‏نمایش پست‌ها با برچسب ناطق جرعه ای آب نوشید و افزود. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ناطق جرعه ای آب نوشید و افزود. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

خیلی وقت است که می‌خواهم مختصری بنویسم در باب "دفرمه کردن بدن زن در طول تاریخ" که از آن‌دسته موضوعاتی‌ست که بهش علاقه‌مند شده‌ام اما اطلاعاتم در موردش به‌قدر کافی نیست. این پست صرفن نظرات خام خودم است در این‌مورد، به همراه درخواست رفرنس از آن‌ها که بیشتر می‌دانند و احیانن نظرات مرتبط در این مورد.
دفرمه کردن بدن زن، اساسن علیرغم هولناک بودن مفهومش به زبان امروز؛ چیز بسیار رایج و جاری‌ای در طول تاریخ بوده‌است. می‌دانیم که در چین، قرن‌ها پای دختران را از کودکی می‌بستند تا کوچک و ظریف بماند، ولو به قیمت استخوان‌های شکسته و خمیده و دردناک برای کودک و بعدها زن بیچاره. در نقاط پراکنده‌ای در تمام دنیا، اندام جنسی زن را مثله کرده‌اند و می‌کنند (آمار فعلی می‌گوید روزی شش هزار و سالی دو میلیون دختر در جهان مثله می‌شوند) خیلی ساده و علنی، بخش مهمی از بدنش را شکنجه‌وار می‌برند تا به چشم مردان زشت و کثیف نیاید و مردان مطمئن باشند که دختر باکره می‌گیرند. در بعضی کشورهای افریقایی سینه‌ی دختران نوجوان را با سنگ و اتوی داغ اتو می‌کنند تا رشد نکند و به‌چشم نیاید؛ و دختر از توجه و تجاوز احتمالی مصون بماند.
من فکر می‌کنم پشت این هجوم تاریخی مردسالاری به بدن زن، غیر از تمایل خودخواهانه‌ش به تغییر آن به شکل مطلوب، تلاشی جدی برای ناتوان‌سازی جسمی زن، به ویژه و عمدتن از نظر جنسی نهفته‌است. پاهای زن را می‌بندند و اندام جنسی او را مثله می‌کنند و بدنش را داغ و اتو؛ تا -از ضعف و وابستگی توانایی حرکت بیش از حد لزوم نداشته‌باشد، -میل جنسی‌اش در نتیجه‌ی محرومیت از لذت، سرکوب و فروخورده شود و نجیب بماند، - یکی از مشخصه های بارز ظاهری زنانگی را از دست بدهد: اولن ابژه‌ی جنسی شود و بماند، دومن نامرئی شود و از نظر "غریبه"‌ مصون.
پشت این برخورد سرکوب‌گرانه به عقیده‌ی من دو عامل می‌تواند وجود داشته‌باشد: ناچاری، و ترس. اولن، مالکیت‌طلبی برآمده از خودخواهی مردسالارانه، هر اقدامی را به منظور اختصاصی‌کردن زن توجیه می‌کند. مرد نوعی در این مالکیت‌طلبی با هم‌جنسانش شریک و رقیب است، و سعی می‌کند در حدود میزان توانایی‌ش یکی از این دو طرف (زن -ملک شخصی- و مرد رقیب) را، ناتوان کند تا خیال‌ش از بابت تجاوز به قلمروش راحت باشد:‌ اگر پادشاه باشد و زورش برسد، مردانی را که در خدمت حرمسرایش هستند خواجه می‌کند، و اگر نه، به همان طرف که زورش می‌رسد زور می‌رساند و زن را به شیوه‌های مختلف سرکوب می‌کند. می‌خواهم بگویم هر یک از مردان‌ جامعه‌ای که به مثله‌کردن زن باور دارد، شاید اگر می‌توانست، آلت جنسی بقیه‌ی مردان را می‌برید. اما چون نمی‌تواند، اندام جنسی زن را می‌برد تا یکی از شرکای جرم احتمالی را از بین برده‌باشد.
