I even hate me! :D
دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۸
بین من و خواهر کوچیکه از اونجایی که ایشوهای مفصل داره در زمینه ی نشون دادن عشق و علاقه، عبارت hate جای love رو می گیره
در حدی که نصفه شبی که من مستم و می رم سیگار بکشم تو تراس و در این فاصله اون وبلاگ منو می خونه، وقتی بر می گردم دوباره سیگار بردارم، می گه i hate ur blog so much it's so you!
و بعدشم اضافه می کنه که دیگه نخوریا، یه وقت می افتی از نرده های تراس، i hate you too much to lose you
یه اینجور آدم خوشبختی ام من.
در حدی که نصفه شبی که من مستم و می رم سیگار بکشم تو تراس و در این فاصله اون وبلاگ منو می خونه، وقتی بر می گردم دوباره سیگار بردارم، می گه i hate ur blog so much it's so you!
و بعدشم اضافه می کنه که دیگه نخوریا، یه وقت می افتی از نرده های تراس، i hate you too much to lose you
یه اینجور آدم خوشبختی ام من.
اومدم تو خونه، ساک های کیف و لباس و آت آشغال هایی که خریدم رو گذاشتم رو مبل و به خواهره می گم احساس افسرده بودگی کردم، رفتم خرید خودمو ورشکست کردم
یه ابروشو بالا می ده می گه از کی تا حالا تو افسرده می شی می ری خرید؟!
بعد قبل این که من جواب بدم یهو چشماش گرد می شه با تعجب و وحشت می گه Oh my god you're one of us now!
یه ابروشو بالا می ده می گه از کی تا حالا تو افسرده می شی می ری خرید؟!
بعد قبل این که من جواب بدم یهو چشماش گرد می شه با تعجب و وحشت می گه Oh my god you're one of us now!
یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۸
کلن فک و فامیل و دوست و آشنا این روزا مقوله ی بحث برانگیزی ئن
هی چپ و راست می رن می آن می گن خدا مامان تون رو دوباره به تون داده
دهن آدمو وا می کنن که بگی د خل و چل، حالا ما که فک نمی کنیم یکی علاف علاف سادیست سادیست می شینه این مسائل رو برنامه ریزی می کنه، ولی تو که اینجوری فک می کنی، خدات خو مگه بیماره؟! چطور بود از اولش سعی نکنه بگیرتش اصن، هوم؟!
حالا باز این به کنار، خدا خیلی به تون رحم کرده ها رو بگو
مریض متجسمی که منم هی در همون لحظه بی اختیار یه تصویر میاد جلو چشمم که یکی نشسته اون بالا واسه خودش گفته خب.. امروز دلم خواسته رحم کنم.. شما بیا ده متر پرواز کن شلپ بخور زمین داغون بشو .. ولی از این ور سرت که نمیری و شکسته بشی فقط.. گفتم که، می خوام رحم کنم، رحممه اصن!
بعد اصن همه ی اینا رو گل می کنیم می زنیم به سرمون، صد دفه بهش گفتم زن راننده ی جاده نمی شه رو کجای دلم بذارم تو این هیروویری؟!
هی چپ و راست می رن می آن می گن خدا مامان تون رو دوباره به تون داده
دهن آدمو وا می کنن که بگی د خل و چل، حالا ما که فک نمی کنیم یکی علاف علاف سادیست سادیست می شینه این مسائل رو برنامه ریزی می کنه، ولی تو که اینجوری فک می کنی، خدات خو مگه بیماره؟! چطور بود از اولش سعی نکنه بگیرتش اصن، هوم؟!
حالا باز این به کنار، خدا خیلی به تون رحم کرده ها رو بگو
مریض متجسمی که منم هی در همون لحظه بی اختیار یه تصویر میاد جلو چشمم که یکی نشسته اون بالا واسه خودش گفته خب.. امروز دلم خواسته رحم کنم.. شما بیا ده متر پرواز کن شلپ بخور زمین داغون بشو .. ولی از این ور سرت که نمیری و شکسته بشی فقط.. گفتم که، می خوام رحم کنم، رحممه اصن!
بعد اصن همه ی اینا رو گل می کنیم می زنیم به سرمون، صد دفه بهش گفتم زن راننده ی جاده نمی شه رو کجای دلم بذارم تو این هیروویری؟!
جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۸۸
مامان ها نازک و نرم و نولوک و تپلی و مهربون و گاهی- بدجنس بشوئن
مامان ها نباید هیچ طوری شون بشه که هیچ وقت
مامان ها نباید بیهوش افتاده باشن کنار جاده و از سر نازنین شون هی خون بیاد و سرخی روی برف بیشتر و بیشتر بشه
مامان ها رو نباید کبود و ورم کرده و زخمی و بیهوش با لوله و کپسول و پانسمان روی تخت هی از این اتاق ورود ممنوع ببرن تو اون اتاق ورود ممنوع
مامان ها رو نباید که موهای خوشگل شونو بتراشن و باباها بالای سرشون گریه کنن و هی صدا بزنن که ناهید من؟
مامان ها مال اتاق عمل و آی سی یو و گچ و آتل و اکسیژن و کوفت و زهرمار نیستن که، گیرم که همه شم هی بگن موفقیت آمیز بوده، خب آخه چرا نمی فهمی مامان ها اصن از اولش نباید می رفتن اون تو..
مامان ها مال خونه و لباس خواب های صورتی آستین بلند خرس دار و بوی خوب عطر و کرم و خمیردندون و صحیح کردن ورقه های مدرسه شونن
مامان ها نباید که هیچ طوری شون بشه هیچ وقت
مامان ها باید زودی خوب بشن و بیان خونه.. خب؟ بیان خونه..
مامان ها نباید هیچ طوری شون بشه که هیچ وقت
مامان ها نباید بیهوش افتاده باشن کنار جاده و از سر نازنین شون هی خون بیاد و سرخی روی برف بیشتر و بیشتر بشه
مامان ها رو نباید کبود و ورم کرده و زخمی و بیهوش با لوله و کپسول و پانسمان روی تخت هی از این اتاق ورود ممنوع ببرن تو اون اتاق ورود ممنوع
مامان ها رو نباید که موهای خوشگل شونو بتراشن و باباها بالای سرشون گریه کنن و هی صدا بزنن که ناهید من؟
مامان ها مال اتاق عمل و آی سی یو و گچ و آتل و اکسیژن و کوفت و زهرمار نیستن که، گیرم که همه شم هی بگن موفقیت آمیز بوده، خب آخه چرا نمی فهمی مامان ها اصن از اولش نباید می رفتن اون تو..
مامان ها مال خونه و لباس خواب های صورتی آستین بلند خرس دار و بوی خوب عطر و کرم و خمیردندون و صحیح کردن ورقه های مدرسه شونن
مامان ها نباید که هیچ طوری شون بشه هیچ وقت
مامان ها باید زودی خوب بشن و بیان خونه.. خب؟ بیان خونه..
یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۸
اپیزود اول:
جویی توی سنترال پرک نشسته و با یه قاشق و نصف هیکلش افتاده به جون شیشه ی مربا، ریچل هم بغلش ایستاده. جویی که کلن در یک عالم خوشحال شیرین مربایی روحانی ای به سر می بره می گه
Remember when you were a kid, your mom would send you to the movies with a jar of jam and a little spoon..
ریچل یه کمی نگاش می کنه، بعد با یه لبخند محبت آمیز از این هایی که به بچه های خنگ نفهم می زنن که به روشون نیارن خنگن می گه You' re so pretty.
اپیزود دوم:
من رفتم در راستای علاقه ی دیرینم به نقاشی که در کودکی خفه شد و الان یهو همینجور قلپ قلپ داره می پاچه بیرون، بعد هیچ استعداد خاص یا بلدی خاصی هم ندارم توش، یه عالمه کتاب آموزش نقاشی خریدم از جمله اینا

خواهر کوچیکه میاد یه کمی نگاه می کنه، می گه خب آخه الاغ اینو واسه چی رفتی خریدی.. این مال دوره آمادگیه که! بعد خب دروغم نمی گه، رسمن توش در حد چشم چشم دوابروئه، ولی خب، دوس داشتم دیگه. بعد شروع می کنه یکی از نقاشی هاشو رنگ کردن. جیغم درمیاد که هوی، خرابش نکن، خودم می خوام رنگ کنم. می گه خب سه تا ازش خریدی دیگه، اونا رو رنگ کن. می گم نه خیر، سه تاش مختلفه، هر کدومش یه سری نقاشی رو یاد داده. بعد میاد سه تاشو جلوم باز می کنه نشونم می ده که الاغ جون سه تاش هم عین همن.
نیشم باز می شه که ئه.. عین همن که.. چه خرم من! حیح چه فانی!
