چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۸

شیخ حال نداشت عنوان بربگزیند

و ال نشسته‌بود و سر به جیب مراقبت فرو برده. مریدان گرد وی حلقه زده وی را گفتند شیخنا و مولانا، این چنین فرو، به چه تفکر کنی؟
از درون جیب ندا داد که های آدمیان، بدانید که 21 سالگی مانند سرخک و آبله باشد، که هر آدمی‌زاده‌ای ناگزیر مبتلا گردد و دهان و مقعدش پولیش شود و از هفت وادی بلا گذر کند؛ ولی از آن گریزی نباشد و برخی تجربیات نیز بیاندوزد که در باقی عمر او را به کار آید، ولو با کونی پاره، که کون پاره را نیز به دیده تحقیر منگرید، باشد که در مسیر وادی استغنا به کار آید.
ال سپس سر برداشت و آهی جگر سوز از سویدای جان برآورد و قطره اشکی بفشاند و بیست و دو ساله شد.

سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۸

چگونه وقاحت می تواند حد و مرز نداشته باشد یا چی فک کردین پس، وظیفه تونه

با سلام. پیرو درخواست‌های متعدد دوستان و آشنایان، علی‌رغم ضیق وقت (با صدای سامان گلریز خوانده شود) و عدم تمایل قلبی نگارنده به خودلوس‌کنی در ابعاد وسیع، به پیوست ویش لیست درخواستی شما مرقوم می‌گردد. با توجه به سال تخمی‌ای که نگارنده گذرانده است و خودجرانی و سینه‌چاکی وسیعی که مخاطبین جهت دریافت لیست مزبور انجام داده‌اند؛ انتظار می‌رود موارد مربوطه لحاظ گردد که موجب امتنان و سپاس خواهد بود. (رئیسم اینو ته لایحه‌هاش می‌نویسه)

1. مونوپولی. با توجه به میزان علافیت نگارنده که هیچ خیر سرش کنکور ارشد ندارد و میزان کثافت ذهن نگارنده و دوستان، به منظور پیش‌گیری از انجام انواع بازی‌های انحرافی و ضداخلاقی نظیر بطری‌بازی، سکه‌بازی، سوراخ‌بازی و الخ، که بر همگان واضح است صرفن منتهی به انحطاط هر چه بیشتر جوانان به ویژه ک.ب‌ها می‌گردد و اسناد و مدارکش هم موجود است، یک دستگاه مونوپولی کمک شایان تقدیری خواهد بود.
2. از این خودنویسا. قابل ذکر است که ال سابقا یکی از این‌ها در مالکیت خود داشته و عین خر زده نوکش را شکسته‌است و از آن‌جا که به دلایل نامعلومی خودنویس مربوطه جزو اقلامی است که ذاتا باید هدیه داده یا گرفته‌شود، نمی‌تواند خودش برای خودش بخرد. ادامه‌ی این بند را فاکتور می‌گیریم خوبیت ندارد در این شب عزیز.
3. آل استار ساق کوتاه سبز. از این یشمی سدری‌ها. کیف آدیداس سبزمو که دیدین؟! ست همون بی‌زحمت. دستتون درست.
4. سرامیک کوچولوی در ابعاد 2*2 سانت در رنگ‌های مختلف. می‌دونید کدوما رو می‌گم که؟! ال قرار است که در آینده‌ای نزدیک نصف آینه‌ش را ببرد و دور بقیه‌ش طناب بپیچد و بچسباند به دیوار ال آینه، با نصف بریده‌شده هم یک سری عملیات هنری انجام بدهد که در آن سرامیک رنگی رنگی کوچولو مورد نیاز خواهد بود. مضاف بر این که بچگیام خونه پسرعمه‌ی بابام همیشه از اینا بود و من دوس داشتم. دو نقطه نوستول.
4. فلش مموری. بی‌زحمت یک قفلی چیزی هم بهش آویزان باشد که گم نکنم. ترجیحن سربی، آهنی چیزی که نشکنم. راستی بهتون گفتم من فک می‌کردم فلش مموری رو اگه بندازی تو آب جرقه می‌زنه؟!
5. صد سال تنهایی چاپ قدیمی ترجمه بهمن فرزانه. فاکتور مجددن.
6. شمع و عود اسطوخودوس. خارجکیش می شود لوندر. نمی‌شود ننه بابای آدم بفهمند آدم فرت و زرت سیگار می‌کشد که. باید گردن یک چیز سوختنی انداخت.
7. بندهای ت، ج، چ، ح، د، ر پست مربوطه‌ی لاله‌ی دور از وطن. خودش را، یا حتا عمه‌اش را اگر بتوانید بیاورید در اولویت است.
8. یک آدم خیری که بیاید با هر تکنولوژی‌ای که هست که من نمی‌دانم این پازل ون‌گوک من را بچسباند و نصب کند. دو سال است زیر فرش خاک می‌خورد بدبخ. تا این‌جا اومدی دیوارا رو هم رنگ کن دیگه. چاهریم.
9. درست است ما با این وجنات و ابهت و ادعا و دیالوگ-حفظی، یک مجموعه کامل سکس اند د سیتی و فرندز نداشته‌باشیم؟! نه خدا رو خوش می‌آد آخه؟ خودتون شعورتون باید برسه دیگه اینا رو که من نباس بگم. استغفرالله.
9. (ال ساختار شکنی دو تا 9) تمام سایت مزبوری که شر کرده و شیاف تان کردم. مجبورم نکنید دوباره بکنم. با زبان خوش. آباریکلا.
10. هارد اکسترنال نمی‌خواد بخرید حالا گرونه. گناه دارید خب. حالا به جاش یه موتور هوندائه، چی چیه، از همونا بی‌زحمت. به خدا که من کاهیده شدم از این تجاوزات تاکسی‌ای. خدا به سر شاهده که دیگه ماشین و مرد می‌بینم می ترسم. اسپری فلفل هم ورکس. بابا جان
how far a girl should go for a fucking safe cab ride in this city! :(
11. انسان ام آرزوست باباجان؛ انسان ام آرزوست.
12. سیلویا پرینت و الخ. خودت می‌دونی که ک.ب. به من‌ چه. صد دفه گفتم تو صورتم نخند. خندیدی پاش وایسا.
13. سورپرایز می.