عامل دوم، شاید ترس مرد از میل جنسی آزاد و محدود نشده‌ی زن باشد. به روش‌هایی غیر از این‌ها هم در طول تاریخ میل جنسی زنانه به طور سیستماتیک تقبیح و سرکوب و تحدید می‌شده‌است. مثلن استفاده از کمربند‌های عفت در قرون وسطا، حدود همان زمانی که اعتقاد بر این بود که در درون زن هیولایی نهفته‌است که اگر - با لذت بردن از رابطه‌ی جنسی- بیدار شود، همه چیز را نابود خواهد کرد. میل جنسی زن همواره زشت و قبیح قلمداد می‌شد و عفت‌سوز و خانمان‌برانداز، همه برای این‌که نهفته و لگام‌خورده نگه‌ش دارند. دلیل چنین ترس عظیمی شاید این باشد که مردان ناخودآگاه هراس دارند که اگر میل جنسی زن به همان میزان که هست بروز یابد، از ارضای آن ناتوان باشند. قبلن در پست وقتی از سکس می‌شنویم.. هم گفته‌بودم که معتقدم مردان می‌ترسند از زبان زنان از سکس بشنوند، مبادا آن چه می‌خواهند و فکر می‌کنند نباشد.
با فریانه که در این‌مورد حرف می‌زدم منتج شدیم که احتمالن در دوره‌ی فعلی، این پدیده‌ی دفرمه کردن بدن زن به شکل کم-محسوس‌تری، در قالب فشار اجتماعی و بیشتر به هدف منطبق کردن زن با الگوی ایده‌آل رویایی مرد و "جذاب" تر شدنش ظهور پیدا می‌کند. انگار بشود گفت که مرد نوعی امروز وسواس مالکیت‌ش کاهش یافته و در عوض ایده‌آلیست‌تر شده‌است، ترجیح می‌دهد به مرزهای قلمرو‌ی تسخیری‌ش فکر نکند و در عوض در زمان موجود، بهترین حالت ممکن را تجربه کند. شاید بتوان این عمل‌های فله‌ای زیبایی را با ارفاق، شکلی از این تغییر فرم در نظر گرفت. این گروه‌گروهی که صورت و بدن‌شان را به دست جراح می‌سپارند بدون این‌که حقیقتن از آن ناراضی باشند بلکه فشار ناخودآگاه جمعی به این "اصلاح" مجبورشان می‌کند تا زیبا و خواستنی ارزیابی‌شان کند.
با وسواس من در مورد نوشتن موضوعات این چنینی -حساس و نیمه علمی- بعضی‌ها آشنایند، و خودم هم حاضرم برایتان قسم بخورم که مثال‌ها و فکت‌هایی که در این خطوط آورده‌ام همه منبع‌ دارند، ولی در این نیمه‌شب نیمه‌مستی؛ دیگر ذکر منبع را بر من ببخشایید. از هر گونه نظر و معرفی رفرنس در این مورد عمیقن استقبال می‌کنم.
* این‌همه فیلم و کتاب دری‌وری خمیازه‌برانگیز معرفی می‌کنید، یکی‌تان نمی‌گوید برو Crash را ببین. به‌خدا همه آدم‌هایی هستید پسیو ریسیست (اصطلاح اختراع کرده‌ و از کرده‌ی خود شادانیم) و من از همه‌تان شرمسارم. لابد یادتان هم اصلن نیست که فردوسی خودمان در داستان سیاوش‌ش چه کرده و به چه عمقی باید که هی رفت و خواند و خوشحال بود. هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش الخ. بلی. به امید آن روز.

