شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۸

Here, Take It All ..

بله آقا، زمستون بود، اون موقع ها که هنوز اوضاع اینجوری نبود
از کافه اومدیم بیرون، برف می اومد و دو سه لایه روی سقف ماشین رو گرفته بود
من با هیجان صدات کردم این طرف ماشین که بیای نگاه کنی و قربون صدقه م بری که چه جوری بلتم روی برفای سقف طرف خودم برات با سه تا انگشتم رد پای بچه خرگوش بکشم که داره می دوئه.

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

آدم باید که برای خودش آهنگ های خوب بی خاطره داشته باشد
آدم باید که برای خودش جاهای مورد علاقه ی خودش، تنها، بدون خاطره ی کسی چه خوب و چه بد
باید که فیلم های تنهایی دیده ی خودش، کتاب های بی دست نوشته ی صفحه ی اول، لباس های مورد علاقه ی ساییده نشده بر عطر تن کسی، گردنبندها و انگشترهای کسی تحسینشان نکرده و دستت را نبوسیده، آهنگ های نخوانده در شب های مستی برای کسی داشته باشد
آدم باید که گوشه های بی خاطره ی امن سفید خالی دنیای خودش را داشته باشد اصلن. که برود تویشان برای خود خودش تنهایی بدون هیچ کس زندگی و خوشی کند.

* تا دارم قانون وضع می کنم، اضافه کنم که هر آدمی حق مسلمش است - حتا مسلم تر از انرژی هسته ای، که هر از چندگاهی یک هویی از پشت بغل بشود و دست هایی بپیچند دورش و سری فرو برود توی گردن و موهایش با نفس های عمیق و حرف های مهربان. بع له.

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

سماور، پلاستیک، دمپایی کهنه

اصلن به شما هم می گویند خواننده وبلاگ؟ یعنی بین این همه آدم، یک نفر نیست که یک دایی داشته باشد که پسرخاله ی زنش یک دوست کتاب فروشی دار داشته باشد که الیزه تان تا ایام خوش جوانیش تمام نشده و تبدیل نشده به یک وکیل عینکی قوزی کنج دفترخانه، برود نصفی از وقتش را آن جا صرف به تحقق پیوستاندن رویای کودکیش و اعتلای فرهنگی ملت و ارضای غرابز خود گربه وار به کتاب مالی اش بکند -یا اصلن سگ خور، هر شغل-فعالیت نیمه وقت خوشایند اینجوری ای - بعد آن یک نفر مزبور بیاید اسم و آدرس دایی اش را به الیزه تان بدهد و ماچش را هم بگیرد برود.
نه واقعن؟! رویتان می شود باز بیایید این جا را بخوانید اگر که دایی ندارید الان؟! :ی
پی نوشت: از اتاق فرمان صداهایی می آید مبنی بر این که پست ما غیرقابل فهم است. واضح هست انشالله که یک فقره الیز جویای کار می باشم دیگر؟ :ی

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸

من آدم غر زدن نیستم. اصلاح می کنم: الان دیگه آدم غر زدن نیستم. تا زنده ای چیز یاد می گیری، هوم؟ من یکی به قیمت گرونی یاد گرفتم اگر هم به فرض محال قرار باشه چیزی عوض بشه، دائم گفتن عوضش نمی کنه. مثل این می مونه که یکی هی یه سوزنی بکنه توی تنت، تو هم هر دفعه بگی آخ. آخ مزبور به قدر کفایت موقتن درد و عصبانیتت رو تخلیه می کنه که درد سوزنه که خوابید، یادت بره این جایی که وایسادی جاییه که دوباره احتمال سوزن بهت فرو رفتن داره. این جوریه که دور باطل مزبور تکرار می شه، بعد یه مدت آخ های تو هم این قدر تکراری می شه که حتا دیگه طرف نمی فهمه دردت میاد واقعنی. بعد تو گیج می شی و دردت میاد و روانی می شی که آخه چه جوری می شه یه آدمی که دوستش داری، دردت بیاره و عین خیالشم نباشه که دردت آورده. دیگه یادت نمی آد که خودت دردت اومدن و هیچ اتفاقی نیفتادن رو تبدیل کردی به الگوی تکرارشونده.
اوهوم. این جوریه که من دیگه آدم غر زدن نیستم. یه زمانی اگه تو موقعیت الانم بودم می رفتم یقه دو سه نفر رو می گرفتم می نشوندم شون و بهشون توضیح می دادم که بابا، الان تو منو آخ، یا تو قبلن منو آخ، یا خلاصه که بابا آخ! ولی الان آدمی هستم که یه نگاه به شون می ندازم، یه نگاه به تمام آخ هایی که صراحتن قبلن گفتم و تو گوش شون فرو نرفته؛ بعد خیلی آروم خودم رو می کشم کنار و از منطقه ی خطر دور می کنم. از آدم آخ-دار مزبور اصن.
می دونی آدم ها تیغ دارن، عین جوجه تیغی. آدم ها همیشه و بدون استثنا اگه مواظب نباشن تیغ هاشون می ره توی تن همدیگه. من اون قدرهام که غرش رو می زنم پیر نشدم. اما اون قدری هم دیگه خجسته و تازه نفس نیستم که حوصله ی رابطه هایی رو داشته باشم که فقط من توشون باید مواظب باشم تیغ تو تن کسی فرو نره. اصلن هر کسی باید تیغ-واچر اختصاصی روی خودش نصب داشته باشه.
بگیرین آقاجان؛ به خودتون بگیرین. بعله.