چهارشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۲

می خوای بدونی الان چه حالی دارم ؟
تمام اینا رو بذار کنار هم ...بعد فرض کن همشونو من خونده م !

در این حریم شبانه ستم گرفته در این شب خوف و خاکستر که غم گرفته رفیق روزان روشن رهایی من ستاره ها را صدا بزن دلم گرفته......من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم آرزو داشتم برم تا به فردا برسم شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم .......توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد آسمونم نبارید اونم سرگرونی کرد حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون یه طرف می رم تو خاک یه طرف به آسمون......کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگو ببوسم....شب من پنجره ای بی فردا روز من قصه تنهایی ها مانده بر خاک و اسیر ساحل ماهی ام ماهی دور از دریا هیچ کس با دل آواره من لحظه ای همدم و همراه نبود هیچ شهری به من سرگردان در دروازه خود را نگشود .....پای من خسته از این رفتن بود قصه ام قصه دل کندن بود دل به هرکس که سپردم دیدم راهش افسوس جدا از من بود صخره ویران نشود از باران گریه هم عقده ما را نگشود آخر قصه من مثل همه گم شدن در نفس باد نبود....به تکرار غم نیما کجای این شب تیره بیاویزم بیاویزم قبای ژنده خود را ....نگفتمت تنها مرا شب در کمین نشسته ....

دلم بدجوری براشون تنگولی شده !

یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۲


دارم می زنم زیر قولی که دادم .....آروم میرم مبادا رفتنمو ببینی ....با چشمای پر از اشک سر راهم بشینی.....دیگه وقتی نمونده تودل این شب تار ....می سپرمت به خاطر برای آخرین بار ......
خب بابا چرا می زنی خاموشش کردم دیگه گوش نمی دم !
دلم خیلی گرفته ....کم دردسر دارم که اینم باید اضافه بشه بهش ؟
چرا خدا وقتی به من قلب می داد "نه " توش نذاشت ؟ چرا من هیچ وقت نمی تونم به کسی نه بگم که بعدش اینهمه عذاب نکشم ؟ چرا بقیه با خیال راحت بدون ملاحظه من ردم می کنن و بهم نه میگن و من خودمو به آب و آتیش می زنم و همه چی رو تحمل می کنم که کسی رو ناراحت نکنم؟ آخه چرا ؟ چرا ؟

به خدا حق من بیشتر از اینه ! حق من بیشتر از یه آدم مزخرف بی هدف نفهمه که زندگیش فقط بیرون رفتن و ول گشتن و خوشگذرونیه . بیشتر از یه بچه ساده نفهمه که اصلا نمی تونه درک کنه من چی می گم . بیشتر از آدمیه که اصلا نمی دونه عشق چیه ، نمی دونه من کی ام ، نمی فهمه چرا دلم تنگه ......نمی گم خیلی آدم خوب و بیستی ام ولی قطعا لیاقت بیشتر از اینو دارم !

تو بگو ! چرا آدمی که من عذاب با اون موندن رو تحمل می کنم تا دلش نشکنه این طوری باهام رفتار می کنه ؟ من نه رفتم دنبالش که بگم دوستت دارم ....نه گفتم عاشقتم .....نه خودم این بچه بازی مسخره رو خواستم ....پس الان دارم تاوان چی رو پس می دم ؟ از این رابطه چی به من می رسه که اینهمه فلاکت و دردسرو تحمل می کنم ؟ چی می رسه ؟ جز یه عذاب اجباری هفتگی که هی به خودم یادآوری کنم بهش زنگ بزنم و حالشو بپرسم و باهاش مهربون حرف بزنم تا اون دل بی صاحب مونده ش نشکنه ....کاش می تونستم بگم به درک که می شکنه بذار بشکنه !

اه ! خدایا این دیگه چه بساطیه ؟ من خیلی وقت بود از این مسخره بازیا بریده بودم ....از اولشم هیچ وقت با کسی دوست نشده بودم که این بخواد دومین بارم باشه . جالبه منی که به دانشجو جماعت می گفتم بچه و سطحی ، به همین راحتی خر یه بچه دبیرستانی احمق شدم !

خودت اگه جای من باشی چه می کنی ؟ نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی من چیزی کم ندارم . نه کور و کچلم نه نفهم و احمق نه سطحی و بی اطلاع و نه بی ریخت و بدترکیب . آدمی رو هم که می خواستم پیدا نکرده بودم برای همینم با هیچ کس دوست نشده بودم . اون وقت بعد از این همه مدت که واسه همه کلاس گذاشتم و هیچ کس رو تحویل نگرفتم یه بچه دبیرستانی احمق به همین راحتی خرم کرد ! انصافه من برای دو ساعت جوزدگی و یه باشه و یه قول که " باهات می مونم " این همه شکنجه روحی ببینم ؟ انصافه ؟