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

آدم باید که برای خودش آهنگ های خوب بی خاطره داشته باشد
آدم باید که برای خودش جاهای مورد علاقه ی خودش، تنها، بدون خاطره ی کسی چه خوب و چه بد
باید که فیلم های تنهایی دیده ی خودش، کتاب های بی دست نوشته ی صفحه ی اول، لباس های مورد علاقه ی ساییده نشده بر عطر تن کسی، گردنبندها و انگشترهای کسی تحسینشان نکرده و دستت را نبوسیده، آهنگ های نخوانده در شب های مستی برای کسی داشته باشد
آدم باید که گوشه های بی خاطره ی امن سفید خالی دنیای خودش را داشته باشد اصلن. که برود تویشان برای خود خودش تنهایی بدون هیچ کس زندگی و خوشی کند.

* تا دارم قانون وضع می کنم، اضافه کنم که هر آدمی حق مسلمش است - حتا مسلم تر از انرژی هسته ای، که هر از چندگاهی یک هویی از پشت بغل بشود و دست هایی بپیچند دورش و سری فرو برود توی گردن و موهایش با نفس های عمیق و حرف های مهربان. بع له.

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸

من آدم غر زدن نیستم. اصلاح می کنم: الان دیگه آدم غر زدن نیستم. تا زنده ای چیز یاد می گیری، هوم؟ من یکی به قیمت گرونی یاد گرفتم اگر هم به فرض محال قرار باشه چیزی عوض بشه، دائم گفتن عوضش نمی کنه. مثل این می مونه که یکی هی یه سوزنی بکنه توی تنت، تو هم هر دفعه بگی آخ. آخ مزبور به قدر کفایت موقتن درد و عصبانیتت رو تخلیه می کنه که درد سوزنه که خوابید، یادت بره این جایی که وایسادی جاییه که دوباره احتمال سوزن بهت فرو رفتن داره. این جوریه که دور باطل مزبور تکرار می شه، بعد یه مدت آخ های تو هم این قدر تکراری می شه که حتا دیگه طرف نمی فهمه دردت میاد واقعنی. بعد تو گیج می شی و دردت میاد و روانی می شی که آخه چه جوری می شه یه آدمی که دوستش داری، دردت بیاره و عین خیالشم نباشه که دردت آورده. دیگه یادت نمی آد که خودت دردت اومدن و هیچ اتفاقی نیفتادن رو تبدیل کردی به الگوی تکرارشونده.
اوهوم. این جوریه که من دیگه آدم غر زدن نیستم. یه زمانی اگه تو موقعیت الانم بودم می رفتم یقه دو سه نفر رو می گرفتم می نشوندم شون و بهشون توضیح می دادم که بابا، الان تو منو آخ، یا تو قبلن منو آخ، یا خلاصه که بابا آخ! ولی الان آدمی هستم که یه نگاه به شون می ندازم، یه نگاه به تمام آخ هایی که صراحتن قبلن گفتم و تو گوش شون فرو نرفته؛ بعد خیلی آروم خودم رو می کشم کنار و از منطقه ی خطر دور می کنم. از آدم آخ-دار مزبور اصن.
می دونی آدم ها تیغ دارن، عین جوجه تیغی. آدم ها همیشه و بدون استثنا اگه مواظب نباشن تیغ هاشون می ره توی تن همدیگه. من اون قدرهام که غرش رو می زنم پیر نشدم. اما اون قدری هم دیگه خجسته و تازه نفس نیستم که حوصله ی رابطه هایی رو داشته باشم که فقط من توشون باید مواظب باشم تیغ تو تن کسی فرو نره. اصلن هر کسی باید تیغ-واچر اختصاصی روی خودش نصب داشته باشه.
بگیرین آقاجان؛ به خودتون بگیرین. بعله.

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۸

هن لباس لکم و بالعکس یا من چه فکری می کردم که ترو پوشیدم یا چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و مانتوهای بنفش خود را در کمد آویزان کنم

