سه‌شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۶

خیلی مچکرم از لینک‌های دانلود آهنگ لالایی محبوبم. عجالتا همین‌جوری گوشش می‌دهم، چون برای خواب به لالایی احتیاج ندارم و همیشه آن‌قدر خسته‌ام که در هر گوشه‌ای که بتوانم بخش تحتانی وجودم را پهن کنم سه ثانیه‌ای خوابم می‌برد، اما به هر حال خیالم راحت است که هر وقت خوابم نبرد، درمانش هست!‌:D
ابراهیم نبوی را همیشه دوست داشته‌ام، خیلی زیاد. از 10-11 سالگی (شاید هم 12!) یادم هست که شب‌ها روزنامه‌هایی که پدرم می‌آورد را فقط به عشق ستون طنز نبوی زیر و رو می‌کردم. الان هم فارغ از همه جهت‌گیری های جزئی و منش سیاسی و غیره، هنوز هم نبوغ ادبی و هنری‌اش را تحسین می‌کنم. نبوی قطعا از برجسته‌ترین طنزنویسان تاریخ ایران است و مغز خلاق و مبتکر و اتومات طنزگویش، همیشه من یکی را شگفت‌زده کرده‌است.
نبوی اما فقط طنز ننوشته‌است، گاه چیزهایی هم نوشته، همان‌قدر که طنزش شیرین است، تلخ. سالن 6 ، خاطرات چندماه زندان‌اش پر از این تلخی‌هاست، به‌ویژه خاطره‌هایی که گاه‌گاه از زندانیان نقل کرده‌است. این وسط، این خاطره از آن‌هایی بود که بالاخص در ذهن من مانده‌بود. تلخ، عذاب‌آور و گریزناپذیر.

پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶

الیزه کودک می‌شود!

محمدرضا فروتن در راديو قصه مى گويد

هوووم ... چه خبر خوبی برای منی که فقط به عشق شنیدن صدای فروتن حاضرم مزخرف‌ترین فیلم‌هایش را هم ببینم! که همیشه عاشق صدای مخملی و لطیف و نوازش‌گر این آدم بوده‌ام. با آن اندکی لرزش ته صدایش که این خصیصه را در صدای هر آدمی (جز خودم که شدیدا دارمش!) می‌پرستم ...
آن قصه‌های ساعت 9 شب رادیوی بچگی‌هایمان را یادتان هست؟ آن صدای بی نهایت دوست‌داشتنی که اصولا محتوای قصه‌ها را بی‌اهمیت می‌کرد؟ و آن آواز محشر آخرش را که من ازش فقط قورباغه لالا را یادم هست! (کسی دارد این آواز را؟)‌ از اول مهر دوباره مثل 9 سالگی‌ام هر شب رادیو را در تخت‌خواب دست خواهم‌گرفت...

سه‌شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶

هودر خفه می‌کنیم؟!

علی‌رغم مخالفتم با نظرات حسین درخشان به خصوص این اواخر، و درفشانی‌هایش در مورد جنبش زنان، از تعطیلی اجباری وبلاگش حس خوبی ندارم. نمی‌توانم از خفه‌شدن صدای منتقد و مخالف، حتی از نوع اتهام‌زن و مشکل‌سازش خوش‌حال باشم، به‌ویژه که این مخالف کسی باشد که بسیاری از ما، آزادی بیان و رسانه‌ی وبلاگ را از کانال او شناختیم. سکوت وبلاگستان در برابر این مساله، کاملا حاکی از رضایت و شراکت معنوی است. البته منظورم این نیست که افراد باید در اتهام زدن و انگ چسباندن و دردسر ساختن برای هم مجاز باشند (بنده بدون هیچ‌گونه عذاب وجدان و ناراحتی از تعطیلی و خفه شدن کیهان به شدت استقبال خواهم کرد) اما حسین درخشان عجالتا هنوز کیهان نشده‌است، اگرچه آن ره که می‌رفت به همان کیهان هم ختم می‌شد.
ضمنا تفاوتی هم هست: در بیش‌تر موارد افشاگری(!) همان اندازه که درخشان برای انتقاد و مخالفت و انگ زدن و غیره فضا داشت، سایرین هم برای رد کردن حرف‌های او فضا داشتند. و البته در برخی موارد هم مانند حرف‌هایش در مورد هاله اسفندیاری، جدا کفرم را در می‌آورد که به آدمی که دستش از همه جا کوتاه است و نمی‌تواند اتهامات او را رد کند یا از خودش دفاع کند، حمله می‌کند.
ضمنا اعتراف می‌کنم این که صدای خفه‌شده در حال حاضر حسین درخشان و «پدر وبلاگ‌نویسی ایران» است هم مساله را برایم بیش‌تر مهم می‌کند. خود من در اولین پست اولین وبلاگم نوشته‌ام که خدا پدر ایشان را بیامرزد که راهی یاد آدم می‌دهد که بتواند حرف بزند، چون آدم اگر حرف نزند خفه می‌شود. الان حس خوبی ندارم که این راه، برای خود آن آدم بسته شده. ممکن است خفه شود!
بنده شخصا ترجیح می‌دهم درخشان و هر آدم دیگری که هنوز کیهان نشده‌است؛ فضای خودش را برای حرف زدن داشته‌باشد و مخالفین هم بتوانند متقابلا حرف‌هایش را رد کنند، تا این که از بیخ و بن خفه شود و صدایش قطع. یادمان نرود که دموکراسی در شنیدن صدای مخالف (ولو بحران‌زا) است،‌ نه در قطع بی‌ْسروصدا‌ی آن.