حق نداره با من این طوری رفتار کنه ! خودشم می دونه که دوستش ندارم و این هفته ای یکی دو بار زنگ زدن هم از سر رفع عذاب وجدانه و برای اینکه اون ناراحت نشه . خودشم می دونه که با این مشخصات عمرا می تونست یکی مثل منو پیدا کنه . خودش گفت دوستم داره . خودش گفت عاشقمه . خودش گفت صبر می کنه تا منم دوستش داشته باشم .....پس چرا همچین می کنه ؟ وقتی من دارم این قدر پای رابطه ای که عذابم میده می ایستم و مدام مواظبم کاری نکنم تا به ایشون برنخوره چرا اون تو رابطه ای که خودش به اصرار و التماس خواسته اینقدر مسخره بازی درمیاره؟

من که نمی خوام خودمو به کسی تحمیل کنم . الحمدلله نه عقده این برنامه ها رو دارم نه رو دست مامانم باد کردم ! اشاره کنم می تونم با صد تا بهتر از این دوست بشم اگه اینکارو نمی کنم واسه اینه که حوصله شو ندارم . ارزشش رو نداره که وقتمو تلف کنم . پس چرا اگه دوستم نداره بهم نمی گه تا اقلا این مسخره بازی رو تموم کنم ؟

بالاخره وقتی من وقت و فکر و علاقه م رو برای یه نفر میذارم باید یه چیزی هم در قبالش دریافت کنم یا نه ؟ از این دوستی چی به من رسیده ؟ بگو دیگه چی ؟ نه عشقی بهم دادی .....نه چیزی داری که بهم یاد بدی.....نه از من بیشتر می فهمی که وقتی احتیاج به کمک دارم کمکم کنی ......نه اونقدر محکمی که بتونی حمایتم کنی ......پس دلم رو به چی خوش کنم ؟ اقلا یه چیزی باید بهم برسه تا بتونم بگم خب اگه اخلاقش مثل سگه اگه اعصابمو رنده می کنه اگه بودن باهاش برام عذابه در عوض این خوبی رو هم داره . تویی که هیچی نداری چرا باید وقت و فکرمو بدم بهت ؟

بدجوری دارم اذیت می شم . من ....من ...منی که اینهمه ادعام گوش فلک رو کر کرده بود...منی که عقل و منطقم زبونزد بود بچه گانه ترین کار ممکنه رو انجام دادم . حالم از خودم بهم می خوره . من حوصله این برنامه ها رو ندارم . از اولشم نداشتم . بابا به کی بگم من نمی خوامت ؟ به کی بگم اشتباه کردم غلط کردم بهت قول دادم که جا نزنم ؟ آره اشتباه کردم ! چه غلطی باید بکنم تا این اشتباهم جبران بشه ؟

به خدا من خیلی دارم پات می ایستم . به خدا صد دفعه شکستم که تو نشکنی . صد دفعه اعصابم خرد شده که به تو نازکتر از گل نگم . در حالی که مطمئنم سرت صدجا دیگه گرمه به روت نمیارم و هیچی نمی گم . به خدا خیلی دارم به خاطرت از خودم می گذرم . نه به خاطر اینکه دوستت دارم ، چون کار دیگه ای بلد نیستم . چون همیشه اول به دیگران نگاه کردم بعد خودم . چون می ترسم دلت بشکنه . چون با اینکه دوستت ندارم بهت قول دادم . چون اشتباهی کردم که اگه خودم تاوانش رو پس ندم تو باید بدی . چون ترجیح میدم خودم عذاب ببینم تا تو . با من اینطوری رفتار نکن . تو رو خدا با من اینطوری رفتار نکن !

جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۲


ببین بعدا نگی چرا گریه می کنی ها!
خب دلم برات تنگ می شه دیوونه
دلم برای روزای شیرینی که داشتم قدیما تنگ می شه
دلم برای تا صبح آنلاین بودن و بغض کردن و هق هق زدن تنگ می شه
دلم برای دوره ای که عاشق تنهایی بودم و صد روز تنهایی هم ککم نمی گزید تنگ می شه
روزایی که شاد و بی عار و بی غصه کارم فقط ول گشتن و خندیدن و خوش گذروندن بود
شبایی که تا صبح گلوم درد می گرفت از بس بغضمو قورت می دادم
دلم تنگ می شه برای وقتی که غصه هاتو می شنیدم و غصه های خودم یادم می رفت
برای وقتایی که بقیه رو حمایت می کردم تا احساس بی مصرف بودن نکنم
یکی به دادم برسه
می دونی من بدون حمایت کردن دیگران نمی تونم زنده باشم؟
می دونی من باید همیشه سه چهار تا دیوونه غصه دار دوروبرم باشن تا حرفاشونو بشنوم ، غصه هاشونو گوش کنم ، باهاشون همدردی کنم ، دوستشون داشته باشم ، نازشون کنم ، لوسشون کنم ، انقدر خودمو بینشون غرق کنم تا تمام سیاهی های روحم یادم بره؟
دیگه این هم برام نمونده
همه رفتن
دیگه هیچ کس بهم احتیاج نداره
زمانی زنده بودم برای کسایی که لازمم داشتن
حالا دیگه کسی لازمم نداره
پس زندگی د

یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲


چشماشو بست و باز کرد . خیلی وقت بود منتظر اتوبوس بود . بارون نم نم می اومد . رعدوبرق هم گاهی آسمونو روشن می کرد . کتاباشو چسبوند به سینه ش . همیشه این جوری بیشتر احساس آرامش می کرد . حال عجیبی داشت . بارون داشت تندتر می شد . کتاباش هم داشتن خیس می شدن . بارون بی امان رو موهاش می ریخت . پلیورش رو خیس می کرد . روسری نازکش خیس خیس شده بود . احساس قشنگ و عجیبی داشت . یه لحظه احساس کرد دلش می خواد طغیان کنه . دلش می خواد لباساشو دربیاره و خنکی بارونو رو تنش حس کنه . یاد اون روزی افتاد که نیم ساعت تموم زیر تگرگ ایستاده بود و تمام موهاش پر از یخ شده بود . احساس می کرد یه دست پنهانی داره هدایتش می کنه . داره تحریکش می کنه تا دیوونه بشه . چشماشو بست . چند لحظه حال خودشو نمی فهمید . چشماشو باز کرد و وحشتزده دید دستش روی روسریش داره سر می خوره . کی دستش رو برده بود روی روسریش؟ نمی دونست . به آقای پیری که پشت سرش بود و دوتا خانمی که چپ چپ نگاهش می کردند نگاه کرد و روسریش رو صاف کرد و کشید جلو .
اتوبوس خیلی دیر کرده بود . یه لحظه فکر کرد پیاده بره ولی خیلی طول می کشید . بارون تندتر و تندتر می شد . یاد اون شعر بچگونه افتاد : آسیا تندترش کن .....چه روزای خوبی بودن ! بارون میادجرجر....پشت خونه هاجر...وای خدایا چه روزای شیرینی بود ! اتوبوس بالاخره اومد . ولی اونقدر شلوغ بود که حتی به خودش زحمت نداد از جاش تکون بخوره . حوصله تو شکم بقیه استادن رو نداشت . منتظر موند . بارون دیگه خیلی تند شده بود . مثل دوش حمام که باز مونده باشه رو پلیور و روسری سیاهش می ریخت . از دستا و صورتش آب می چکید . غرق لذت شده بود . مردم با تعجب نگاهش می کردن . چند نفر ایستادن تا سوارش کنن . با خودش گفت تازه داره اونی می شه که می خوام ....کجا برم ؟ بارون خنک بود . تنش هم همین طور . داشت دیوونه می شد از لذت . تو نور چراغ ماشینها می تونست ببینه بارون چقدر تنده . هیچ وقت احساسی به این شیرینی رو تجربه نکرده بود .
اتوبوس اومد . با عصبانیت نگاهش کرد . خروس بی محل ! عینکش خیس خیس بود . فکر کرد : یه برف پاک کن لازم داره . تا سوار اتوبوس شد بارون بند اومد . عینکش رو گذاشت تو کیفش . همه جا یهو قشنگتر شد . نور چراغها محو و تار شد . چهره ها انگار تو مه بودن . تصمیم گرفت یه ایستگاه زودتر پیاده بشه و بقیه راه رو خودش بره . همین کارو هم کرد . بارون بند اومده بود ولی بازم پیاده روی تو اون هوا خیلی لذتبخش بود . کتاباشو دوباره چسبوند به خودش انگار کسی می خواست بدزدتشون . قدمهاش آروم بودن ، خیلی آروم . روسری نازکش آب خالی بود و سرش رو خنک می کرد . دوروبرش تاریک تاریک بود . کمی دلهره داشت . برگشت و پشتشو نگاه کرد . بدون عینک چیز زیادی نمی دید . یه سایه محو . همینطور که حواسش به پشت سرش بود پاش پیچ خورد و نزدیک بود بیفته . برگشت و شروع کرد با خودش زمزمه کردن : گل گلدون من شکسته درباد....فکر کرد : از اولشم گلدون من خالی بود . گل نداشت . چه بهتر ! یه گلدون خالی بهتره تا یه گلدون با یه ساقه شکسته . مگه نه؟
به وسطای ترانه رسیده بود . احساس کرد کسی پشتشه . به محض اینکه برگشت یه نفر از جلوش رد شد و قلبش هری ریخت پایین . صبر کرد تا اون ازش جلو بیفته . رسیده بود دم بزرگراه . ماشینها سرعت غریبی داشتن . نور چراغهاشون تو هم پیچیده بود . عینکش هنوز تو کیفش بود . احساس کرد دست نامرئی به حرکت در اومده . به خودش نگاه کرد . لباسهاش سرتاپا مشکی بودن . صحنه عجیبی جلو چشمش جون می گرفت ....یه دختر سیاهپوش وسط خیابون....سرعت زیاد....چراغهای نوربالا.....صدای ترمز و سیاهی و سکوت مطلق . به خودش اومد و دید کنار بزرگراه ایستاده . ترسید . دست نامرئی چقدر قوی بود ! به سرعت برگشت و به طرف پل عابرپیاده رفت . آروم از پله ها می رفت بالا . وسط پله ها برگشت و دوباره خیابون رو نگاه کرد . بلافاصله تعادلش رو از دست داد و محکم نرده کنار پله رو چسبید تا زمین نخوره . پله ها تموم شده بودن . روی پل بود و همه چی زیر پاش . ماشینها سریع می اومدن و می رفتن . دوباره بارون گرفته بود . همین طور که پایین رو نگاه می کرد راه می رفت . بارون جلو چرخ ماشینا می ریخت رو زمین و چه سرعتی داشتن هر دوتاشون . نور چراغها جلوه عجیبی به آسفالت خیس داده بود . چشماشو بست . دست نامرئی دوباره از آستین دراومده بود . چسبیده بود به نرده ها و محکم اونا رو گرفته بود . به خودش که اومد از نرده ها جدا شد . ولی همین طور که کنارشون راه می رفت دوباره کشیده شد به طرفشون . یه لحظه پایین رو نگاه کرد و بدنش تکان شدیدی خورد و به طرف نرده کشیده شد . وحشت کرده بود . محکم نرده رو چسبید . دست نامرئی داشت اونو از بالا پرت می کرد . شروع کرد به جنگیدن با خودش . فایده ای نداشت که انکار کنه دست نامرئی جزئی از خودش بود . هی به طرف نرده ها کشیده می شد . سرعتش رو بیشتر کرد تا به آخر پل رسید . داشت از پله ها پایین می رفت . برگشت و پشت سرشو نگاه کرد و بلافاصله لغزید و محکم خورد زمین . بلند شد و تقریبا بدو از پله ها اومد پایین . تصمیم گرفت دیگه بالای هیچ پلی نره و هیچ وقت پشت سرشو نگاه نکنه .
آروم به حرکتش ادامه داد . چیزی تا خونه نمونده بود . تمام لباسها و تنش خیس بودن . نفهمید کی رسید دم در . سرشو بالا کرد و دید مادرش دم پنجره ست . رفت بالا . درو باز کرد و گفت : سلام . مادر با عصبانیت پرسید ساعت چنده ؟ همونطور خونسرد جواب داد : ساعت نداشتم . ساعت رو نگاه کرد . طفلک حق داشت نگران بشه . هشت و نیم . همیشه یه ربع به هشت خونه بود . گفت : اتوبوس دیر اومد . با همون عصبانیت جواب شنید : تا این موقع ؟؟؟ یهو عصبی شد . برگشت و جواب داد : حوصله توضیح دادن ندارم . اتوبوس دیر اومد . همین . چرا باید برای هر چیز مزخرفی دو ساعت به صد نفر توضیح می داد؟؟؟
رفت تو اتاقش و د

جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۲

زمانی وقتی یه دیوار می دیدم دوست داشتم سرمو بهش تکیه بدم .
حالا وقتی یه دیوار می بینم دلم می خواد سرمو بهش بکوبم !

سه‌شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۲

باز حالم داره بد می شه . باز یه مرگیم هست خودم نمی دونم چرا . هیچ کار دلم نمی خواد بکنم . حوصله اینترنت رو هم ندارم و از همین جا مشخصه که باید اوضاع خیلی وخیم باشه . اینقدر کمرم درد می کنه حوصله هیچی رو ندارم فقط دلم می خواد بخوابم . بخوابم دیگه بیدار نشم . اه اه اه ! زندگی به این بیخودی ، مزخرفی ، یکنواختی ....به چه دردی می خوره ؟ اون ور دنیا هر روز یه سفینه داره می ره فضا ، بیخ گوش خودمون هر روز هزار نفر دارن می کشن و کشته می شن ، با جونشون بازی می کنن ، من نشستم اینجا پای این قراضه چرت و پرت گوش می دم ، چرت و پرت می خونم ، چرت و پرت می نویسم !
اینم شد زندگی ؟ آیا ؟ همین طور جوونی مون داره می گذره هیچ غلطی نمی کنیم ! این مرتیکه ستار هم با این آهنگ شادهاش ! خب وقتی آهنگ ملایم رو به اون قشنگی می خونی مجبورت نکردن این چرت و پرتا رو بخونی که ! اون کریس دی برگ هم چون بدجوری می گیرتم نمی خوام گوش بدم . حوصله جیغ ویغ دد کن دنس رو هم ندارم . داریوش هم دیگه دلمو زده . هایده خدانیامرز هم فقط چارتا آهنگ درست حسابی که به حال ما بخوره داره . حالا مثلا بیشتر هم داشت می نشستی تا قیام قیامت آهنگ گوش می دادی چی می شد؟!