بله، می گفتم؛ که توی آلبوم عکس های خانوادگی، حوالی سال 71-2 را اگر بگردید، احتمالن موفق می شوید از خانم های فامیل و آشنا و حتا بلکم خودتان، یک عکسی پیدا کنید دارای فکل مبسوط و چتری افشان بر پیشانی، ملبس به مانتوی بلند گشاد اپل دار مثلن بنفش، با کیف زنجیردار نیم دایره ای، و کفش های پوست ماری.. از این البسه ای که مختصن جهت خانم ماهایا پطرسیان طراحی شده اند و خوب هم به ایشان می آیند. بعد دیده اید آدم با چه غش و خنده و نوستالژی و شرمساری توام با "آخی لپتو بکشم" ی نگاه می کند به این عکس ها .. که می داند احتمالن زمان فشرده شدن دکمه ی دوربین برای خودش در مقیاس آن زمان ها دافی بوده، و احیانن حس می کرده که چه خوشتیپ شدم من و دیس ایز د بست اوت فیت اور، بعد هی نگاه می کند به اپل های پف کرده ی مانتوی بنفش و غش می کند از خنده که آخر لامصب ما آن وقت ها چه جوری فکر می کردیم این قشنگ است؟ چه طور وجدان مان راضی می شد این جور زلف مان را پف بدهیم و دو تا خال منحنی ش را هم بیفشانیم روی پیشانی؟ از محضر خداوند شرم نمی کردیم با این زنجیر کیف؟ بعد هی خنده و تعجب و نوستالژی مهربانانه ی همزمان ش می آید به خود خرش که زمانی حاضر بوده این ها را تن ش کند و خیلی هم احساس هایدی کلوم بوده گی داشته باشد.
بعدتر، باز می گفتم که دیده اید بعضی وقت ها آدم های گذشته تان چه شباهتی پیدا می کنند به این عکس های قدیمی؟ دیده اید عکسی را از خودتان توی بغل آقای فیلان سال هشتاد و الف شمسی نگاه می کنید و آخی گویان غش می کنید که نگـــامون کن، و هی با خودتان فکر می کنید که من قربونت برم آخه چی فک می کردی تو اون موقع که با این نره غول.. بعد هم زمان دل تان برای خود آن وقت تان که فکر می کرد نره غول مزبور از همه دنیا خواستنی تر است غش می رود و خنده تان می گیرد؟ غلیظ ترش، دیده اید اصلن قضاوتی هم ندارید ها، خیلی هم با هم خوبید، اما یک هو مثلن توی جمعی به اکس ای، کسی، آدم گذشته ای، نگاه می کنید و از خودتان تعجب می کنید که از چی چی این بابا خوش تان آمده بود یک زمانی آخر؟ بعد احساس می کنید که الان این عکس قدیمی گوشه تا خورده ای که تویش همچین مانتویی تن تان است و توی بغل همچین آقایی هستید نباید به کسی نشان بدهید اصلن، باید توی آلبوم قایم ش کنید برای خنده های ایام سالخوردگی.
بعدترترش، یک زمانی می شود که یک هویی به شهود می رسید و نتیجه می گیرید که تیک ایت ایزی باباجان، کل هستی اصلن یک مانتو با رنگ بندی و مدل های مختلف است که تند و تند می چرخد. نگاه می کنید می بینید لابد اصلن شخص شخیص خودتان هم، مانتوی بنفش یک بنده خدایی هستید که الان عمرن حاضر نیست تن تان کند. می بینید اصلن آدم ها همه شان یک سری مانتوی بنفش دارند و ناگزیر لابد همه شان هم مانتوی بنفش کس دیگری هستند و اصلن مانتوی بنفش یک گذشته ی مشترک ژنتیک بشری است که آن را گریزی نیست. نگاه می کنید به مانتویی که همین الان تن کرده اید و یک هو لامپ بالای سرتان روشن می شود که قربونت برم فک نکن الان خیلی خوشتیپی، بعدن نگاه می کنی و غش می کنی که من چه فکری می کردم که اینو می پوشیدم آخه ..
بعله آقاجان؛ این جوری می شود که با تعمق و تامل در کمد لباس و آلبوم عکس تان، رستگار می شوید اصلن. دل به مانتوهایتان نمی بندید. نتیجه می گیرید که مانتو پدیده ایست نسبی و ذات شماست که قشنگی و زشتی اش را تعیین می کند. دیگر غم و غصه ی مانتوهای جرخورده تان را نمی خورید، از مانتوهای بنفش از مدافتاده تان هم خجالت نمی کشید. یاد می گیرید که مانتوهای بنفش اپل دارتان را، با مهربانی و لطافت آویزان کنید توی کمد، هر از گاهی بروید دستی به شان بکشید و نوستول بشوید و بخندید و با خاطر منبسط بروید دنبال قورقور روزانه تان. یادی هم از ما به عنوان مخترع فلسفه ی مانتوهای بنفش بکنید. اوهوم.

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷

الرساله فی المضرات حسن منظر یا خوشگلا صرفن باید برقصن

لعنت هرمس بر من باد اگر از تکرارکنندگان خرمگس‌وار جمله‌ی بیضوی «دختر یا خوشگل می‌شه یا درس‌خون» و یا حتا «پسر یا خوشگل می‌شه یا خوش‌سک.س» (از اختراعات من و دوستان) باشم، اما خاک دو عالم بر سرمان بکنند که چنین جمله‌هایی متاسفانه بعضن واقعیت می‌یابند! حقیقتش این است که معتقدم به این که انسان‌ها، و بالاخص زنان زیبا، در معرض خطر عقب‌نگاه‌داشته‌شدگی قرار دارند. زیبا که می‌گویم منظورم زیبایی و مموشی و جذابیت معمولی نیست که اکثر آدم‌ها دارند، که بالاخره هر کس یا زلف کمندی دارد یا چشم و ابروی عاشق‌کشی یا لب لعلی، منظورم زیبایی فوق‌معمولی و «رمدیوس خوشگله‌ای» (تابلو است که من تازه جای گیومه‌ را روی کیبردم یاد گرفته‌ام؟:ی ) است که بعضی‌ها دارند که از در که تو می‌روند چشم‌ها خیره شود و ملت لابد دست‌هاشان را روی پرتقال‌هاشان ببرند. به‌قدر کافی مثال این موضوع را هم دوروبرم دیده‌ام، که آدم‌های زیبا حس می‌کنند بای‌دیفالت به‌قدر کافی محاسن و مزایا دارند و دیگر لازم نیست کاری بکنند و چیزی بر خودشان بیفزایند تا مقبول واقع شوند. تقصیر خودشان هم نیست بنده‌گان خدا، ما جماعت عقل به چشم و ظاهرپرست هم چنان از عنفوان کودکی قربان‌صدقه‌شان می‌رویم و باد به غبغب‌شان می‌اندازیم که تمام تایید اجتماعی و فیدبک‌های موردنیازشان را یک‌جا از همین کانال چشم‌وابرو دریافت می‌کنند. انسان هم که اساسن موجود فراااااخ! دیگر برای چی به خودش زحمت بدهد دوزار بار خودش کند وقتی آلردی همه حس می‌کنند خیلی خفن است؟!