* تا حالا فکر کردین یه روسپی اگه عاشق بشه تکلیفش چیه؟‌
این داستان - و این یکی - را بسیار دوست داشتم.

یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۶

این روزها به قول آقای رئیس‌جمهور عزیزمان تقریبا مطلقا روزهای خوبی‌اند، به عبارت بهتر من در حال خوبی به سر می‌برم. از اول صبح خندان و شنگول و رقصان عین این بچه‌مدرسه‌ای‌ها که ذوق مدرسه را دارند، یا عین راه رفتن و قیافه‌ي محشر مگ رایان در You've got mail در خیابان راه می‌افتم و می‌آیم سر کار، کمی وب‌گردی و یک status شنگولک در جی‌میل، اگرچه از این قسمت به بعد دیگر اوضاع خراب می‌شود و یکی توی سر خودم و چشم‌های خواب‌آلود نیم‌بسته‌ام می‌زنم و یکی توی سر آرشیوهای مزخرف خبرگزاری‌ها و بقیه‌ی کارهایم. اصولا هم مقداری حال همه را به هم زده‌ام با این خوش‌بینی و مثبت بودن و شنگولی افراطی، که چپ و راست هر روز بگویم "چه روز خوبی!" و حتی "let's make it a good day even if it's not!" تازه از این هم بدتر، مدام به این فکر کنم که آقای خدا چقدر آدم خوب و مهربانی است و دنیا چه بر وفق مراد،‌ که من سالم و سیر و پوشیده و باسواد و در آغوش گرم(!) خانواده‌ي هرچند مزخرفم هستم وقتی کاملا به سادگی ممکن بود یک یتیم آفریقایی ایدزی گرسنه‌ي برهنه باشم. البته ضمنا ممکن هم بود وضعم از این هم خیلی بهتر باشد و نیست، ولی اصولا معتقدم آدم به‌تر است بیش‌تر به آن احتمالی فکر کند که باعث خوشحالی و شکرگزاری‌اش می‌شود! مگر مرض دارد؟!
تنها مشکلم سرشلوغی روزافزون و خیلی عجیبم است، که مثلا همین هفته بدون این‌که خودم خیلی دستی در قضیه داشته‌باشم و قبل از این که بفهمم چی‌شد، اتومات امشب تا 4شنبه شب‌ام تا دیروقت پرشده‌است! و یک‌عالمه دوستانی دارم که تا تابستان تمام نشده باید ببینمشان اما شب‌ها قبل از این‌که یادم بیاید بهشان زنگ بزنم از هوش می‌روم. از همین تریبون هم به گروه وبلاگ‌خوانشان پیغام می‌دهم که بابا خودتان هم یک سراغی بگیرید آخر بی‌مصرف‌ها!
خلاصه که این روزها بنده به شدت خوش‌اخلاق و خوش‌حال و مثبت هستم، تاریخ‌نویسان بنگارند و ثبت کنند، باشد که در همین حال خجسته باقی بمانیم، با اندک bug ای آن وسط‌ها که خوش‌بختی و خوش‌حالی برایمان عادت نشود و قدرش را بدانیم.
تاریخ‌نویسان ثبت کردند؟؟

پنجشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۶

تحقیقات در مورد علت مرگ مرد هیجان‌زده!

