عرضم به حضورتون که این جوری شد که
انگار کن که بنده یک مدل ایدز برعکس گرفته باشم!
که سیستم های دفاعی م سوپرفعال شده باشه
که هر گونه جسم خارجی رو شروع کنه به پس زدن
بهتر بگم
هر گونه "نیاز" به خارج رو شروع کنه پس زدن
اول از روابط عاطفی شروع شد
که گفتم که یه روز صبح بیدار شدم و دیدم دیگه بسه
بعدش کشید به روابط غیرعاطفی غیرافلاطونی
که یه روز صبح بعد شش ماه بیدار شدم و دیدم دیگه بسه
بعد کشید به کلن روابط با انسان ها اعم از دوست و غیره
که بعد از یک شوک دوروزه به این نتیجه رسیدم که چیزی ندارن به ام بدن دیگه
اگر که چیزی نگیرن
در مراحل آخر کشید به فرندز!!
که من فهمیدم لحظات سخت و کسالت آور و پراسترس زندگانی را بدون فرندز هم تحمل می شود کرد حتا!
بعدش هم رسید به این که من کشف کردم که به دلیل کارکرد یک بیتی مغز و فقدان پیچیدگی های مغزی لازم و تک سلول بوده گی اساسن متریال یک آدم روشن فکر فرهیخته بوده گی رو ندارم و می تونم با آرامش به زندگانی ساده ی معمولی غیرمفید لذت بخش پف مغزانه ی گربه وارم بپردازم
در نهایت این شد که یه روز دیدم اون رشته های محکم و چندلای "نیاز" که منو وصل می کرد به جهان خارج اعم از آدم و شیء و مفهوم و فیلم و کتاب و آهنگ و الخ، قطع شده
یه روز دیدم که خودم و خودم به تنهایی برام بسه
و یه روز عصر کشف کردم که می شه نشست یه گوشه ی دنج توی یه پارک گوگولی نزدیک و از سرما لرزید و به رو به رو خیره شد و تنهای تنها و خالی خالی بود و احساس کم بودی نکرد و خوشبخت بود
دیدم که در عین ناباوری، بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ فاکتور خارجی که به ام بدتش، اون رضایته، اون لبخند پت و پهن راضی رخوت ناک خواب آلود خوش حال، اون حس اقناع مطلق، اومده نشسته بغل دستم؛ بدون این که حتا سعی ای کرده باشم برای داشتنش
دیدم که همه ی چیزهایی که تا حالا برام نیاز بودن و اعتیاد بودن و نداشتن شون درد بود و داشتن شون خوب، حالا نداشتن شون نه تنها چیز خاصی نیست بلکه گاهی وقت ها مطلوبه
و در نتیجه داشتن شون تبدیل شده به یه چیز لوکس گوگولی خوشحال کننده-تر از قبل
توی یه فضای خیلی امن تر - که از از دست دادن شون نمی ترسی دیگه
دیدم که اون چیزی که دنبالش می گشتم، داره گاه وبی گاه برق می زنه بغل گوشم و نشون می ده که نزدیک نزدیک شم و می تونم بگیرمش و دیگه برام دست نیافتنی نیست و اصن راه گرفتن ش رو یاد گرفته م
بعد
این جوری شد که یه نفس راحت کشیدم
برگمو گذاشتم رو آب و روش نشستم تا هر جا می خواد بره اصن
غورغور خوشحالانه مم سر دادم
سر راه یه نگاهی ام به خودم انداختم و گفتم
I'm so proud of you my girl
همینا دیگه.
باشد که جناب یونیورس این روزها را پاینده بدارد.
* این که چی شد که این وسط گربه ی درون مون به قورباغه تبدیل شد؛ من هم نمی دونم والله! :ی
**چی شد که این جوری شد
انگار کن که بنده یک مدل ایدز برعکس گرفته باشم!
که سیستم های دفاعی م سوپرفعال شده باشه
که هر گونه جسم خارجی رو شروع کنه به پس زدن
بهتر بگم
هر گونه "نیاز" به خارج رو شروع کنه پس زدن
اول از روابط عاطفی شروع شد
که گفتم که یه روز صبح بیدار شدم و دیدم دیگه بسه
بعدش کشید به روابط غیرعاطفی غیرافلاطونی
که یه روز صبح بعد شش ماه بیدار شدم و دیدم دیگه بسه
بعد کشید به کلن روابط با انسان ها اعم از دوست و غیره
که بعد از یک شوک دوروزه به این نتیجه رسیدم که چیزی ندارن به ام بدن دیگه
اگر که چیزی نگیرن
در مراحل آخر کشید به فرندز!!
که من فهمیدم لحظات سخت و کسالت آور و پراسترس زندگانی را بدون فرندز هم تحمل می شود کرد حتا!
بعدش هم رسید به این که من کشف کردم که به دلیل کارکرد یک بیتی مغز و فقدان پیچیدگی های مغزی لازم و تک سلول بوده گی اساسن متریال یک آدم روشن فکر فرهیخته بوده گی رو ندارم و می تونم با آرامش به زندگانی ساده ی معمولی غیرمفید لذت بخش پف مغزانه ی گربه وارم بپردازم
در نهایت این شد که یه روز دیدم اون رشته های محکم و چندلای "نیاز" که منو وصل می کرد به جهان خارج اعم از آدم و شیء و مفهوم و فیلم و کتاب و آهنگ و الخ، قطع شده
یه روز دیدم که خودم و خودم به تنهایی برام بسه
و یه روز عصر کشف کردم که می شه نشست یه گوشه ی دنج توی یه پارک گوگولی نزدیک و از سرما لرزید و به رو به رو خیره شد و تنهای تنها و خالی خالی بود و احساس کم بودی نکرد و خوشبخت بود
دیدم که در عین ناباوری، بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ فاکتور خارجی که به ام بدتش، اون رضایته، اون لبخند پت و پهن راضی رخوت ناک خواب آلود خوش حال، اون حس اقناع مطلق، اومده نشسته بغل دستم؛ بدون این که حتا سعی ای کرده باشم برای داشتنش
دیدم که همه ی چیزهایی که تا حالا برام نیاز بودن و اعتیاد بودن و نداشتن شون درد بود و داشتن شون خوب، حالا نداشتن شون نه تنها چیز خاصی نیست بلکه گاهی وقت ها مطلوبه
و در نتیجه داشتن شون تبدیل شده به یه چیز لوکس گوگولی خوشحال کننده-تر از قبل
توی یه فضای خیلی امن تر - که از از دست دادن شون نمی ترسی دیگه
دیدم که اون چیزی که دنبالش می گشتم، داره گاه وبی گاه برق می زنه بغل گوشم و نشون می ده که نزدیک نزدیک شم و می تونم بگیرمش و دیگه برام دست نیافتنی نیست و اصن راه گرفتن ش رو یاد گرفته م
بعد
این جوری شد که یه نفس راحت کشیدم
برگمو گذاشتم رو آب و روش نشستم تا هر جا می خواد بره اصن
غورغور خوشحالانه مم سر دادم
سر راه یه نگاهی ام به خودم انداختم و گفتم
I'm so proud of you my girl
همینا دیگه.
باشد که جناب یونیورس این روزها را پاینده بدارد.
* این که چی شد که این وسط گربه ی درون مون به قورباغه تبدیل شد؛ من هم نمی دونم والله! :ی
**چی شد که این جوری شد