به‌ویژه؛ این موضوع در مورد دختران مصداق پیدا می‌کند که اساسن انتظاری که در جامعه مردسالار ازشان می‌رود زیبایی و جذابیت جنسی و ایفای نقش‌های سنتی مادر و همسر است. وقتی رسالت اصلی‌شان خودبه‌خود تقریبن انجام‌شده؛ و کسی هم چندان انتظار دیگری ازشان ندارد، یعنی خب لایه رویی به‌قدر کافی جذاب است که کسی به محتویات موجود یا ناموجود یا احتمالی‌شان توجه نکند و توقع‌ش را هم نداشته‌باشد، خب بسیار محتمل است که به همان کفایت کنند و عمر گران‌مایه را در بزازی و سلمانی و سولاریوم و خیاطی صرف کنند و به قول دکتر «قربانی زن بودن‌شان شوند و پارچه را به کتاب ترجیح دهند». به جان عزیزتان به شمار موهای سرم دختر و پسر بسیار زیبا دیده‌ام که هیچ‌وقت نیازی پیدا نکنند و حتا نیازی حس نکنند که سلول‌های خاکستری مغز را به کار بیندازند! و اتفاقن همین آدم‌ها اگر فیزیکی معمولی داشتند، اگر برای گرفتن تایید و تحسین اجتماعی به چیزی غیر از ظاهر نیاز پیدا می‌کردند؛ اگر مغزشان را به کار می‌انداختند و اندکی فکر می‌کردند و می‌دیدند و می‌خواندند آدم‌های بسیار جذاب‌تری می‌شدند، تا این عروسک خوش‌منظر خنگ فعلی.

این است که می‌گویم آدم‌های زیبا در معرض خطر عقب‌نگاه‌داشته‌شدگی‌اند. بس‌که جامعه همان که خواسته را ازشان گرفته و آن‌قدر بابتش تحسین و تاییدشان می‌کند که دیگر قدمی فراتر نروند. صد البته که این قانون نیست و بی‌شمار آدم‌های فوق‌العاده زیبا و باهوش و باشعور هم داریم، اما در کل شخصن معتقدم اصلن هیچ کس دیگر نه؛ ولی خود من، اگر انشالله شکل آنجلینا جولی می‌بودم احتمال خوبی وجود داشت که در استیج لوندی و دلبری و عاشق‌کشی متوقف شده و مثل سباستین (خرچنگ گوگولی پری دریایی :ی ) مژه‌ به‌هم بزنم و لب غنچه کنم و خنگ بار بیایم.

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۷

هلاک این اتوبوس-کامیون- نیسان هایی ام که پشتشون کنار پلاک یه کبوتر در حال پرواز نقاشی کردن
اصن واقعن روح سفر نفوذ می کنه تو آدم
:ی

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷

چگونه از روی شکم حرف نزنیم

در حقیقت چیزی که می‌خوام بگم اینه که
ممکنه آقای ایکس دزد باشه
ممکنه شما دیدین که آقای ایکس ساعت خانوم ایگرگ رو یواشکی برداشته گذاشته جیبش
در این حال شما حق دارین بگین آقای ایکس دزده
حتا اگه واقعن دزد نباشه و اون کار رو محض شوخی کرده‌باشه، شما منطقن می‌تونین این‌طور فکر کنین، چون فکتی دارین که بر اساسش این فکر رو بکنین.

ممکنه آقای ایکس دزد باشه
شما هیچ وقت ندیدین آقای ایکس کاری بکنه که به دزدی شبیه باشه
ولی حدس می‌زنین، یا حتا شاید از یکی که از یکی شنیده شنیدین که آقای ایکس دزده
دهنتون رو ببندین لطفن، چون در این حالت حق ندارین بگین آقای ایکس دزده.
حتا اگه واقعن دزد باشه، شما هیچ فکتی ندارین که بر اساسش اینجوری فکر کنین!

عاقلان را اشارتی کافیست هم.

پنجشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۷

مرتیکه ی از خودراضی متوهم نون-دختر به نرخ روز خور سند تو آل ایزی اکسس که چه عرض کنم، اوپن اکسس
تله تئاتر مذکور اون قدر مزخرف بود که به آخرش هم نکشیدم. دو تا آدم شل بی حال که اساسن حتا به خوبی فیلم هاشونم نبودن.
*خرده جنایت های زناشوهری شبکه 4، محمدرضا فروتن و نیکی کریمی
** اون صحنه با بالش زدن خانوم کریمی آقای فروتن را که دیگه رسمن شاهکار بود!