یه چیز عجیبی داره به من می گه ، یعنی نمی گه که ، عربده می زنه که هو این زندگی نیست . یعنی "زندگی " این نیست . راست هم می گه بدبخت . زندگی ای که اینهمه همه خودشونو براش می کشن نمی تونه این باشه . از اون طرف هم نمی دونم اگه این نیست پس چیه !

غر ! غر ! نق ! ناله ! اعصاب ندارما ! می زنم تو ملاجت نفهمی جی شد ! شعور داشته باش وقتی آدم حوصله نداره نیا جلو دستش . پوووووووووووووووف ! حوصله نوشتن هم ندارم . این وبلاگهای کوفتی رو هم دیگه حوصله ندارم بخونم . دیگه وقتی سرونازی که نمی دونه اصولا اینترنت چی هست میاد وبلاگ می زنه آدم رغبت می کنه باز اینا رو بخونه ؟ خواهر بدبختم راست می گفت که همتون خوشحالین که این چرت و پرتا رو می نویسین . خوابم میاد ! شیمی هم گور باباش . عجبا ! خیلی واقعا عجیبه . همه جور حالی تا حالا داشتم جز این جورشو . اه ! حوصله تو ندارم . گورتو گم کن . به تو هم هیچ ربطی نداره چی دلم می خواد بنویسم . هو مگه با تو نیستم؟






دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۲



می دونی این آهنگ چقدر برای گریه خوبه؟
می دونی سومین باره که از پای کامپیوتر بلند می شم و دوباره بر می گردم تا بنویسم ؟
می دونی چقدر دلم تنگه ؟
می دونی باز تنها شدم و دلم می خواد به جای همه ابرای دنیا ببارم ؟
می دونی من از تنهایی بدم میاد ؟
می دونی این اشک بی صاحاب مونده هم دیگه به دادم نمی رسه ؟
می دونی چقدر یاد اون شبا رو می کنم که تا پنج صبح با همین آهنگ لعنتی سرمو به دیوار تکیه می دادم و چشمامو می بستم و بغضمو قورت می دادم ؟
می دونی ؟
می دونی ؟
بگو که می دونی
بگو که یکی می فهمه . بگو که فقط من نیستم که فقط می خوام بنویسم و بنویسم بدون اینکه بدونم چی می خوام بنویسم.
بگو که اینا تموم می شه .
بگو که یکی از همین شبا سرمو می ذارم و دیگه برنمی دارم
بگو که تو همین حال و هوای قشنگ می رم و می میرم
بگو !
بگو !

یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۲

یه زمانی یادته می گفتم " بهار من گذشته شاید " ؟
عقیده م عوض شد .
بهار من گذشته ....حتما !
بهار من رفته و دیگه هم برنمی گرده . از همون روزی که غیر از خوردن و خوابیدن و بازی کردن چیزای دیگه ای هم از زندگی فهمیدم بهار از زندگیم کوچ کرد و رفت . دیگه هم برنمی گرده . برای اینکه بتونی از صبح تا شب فقط بخندی و خوش بگذرونی و خوش باشی باید هیچی ندونی ، هیچ بدبختی ای رو نشناسی ، هیچ احساس بدی رو نفهمی ، هیچ غصه ای رو نشناسی ، از هیچی خبر نداشته باشی ، چیزای بد و زشت دنیا رو نبینی.....آدمی که چشماش بسته ست رو می تونی نذاری چشماش رو باز کنه ، اما کسی که دید و شنید و فهمید رو هیچ کاریش نمی تونی بکنی جز اینکه بکشیش . برای همینه که اینقدر مرگ دوست دارم . فهمیدی حالا بهار من چرا گذشته؟

ای خاک بر سرم با این زندگیم . خودم هم نمی دونم چی می خوام . خودمم نمی دونم چه مرگمه بالاخره . خودم هم نمی دونم کی ام ، چی ام ، چی دوست دارم ، چی بودم ، چی هستم .....

خورشید ! من می ترسم . مثل این دیوونه ها یادم رفته چی بودم ، تنها شدم ، تنها موندم ، گیاه شدم ، برگ شدم ، شدم یه برکه راکد کدر ، شدم یه کنده خشک بی ارزش که فقط به درد سوزوندن می خوره . خورشید ! بگو یکی بیاد منو بسوزونه !

تو خوشبخت بودی که خورشید رو داشتی تا صدا کنی خورشید ! و یکی جوابت رو بده . من کی رو صدا کنم؟!

بگو دیگه! من کی رو دارم که صداش کنم و غصه هامو براش داد بزنم و چهار روز دیگه برام تکراری نشه ؟ کی رو دارم که اونقدر بزرگ باشه که هیچ وقت به انتهاش نرسم ؟ کی رو دارم که بعد از چند وقت حرفاش برام تکراری و خسته کنده نشه ؟ کی رو دارم که رنگ محبت تو چشماش بعد دو روز کمرنگ نشه ؟ کی رو دارم که بفهمه ؟ بدونه ، بشناسه ، دوست داشته باشه ؟؟؟؟؟

_ د آخه ابله اونی رو هم که داشتی که می خوای از شرش خلاص شی !

