چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۸

... شاو می‌گوید: «آمریکایی سفید، فرد سیاه را در حد واکسی نگه‌می‌دارد، و از این امر نتیجه می‌گیرد که سیاه فقط به درد واکس زدن می‌خورد.» این دور و تسلسل را در تمام موقعیت‌های مشابه می‌توان یافت: وقتی فردی با گروهی یا گروهی از افراد در وضع کهتری نگه‌داشته‌شود؛ واقعیت این است که این فرد یا گروه کهتر است، اما درباره‌ی دامنه‌ی کلمه‌ی «بودن» باید به تفاهم رسید؛ سوءنیت مبتنی بر این است که به آن ارزشی ذاتی داده‌شود، در حالی که واقعن دارای معنای دینامیک هگلی است: بودن، یعنی شده بودن، یعنی ساخته‌شده بودن به گونه‌ای که شخص آشکار می‌شود. آری، زن‌ها در مجموع، امروزه پایین‌تر از مردان هستند، یعنی موقعیت آنان کمترین امکانات را در اختیارشان قرار می‌دهد: مساله این است که باید دانست آیا این وضع باید ادامه یابد؟

جنس دوم، سیمون دوبووار- ترجمه قاسم صنعوی، انتشارات توس

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸

SP

سرشو از روی میز بلند می کنه، با اون چشم های مینیاتوری سیاه خوشگلش، بعد می گه: خب آخه یه چیز خزی هم هست و اینه که من دلم تنگ شده.
درون گرای گارددار آدم گریز "یکی رو دوست داری عذاب وجدان می گیری" ای؟ آخـــــــــی! :ی :*

I guess I wanna say thank you

آدم های زیادی نیستن که من اون قدر قوی بدونم شون که بتونم با خیال راحت جلوشون خودمو ول کنم و بشکنم و از هم بپاچی کنم
تو یکی از اون آدم هایی.
همیشه بودی.

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸

هوم. بذار عوض تبریک‌های کلیشه‌ای؛ یه چیزی به‌ات بگم که ندونی‌ش.
اون ای‌میل عصبانیه یادته که زده‌بودی به سه‌تایی‌مون، همون موقعی که قاطی کرده‌بودی و مثل همیشه‌ت که قاطی می‌کنی - اینو الان فهمیده‌م بعد یک سال و نیم- یه سری کارهای خشونت‌آمیز می‌کنی که بعدن پشیمون می‌شی و آدم اون لحظه کلن نباید چیزی ازت به دل بگیره، می‌گفتم، قاطی کرده‌بودی و سه‌تایی‌مون رو ایمیلن جر داده‌بودی و اینا، سر ماجرای لو ........و اینا به پیرمرد من وسط گیجی این‌که این‌جا کجاست و چه‌خبره و کی‌به‌کیه و اینا چی‌ می‌گن؛ هی اون جاهایی رو که توش توضیح داده‌بودی که از این چیزات فقط ماها خبر داشتیم که دوستای نزدیکتیم، می‌خوندم و ذوق و تعجب می‌کردم که هــــــی، الان یعنی که من دوستشم.
گفته‌بودم بهت؛ تو واسه من مث یه چیز گرون‌قیمت خوشگل براق شکستنی می‌مونی. باید با احتیاط بهت نزدیک شد؛ نباید زیاد بهت دست زد، نمی‌شه خیلی دوروبرت پلکید، باید آروم و آسه آسه یه جوری که آرامش و خط و خطوطت به هم نخوره نشست بغلت و تحسین ات کرد.
دوست دارمت دختره.
تولدت مبارک
من رسمن اعتراف می کنم که در تاریخ وبلاگ نویسی م امشب جزو معدود دفعاتی بود که یک چیزی نوشتم که شجاعتم نکشید بگذارم اش این جا.
بگذریم از این که بعد این همه سال، یاد می گیری که این جور شب ها همان بهتر که نوشته ای ازشان نماند.

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۸

انسان وقتی خسته و مریض و منهدمه و عین خر سرفه می کنه صرفن باید بعدازظهرش رو تو یه جمعی بگذرونه که هر کاری می کنه اعم از سرفه و عطسه و فین و خواب یه نفر قربون صدقش می ره و یلداهه توش چهاردست و پا شیرینی ناپلئونی بخوره و بعد عین گربه با زبون ماشالله پرکفایتش سرتاپاشو تمیز کنه و حاج آقا هی عین پسرعمه زا زل بزنه به آدم و تو تن و بدن نیم دنبال رگه های اهوازی و غیراهوازی ش بگرده و نیم به پای منبر رفتن حاج آقا که می خنده عملن خوردنی بشه و مهندس به بازی ای که می خوایم با ورق بکنیم بگه صداقت و عدالت که البته منظورش شجاعت و حقیقت باشه که با بطری انجام می شه لامصب و از همه شاهکارتر مینای شهر خاموش (این اسم آدمه الان به جون خودم)  وقتی سرکارگذارانه بهش می گن حاج آقا (که قیافش واضحن حدود 35 ساله س) ورودی 43 پلی تکنیکه، نات اونلی باور کنه، نات اونلی بپرسه مگه پلی تکنیک سال 43 بود؟!، بات آلسو تو ذهنش 43 رو منهای هیجده بکنه که سن حاج آقا رو دربیاره و موفق شه تو خنگی خال بالا بیاره رو دست من!
انسان وقتی خسته و مریض و منهدمه باید سعی کنه که هی یادش نیاد که جای نازلی و فیل الان این جا یه عــــــــالمه تا خالیه.