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۷

زندگی من، توی بهار و تابستون، ماکزیمم می تونه قابل تحمل باشه،
توی این دو تا فصل سرد دوست داشتنی تاریک لعنتیه که می شه عملن زنده گی کرد.

به ضرس قاطع که فک کنم همینجوری می نویسن اش (و از اون کلمه هایی ئه که هیچ کسم دیکته شو درست بلد نیست ولی همه دوس دارن استفاده کنن اش!) می تونم بگم این بدترین تابستون عمرم بود و نمی تونم بگم چه قدر خوشحالم که داره تموم می شه.
از فردا زندگی بهتر می شه. مطمئنم.


شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۷

سه تایی ِ عجیب و غریب

دخترک با ذوق‌وشوق تعریف می‌کرد که به دوست‌دختر سابق‌اش زنگ زده و قرار شده هم‌را ببینند. می‌دانستم که کل تابستان منتظر این موقعیت بوده، که به هیکل‌اش رسیده و برنزه کرده و موهایش را جینگولک‌جات کرده که به این حربه‌ها دوست‌دختر سابق را Impress کند و برگرداند. می‌دانستم که با تمام غرور و از خود راضی بوده‌گی و بدادایی‌اش، بدجوری- بدجوری عاشق است و هر کاری حاضر است برای برگرداندن دوست‌دختر سابق بکند. و این وسط داشتم به این فکر می‌کردم که خانم مزبور امسال به دانشگاه می‌رود و به احتمال قابل‌توجهی دوست‌پسری، چیزی خواهد گرفت و احتمال این که دخترک را به تاریخ بسپارد چه‌قدر زیاد است.
در دو سه مورد شاهد این موضوع بوده‌ام - و تحلیل خودم هم چنین است - که دختران لز-بین یا بای-سکشوال، جدا از همه‌ی مشکلات دیگر شخصی و اجتماعی، در روابط عاطفی و جن.سی‌شان با رقیب عظیمی به نام "مرد" مواجه‌اند، اگر که پارتنرشان لز-بین صددرصد نباشد، یا به اندازه‌ی آنان درگیر رابطه نباشد. اگرچه حسادت در این نوع روابط تا جایی که من دیده‌ام نقش بسیار کمتری از روابط مرد-زن بازی می‌کند، اما به هر حال، سایه‌ی خطری همیشه هست: این که پارتنرت عاشق مردی شود یا به مردی کشش جنسی پیدا کند آن‌قدر که مرد از تو عزیزتر و مهم‌تر شود. و بدبختی این‌جاست که در این حالت، رقابت اصلن معنایی پیدا نمی‌کند، چون زمینه‌ی رابطه در دو حالت کاملن متفاوت است. دختر نه می‌تواند سک.س همسان با یک مرد را ارائه دهد، و نه می‌تواند احساساتی که یک مرد برمی‌انگیزد را برانگیزد. احتمال باخت به رقیب مذکر، متاسفانه بسیار زیاد است.
البته که این مساله دو سر دارد، مثلن در حالتی که پسری، پارتنر‌ ِ بای-سکشوال داشته‌باشد. اما باز هم دیده‌ها و منطق من چنین نتیجه گرفته که به طرز بسیار خنده‌داری پسرها در این مورد چندان حسادتی نمی‌کنند. آن‌قدر به قول ایشان در توهم فاعل مطلق بودن‌اند، و آن‌قدر خود را به طور بدیهی از یک دختر برتر می‌بینند و آن‌قدر عمیق معتقدند که چیزی دارند که دخترک - رقیب- ندارد، که هیچ احساس خطری نمی‌کنند. مشاهده‌ي شخصی‌ای در مورد این که نهایتن کدام طرف - دختر یا پسر - انتخاب می‌شود ندارم، ولی به نظرم قیافه‌ی پسری که پارتنرش به خاطر دختری ترک‌اش کرده، جدن باید دیدنی باشد!

* طبق معمول، تمام گفته‌ها مشاهدات و نظرات شخصی‌اند و اصراری بر تعمیم‌پذیر بودن‌شان ندارم.

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

فرمان نمی دونم چندم
خودت رو در موقعیت "انتظار عکس‌العمل" از کسی که واکنش‌هاش در حد جلبک‌ئه قرار مده.

آزموده را آزمودن هم خطاست، محض یادآوری!