ولی اون فرق داره . اون نمی فهمه . اون غصه هامو نمی بینه . اون قلبمو نمی شناسه . نمی دونه من کیم . نمی دونه چی ام ، چی می خوام ، چه جوری ام ....اون نمی تونه دوستم داشته باشه . اون نمی تونه
بفهمه " غم نیما " چیه . اون که نمی دونه " چهره آبی عشق" چیه . اون که نمی فهمه دل من چه شکلیه .....
می دونم اینا همه ش بهونه ست . می دونم تحمل تنهایی رو ندارم ولی کسی هم نیست که بتونه تنهایی م رو پر کنه . می دونم هیچ کس اون قدر که من می خوام دوستم نداره . می دونم هیچ کس مثل من دیوونه وار عاشق نمی شه . هیچ کس این دلتنگی ها و دیوونگی ها رو تحمل نمی کنه . می دونم . می دونم . می دونم . می دونم کسی که من می خوام تو این دنیا پیدا نمی شه حالا چه دختر و چه پسر. چه دوست و چه عشق . اقلا من نمی تونم پیداش کنم .

حالا باز بشین تا صبح گوش کن.....دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره....لبای خشکیده م حرفی واسه گفتن نداره ...چه فایده ؟ بدی این دنیای نکبت به اینه که کسی اهمیت نمی ده قوزک پات یاری رفتن داره یا نه . باید بری . بری و بری تا به انتهایی برسی که یهو برگردی و پشت سرتو نگاه کنی ببینی هیچی نصیبت نشده !

خدایا ! خدایا ! چه داره به روز من میاد ؟ زندگی من کجا داره میره ؟ روزایی که باید قشنگترین روزام باشه چرا دلتنگترین روزهام شدن ؟!
تا اینجاشو من اومدم . حالا دیگه اقلا می دونم زندگی این دنیایی منو راضی نمی کنه . دیگه بقیه ش با تو . خودت یه پنجره برام بکش که به یه جای دیگه باز شه . خودت منو ببر یه جای دیگه . شاید اونجا توی دلها رنگ بیزاری نباشه ، میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه....

چی دارم می گم ؟ خودمم نمی دونم . تمام این فریادها فقط یه حرف داره .
من خسته شدم .....
بیا کمکم کن ....
منو از اینجا ببر !




جمعه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۲



آخ که چقدر دلم می خواد جرئتش رو داشتم ....
چقدر دلم می خواد می شد ، میذاشتن ، می تونستم
دلم می خواد نمی ترسیدم ، امید به آینده جلومو نمی گرفت ، دست و دلم نمی لرزید ، شهامتش رو داشتم ، قدرتش رو داشتم که همه چی رو تموم کنم .
زیادم ترسناک نیست ... اونقدرام به نظر دردناک نمیاد
یه تیغ تیز ...به قول جلال اگه آب زیاد داغ باشه درد نداره
یا راحت تر ، یه بسته قرص خواب آور . من که سه تا سه تا می خورم ، پس چرا نتونم سیصد تاشو یه جا بخورم ؟!
یا یه پرتگاه بلند ....که بشه تو آخرین لحظات زندگی لذت معلق بودن بین زمین و آسمون با یه ذهن خالی خالی رو چشید ...
و بعد ، همه چی تموم بشه !
تمام این سوالای گیج کننده ...تمام این تردیدهای زجرآور ....این نامهربونیها ....این آدمهایی که هیچی ازت نمی فهمن ....این معلق بودن دردناک بین دنیای خیالی خودت و دنیای زشت واقعی ....همش تموم بشه .
کاش جرئتش رو داشتم ....کاش جرئتش رو داشتم !