بله الان به این پست دقت کردم و دیدم شدم عین این وبلاگایی که میان می نویسن من و نونوش و مموش و خپلی و گومبولی با هم دیگه می ریم حموم! :ی
دلم یه فیلم نفس گیر می خواد
یه فیلمی که مثل اتوبوسی به نام هوس آخرش هی به چشم های خالی ویوین لی نگاه کنم و هورهور اشک بریزم
یا مثل عشق در بعدازظهر تهش هی زل بزنم به مانیتور و ندونم چی کار کنم الان
یا مثل سینما پارادیزو سه نصفه شب هی بخوام یقه یکی رو بگیرم بگم اتته پتتته بس که زبون قاصره اصن!
یا بیلیاردباز که بیست بار بزنم عقب اون تیکه رو نگاه کنم که چوب بیلیارد دستشه و داره کنار میز حرکت می کنه و سرشو می گیره بالا می گه آخه چطور می تونم ببازم؟!
خسته شدم بس که همش سریال، گیرم که خوب و همش فیلم خوب غیرشاهکار با نهایتن دو سه تا صحنه به یادموندنی
دلم فیلم شاهکار نفس گیر می خواد که بعدش فقط بتونم سیگار بکشم و اتته پتتته کنم!

(نگارنده هیچ هیچ هیچ هم منظورش این نبوده که ژانر فیلم های مورد علاقه ش را به شما شناسانده و ننه من غریبانه احساسات فرهنگ دوستانه تان را به گونه ای تحریک کند که فیلم خوب به اش پیشنهاد لازم نیست، خودش را بیاورید :ی)

چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۸

هر چیزی رسالتی دارد در زندگانی
رسالت قاصدک این است که فوت بشود لابد.

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۸

آرایش زیاد برای من اساسن مال روزهایی ست که خوب نیستی. روزهایی که خنده ت ترک خورده ست. روزهایی که التهاب و غم و آماده به گریه- گی چشم هات را زیر مداد و ریمل قایم می کنی (برای سایه زدن بدحالی کفایت نمی کند. احتمالن باید بمیرم تا سایه-لازم بشوم) روزهایی که لب ِ متمایل به ورچینی ات را با رژلب های براق دکور می کنی که نتوانی وربچینی ش. روزهایی که دلت نمی خواهد کسی صورتت را ببیند، که می خواهی یک صورتک رنگ وارنگ تحویل شان بدهی که برایشان بخندد که خودت بتوانی با خیال راحت آن زیر بداخلاقی کنی و غصه بخوری. روزهایی که لج می کنی انگار با دنیا، که اصلن حالا که اذیتم کردی من هم خودم را زیر این همه رنگ و روغن قایم می کنم که دل ات تنگ بشود برایم.
به همین موقع های پارسال ام نگاه می کنم
می بینم کــــــــودکی بودم برای خودم!!
می بینم تو همین یه سال حداقل قدر دو سه سال فاصله گرفتم از اون دختربچه ی هیجان زده ی کم تجربه ای که با مغز هلپ شیرجه می زد وسط همه چی
بعد می گم زندگیم ام پی تری گذشته، پیر شدم، می گید نه.

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸

آقا لازانیا بپزید و جای نمک توش جوش شیرین بریزید اشتباهی و بعد هی آبلیمو بریزید که شیرینی‌ش بره و بعد هی شیرینی‌ش که نرفت بیش‌تر جوش شیرین بریزید و هی این جوش شیرین‌ها و آبلیموها با هم کف می‌کنن و هی شما تعجب می‌کنین که وا یعنی چرا و مایه‌لازانیاتون مث سیمان می‌شه و مزه پشگل می‌گیره و بوی رنگ مو می‌ده و شما بازم تعجب می‌کنید و بعد تازه می‌فهمید چه تری زدید و خیلی فانه!

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۸

در واقع چیزی که الان می خوام بهتون بگم اینه که به قطع و یقین این خانوم یه روز - به زودی- از شدت خبیث بوده گی دار فانی را وداع خواهد گفت! :ی

جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۸

در باب سینمای قدیم و سینمای امروز و آدم های قدیم و آدم های امروز

پیچیده ی معلق نامعلوم، هپی اند عصر ماست.
تا کی باشه که وضع حمل کنیم زیرش.
Message received.
Loud and clear.


چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۸

کامنت دونی این جا از امروز حذف شده.
اگه احیانن کاری بود، آدرس ایمیلم این بغل موجوده.
با احترام و تشکر، صاب وبلاگ.


یکی از خنده دارترین و ترن آف ترین چیزهایی که تو آدم ها می بینم بعضی وقت ها، اینه که فرق ساده ی بین عاشق شدن و از یکی خوشت اومدن رو نمی فهمن
طرف خیلی ساده از یکی خوشش می آد یا برعکس، به زبان خارجه می شه همون کراش داشته گی، در می آد که آاااااااه من عاشق فلانی شدم یا فلانی عاشقم شده. جمع کن بابا بساطتو.

پ.ن: یعنی خب شاید همه ی اینا معنیش این باشه که من دارم قیاس به نفس می کنم که خودم اینجوری ئم که تا با طرف رابطه - به مفهوم دونفره ی حس-دارش- نداشته باشم اصن قضیه از استیج خوشم اومدن به مراحل بعدی نمی تونه برسه. ولی از اون ورم به نظرم آخه فرق وقتی که تو سر جمع مثلن چاردفه یارو رو دیدی و اصن هیچی ازش نمی دونی که بخوای عاشقش بشی با وقتی که متریال عاشق شده گی رو داری یعنی حداقل یه ایمج درست درمون از یارو دستته، اون قدر واضحه که کسی که فرق این دو تا رو نفهمه به نظرم دچار عدم بلوغ حسی عاطفی می آد.