Home
Contact
Feed






ZendegiMosbat.org | Everything on HIV and AIDS in Iran

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Nedstat Basic - Free web site statistics

 


 

  Wednesday، November 12، 2008  
یک روز دیدمش که در جاده راه می رفت، با سینه هایی برهنه و سبد میوه ای بر سر.
تمام شکوه اندام زنانه در طراوت نوجوانی، تمام زیبایی زندگی، امید، لبخند و حالتی که گویی هیچ اتفاقی ممکن نیست برایتان رخ دهد. لویزون شانزده ساله بود و هنگامی که سینه اش دو قلب به من می داد حس می کردم که بر همه چیز پیروز شده ام و در همه کار موفق بوده ام. سراغ پدرومادرش رفتم و مطابق آیین قبیله اش وصلتمان را جشن گرفتیم.
لویزون آمد تا با من زندگی کند. هرگز در تمام عمر تا این اندازه از نگاه کردن و گوش دادن لذت نبرده ام. یک کلمه فرانسه بلد نبود و من از انچه به من می گفت هیچ نمی فهمیدم جز آن که زندگی زیبا، سعادتمند و پاک بود. صدایی بود که برای همیشه شما را نسبت به هر موسیقی دیگری بی تفاوت می کرد. چشم از او بر نمی داشتم. ظرافت خطوط چهره و نازکی غیرقابل تصور مفصل ها، شادمانی چشمان، نرمی گیسوان- اما چه بگویم که به خاطره ام و این کمال آشنا خیانت نکرده باشم؟
... لویزون لکه غریبی بر بازو داشت که توجه پزشک را جلب کرد. همان شب به چادرم آمد. به من گفت که دخترک به جذام مبتلاست و باید از او جدا شوم. دلیلی برای حرفش نداشت. مدت ها انکار کردم. به سادگی و تنها انکار کردم. نمی توانستم چنین جنایتی را باور کنم. شبی وحشتناک را با لویزون سپری کردم؛ در حالی که در آغوشم خوابیده بود تماشایش می کردم، صورتش را حتا در خواب، شادمانی روشن می کرد. امروز هنوز نمی دانم آیا دوسش داشتم یا تنها نمی توانستم چشم از او بردارم... هرگز چیزی را با این همه عشق و علاقه و این همه دردمندی در آغوش نفشرده بودم. تنها وقتی به حدایی رضایت دادم که برایم با استناد به مقاله ای در روزنامه - نسبت به همه بدبین بودم - توضیح دادند که داروی جدیدی علیه باسیل هانسن در لئوپولدویل آزمایش شده و نتایج قطعی در مهار و شاید معالجه بیماری به دست آمده.
لویزون را در "بال پرنده" ی معروف که آجودان سوبابر خلبانی آن را بین برازاویل و بانگی به عهده داشت، سوار کردم. او مرا ترک می کرد و من با دست خالی و مشت های گره کرده و این احسلس که نه تنها فرانسه بلکه سراسر زمین به تصرف دشمن درآمده، در محوطه باقی ماندم... تمام بدنم به نظرم خالی می آمد: غیبت لویزون را در تمام دانه های پوستم حس می کردم. دستانم به نظرم چیزی بی هوده می آمدند.
دیگر هرگز لویزون را ندیدم. توسط دوستان دو یا سه بار خبرهایی از او دریافت کردم. به او خوب رسیدگی می کردند. امیدوار بودند. می پرسید من کی برمی گردم. او شاد بود. و بعد پرده افتاد. نامه های زیاد می نوشتم. درخواست هایی از طریق سلسله مراتب، چندین تلگرام بسیار مردانه نوشتم. هیچ. داد و فریاد می کردم. اعتراض می کردم: مهربان ترین صدای دنیا از میان یک مریض خانه ی غمناک آفریقا صدایم می کرد. به لیبی اعزام شدم. همچنین برای معاینه ای دعوت شدم تا مطمئن شوند جذام ندارم. نداشتم. اما وضع خوب نبود. هزگز تصور نمی کردم بتوان تا این حد مسحور یک صدا، یک گردن، شانه ها و دست هایی شد.
می خواهم بگویم او چشمانی داشت که آن قدر زندگی در آن ها لذت بخش بود که پس از آن دیگر ندانستم کجا بروم.

پیمان سپیده دم - رومن گاری - ترجمه آزیتا همپارتیان. فصل 39. با دخل و تصرف طبعن.

برچسبها: