند که مسائل شخصی بقیه به‌شان مربوط نیست. می‌خواهیم عقاید فمینیستی‌مان را حفظ کنیم ولی از آن‌طرف تحمل از دست دادن دوست‌پسرهای گوگولی دوست‌داشتنی همه‌چیزتمام سنتی را نداریم. می‌خواهیم غرایز جنسی‌مان را ماشالله تمام و کمال ارضا کنیم ولی تخم/تخمک علنی کردن و پای عواقب‌اش ایستادن نداریم که مبادا یک‌وقت خدا و خرما یکی‌شان از دست بروند!

دیدن این موارد دیگر جدن برایم تهوع‌برانگیز شده. فکر کرده‌ایم قرار است هیچ بهایی بابت اندیشه‌ی احتمالن متفاوت‌ از نرم جامعه‌مان نپردازیم؟! و با این روند حتمن هم جامعه روزی به جایی خواهد رسید که ظرفیت تحمل تفاوت را داشته‌باشد. به‌شان هم که می‌گویی می‌گویند تحمل عواقب‌اش سخت است و ما نمی‌توانیم. می‌گویی اگر من می‌توانم و فلانی و بهمانی و هزارنفر دیگر می‌توانند تو هم می‌توانی، می‌فرمایند نه تو شجاعی و الی و بلی و تو می‌توانی و من نه! اولن که مگر ما شاخ داریم و دم و تو نداری که ما بتوانیم و تو نتوانی! همه از یک فرهنگ و یک جامعه و یک بستر بلند شده‌ایم؛ تنها فرق بین‌مان احتمالن انتخاب، یا توهم انتخاب - سلام آقای دکتر- ماست به خواستن و پایش ایستادن و انتخاب تو به خواستن و کردن و ماله کشیدن. دومن هم که اصلن اگر این‌طوری‌ست که تو یکی شخصن خیلی غلط می‌کنی بخواهی ده سال دیگر در آزادی فرهنگی نسبی‌ای که من و امثال من با تحمل هزار نگاه و حرف ناروا به دست آورده‌ایم لم بدهی و سیگار دود کنی. اگر نمی‌توانی؛ خیلی غلط می‌کنی که اساسن می‌خواهی چیزی را که نمی‌توانی بخواهی. نخواه. نکن. نمی‌میری. من قول می‌دهم که نمی‌میری. تا حالاش که کسی نمرده.
به نظر من آدمی که اقلن به همان نرم جامعه بچسبد و آن ارزش‌ها را طابق‌النعل بالنعل در زندگانی‌اش رعایت کند، حتا اگر بعضی وقت‌ها دلش می‌خواهد از این سیستم خارج شود ولی چون می‌داند که پای عواقب‌اش نمی‌تواند بایستد جلوی دلش را می‌گیرد؛ خیلی آدم‌تر و قابل‌احترام‌تر از این عزیزان دوروی ریاکار گشاد زیاده‌خواه است.
البته و صد البته که شیوه‌ی مورد علاقه‌ی من «من همینم و همینه که هست» در این مورد هم راه اجرا دارد، ولی باید دقت کرد که این جمله‌ي مقدس اتومات برای مخاطب نیز حق مسلم و الهی‌ای ایجاد می‌کند مبنی بر «آدم شدیدن تخمی‌ای هستی عزیزم»
مخلص این‌که دفعه‌ی بعد که بانوی فمینیستی را با مردی «خودتو بپوشون ضعیفه» به عنوان پارتنر ببینم، کسی را رهسپار مطب دکتر زنان با حلقه‌ی دروغی بر دست، دختری یا پسری را در حال دروغ گفتن به پارتنرش و الخ؛ هیچ تضمینی نمی‌دهم با کفش زمستانی سنگین نکوبم بر سرش. گفته‌بودم قبلن؛ که داشتن مقدار متعادلی تخم/تخمک، برای سلامتی انسان مفید است. باور کنید مفید است!
پست مرتبط:
تئوری پردازی در حد سیمون؛ دوبوآر لایف استایل برگرفته از فاطمه رجبی
دیگنیتی ... خواهران من، دیگنیتی!