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷

ژانر:
اینایی که توی 360 شون یه عکس می‌زنن که توش نوشته CLOSED یا bye 360

- سلام پالپ، لاااغر و الخ -
1- ما یک عدد خانوم دکتر دوست‌داشتنی دیدیم که شبیه ژولیت بینوش بود و بسیار دوست‌اش داشتیم و قیلیژ ویلیژ و غش و غیل رفتیم برایش، ماچ و موچ؛ چند نقطه دی
2 - پست قبلی مطلقن هیچ ربطی به پست «در باب تقدس بی‌هوده‌ی تن» ندارد، نه تصویری از منظور آن پست است و نه هیچ چیز دیگر. مطلقن هیچ ربطی بین این دو پست نیست.
3 - بسیار، بسیار از این همه قضاوت‌گر بودن، بدون حتا شناخت کافی از قضاوت‌شونده، منزجر و مشمئزم و حالم را به‌هم می‌زند. متاسف‌ام هم می‌کند در ضمن. و در زندگی‌ام بسیار دیده‌ام که دست روزگار، آدم‌های قضاوت‌گر را به بهترین نحوی متنبه می‌کند و سرجایشان می‌نشاند. پس متعجب نشوید اگر آن‌چه را (هر چه را) که امروز با دیدن سایه‌ای ازش تقبیح کردید، فردا خودتان یا عزیزترین‌های‌تان انجام بدهید و بار قضاوت‌های پیشینی خودتان له‌تان کند.
4 - جایی گفته‌بودم قضاوت‌گری (همان جاجمنتالیسم که لغت بسیار روشن‌تری‌ست) در ذات آدمی‌ست. اما بعضی‌ها آن را به عنوان خصیصه‌ی بد می‌شناسند و سعی در کنترل‌اش دارند، بعضی‌ها هم جلوی‌اش را باز می‌گذارند تا شخصیت خودشان و بقیه را پایین بکشد و تحقیر کند و حال من یکی را هم به‌هم بزند.
بسیار متاسف‌ام که درصد قابل توجهی از خوانندگان وبلاگم از دسته‌ي دوم‌اند. با معذرت پیشاپیش از اقلیتی که چنین نیستند.

شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۷

نکنید آقاجان نکنید
نیایید توی وبلاگتان با آب و تاب ملت را از چیزی نهی کنید زیرش هم یک لیبل نکنید آقاجان نکنید بچسبانید
گاس هم که -سلام عرض شد- پس فردا یک جورهایی شد شما دلتان خواست بکنید! دیگران که خبردار نمی شوند، ولی از روی خودتان خجالت می کشید هی، آخرش هم مجبور می شوید نکنید که گلاب به رویتان قضای حاجت توی حرف خودتان نشده باشد.
نکنید آقاجان!

پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۷

در باب تفدس بی هوده ی تن

دیرزمانی قبل همه جا، و حتا همین حالا در جاهایی غیر از این جزیره ی اطراف من، «تن» حریمی مقدس بود، با ارزش و اهمیتی بی نهایت و بی جا و بی مناسبت که بدان نهاده شده بود. تن باارزش ترین گنجینه ی شخصی طبقه بندی می شد، آخرین سنگری که «غریبه» (غریبه ای که می رفت تا آشنا شود) را ممکن بود به اش راه دهی، آخرین قدمی که در راه نزدیک شدن دو انسان می شد برداشت، نردبان نزدیکی و الفت را باید پله پله می رفتی تا در آخرین قدم به عنوان جایزه، یا به عنوان مهر تاییدی بر رسیدن به خط پایان، روبانی را ببری و قدم به آن جایگاه نهایی بگذاری. فرقی نمی کرد آدم ها که باشند و چه باشند و چه قدر متفاوت از هم، به هر حال با ارزش ترین داشته و قیمتی ترین پیش کشی که می توانستند به دیگری بکنند، همان تنی بود که هر کسی می داشت.

حالا اما، بعضی جاها و در جزیره ی اطراف من که قطعن، روند برعکس شده - تن می تواند اولین حریمی باشد که گشاده می شود، می تواند اولین سنگری باشد که «فتح» و اولین تکه ای از تو باشد که کسی را به اش راه می دهی. حالا حتا یکی شدن تن ها آن قدر نردبانی نمی خواهد یا صمیمیتی یا قدم برداشتن و تلاشی، حالا نگاهی و جرقه ای و انگیزه ای کافی است که دو تن بتوانند، در همان مرزهای جسمیت محض، لذت را با هم شریک شوند، شاید حتا بی آن که حرفی بزنند و قدمی از تنیت فراتر بروند. حالا تو ممکن است با هر کسی تنت را شریک شوی ولی روحت را نه. حالا زمانی است که دوستی به من می گوید آن قدر closed ام که غیر از سک.س رابطه ی جدیدی با کسی نمی توانم متصور شوم.