آقا من اعتراض دارم! این چه وضع تیترنویسی یکی از خبرگزاری‌های مهم کشور است؟! با این همه دبدبه و کبکبه آخر یکی به من بگوید مثلا این چه تیتری است :
فرض که شما بتوانید جلوی خنده‌تان را از خواندن این تیتر بگیرید، آیا اصولا به ذهنتان می‌رسد که خبرذیل این تیتر در مورد تکذیب آقای زواره‌ای در مورد بیماری جدی‌اش است و ابراز سلامتی می‌کند و ضمنا می‌گوید که کسالتش به نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری ربطی ندارد؟! بیش‌تر به نظر می‌آید ایشان در دفتر ایسنا قرار مصاحبه داشته و گفته من تا نیم ساعت دیگر مرخص می شوم و سوالاتتان را بپرسید، چون فردا هم در زمین تنیس هستم و وقت ندارم!! و لطفا از این موضوع سوءاستفاده‌ي سیاسی نکنید طبیعی است که یک آدم تنیس بازی کند!
حالا خنده‌دار است ولی کافی‌ست بخواهید دنبال مضمون خاصی در اخبار بگردید، محال است از روی تیتر خبر بتوانید حدس بزنید مضمون موردنظر شما در این خبر هست یا نه. آن‌وقت است که مثل الان من گریه‌تان می‌گیرد!
بنده‌ای که هیچ از روزنامه‌نگاری سر در نمی‌آورم هم ضایع بودن این تیترها را می‌فهمم. یعنی واقعا یک نفر در دستگاه عریض و طویل ایسنا نیست که به این موضوع فکر کند آخر؟!
* عنوان مطلب یکی دیگر از تیترهای شاهکار ایسناست.

چهارشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۶

والدین پسر شجاع!!

من تصور نمی‌کردم فهم این موضوع خیلی سخت باشه، که وقتی سردبیر یا مدیر مسئول یا هر مقام مسئولی در یک روزنامه‌ی رسمی باشی (و نه یک وبلاگ!) نتونی عملا حرفی علیه سیاست‌های اخلاقی حاکم بر رژیم بزنی. واقعا چه انتظاری دارید؟! که مثلا مدیرمسئول شرق بیاد بگه بله ما می‌دونستیم این خانم فلان سابقه رو داره ولی زندگی خصوصی افراد به خودشون مربوطه و دموکراسی و حریم خصوصی و اینا؟! یا این که بگه نخیر ما نمی‌دونستیم به ما هم هیچ ربطی نداره که بدونیم؟! که بعدش بتونن عملا به جرم ترویج آگاهانه‌ی فساد اخلاقی پدرشو دربیارن؟ یعنی واقعا که این انتظار رو نداشتید دوستان؟؟! این چیزا رو من و شما قبول داریم نه جناب قاضی مرتضوی و اعوان و انصارش! جدا چطوریه که چشم‌هاتون ابراز بی‌علاقگی فلان وبلاگ‌نویس‌های درپیت(!) رو به ساقی قهرمان می‌بینه و پیف پیف می‌کنین ، ولی کیهان به اون گندگی رو اون بغل که پشت سر هم پرونده می‌سازه و حرف در می‌آره و حرفاشم طابق‌النعل بالنعل اتهام می‌شن می‌خورن توی سر ملت و می‌کشنشون دادگاه رو نمی‌بینه؟؟!
بنده کاملا قبول دارم که شخصیت و اشعار و سبک کار و زندگی ساقی قهرمان این‌جا اصلا موضوع بحث نیست و هرجوری می‌خواد باشه به ما و این قضیه مربوط نیست و اساسا توقیف شرق مسئولیتی به گردن ایشون نمیاره، اما مردم که احیانا می‌تونن نظر شخصی بدن؟! خود من از یه داستانش خوشم اومد و مثلا خانوم ایکس خوشش نیومده، همون‌قدر که من و صدنفر دیگه که این چند روزه قربون صدقه‌اش رفتن حق ابراز عقیده دارن، خانوم ایکس هم احتمالا حق داره دیگه؟! حالا این وسط چه ربطی داره که یقه‌ی مردمو می‌گیرین که تو داری اونو محکوم می‌کنی؟
هیچ کاری آسون‌تر از بغل گود نشستن و داد شجاعت دادن و از ترسویی دیگران ابراز انزجار کردن نیست، مخصوصا وقتی وبلاگ‌نویس باشی و مسئولیت رسمی مثل سردبیر روزنامه نداشته‌باشی در برابر حرفات. البته من جدا به این‌همه شهامت و شجاعت و جسارت جوون‌های این مرزوبوم افتخار می‌کنم، فقط کاش جناب پروردگار یه جفت چشم واقع‌بین و بدون تعصب هم عطا کرده‌بود.
* این یک نوشته‌ي کاملا عصبانی و شدید اللحن و نظر شخصی بنده هست توی وبلاگ شخصیم. کامنتمم می‌بندم چون حوصله بحث با کسی رو ندارم. اصلا فایده‌ش چیه؟!