پی‌نوشت: دوست تیزبین و نکته‌سنجی در کامنت‌ها به تناقض ظاهری این پست با پست «تا کی کجا ...» اشاره کرده‌است. توضیح را همان‌جا داده‌ام ولی عجالتن این را پای این مطلب اضافه کنم که: همه‌ی ما تظاهر می‌کنیم. جاهایی، و وقت‌هایی. ولی حداقل می‌توانیم تا مجبور نیستیم تظاهر نکنیم. مجبور هم معمولن در رویارویی با ساختار قدرت تعریف می‌شود. می‌خواهم بگویم؛ جلو کشیدن مقنعه موقع رد شدن از دم گشت ارشاد و نگهبان دانشگاه؛ قابل درک است چون مجبوریم؛ ولی حجاب سفت‌وسخت کردن از نگرانی نگاه در و همسایه و مردم خیابان ... خودتان تعمیم بدهید.

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۷

زبان دوم حق مسلم مخاطبین ماست

فارسی که حرف می زنی، یا اساسن به زبان مادری، فاصله ی "بیان" تا "درک" و فاصله ی "مفهوم" تا "بیان" فقط یک قدم است. یعنی آن چه به ذهن ات می رسد همان طور می گویی اش و آن چه می گویی همان لحظه شنیده و فهمیده می شود. بدون هیچ واسطه ای و بدون هیچ مکثی و صبری و پرده ای. این است که مفاهیم تیز اند، صریح، زاویه دار و تند؛ پررنگ و براق و تو-ذوق زننده. تو بگو قالی نویی که نشسته باشند و رنگ هاش تند و براق چشم را بزند و فرو برود توی اعصاب بینایی ت. بگو کلمه هایی که در فضا شلیک می شوند و صاف می خورند توی صورت طرف. بلکم درست روی دماغ - شاید عمل کرده- اش.
به زبان دوم که حرف می زنی، پرده می افتد روی مفاهیم. انگار حریر نازکی، در فاصله ی بین تولید ذهنی مفهوم تا ترجمه شدن اش به زبان دوم* و بیانش، و در فاصله ی بیان و شنیده شدن تا ترجمه شدن ذهنی و درک شدنش، روی آن مفهوم را بپوشاند. لطیف ترش کند، آرام تر، با زاویه های ساییده و پیچیده در لفافه. انگار آن چه می گویی را، نمی گویی و در عین حال گفته ای ش. انگار مفاهیم به زبان دوم یک درجه ضعیف تر و کم رنگ تر و محوتر می شوند. انگار مطلوب و نامطلوب بوده گی شان کم رنگ می شود، انگار می شود قربان صدقه رفت بدون ترس برداشت اشتباه کردن و فحش داد بدون نگرانی آزرده خاطر شدن مخاطب. انگار کلمه ها پیچیده در لفاف نازک شان در فضا شناور می شوند و غوطه خوران آرام می نشینند روی سروشانه و موهای مخاطب.
این است که من می گویم آدم ها باید زبان دوم داشته باشند. آدم ها باید زبانی داشته باشند که موقع گریز از صراحت گزنده ی زندگی و کلمه های هزارساله ی مادری پناه ببرند به اش تا تحمل مفاهیم را آسان تر کند برای شان. آدم ها باید زبان دوم مشترک داشته باشند که بتوانند موقعی که چشم شان خسته ست از پشت پرده های حریر با هم حرف بزنند. آدم ها باید زبان دومی داشته باشند که آوازهاش را بخوانند و هر وقت خیلی دردشان گرفت زیر لب به اش غرولند کنند.

*البته که بعضی مواقع زبان دوم آن چنان به ات می آمیزد که مفاهیم از اول به همان زبان تولید می شوند و برای فارسی حرف زدن باید ترجمه کنی! و یک وقت هایی ترجمه هات باگ دارد و لقب تازه به دوران رسیده هم می چسبد به ات! :ی
** این پست قرار نبود این قدر جدی بشود که، قرار بود در حقیقت من غری بزنم که این یاروهه چرا انگلیسی بلدش نیست که من بدون این که رویم نشود و ملاحظه کنم و رودرواسی، بهش بگویم ناک ایت آف بابا؟!

چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۷

یک روز دیدمش که در جاده راه می رفت، با سینه هایی برهنه و سبد میوه ای بر سر.
تمام شکوه اندام زنانه در طراوت نوجوانی، تمام زیبایی زندگی، امید، لبخند و حالتی که گویی هیچ اتفاقی ممکن نیست برایتان رخ دهد. لویزون شانزده ساله بود و هنگامی که سینه اش دو قلب به من می داد حس می کردم که بر همه چیز پیروز شده ام و در همه کار موفق بوده ام. سراغ پدرومادرش رفتم و مطابق آیین قبیله اش وصلتمان را جشن گرفتیم.
لویزون آمد تا با من زندگی کند. هرگز در تمام عمر تا این اندازه از نگاه کردن و گوش دادن لذت نبرده ام. یک کلمه فرانسه بلد نبود و من از انچه به من می گفت هیچ نمی فهمیدم جز آن که زندگی زیبا، سعادتمند و پاک بود. صدایی بود که برای همیشه شما را نسبت به هر موسیقی دیگری بی تفاوت می کرد. چشم از او بر نمی داشتم. ظرافت خطوط چهره و نازکی غیرقابل تصور مفصل ها، شادمانی چشمان، نرمی گیسوان- اما چه بگویم که به خاطره ام و این کمال آشنا خیانت نکرده باشم؟
... لویزون لکه غریبی بر بازو داشت که توجه پزشک را جلب کرد. همان شب به چادرم آمد. به من گفت که دخترک به جذام مبتلاست و باید از او جدا شوم. دلیلی برای حرفش نداشت. مدت ها انکار کردم. به سادگی و تنها انکار کردم. نمی توانستم چنین جنایتی را باور کنم. شبی وحشتناک را با لویزون سپری کردم؛ در حالی که در آغوشم خوابیده بود تماشایش می کردم، صورتش را حتا در خواب، شادمانی روشن می کرد. امروز هنوز نمی دانم آیا دوسش داشتم یا تنها نمی توانستم چشم از او بردارم... هرگز چیزی را با این همه عشق و علاقه و این همه دردمندی در آغوش نفشرده بودم. تنها وقتی به حدایی رضایت دادم که برایم با استناد به مقاله ای در روزنامه - نسبت به همه بدبین بودم - توضیح دادند که داروی جدیدی علیه باسیل هانسن در لئوپولدویل آزمایش شده و نتایج قطعی در مهار و شاید معالجه بیماری به دست آمده.
لویزون را در "بال پرنده" ی معروف که آجودان سوبابر خلبانی آن را بین برازاویل و بانگی به عهده داشت، سوار کردم. او مرا ترک می کرد و من با دست خالی و مشت های گره کرده و این احسلس که نه تنها فرانسه بلکه سراسر زمین به تصرف دشمن درآمده، در محوطه باقی ماندم... تمام بدنم به نظرم خالی می آمد: غیبت لویزون را در تمام دانه های پوستم حس می کردم. دستانم به نظرم چیزی بی هوده می آمدند.
دیگر هرگز لویزون را ندیدم. توسط دوستان دو یا سه بار خبرهایی از او دریافت کردم. به او خوب رسیدگی می کردند. امیدوار بودند. می پرسید من کی برمی گردم. او شاد بود. و بعد پرده افتاد. نامه های زیاد می نوشتم. درخواست هایی از طریق سلسله مراتب، چندین تلگرام بسیار مردانه نوشتم. هیچ. داد و فریاد می کردم. اعتراض می کردم: مهربان ترین صدای دنیا از میان یک مریض خانه ی غمناک آفریقا صدایم می کرد. به لیبی اعزام شدم. همچنین برای معاینه ای دعوت شدم تا مطمئن شوند جذام ندارم. نداشتم. اما وضع خوب نبود. هزگز تصور نمی کردم بتوان تا این حد مسحور یک صدا، یک گردن، شانه ها و دست هایی شد.
می خواهم بگویم او چشمانی داشت که آن قدر زندگی در آن ها لذت بخش بود که پس از آن دیگر ندانستم کجا بروم.

پیمان سپیده دم - رومن گاری - ترجمه آزیتا همپارتیان. فصل 39. با دخل و تصرف طبعن.

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۷

سه تا جوجه‌هه داشتن با هم عموزنجیرباف بازی می‌کردن
بعد رسیدن به "با صدای چی"
یه جوجه‌هه گفت " با صدای گاو"
جوجه دومی شاکی شد گفت " همش می‌گی با صدای گاو؛ خب یه چیز دیگه بگو"
جوجه اولیه گفت " اممم.. خب با صدای بره"
جوجه سومیه با اعتماد به نفس کامل گفت " قدقدقداااااااا قدقدقداااااااااا"