من این روند جدید را دوست تر دارم. من این مدل را بیش تر می پسندم که تن آدم ها دیگر جایزه ای روبان زده نباشد، که آن تمرکز بی هوده ی بی مناسبت از تن برداشته شود، که آن ارزش میلیونی بی خود به اش داده نشود و آن قدر بالا و بالاتر نگذارندش که حواس آدم ها - مثل بچه ای به جعبه ی بیسکویت طبقه بالای قفسه، سلام آقای رضا ارژنگ- متمرکزش شود آن قدر که هیچ چیز دیگری را نبینند. من دوست تر دارم که رودرواسی ها و ملاحظه ها و تعارف های الکی از بین رفته باشد و تن ها اگر هم را بخواهند بتوانند بدون دروغ و عذر و بهانه و تظاهر به نزدیکی جمع شوند، که دیگر کسی محض تصرف تنی نقش عاشق دلخسته را بازی نکند. من فکر می کنم این طور بهتر است، که تن همان باشد که هست، ارزشی بیشتر از واقعن اش پیدا نکند، که ارزش نهایی آدم ها، که آن والاترین حریم شان، آن مستوره ی پردگی روبان قرمز به درش زده، نه تنی که هر کسی دارد- که روحی باشد که در هر آدمی با دیگری متفاوت است. من باور دارم خرد شدن تقدس بی هوده ی تن کمک می کند که چشم گرسنه از نوک انگشت بالاخره سیر شود و فراتر برود و آن ماهی که نشانش می دهی را ببیند.

شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۷

بعدم که نکنید آقاجان نکنید، به کسایی که رابطه تون باهاشون متزلزل! ئه کتاب قرض ندید! به خصوص که عین من کتاباتون بچه هاتون باشن و به جون تون بسته! وگرنه یه همچین نصفه شبی یهو یادتون می آد که ناتور دشتتون که تازه هدیه هم بوده دست آقای نون دال مونده، بعد حالا بعد این همه وقت هم نمی شه زنگ زد به طرف گفت کتاب منو بده که، چون از awkward بودگی گذشته هزار و یک جور منظور نداشته ازش برداشت می شه غیر منظور خودتون که صاف دارید می گیدش و کیه که باور کنه به کی قسم به کی قسم آیم دان ویت یو و فقط کتابام مث بچه هامن و هیچ ناتور دشت دیگه ای به دلم نمی چسبه و هیچی نمی خوام فقط لطفن کتاب من را برگردانید!

نکنید آقاجان نکنید!

یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۷

شخصن معتقدم همه ی ما - با تمام اعتقادات، باورها و ارزش هامون- قیمت معینی داریم. قیمتی که می تونه هر چیزی باشه، و اگه کامل پرداخته بشه حاضریم - حتا شاید به طیب خاطر - از اعتقاداتمون دست بکشیم و احساس ناراحتی هم نکنیم، چون عوضش قیمتمون تمام و کمال پرداخت شده.
ممکنه تلخ باشه ولی حقیقیه. همه رو می شه خرید، فقط قیمت هاشون فرق می کنه.

*مثال جهت روشن شدن قضیه، مثلن این جناب سایر اگه به قاعده بابام هم مردسالار باشه اصن واسه من مهم نیست و هم چنان مرد ایده آله :ی همون طور که واسه آقایون فک نمی کنم خیلی ترن آف باشه اگه مثلن مونیکا بلوچی - سلام امین!- جدول ضرب رو کامل بلد نباشه! :ی
من مجبورم، می فهمید مجبورم که همیشه حداقل یه افکت جلف و جفنگ توی پست هام داشته باشم، وگرنه احساس ناراحتی می کنم و به دلم نمی چسبه!

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷

می دانید؟ چیزی به اسم لیاقت دوست داشته شدن وجود ندارد. ترجمه ی جمله ی "لیاقت دوست داشته شدن رو نداره" به سادگی می شود این که "منو نمی خواد، ولی من این و هزارتا دری وری دیگه رو سر هم می کنم که مجبور نشم قبول کنم که منو نمی خواد"
این را جا انداختم

مشکل اصلی حتا جند.ه خطاب شدن هم نیست، این است که به این بهانه، جدی ات نمی گیرند.

حالا من ربط بین این دو مساله را نمی فهمم. به نظرم یک سازمان حقوق بشری چیزی باید تاسیس شود که حالی ملت بکند که حتا اگر زنی جند.ه باشد هم، جند.ه ها حق جدی گرفته شدن دارند.