خیلی ساده س برام که از این غصه ها و گرفتگی همیشگی فرار کنم . برام خیلی آسونه که چشمامو ببندم و باز کنم و بشم یه دختر سرحال خندون شاد فارغ از دنیا و مافیها . یه آدم معمولی مثل همه آدمها . کسی که هیچی نمی فهمه . غصه نداره . اگرم داره همین ناراحتیای معمول روزمره ست که شب می خوابه صبح یادش می ره . برام مثل آب خوردن می مونه که تمام این احساسات مزخرف رو بندازم دور و یه لحظه هم بهشون فکر نکنم .....
ولی نمی خوام !
نمی خوام بشم یه آدم معمولی . معمولی بودن طعم زندگی رو از بین می بره و من از زندگی قراردادی متنفرم . از زندگی بی سوال زجر می کشم . از شبهای بی رویا بدم میاد . از آهنگ بی غصه حالم به هم می خوره . از دل بی درد متنفرم . اینا خیلی لذت بخشن ، ولی طعم حقیقی زندگی رو ازت می گیرن . که چی مثلا صد سال صبح بیدار شی بخوری بخندی کار کنی بخوابی ؟!
آره من از زندگی بی غصه بدم میاد . من کابوس دیدن رو به خواب عمیق بی رویا ترجیح میدم . من ترجیح میدم سرم از سوال منفجر شه تا اینکه هیچ سوالی نداشته باشم . من دوست دارم گریه کنم تا اینکه الکی الکی به هر چیز مزخرفی بخندم . من دلم می خواد هرشب دلم بگیره و تا صبح اشکم بی امان بریزه ولی با لذتهایی که دو دقیقه هم دوام ندارن سرمو گرم نکنم .
این دل گرفته بی صاحب اذیتم می کنه . این بغضهایی که دلیلش رو نمی دونم زجرم می ده . ولی ترجیح می دم این زجر رو تحمل کنم تا اینکه فراموشش کنم . باید بفهمم چرا . باید بدونم این دلم چه مرگشه . باید بدونم خدایی که و پرت کرده وسط این دنیای بی رحم سنگدل ، واسه فردام چه خوابی دیده و این بی تابیها رو چه جوری می خواد تموم کنه . منو چه جوری می خواد بشکنه .
ولی نمی شه !
راهی نیست . سوال بی جواب رو نمی شه کاریش کرد . اما نمی خوام این سوالها رو از یاد ببرم . نمی خوام معمولی بشم . نمی خوام بذارم یه زندگی مزخرف روزمره اینهمه زجرکشیدنهامو بی ثمر کنه . حالا که نمی شه این معادله پیچیده رو حل کرد نمی خوام مچاله ش کنم و بندازمش دور . مثل دردی می مونه که دوستش داشته باشی . می فهمی؟

برای همینه که می گم کاش جرئتشو داشتم . حالا که نمی شه این دشمن رو شکست داد ، نمی خوام اسیرش بشم ، می خوام فرار کنم و قالش بذارم تا دلش بسوزه . کاش جرئتشو داشتم و از همه این سوالها فرار می کردم و از ماورا به همه شون می خندیدم . نمی دونم ......نمی فهمم دارم چی می گم . فقط می خوام برم . می خوام از این مسخره بازی بی انتها و بی نتیجه راحت بشم . آهااااااااااای ! من جرئتشو ندارم ! نمی شه یکی بیاد منو بکشه ؟! نمی شه یه دست مهربون این بازی مسخره رو تموم کنه ؟

خدایا ! تو که اینهمه ادعای مهربونی ت می شه ....تو رو به خداییت قسم تمومش کن ! بذار این کابوس زشت مسخره و این پیچ و تاب دردناک تموم بشه . بذار تموم بشه . بذار از این دنیای بد...دنیای کور نابلد ...سفر کنم تا خواب تو ...بذار همه چی تموم بشه ...بذار بشم همونیکه گفتی دوست داری .... منو از اینجا ببر!

پنجشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۲

بازم دلم گرفته . به سلامتی مثل اینکه این دل من یه چیز گنده تو لوله ش گیر کرده که همش می گیره . یه لوله بازکن سراغ ندارین ؟
از غم نا مردمیها بغضها در سینه دارم....شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