اندر مزایای بزرگ شده‌گی یا به جان مادرم این پست مخاطب خاص ندارد

خوبی‌ش اینه که وقتی بزرگ می‌شی تازه می‌فهمی آدم‌ها اون‌قدری هم که فکر می‌کردی گنده نیستن. تازه دنیات اون‌قدر بزرگ می‌شه که دیگه رو محور آدم‌ها نمی‌چرخه. خوبی‌ش اینه که چشم‌هات اون‌قدر زیاد می‌بینن و اون‌قدر تازه می‌بینن که آدم‌ها دیگه منطقن نمی‌تونن اون‌قدر واست گنده بشن که هیچی غیر از اون‌ها نبینی. خوبی‌ش اینه که بزرگ که می‌شی تازه یاد می‌گیری که خیلی خیلی ساده‌تر از این حرفا، آدم‌ها می‌تونن تو زندگی‌ت بیان و زخم بذارن و لک بذارن و لذت بدن و درد بدن ولی آخر سر برن؛ یه جوری برن که انگار هیچ‌وقت نبودن؛ یه جوری که حتا دلت براشون تنگ نشه. که می‌فهمی این دری‌وری‌های "بی تو هرگز" فقط فیلم و داستانه و تو دنیای واقعی بدون هر آدمی؛ هر آدمی هر قدرم عزیز و اصلن بدون هیچ آدمی دوروبرت هم زندگی ادامه داره و می‌شه زندگی کرد و حتا به تخمت هم نباشه. خوبی‌ش اینه که یاد می‌گیری با خودت و خودت زندگی کنی و لذت‌شو ببری و تنهایی واست درد نباشه. خوبی‌ش اینه که می‌فهمی رفتن و نبودن‌ هیچ آدمی اون‌قدری که می‌گن و فکر می‌کنی ترس‌ناک نیست.

بدی‌ش می‌دونی چیه؟ بدی‌ش اینه که وقتی همه‌ی اینا رو می‌دونی، هیچ آدمی دیگه اون‌قدر واست گنده نمی‌شه که دلت رو به تاپ تاپ بندازه.

سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۷

رویاهای خود را با به دست آوردن‌شان به فاک ندهید

هوم
خب همیشه گفتن چیزی که "فتح" بشه؛ جذابیت‌اش رو برای آدم از دست می‌ده
منم همیشه گفتم درسته که این همم.. تقریبن واقعیته؛ ولی یه واقعیت مریض بی‌شرمانه‌ی کثیفه
بعد الان که یکی از اون فتح‌شده‌ها جذابیت‌ش رو به‌چنان سرعتی داره از دست می‌ده که می‌ترسم اگه یه‌ذره دیگه دوروبرش باشم کلن متهوع شم روش
دارم می‌فهمم که این کاهش جذابیت الزامن به خاطر فتح شده‌گی نیست
شاید به خاطر اینه که نزدیک‌اش که می‌شی؛ تازه می‌تونی درست ببینیش؛ که بفهمی اساسن جذاب خاصی هم نبوده و همش یه اشتباه بصری بوده از بیخ و بن.
خلاصه که؛ همینا دیگه.

اطلاع ثانوی وجود ندارد، صدای آمریکا کلن خر است

یعنی خب بدون شک کنار همه ی دلایل منطقی دیگه؛ یه دلیلی که از صدای آمریکا این همه بدم می آد و کهیر می زنم ازش، اینه که اسپم وار هر شب خبرنامه شون می آد به ایمیلم
بعد من یه هو می بینم اون بالا توی پرانتز جلوی جی میل نوشته 1 و نمی دونم چرا هر بار حس می کنم الان احتمالن این 1 یه ایمیل جذاب و مهمیه
بعد هر دفعه هم که می رم می بینم نوشته News خبرنامه صدای آمریکا از وبلاگ چی فکر می کنین دیدن کنید (با دهن کجی خوانده شود لطفن) و نه تنها ایمیل جذابی نیست بلکه این مزخرفه، حرص می خورم و فحش می دم.
هر چی هم ریپورت از اسپم اش می کنم فایده نداره که نداره.

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۷

اگه بای انی چنس توی یه خیابون سبز خوشگل سرتون رو بالا کردید و توی تراس طبقه سوم یه خونه ای، یه دختر کله فرفری با جوراب های سبز (اگه از اون فاصله تونستید رنگ تشخیص بدید) دیدید که دهنشو عین ماهی هی باز و بسته می‌کنه؛ بدونید اون منه که داره امتحان می‌کنه ببینه هوا اون‌قدری سرد شده که نفسش بخار کنه یا نه.

* بخار کرد!!
از این به بعد اگه یکی با همون مشخصات دیدید که داره هاب هاب میکنه - سلام نیوش- و بعد از ذوق بالا پایین می پره بدونید که بازم منه!