جهت ارسال موارد فوق با روابط عمومی فن کلاب مربوطه تماس بگیرید تا آدرس های لازم به شما داده شود. با تشکر. ال.

دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸

این پست به طور امرجنسی و به سختی و از منزل دوستان و در وضعیت دشوار صرفن به این منظور نگاشته می شود که به دوستان و آشنایان و فن کلاب مربوطه اطلاع داده شود که با توجه به نزدیک بودن زادروز این حقیر، و سیگاری بودن این حقیر، و اطلاع همگان از فندک نداشتگی این حقیر، یک وقت کسی نرود برای این جانب فندک بخرد، چون که اخیرن کوکولی نازنین فندکی به این جانب هدیه داده که به طرز بی خود و بی دلیلی تبدیل به ناموس بنده شده و جانم برایش در می رود و همین جور می گذارم جلویم ماچ می کنمش و کلن همه ی نیازهای فندکیم در زندگانی را مرتفع ساخته است. فلذا کسی بلند نشود به من فندک بدهد که من دچار کانفیوژن عشقی فندکی بشوم و میون دو تا دلبر این ور برم یا اون ور. با تشکر. ال.
ادامه ی ویش لیست در پست بعد به اطلاع شما خواهد رسید.

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸

گل‌نازم
با سلام
در جریانم که از وقتی این خاک گهربار را ترک کرده‌ای آدمی دیگر شده‌ای به کل و روحیات شاد و خجسته‌ی هندو جماعت بر تو تاثیرگذار بوده، حتا بعضن دیده شده که می‌خندی و خوش‌حالی و افسرده نیستی و حتا در مواردی سایرین را نیزبه خنده و رخص و شادی دعوت نموده‌ای. فلذا برداشت می‌دارم که دیگر تبریک تولد را معادل فحش خارمادر در نظر نگرفته و حتا ممکن است اندکی خوش‌حال نیز بشوی. علیهذا از این تریبون این روز خجسته را خدمت آن گوهر عالم بشریت تبریک گفته و شادی و نیش هر چه بازتر شما را در سال جاری خواهانیم.
فارسیش می‌شه این‌که خری که منم، به همه می‌تونم احساساتمو نشون بدم الا تو، ولی بلاشک تو یکی از عزیزترین آدمای زندگیم، یکی از کم‌نقص‌ترین آدم‌هایی که دیدم، و یکی از آدم‌هایی که اگه این‌جا بودی زندگیم خیلی خیلی بهتر و معنی-دارتر می‌بود هستی. دوست دارمت خره، تولدت مبارک.

She's a friend for all seasons

نه که بخواهم انکار کنم نازنینی خیلی آدم‌های زندگی‌م را، ولی وسط این باد تند بی‌اعتمادی و خنجرهای بی‌هوا از پشت و پهلو بهت خورنده و آدم‌هایی که سبزی ایندیکیترهای دوستی‌شان یواش یواش می‌کشد به نارنجی و زرد و قرمز و خالی اصلن، تو ماندی. تو ماندی دخترک نیم‌وجبی پرسروصدای چشم‌گربه‌ای. تو ماندی که من هنوز اقلن یک نفر را بتوانم بشمرم که چشم‌هام را بتوانم ببندم و تکیه کنم بهش و مطمئن باشم ولم نمی‌کند توی چاله‌ای چیزی. تو ماندی که کانسپت - سلام تعادل مفروض اجتماعی- دوستی هرقدر هم که توی ذهنم به لجن بکشد هنوز تو یکی را بتوانم علم کنم که "رفیق" ای و داری‌ام و هستی و حداقل دانسته آزارم نمی‌دهی هیچ‌وقت. تو ماندی که وقتی می‌خواهمت بیایی و موهای آبی‌ت را روی آبی-تر روتختی‌م افشان کنی که من توی دست‌هایت آخرین گریه‌هایم را بکنم و بعدش سه دور بچرخانمت که عکس موهات را بگیرم و بیایم پای مانیتور و پست عاشقانه برایت بنویسم و چه فایده که تو تنها کسی هستی که نمی‌خوانی این‌ خراب‌شده را،و با آن چشم‌های وحشیت هی نگاهم کنی و خط های نوت‌پد را بشماری و بگویی " این قدر عاشقمی؟! خب بسه دیگه عوض نوشتن بیا عاشق خودم باش!"