می دونی ، گاهی فکر می کنم چیزی که اینهمه اذیتم می کنه و همش بغض تو گلوم و غصه تو دلم می نشونه ، تنهاییه . مثل اینکه خدا وقتی منو می آفرید حواسش نبود یه دوست هم بهم بده . یه دوستی که دلتنگیامو بفهمه . دوستی که همیشه باهام باشه . دوستی که بتونم هر وقت دلم خواست سرمو بذارم رو شونه ش و گریه کنم . دوستی که غصه هامو بفهمه ، حس کنه ، لمس کنه . دوستی که احساسمو مسخره نکنه . دوستی که به یه لبخند ظاهریم فکر نکنه شاد شادم و غمی ندارم . دوروبرمو نگاه می کنم ....تنهای تنهام . هیچ کس نیست . هیچ کس . دلم گرفته . دلم دوست می خواد . دلم می خواد این تنهایی کشنده تموم بشه . دلم می خواد به جای یه کیبورد و یه مانیتور کوفتی مسخره یه آدم زنده دردلهامو بشنوه . نگو خدا که دیگه خدا رو هم نمی شناسم . من نمی فهمم این خدا چرا همچین می کنه . آقا من یه آدم زمینی ام . من باید یه چیز رو ببینم تا بتونم دوستش داشته باشم . من باید دست یه دوست رو دور شونه هام حس کنم تا بفهمم باهام همدرده . من که نمی تونم بشینم شش ساعت با خودم حرف بزنم و دلمو خوش کنم که صدامو شنیده ! اگه راست می گه که خدامه و دوستم داره و صدامو می شنوه و غصه مو می فهمه ، یه تک پا پاشه بیاد این پایین . بیاد به دادم برسه . بیاد تنهاییمو تموم کنه . بیاد منو بگیره تو بغلش تا بهش تکیه بدم و بدونم که پناهگاهی دارم . آقا من یه خدای زمینی می خوام !
تنهام . تنهای تنها . چرا ؟ یعنی می خوای بگی تو دنیای به این بزرگی فقط من باید تنها باشم ؟ فقط برای من دوست و همزبون نیست ؟ فقط حرف منو کسی نمی فهمه ؟ اشتباه نکنی ....منظورم فقط عشق جنس مخالف نیست . حتی اگه یه دوست دختر داشتم که درست منو می شناخت شاید انقدر مشکل نداشتم . خیلی بده مگه نه ؟ خیلی بده که مثلا آدمی که پنج ساله باهات دوسته و همه فکر می کنن چیزی ازت نیست که نشناسه و ندونه ، حتی یه ذره از دلتنگیا و غصه هاتو ندونه . خوابش رو هم نبینه که تو چه جور آدمی هستی . دوستایی دارم که چهار پنج ساله باهامن ولی اگه این حرفامو بخونن باور نمی کنن من نوشته باشم . میشه به اینا گفت دوست ؟ اگه دوست بودن که با یه لبخند مسخره تصنعی فکر نمی کردن حالم خوبه و هیچ غمی ندارم . هیچ وقت هم نمی خوام بهشون بگم که چمه و واقعا کی هستم . فقط کسی می تونه منو بشناسه که "دوست " باشه . اینا اگه دوست بودن گول ظاهرمو نمی خوردن . بذار خوش باشن . بذار همین تصور مسخره رو از من داشته باشن .ولی اگه بفهمن من واقعا کی ام چقدر شوکه می شن !

تنهام . سرم درد می کنه . هوا گرمه . مهره های پشتم از درد می خواد بپره بیرون . مسکنام تموم شده . دلسوزی می خوام . محبت می خوام . می خوام یکی بیاد بگه چته ؟ می خوام یه نفر بیاد بگه فلانی چه مرگته ؟ می خوام حس کنم که برای یه نفر مهمم . حالا هر کسی . دلم یه دست مهربون می خواد که موهامو ناز کنه . یه سینه پراز محبت که سرمو بذارم روش و آروم بشم . شاید واقعا همه این بی تابی ها به خاطر این تنهایی کشنده باشه . مگه نه ؟

مسخره ست . مسخره ست که وقتی تو این دنیا هر کس کسی رو داره که باهاش درددل کنه و غصه هاشو پیشش خالی کنه من نشستم پای یه کامپیوتر مسخره و دلم رو رو صفحه های سفید تموم نشدنی وردپد می ریزم بیرون . آماده شو ای همسفر که بر خطر بار دگر پا بنهیم ....کدوم همسفر ؟ همونی که میگن باید باهات تا آخر راه بیاد ؟ همونی که میگن دوستت داره و حرفاتو می فهمه ؟ همونی که من نخواهم داشت ؟ آخه کی می تونه منو دوست داشته باشه ؟ کی میتونه منو بشناسه ؟ کی دل دیوونه پرغصه منو می فهمه ؟ کی دنیای منو می بینه ؟ کی ؟ بگو دیگه کی ؟

جالبه . شایدم جالب نیست ، گریه داره که همدم و سنگ صبور من یه صفحه سفید تایپه . ببین ...ببین ...اینهمه سنگ صبور دیگران بودم .....اینهمه به حرف دیگران گوش دادم ....اینهمه غصه هاشونو باهاشون شریک شدم ....آخرش که چی ؟ آخرش هیچ کس به حرفم گوش نمیده جز همین کیبورد و مانیتور بی احساس جامد . خدایا این انصافه ؟ من همیشه به همه محبت کردم . نمی گم آدم خیلی خوبی بودم ولی بد هم نبودم . همیشه واسه همدردی و همدلی با همه آماده بودم . هر جوری که تونستم به هر کسی که کمک می خواست کمک کردم . حالا تنهای تنهام . هیچ کس نیست که به من کمک کنه . هیچ کس نیست منو دوست داشته باشه . آره هیچ کس منو دوست نداره . بود و نبودم واسه هیچ کس مهم نیست . انصافه ؟ بخدا نیست . دلم تنگه . دلم گریه می خواد . حتی اونم دیگه نمی تونم . با این آدمایی که هیچی ازم نمی فهمن ....گریه هم نمی تونم بکنم . شدم مثل این پسرایی که تا گریه می کنن همه بهشون میگن مرد که گریه نمی کنه ! دلم گرفته . گرفته . گرفته . آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی ! دلم دلم قد همه ابرای دنیا گرفته .
منم و اشکی که حلقه میزنه ولی نمی ریزه . منم و غصه ای که چاره نداره . بسه دیگه . خدایا تمومش کن . دیگه تحملشو ندارم . تمومش کن . تمومش کن .