تا کی کجا بودم/هستم/خواهم بود

1 - حدودن چهار سال پیش باید بوده‌باشد، که با جمعی از دوستانم، دختر و پسر، به دیدن تئاتری رفته‌بودیم. بعد از تئاتر برای خوردن شام به رستورانی در همان نزدیکی رفتیم. من و یکی دیگر از دخترها، طبق معمول به خاطر محدودیت‌های خانوادگی استرس تایم و دیر شدن و به موقع به خانه نرسیدن داشتیم و احیانن این استرس را با غر زدن و "زود باشیم، زودباشیم" به جمع منتقل کرده‌بودیم. دقیقن یادم نیست با چه عبارتی، ولی یادم هست یکی از پسرها با مقایسه‌ی ما با یکی دیگر از دختران جمع که خوش‌بختانه پدر و مادر روشن‌اندیش‌تری داشت و محدودیت کم‌تری؛ چیزی گفت در باب تمسخر استرس من و دخترک و این که چه‌قدر "مثبت" ایم که باید نه و ده شب خانه باشیم و دائم غر زمان بزنیم. حس بدی که آن شب از حرف پسرک گرفتم، بعد چهار سال هنوز آن‌قدر باقی‌ست که هر وقت یادی از آن جمع و آن شب بشود اشاره‌ای به‌اش بکنم و غری بزنم در باب بی‌ملاحظگی و درک نکردن‌اش.

2 - دوستی دارم که دختر گوگولی خانواده بود و برخوردار از اطمینان صددرصد پدرومادرش؛ در حدی که اجازه‌ی تنها زندگی کردن را هم داشت. بعد از شش ماه دوستی با پسری، به خاطر بو بردن خانواده از کم و کیف روابط - که قطعن از حوزه‌ی تایید خانواده خارج بود- دچار مشکلات جدی‌ای در رابطه‌اش شد. محدودیت شدیدی از طرف خانواده به‌اش اعمال شد و آزارهای جدی و جنگ اعصاب دائم به‌خاطر جو سوءظن و شک مدام خانواده به‌اش. پارتنر بسیار باشعور و فهمیده، به جای درک موقعیت دخترک و هم‌دلی و حمایت روحی؛ گفت که حوصله‌ی این جنگولک‌بازی‌ها را ندارد و دوست‌دختری می‌خواسته که "پایه" باشد و بتواند با دل راحت با او بیرون و سینما و گردش و مهمانی و مسافرت برود و دائم دغدغه‌ی خانواده نداشته‌باشد. رابطه به هم خورد و دخترک حیران مانده‌بود که من که اول دوستی‌مان چنین بودم و اعتماد خانواده‌ام را به خاطر دوستی با فلانی از دست دادم؛ درست بود که در چنین موقعیتی به جای حمایت روحی، این حرف را تحویلم بدهد؟!

3 - برای خودم بارها پیش آمده که محدودیت‌های خانوادگی، اعم از بیرون رفتن و شب جایی ماندن و دیر آمدن و مسافرت رفتن؛ باعث چالش و مشکل و جنگ اعصاب بشود. در چنین موقعیت‌هایی؛ برخورد دوستان اعم از دختر و پسر همیشه فاکتور بسیار مهم و تعیین‌کننده‌ای در وضع روحی و اعصاب و نحوه‌ي برخوردم با ماجرا بوده. حرف‌های آدم‌ها؛ برخوردهایشان، که مواظب باشند حس گناه و چیزی کم داشتن و متفاوت بودن به آدم ندهند، آدم را سرزنش نکنند به بهانه‌های مختلف که " تقصیر خودته"‌ و "خودت کوتاه می‌آی" و " جمع کن این خانواده‌ت رو" و حس تحقیر و تمسخر شدن در من ایجاد نکنند؛ حمایت‌گر بودن یا نبودن‌شان در این موقعیت‌ها، همیشه یکی از عوامل مهمی‌ست که در قضاوت، حس و رابطه‌ام نسبت به آن آدم تاثیر فراوان می‌گذارد. یکی از ویژگی‌هایی که همیشه در پارتنرهایم برایم بسیار مهم بوده؛ میزان درک‌شان از محدودیت‌های من است و نحوه‌ي برخوردشان با آن و این که چه‌قدر سعی کنند مساله را برایم آسان کنند و حمایت‌گر باشند.