تو ماندی که رفیق‌ای دخترک موآبی من. تو ماندی. تو می‌مانی.
خره هر کی فک کنه من چون تا حالا کسی رو از زندگیم پرت نکردم بیرون، ینی بلد نیستمش. خـــــــــر به همین غلظت.
من اون شب بیدار بودم
من اون شب تا چهار صبح بیدار بودم و تلفن رو که قطع کردم و صدای تو شلوغی که خداحافظی کرد، کز کردم کنج دیوار و های‌های گریه
گوله‌های درشت اشک که می‌چکید پایین دخترخاله‌هه گفت فکر نمی‌کردم این‌قدر دل‌نازک باشی .
می‌دونی؟ خیلی وقته دیگه مهم نیست. خیلی وقته نذاشتم مهم باشه. مساله فقط و فقط اینه که من اون شب، تک تک اون لحظه ها، بیدار بودم و اشک‌هام سرازیر.


چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸

یعنی دربه‌در این تنه چناری‌ام که هر سال اوایل پاییز؛ دقیقن زمانی که من فک می‌کنم خب مرض ریختن‌های تابستون تموم شده و شاد و خندان واسه خودم dear dear fall زمزمه می‌کنم از ناکجاآباد می‌آد و نازل می‌شه به ابعاد تحتانی وجودم. والا آقا.

پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸

و در سال چهار فصل قرار دادیم که در دو فصل آغازین آن صاف شوید و در دو فصل بعدی ضمن صاف شدن اندکی هم زندگی کنید، و در آن نشانه ها برای خردمندان است باشد که رستگار شوید.

یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸

And So It Is ..

اون روزا
شیوه‌ی نوشین‌لبان می‌ذاشتم با صدای بلند و همون‌جور باهاش زمزمه‌کنان شروع می‌کردم حاضر شدن
آرایش کردن و لاك زدن و لباس پوشیدن و جینگولك‌جات آویزون کردن، و ضمنن یه‌گوشم به صدای تلفن که زنگ بزنه و کسی که منتظرش بودم بگه رسیده
که من یهو یادم بیاد که ای وای مانتو تنم نکردم و سایه سفید یادم رفت بزنم و انگشتر جرینگ‌جرینگیه‌م کجاست و آخرش همه رو که جمع کردم بدوبدو برم پایین و تا سر کوچه بدوئم و در ماشین رو باز کنم و نفس‌نفس‌زنان عذرخواهی که دیر کردم
بشینم و چشم‌های آدمه واسم برق بزنه که چه خوشگل شدم

این روزا
یاسمین لوی می‌ذارم و همین‌جور هیچی ازش نفهمان شروع می‌کنم حاضر شدن
هر قدر دلم می‌خواد دیر می‌کنم و لفتش می‌دم و سه‌بار خط‌چشمم رو چك می‌کنم و اون وسط نصفه‌لباس به‌تن گودر می‌خونم و نوت می‌ذارم و بیست بار مو باز می‌کنم و دوباره می‌بندم و انگشتر و گردن‌بند و تاپ و مانتو عوض می‌کنم و شال‌های مختلف رو پرت می‌کنم این گوشه و اون گوشه‌ی اتاق
وقتی می‌بینم دیگه هیچ‌جوری دیرتر از این راه‌ نداره، آروم آروم می‌رم پایین و خجسته و یواش یواش قدم می‌زنم تا سرکوچه.
سرم هنوز بالاست، چشم‌های خودم داره برق می‌زنه برام، با یه نیمه‌لبخندی واسه خودش اون وسط‌ها.

Just like you said it would be
life goes easy on me
most of the time ..

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

لحظه‌ای که از دهن یه آدم، نامربوط یا بدون ارجاع یا با ارجاع غیرلازم یه سری اسم گنده می‌شنوم که همین‌جوری تو هوا پرت می‌شن، دقیقن لحظه‌ایه که بعد اون حرفای آدمه تو گوشم به بلاه‌بلاه تبدیل می‌شه. که آدمی که این‌قدر خودشو آدم حساب نمی‌کنه که حتمن واسه موجه نشون دادن حرفش و فکرش باید به اسم چهارنفر دیگه، گیرم که بزرگ،‌ آویزون بشه، گوش دادن نداره.
دیگه خودتون بفهمید و منو از زحمت توضیح دادن اشخاصی که میزان شعور بقیه رو با یه‌همچین خط‌کش‌هایی اندازه می‌گیرن معاف بدارید.