سه‌شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶

صبحم با وجود یک پدر کله‌شق دخالت‌گر بداخلاق بی‌منطق خیلی خوب شروع نشد و از خانه که بیرون آمدم زیر لب غر زدم چه روز گندی، اما با خواندن این خبر -که حقیقتا اولین خبر خوب بعد از روزهاست- اعصاب‌خردی صبح کاملا جبران و فراموش شد. دقیقا دیشب داشتم فکر می‌کردم که نگرانی برای وضعیت امیر دیگر دارد طاقت‌فرسا می‌شود. بی‌نهایت خوش‌حالم که بالاخره بیرون می‌آید.
هوووممم... چه روز خوبی!

دوشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۶

تمام این دو سه روز و به‌خصوص از دیشب تا حالا کنار تمام سایر بدبختی‌های اجتماعی، فکرم مشغول مصطفی کرمی بوده. خیلی خوش‌حالم که دیشب تمام برنامه‌ي تلویزیونی‌ای که درباره‌اش پخش شد را ندیدم چون همان یکی دو دقیقه‌ تصویرش با چشم‌های بسته و اشک‌آلود و صدای بغض‌دار، و ناله‌های پردردش از دیشب تا به‌حال هنوز عذابم می‌دهد. مدام در این فکرم که چه ظلم وحشتناک و درد عظیمی است که پسر جوانی در 26 سالگی، به خاطر سهل‌انگاری و سنگ‌دلی عده‌ای برای ساختن یک فیلم، این‌طور اعضای بدنش را از دست بدهد و درد بکشد. و واقعا نمی‌فهمم، مسئولان بیمارستانی و پزشکی که بر خلاف تمام موازین انسانی، به خاطر مقداری پول (گیرم مقدار زیادی) درمان یک انسان را متوقف می‌کنند و اجازه می‌دهند درد بکشد، یا ضمن درمان فشار روحی عظیمی بر او وارد می‌کنند، چه‌طور می‌توانند شب راحت و با وجدان آسوده بخوابند؟ و اصلا سوال اساسی‌تر، بنده چرا پول‌دار نیستم؟؟!‌ و آن‌ جماعت محترمی که هستند چرا کمک نمی‌کنند وقتی این پول‌ها برایشان چیزی نیست ولی می‌تواند یک پسر جوان را از درد و معلول‌شدن نجات دهد؟ و اصولا مهم‌ترین سوال، از آن‌جا که بنده هنوز به وجود موجود محترمی به‌نام خدا معتقدم، ایشان این وسط به قول امیر زندانی‌مان، حرکت بدون توپ دارند؟؟!
امیدوارم این خبر راست باشد و عملی شود و هزینه‌ی درمان مصطفی کرمی تامین. اگرچه به نظر بعید می‌آید این آقا و ابواب و اصحابش به دردی بخورند و گره‌ از کاری باز کنند. فکر می‌کنم به‌هرحال کمک مالی به شماره حسابش (210384448 كد 318 بانك تجارت شعبه مهر ، به نام مصطفي كرمي) هم‌چنان مفید خواهد بود چون اعضای مصنوعی مورد نیاز و دوران نقاهت هم حداقل 60-70 میلیون هزینه بر می‌دارد. سوال اساسی دوم را تکرار می‌کنم که چرا من پول‌دار نیستم؟؟!

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶


۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت طلب مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

مرده شورش ببرند. به یاد نمی آورم در این 10 سال اخیر اوضاع از این آشفته تر و تلخ تر و گندتر بوده باشد. همیشه هم شکر خدا حداکثر کاری که از دست ما بر می آید کپی پیست کردن لینک هاست. می شود محض نمونه، یکی، فقط یک خبر خوب هم بدهید؟