در سیستم غالب بر جامعه‌ی ما، واحد اصلی خانواده‌ست. خانواده بر اعضای خود کنترل اعمال می‌کند، در بسیاری موارد تفاوت‌های زمین تا آسمانی بین فرزندان و خانواده هست که همیشه نمی‌شود در محیط خانوادگی "رو"شان کرد و سرشان جنگید و دعوا راه انداخت و حرف خود را به کرسی نشاند. با توجه به این که این کنترل اساسن بر دختران خیلی بیش‌تر اعمال می‌شود تا پسران، معتقدم مردان باید در برخورد با این مساله بسیار حساس و ملاحظه‌گر باشند. از مردی توقع ندارم درک کند این که خانواده از دخترش متوقع است فلان ساعت شب خانه باشد و تا دیر وقت بیرون نماند و تنها مسافرت نرود و غیره و غیره دقیقن چه حسی دارد، که همه می‌دانیم عمومن پسران بسیار آزادترند و به ندرت و در مقیاس خیلی کوچک‌تر این موارد را تجربه می‌کنند. ولی متوقع‌ام که درک کنند که تقصیر دختری نیست اگر متفاوت از خانواده‌اش می‌اندیشد و زندگی می‌کند ولی به دلایل مختلف نمی‌تواند لایف‌استایل‌اش را علنی کند و مجبور است زندگی زیرزمینی داشته‌باشد. متوقع‌ام درک کنند که نفس این متفاوت بوده‌گی و ریسک زندگی زیرزمینی مستلزم شهامت و شجاعت فرد است و باید به این شهامت احترام گذاشت. متوقع‌ام مردان، محدودیت‌هایی که جامعه و خانواده بر زنان اعمال می‌کنند را درک کنند و بفهمند که زندگی با این محدودیت‌ها ساده نیست و خوشایند نیست و کج‌دار و مریز از گوشه و کنارشان رد شدن؛ سخت است و انرژی‌بر و اصلن چیز قابل تمسخر و تحقیری نیست. که این سیستم زندگی که خیلی از ما به ناچار داریم، قابل احترام است و شعور سالم؛ با آن هم‌دردی و ملاحظه و هم‌دلی می‌کند. صحنه‌ی زشتی است که ببینی عضوی از جامعه که فرهنگ مردسالار به او آزادی بیش‌تر داده؛ فخر آزادی‌ش را به عضوی دیگر که همان فرهنگ او را محدود کرده بفروشد و باعث احساس ناراحتی‌ش بشود.
اگر زمانی با دوست ِ دختری بیرون بودید و به ساعت‌اش نگاه کرد و گفت که زود باید برود و دلهره و استرس داشت که مبادا دیر به خانه برسد، یا اگر پیش‌نهاد جایی رفتن را دادید و گفت که به دلیل محدودیت خانوادگی نمی‌تواند بیاید، مواظب برخوردتان و دهان‌تان باشید. کوچک‌ترین رفتاری و حرفی که بار تمسخر داشته‌باشد، یا تحقیر، یا خنده و طعنه و کنایه، حتا به شوخی، دوست‌تان را ناراحت خواهد کرد و در میزان تخمین او از شعور شما تاثیرات اساسی خواهد گذاشت.

با تشکرات ویژه از بامداد جهت انتخاب تایتل، ایشالا که کار دوکون‌تون بگیره هم!‌:ی
به مامانه می‌گم: بابا ول کنین این خواهر کوچیکه رو؛ چیه هر جا می‌خواد بره و بیاد می‌برین و می‌آرین‌اش، یه بیرون می‌ره صد دفعه به‌اش زنگ می‌زنین و نحوه‌ي اومدن و رفتن‌اش رو چک می‌کنین. معلول جسمی و روحی که نیست، بزرگ شده، باید یاد بگیره خودشو تو جامعه اداره کنه. من سن این بودم خودم مستقل همه جا می‌رفتم و می‌اومدم و این بازی‌ها رو هم نداشتیم.
می‌گه: نه مادر این با تو فرق داره. عقل و بار درست حسابی که نداره، از اون طرف هم خوشگله؛ برورو و چشم و ابرو داره، تو چشمه. نمی‌تونم به امون خدا ولش کنم تو این گرگ‌بازار که.
بعد من از اون روز هی دارم فکر می‌کنم که من زشت بودم، بدترکیب بودم، کج بودم، یه وری بودم، کور و کچل بودم، یا چی خلاصه، که خیال‌شون این‌قدر از باب بنده راحته!!