یه کم نگام می کنه، می گه You' re so pretty! می ره بیرون.
Remember when you were a kid, your mom would send you to the movies with a jar of jam and a little spoon..
ریچل یه کمی نگاش می کنه، بعد با یه لبخند محبت آمیز از این هایی که به بچه های خنگ نفهم می زنن که به روشون نیارن خنگن می گه You' re so pretty.
اپیزود دوم:
من رفتم در راستای علاقه ی دیرینم به نقاشی که در کودکی خفه شد و الان یهو همینجور قلپ قلپ داره می پاچه بیرون، بعد هیچ استعداد خاص یا بلدی خاصی هم ندارم توش، یه عالمه کتاب آموزش نقاشی خریدم از جمله اینا
خواهر کوچیکه میاد یه کمی نگاه می کنه، می گه خب آخه الاغ اینو واسه چی رفتی خریدی.. این مال دوره آمادگیه که! بعد خب دروغم نمی گه، رسمن توش در حد چشم چشم دوابروئه، ولی خب، دوس داشتم دیگه. بعد شروع می کنه یکی از نقاشی هاشو رنگ کردن. جیغم درمیاد که هوی، خرابش نکن، خودم می خوام رنگ کنم. می گه خب سه تا ازش خریدی دیگه، اونا رو رنگ کن. می گم نه خیر، سه تاش مختلفه، هر کدومش یه سری نقاشی رو یاد داده. بعد میاد سه تاشو جلوم باز می کنه نشونم می ده که الاغ جون سه تاش هم عین همن.
نیشم باز می شه که ئه.. عین همن که.. چه خرم من! حیح چه فانی!
یه کم نگام می کنه، می گه You' re so pretty! می ره بیرون.
سهشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۸
بنده یه زمانی فک می کردم آدم غیرقابل پیش بینی ای هستم و اندوه بر من مستولی شده بود که الان چه خاکی بر سرم بریزم با این همه کار خرکی ابلهانه که بدون هیچ الگو و منطق خاصی می کنم و بعدن نتایجشون فرو می ره بهم
بعد الان خوشبختانه متوجه شدم که من قربونم برم از فیلان (نمی دونم مصداق خفن قابل پیش بینی بودگی چی می شه خب) هم قابل پیش بینی ترم و الگوریتم مربوطه رو کشف کردم (ولو که نتایج هنوز فرو می رن، اما به هر حال کشف مشکل اولین قدم درمانه)
یه فرمول خیلی ساده داره.. اصولن من هر کاری رو که تصمیمش رو می گیرم و کلی برنامه براش می چینم و با صد نفر مشورت می کنم و اعلان عمومی ش می کنم و کلن کار درست و منطقی ایه و باید انجام بشه.. خب درست برعکسش رو می رم انجام می دم. ینی می خوام بدونید حدودن و گوشه و کنار سابیده نه ها.. درست برعکس. بله. و این بود روزگار نکبت بار ال.
بعد الان خوشبختانه متوجه شدم که من قربونم برم از فیلان (نمی دونم مصداق خفن قابل پیش بینی بودگی چی می شه خب) هم قابل پیش بینی ترم و الگوریتم مربوطه رو کشف کردم (ولو که نتایج هنوز فرو می رن، اما به هر حال کشف مشکل اولین قدم درمانه)
یه فرمول خیلی ساده داره.. اصولن من هر کاری رو که تصمیمش رو می گیرم و کلی برنامه براش می چینم و با صد نفر مشورت می کنم و اعلان عمومی ش می کنم و کلن کار درست و منطقی ایه و باید انجام بشه.. خب درست برعکسش رو می رم انجام می دم. ینی می خوام بدونید حدودن و گوشه و کنار سابیده نه ها.. درست برعکس. بله. و این بود روزگار نکبت بار ال.
نصفه شب تشنه و گیج از خواب می پری، بلند می شی می ری سر یخچال آب بخوری، موزیک مربوطه هم که همینجوری واسه خودش روشن مونده و داشته می خونده رسیده به قصه ی گربه های اشرافی که واسه جوجه ی دخترخاله هه ریخته بودی و ادگار داره خط و نشون می کشه واسه گربه ها که می کشمتون که همه ی پول ها به خودم برسه. بعد در حال قلپ قلپ آب خوردن بعد این همه سال یهو متوجه می شی که این ادگار علاوه بر بدجنسی یحتمل کندذهن هم بوده، خو چه کاری بود تو اون هیروویری گربه ها رو برد سر به نیست کنه؟ صبر می کرد خانوم دوشس بمیره، بعد با خیال راحت سر فرصت دونه دونه می نداخت شون تو رودخونه. کسی هم نبود دنبالشون بگرده و به ادگار بگه بالا چشت ابرو. والا به خدا. ملت خباثت و ارث دزدی هم بلد نیستن خاک بر سرا.
یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۸
به درستی که یکی از فانی-موقعیتهای عالم آقا، موقعیتیه که تو از یه سری چیزها به طور موازی بین یه سری آدم مطلعی. که خودشون احتمالن روحشونم خبر نداره که مطلعی، که اصن یه چیزایی رو میدونی در موردشون که خودشونم نمیدونن. که توی یه سری مسائل پیچیده، یا اصن سادهی بین چند تا آدم، توی بعضی گوشهها تو میشی دانای جزء. وقتی که میدونی فلانی چرا از بهمانی خوشش نمیاد، بعد اونوقت بهمانی چه حدس مزخرف دور از ذهنی در مورد علت قضیه داره. وقتی میدونی پشت تاییدهای دائمی ایکس از ایگرگ چیه، بعد اونوقت ایگرگ چه موضع ناامیدکنندهای داره نسبت به قضیه که ایکس بیچاره اگه میدونست.. وقتی خبر داری که فلان چیز چرا فلانجور شد، که یکی حاضره ده سال زندگیشو بده اون چرائه رو بفهمه.. وقتی خبر داری یکی چه گندی زده با تو، که طرف فک میکنه تو خبر نداری و خیلی شاد و خجسته میاد شلنگتخته میندازه برات و تو توی دلت داری آباء و اجدادشو سرشماری میکنی. وقتی الخ تا فردا صبح.
بعد این وسط تو میشینی یه گوشه از دور با نیشخند "هه!" طور به بالا و پایین رفتن فلانی و بهمانی و ایکس و ایگرگ و الخ نگاه میکنی، بعد ضمن اینکه یه چیزی هی توت وود وود میکنه که کاسه کوزهشونو بریزی به هم.. یا اصن نه؛ خیلی خیرخواهانه یه دو سه تا دستکاری کوچولو بکنی محض صرفهجویی در وقت و انرژی کائنات، از اونطرف هم یه جای دلت قیلیژ ویلیژ میکنه که "اگه میدونستی ..."
از طرف سوم هم اصن کرم مریض بدذات درونات حال میکنه که بشینه همونگوشه، سیگارشو بکشه، زیر گلوی تتی رو بخارونه، نیشخند خبیثانهشو بزنه و بذاره ملت از سروکول هم بالا برن ببینه تهش چی میشه. بله. خبیث روح غازلی درم حلول-کردهای که منم.
بعد این وسط تو میشینی یه گوشه از دور با نیشخند "هه!" طور به بالا و پایین رفتن فلانی و بهمانی و ایکس و ایگرگ و الخ نگاه میکنی، بعد ضمن اینکه یه چیزی هی توت وود وود میکنه که کاسه کوزهشونو بریزی به هم.. یا اصن نه؛ خیلی خیرخواهانه یه دو سه تا دستکاری کوچولو بکنی محض صرفهجویی در وقت و انرژی کائنات، از اونطرف هم یه جای دلت قیلیژ ویلیژ میکنه که "اگه میدونستی ..."
از طرف سوم هم اصن کرم مریض بدذات درونات حال میکنه که بشینه همونگوشه، سیگارشو بکشه، زیر گلوی تتی رو بخارونه، نیشخند خبیثانهشو بزنه و بذاره ملت از سروکول هم بالا برن ببینه تهش چی میشه. بله. خبیث روح غازلی درم حلول-کردهای که منم.
شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸
دو دیقه ی آخر اپیزود هفت سیزن یک کلیفرنیکیشن ام ازت
You never mean to let me down. But you do.
You know, it's all well and good to talk about happy endings.
But if a person can't deliver, if he keeps screwing up,
well, eventually, I guess
you kind of just have to say,
"fuck you,"
or words to that effect.
You can keep the change.
You know, it's all well and good to talk about happy endings.
But if a person can't deliver, if he keeps screwing up,
well, eventually, I guess
you kind of just have to say,
"fuck you,"
or words to that effect.
You can keep the change.
جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۸
مادر می شویم
اشتراک در:
پستها (Atom)