یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

آخرين باري که اين‌طور نگران بودم و از فرط نگراني و دلهره دلم می‌پیچید، بعد از تجمع ۲۲ خرداد بود. که عکس‌هاي نگران‌کننده را مي‌ديدم و کاري از دستم برنمي‌آمد. که خيلي‌ها را گرفته‌بودند و کسي نمي‌دانست کجا هستند و بعدش هم همه آوارها خراب شد سر پروين و نوشين.
حالا بعد از اين‌همه وقت دوباره آن پيچش لعنتي را در دلم دارم. نگراني و بي‌خبري و باز نگراني.
اين پيچش کذايي انگار هميشه هست و راه فراري هم ازش نيست. فقط گاهي به‌تاخير مي‌افتد.
* گويا هرسه آزاد شدند. کاش اين قصه سر دراز نداشته‌باشد و به ‌همين‌جا ختم شود..

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵

همان‌طور که قبلا هم گفتم،‌ من احترام عميقي براي شهامت و جسارت خانم پارسي‌پور قائلم. واقعيت اين است که زخم‌ها و مشکلات جنسي بين ما وجود دارند و راه درمان‌شان نه انکار، که حرف زدن صريح و بي‌پرده از آن‌هاست. اما سخن‌گفتن از اين مسائل طبيعي بين اين‌همه نگاه هرزه و قلم ناپاك و ذهن کثيف و تابو،‌ کار راحتي نيست. خود من بارها خواستم در اين مورد مطالبي شخصي بنويسم و با توجه به موقعيتم، صادقانه بگويم جرات نکردم. تنها کاري که مي‌توانم بکنم احترام به شهامت کساني است که جراتش را دارند.

ضمنا، من هرچه فکر مي‌کنم فرق «ممنوعيت انکار هولوکاست» را با «مجبوريت(!) تصديق هولوکاست» نمي‌فهمم، و فرق اين‌دو را با مصداق واضح نقض آزادي عقيده و آزادي بيان. ( منظورم از انکار صرفا اظهارنظر شخصي بدون توهين است) و اين‌که عمل‌کرد سازمان ملل عزيز در اين مورد چه‌قدر مگر با عمل‌کرد دولت ايران فرق داشته‌است؟
آدم ياد آن بنده‌خدايي مي‌افتد که آمد ابرو را درست کند، زد چشم را هم...

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵

پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۵

و اين منم زني تنها در آستانه فصل امتحان!

چنان‌چه مطلعيد از خصوصيات دانشجو جماعت يکي آنست که در ايام‌الله امتحانات، به‌طور ناگهاني به کليه مسائل موجود در جهان به‌غير از چهارتا کتابي که بايد بخواند و امتحان بدهد علاقه‌مند مي‌شود. روياهاي کودکي‌اش را به خاطر آورده و تصميم مي‌گيرد محقق‌شان کند. تمام مطالعات نصفه را از سر گرفته و مطالعات جديد را هم اضافه مي‌کند. هرکار ناتمامي که داشته را تمام مي‌کند و اين ايام بهترين زمان براي محول کردن مسئوليت به اين دانشجوي عزيز و وظيفه‌شناس مي‌باشد! در راستاي اين سنت حسنه، گزارشي از فعاليت‌هاي خود را در هفته‌ی اخير و دوهفته‌ی آينده(!) به‌عرض مي‌رسانم:

۱ - هوس دوره کردن صدسال تنهايي و بار ديگر شهري که دوست مي‌داشتم. هم‌چنين اينجانب به‌يك‌باره مکشوف داشته‌ام که علاقه‌مندم کتاب شونصد صفحه‌اي زناني که با گرگ‌ها مي‌دوند يا دويده‌اند يا خواهند دويد را بخوانم. نه ده کتاب جذاب و خواندني نيز از دوستان امانت گرفته‌ايم که جامعه‌شناسي گيدنز با آن عظمت از زمره آنان مي‌باشد. هم‌چنين به افاضات جناب کارل گوستاو يونگ نيز علاقه‌مند شده و ضمنا يکي از دوستان تراژدي آمريکايي تئودور درایزر را به ما کادو داده‌اند که واقعا حق‌ناشناسی است نخوانده بماند!
۲ - چه‌ معني دارد که ما با اين سن و سال شطرنج بلد نباشيم؟! چرا نبايد برويم يك خودآموز شطرنج خريداري کرده و استعداد خود را در اين زمينه امتحان کنيم؟
۳ - مي‌گويند اين کلاس‌هاي آيلتس آريان‌پور هم بدچيزي نيست و ما هم به‌قدر کافي زبان خواندن را ول کرده‌ايم و ديگر زشت است بايد برويم زبانمان را ادامه بدهيم.
۴ - آخر فهم اين موضوع که خيلي ساده است، اگر ما درس بخوانيم که پس چه کسي Vanity Fair و Dark Water و Lolita و Cold Mountain و Immortal و Citizen Kane و بیست بیست و پنج فيلم ديگر را ببيند؟ خدا را خوش مي‌آيد اين فيلم‌هاي به اين خوبي خاك بخورند؟ تازه اين mbc2 هم اخيرا چندتا فيلم خوب دارد نشان مي‌دهد بالاخره. براي تشويقش هم که شده بايد ببينيم‌شان ديگر!
۵ - با آقاي بسکين رابينز (دوست‌پسر مربوطه) قرار گذاشته‌ايم زبان بخوانيم، مي‌گويم حالا بعد از امتحانات، مي‌فرمايند نه ديگه الان وقتشه! ضمنا به اين نتيجه رسيديم که واليبال ساحلي هم بد چيزي نيست يك‌سر برويم شمال امتحان کنيم! که البته اين مسئله را مي‌شود به بدمينتون و شنا و کلاس رقص و باشگاه و الخ نيز تعميم داد!
۶ - بعد از قرني که وبلاگ‌مان نمي‌آمد الان بعد چهار روز از پست بعدي نشسته‌ايم شروور مي‌بافيم.
۷ - با ماناجان متفقا نتيجه گرفتيم که چقدر دلمان براي قرارهاي دخترانه و نشرباغ روي و کتاب‌خري و جمشيديه و قيطريه‌پيمايي و رادنشيني تنگ شده واقعا. حقوق جزا سيري چند؟
۸ - شما بي‌کاريد اين خزعبلات را مي‌خوانيد؟ بلند شويد برويد اين‌جا چندتايي چيز به‌دردبخور بخوانيد که ما مثلا از اين زن مدرن در شعر فروغ و زن در آثار نادر ابراهيمي و عبور از ازدواج خوشمان آمد. تازه در منابع مقالات هم چشممان به چندتايي کتاب خوب خورد که جان مي‌دهند براي خوانده‌شدن در شب‌امتحان!