جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۴
آقا من رسما کم آوردم . کم آوردم خوب؟! کم آوردم .غلط کردم . شکر هم خوردم روش! نوش جونم. آقا جان غلط کردم!!
نخیر درست نمی شه که نمی شه!
* اصولا علت این که من جدیدا این جا زیاد اعتراف می کنم اینه که می خوام ما که به اف رفتیم، اقلا ملت از خوندن اعترافات ما و مطلع شدن از به اف رفتگی ما خوشحال بشن و لذت ببرن! ضمنا در اعتراف لذتی هست که در غرور نیست و از این چرتوپرتا!
پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۴
چیزی که من برای به دست آوردنش شما را ترک کردم،
شما به دست آورده اید و من هنوز مثل دیوانه ها دور خودم می چرخم!
*حالا کی باخته کی برده؟؟!
** از پذیرش هرگونه کامنت، پاسخ، تلفن، ایمیل یا آفلاین در رابطه با پست بالا معذوریم! خواهشا این اعتراف آشکار من به شکست را مطلقا به روی خود نیاورده و صرفا در خلوت خود با یادآوریش لذت ببرید!
چهارشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۴
آرزو می کنم این جمع دوست داشتنی، همیشه ی همیشه، یا حداقل تا وقتی که بودنش خوبه، پابرجا بمونه.
* البته این موضوع به شما هیچ ربطی نداشت و کاملا شخصی بود، اما این پست پایینی رو نمی خواستم بیشتر از این اینجا بمونه!
دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۴
Empty spaces fill me up with holes
Distant faces with no place left to go
Without you within me I can't find no rest
Where I'm going is anybody's guess
I've tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be is incomplete
Voices tell me I should carry on
But I am swimming in an ocean all alone
Baby, my baby
It's written on your face
You still wonder if we made a big mistake
I've tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be is incomplete
I don't mean to drag it on, but I can't seem to let you go
I don't wanna make you face this world alone
I wanna let you go (alone)
I've tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be is incomplete
INCOMPLETE
...
جمعه، دی ۳۰، ۱۳۸۴
شب های برره (روزهای جمهوری اسلامی!)، گفته شده از زبان نماینده ی جمعیت حمایت از زنان مترقی
کسی که به ما نچیزیده بود، کلاغ چیز دریده بود..
که اونم شکر خدا وظیفه شو به نحو احسن انجام داد!!!
سهشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴
با این ترتیبی که امتحانا تا حالا پیش رفته هم ما به سلامتی یا باید قید معدل بالای 17 و رشته دوم رو بزنیم، یا بعد گرفتن نمره ها راه بیفتیم ass kissing اساتید محترم که آقا هرکدوم 2-3 نمره به من بدین که من معدلم نره زیر 17! ( مرسی نوشابه دوس ندارم! گوجه و نون اضافه هم لازم نیس همینا بسه!) البته این ass kissing که گفتم شامل حال همون یه دونه استاد خانم می شه و در مورد آقایون اساتید که خیلی ئم چشم و دل پاک تشریف دارن قربونشون برم، فک کنم باید تبدیل به Kiss giving (!) و این صوبتا بشه! که البته من شخصا با این موضوع درباره اون استاد گوگولیه هیچ مشکلی ندارم و همه جوره پایه ی kiss و hug و لپ کشیدن و اینا هستم که هیچی قربونشون هم می رم:D
الانم با توجه به اینکه من توی 48 ساعت گذشته 6 ساعت خوابیدم (دیشب که رسما 30 دقیقه بیشتر نخوابیدم که اونم همش کابوس بود!) و سه تا امتحان پشت هم داشتم و رسما توی این سه روز به فاک رفتم و اینا، و تازه پریود هم خیلی پدیده ی آشغال بیخود مزخرفیه و از همه بدترش این حس بدبخت بودنیه که به آدم می ده، و متاسفانه هیچ دوست دختر به درد بخوری دوروبر ما نیست و هیچ موجود جنس مذکری هم شعورش نمی رسه توی این مواقع چه طوری باید با آدم برخورد کنه و تر می زنن توی اعصاب آدم؛ من دارم می رم بمیرم. عجالتا لطفا قبل مردن یکی بیاد به من پلیر گذاشتن یاد بده که پست بعدی م رو بکنم. فعلا.
یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۴
اما الان یه موضوع دیگه رو می خواستم بگم و اون اینکه اینایی که توی ولنجک زندگی می کنن خرن یا مغز خر خوردن یا چی؟! بابا سررررررررررررررررررررردههههههههههههه! من بدبخت صبح پاشدم دیدم توی کوچه چیزمثقال(!) برف هست، یه لباس معمولی پوشیدم و روش یه پالتوی کلفت با این حساب که بسه دیگه. بعد داشتیم با باباهه می رفتیم منو برسونه، هی می دیدم انگار یه چیزایی از آسمون میاد! هی هم هرچی جلوتر می رفتیم نمی دونم بیشتر می شد چرا! تا رسیدم دانشکده برف شروع شد و نیم ساعتی که ول چرخیدیم و قبل از رفتن سر جلسه یه نگاه بیرون انداختیم دیدیم به به! جناب خدا اون بالا بدجوری مشغول پیتزا درس کردن هستن! یعنی برفش واقعا شدید و تند بود، تو مایه های اون برف بزرگ(!) پارسال. امتحانم که تموم شد اومدیم بیرون با رفقا یه کم برف بازی کنیم، اولش هی خندیدیم هی خندیدیم کلی خوشحال بودیم که برف میاد، بعد هی هرلحظه با نگاه کردن به راههای ارتباطی این خندهه یه ذره محو می شد، تا وقتی که نوبت پایین رفتن شد دیگه رسما تبدیل شد به گریه! نهایتا که وقتی من رسیدم دم در خروجی دانشگاه، بدون کوچکترین اغراق بین 25-30 سانت برف نشسته بود و همین جوری مثل گاو داشت برف میومد هنوز و من هم تازه کشف کرده بودم که آب می ره توی کفشم و همچینی حس کردم که دارم قانقاریا می گیرم از زور یخ کردگی پا! به زور یه ماشین دربست پیدا کردم بیام خونه، بعد هی میومد پایین هوا صاف تر و صافتر می شد تا رسید به خونه ی خودمون دیدم آقا هوا خووووووووب! بهاری! آفتااااااب درخشان! خدایی شما باشین گریه تون نمی گیره؟
حالا همه ی این چرت و پرتا رو که گفتم بازم مسائل فرعی بود، موضوع اصلی اینه که من فردا امتحان اخلاق دارم و کتابشو تا امروز نداشتم (تازه امروزم یکی از پسرای کلاس بدبخت کتاب خودشو داد به من که خودش بره انقلاب بخره و طبق آخرین اخبار مثکه گیر نیاورده و قراره یکی امشب براش بیاره که تازه شاید اونم نیاره! منم اصلا عذاب وجدان ندارم، به من چه می خواست یه جور دیگه مخ زنی کنه!) و همین امروز کتاب و جزوه هاشو با بدبختی گیرآوردم ( اگه باهوش باشین خودتون می فهمین که باید الان پست قبلی رو بردارین حقوق مدنی رو با اخلاق جایگزین کنین!) بعد چون که من آدم نخواهم شد و باید قشنگ تفهیم بشم که درس رو نباید واسه شب امتحان گذاشت، پس فرداشم اونوقت امتحان اقتصاد دارم که 300 صفحه س و من صرفا می دونم که جلدش آبیه و روش عکس چرخ دنده داره! قشنگه دیگه نه؟!؟!
آقا همه ی اینا رو گفتم که بگم این وبلاگ تا عصر سه شنبه آپدیت نخواهد شد. تازه بعدشم فقط در صورتی خواهد شد که یه نفر به من یاد بده چه جوری پلیر بذارم اینجا!
زت زیاد!
* بابت چرت بودگی پست ها هم شرمنده. همینه دیگه، کمیت که زیاد می شه کیفیت میاد پایین! ( نیس که قبلا خیلی کیفیت بالایی تحویل می دادم!)
شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴
و تو چه دانی که چیست مدنی ...
*برای خواندن باقی پست، روی این لینک کلیک کرده، کلمات مقدمه و مقدمه ی علم حقوق را با کلمه ی حقوق مدنی1 جایگزین فرمایید. سپاسگزاریم.
** راستی دلم نیومد اینو نگم، دیروز تلویزیون داشت تروی نشون می داد ( به قول مهناز، سمبل حماقت مردانه!) اون جایی که هلن داره شبانه از تروی می ره و هکتور میاد جلوشو می گیره و بهش می گه بمون و اینا؛ هلن جان خیلی شیک جواب دادن که نه، من باید برگردم پیش پدرم!!!!
شما هم حس می کنید که فسیل هومر بدبخت توی قبرش الان داره تیک تیک می لرزه؟؟!
سهشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۴
( یا اقلا این طور فکر می کنم!)
با تلاشهای فراوان از جمله بیدار موندن تا ساعت چهارونیم صبح و تلفنهای دوستان بامرام که یک ساعت در میون ما رو چک کردن که خواب نباشیم و درس بخونیم، و جزوه ی محشر اون پسره همکلاسیم که من تصمیم گرفتم از ترم بعد شدیدا باهاش طرح دوستی و عشق و رمنس و اینا بریزم، و لطف استاد گرام و خوشتیپ و گوگولی و جیگر که سوالها رو هلوبرو تو گلو طرح کرده بودن، احتمالا من با نمره ی (گوش شیطون کر) بالای 15 پاس می شم و این یعنی این که شاید معدلم هم زیر هفده نیاد که خیر سرم استعداد درخشان بودنم به گند کشیده بشه و مزایاش بسوزه! نتیجه دیفرانسیلی این که ما الان شدیدا خوشحال و خندان بوده و در دیفرانسیلمان یک مجلس عیش و طربی برپاست که بیا و ببین! هنوز هم سر قول های دیشبم هستم و از فردا میشینم برای امتحان بعدی که حقوق مدنی و یکشنبه هست می خونم که شب شنبه دوباره مثل دیشب پدرم در نیاد ( البته یکی از دوستان می گفت که این جمله ی از ترم بعد درس می خونم دو حالت داره: یا عملی می شه، یا هشت بار تکرار می شه! نمی دونم چرا یه حسی به من می گه مال من از نوع دومه!)
نکات حاشیه ای:
1 - بابا به خدا این استاده عوضی سر از اینجا درآورده. یک چنان موجود نازنین و خوشتیپ و زیبا و جذاب و مهربون و گوگولی ای هستش که جاش روی جلد مجله پلی بوی هست نه کلاس های ما! به سلامتی کل دانشکده هم فهمیدن که من برای این غش و ضعف می کنم که البته تازگی نداره، چون کلا وقتی از لابی دانشکده عبور می کنه صدای آخ و اوخ و الهی و آخی و نازی و غش و ضعف دخترها پشت سر ایشون بلند می شه. قابل توجهتون که اقلا 7-56 سالشه!!!
2 - برای اولین بار امروز از ریخت این دانشگاه کوفتی خوشم اومد. البته اونم ربطی به خودش نداشت برف خوشگلش کرده بود! تازشم با وجود به فاک رفتن شدید ما همش داریم دعا می کنیم هی برف بیاد چون خانوم حراستی هامون ( این فاطی کماندوها که دم در وایمیستن دهن آدم رو سرویس می کنن!) گشادن و روزای برفی نمیان سرکار!!
3 - بی زحمت بعدا یاد من بندازین برم کتابهای اخلاق و ادبیاتمو که گمونم 10 روز بعد هستش امتحانشون رو بگیرم از انقلاب!
4 - آقا برای بیدار موندن هیچ حربه ای موثرتر از خوردن نیست! من که کوالایی هستم واسه خودم و ولم کنی وایساده خوابم می بره، دیشب به یاری یک بشقاب زرشک پلو و دو سه لیتر چایی و یه دیس شیرینی و یه خامه شکلاتی و یه خامه ( این دو تا باید با انگشت خورده بشن تا اثر کنن!) و یه بشقاب میوه موفق شدم تا صبح بیدار بمونم. اگه یه وقت مثل دیشب من شب امتحانی گیر کردین وسط یه کوه درس، می تونین از این توصیه های ایمنی استفاده کنین!:D
دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۴
و تو چه دانی که چیست مقدمه...
این وبلاگ در 24 ساعت آینده، در صورتی که نگارنده* 2 واحد مقدمه علم حقوق را نیفتاده و معدلش به سمت صفر میل نکرده و رتبه دورقمی اش تا دسته زیر رادیکال نرود، آپدیت خواهد شد!
*ضمنا فلان فلان این نگارنده پدرسگ که در تمام طول ترم و حتی این 4-5 روز اخیر درس و کتاب و دانشکده رو به کفش چپش حساب کرده و حالا شب قبل از امتحان وسط حدود 300 صفحه کتاب و جزوه که نهایتا 30 صفحشو خونده و حتی از موضوع کلی بقیه بی اطلاعه نشسته توی سرش می زنه!
** خدایا غلط کردم! این ترم رو یه جوری به خیر بگذرون قول شرف می دم که ترم بعد از اول عین آدم درس بخونم!
