شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۳
بدم نيس .
در مورد پست قبل ، تقريبا همه منظورمو اشتباه فهميده بودن . من کاملا مي فهمم که اعتماد کردن در اين مورد به يه وبلاگ و ايميل غيرممکنه . در وهله ي اول هم فقط يه ايميل يا ياهو آي دي از شخصي که شرايط مورد نظر رو داره خواستم که بعد از صحبتهاي آنلاين ، شماره ماس اون آقا رو بهش بدم و اون در صورت تمايل باهاش تماس بگيره و اگه اعتمادش جلب شد همکاري کنه . حالا که موضوع خود به خود منتفي شد به دليل پيدا نشدن موردي ... به هر حال از توصيه هاتون خيلي ممنون .
من ديگه بهش نگفتم دختري که در آن واحد به دو سه نفر چراغ سبز ميده ، در حالي که نهايتا قصد رفاقت با هيچ کدومو هم نداره ، آدم مسئله داريه.
هر راست که نشايد گفت.
راستشو بخواي، حوصله دوباره به هم ريختن روابط حسنه رو هم نداشتم.
The Hustler از اون فیلمهاییه که صفت آبگوشتي کاملا برازنده شه (جدا از پل نيومن:x:x:x:x و Piper Laurie اش البته ) ولی پس چرا این قدر منو گرفته ؟!
تو خیابون هر کیو می بینم دلم می خواد وایسم و بهش بگم گوش کن،منم یه دوست دارم ...
مکالمه آخر شب من با گاوم :
بیا گاوی جونم >:D< هیشکي من و تو رو دوست نداره .... عیب نداره در عوض خودمون همدیگه رو دوست داریم :* بیا پیش من لالا کن ...
آخ که چقدر آدم بايد احمق باشه که بعد از يک ماه که مي خواد دوس پسرشو ببينه، روزي قرار بذاره که پريوده . که در نتيجه مثل سگ به بنده خدا بپره .
من نيستما . دوستم کرده اين کارو .
اين کنار نوشته : قابلیت عوض کردن ی به ي و بالعکس اضافه شد. (توضیح: با این قابلیت جدید می توانید تمام حروف «ی» در متنتان را یکجا به «ي» و یا بالعکس عوض کنید. ( برای این کار به صفحه تنظیمات (settings) مراجعه کنید.)
مگه ی با ي چه فرقي داره که آدم با اينهمه زحمت عوضش کنه ؟!
البته من از ي بيشتر خوشم مياد . خوشگلتره .
هوم ..
اااااااااااااه
يه چيزي مي خواستم اينجا بنويسم ، تل زنگ زد يادم رفت .
يادم مياد حالا .
يکي از کسايي که وبلاگشو نميخونم احساس ميکنم يه چيزي کم دارم ، پرگلکه .
به شدت دوس دارم اين موجود رو .
مثل اين که برچسب خوارکسه فقط به من نميچسبه ، به خيلياي ديگه م ميچسبه .
حتي بيشتر از من .
تکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد ...
ديدي يه سري چيزايي که از بعضي آدما ميبيني و ناراحتت ميکنن اون قدر مسخره ن که خجالت ميکشي به طرف بگي که اين کارو نبايد بکنه و اون کارو بايد بکنه ؟
هـــــــــــــــــي يادم اومد چي ميخواستم بگم ،
ميخواستم بگم که با تجاوز خيلي بيشتر از عشقبازي حال ميکنم
مخصوصا اگه به تخت هم بسته بشم !
البته نه طرف حيوون باشه ها. تجاوز هم آداب و رسومي داره. بايد جنتلمنانه انجام بشه ! و يکمم وحشيبازي قاطيش باشه تا حال بده .
جون من کامنت ندين که بيا بهت تجاوز کنيما .
دوس دارم اين اديتور لامپو .
دوست داشتن بعضي آدما مثل دوست داشتن حيووناي اهلي ميمونه . مثلا هاپو .
به همون آرومي، بيصدايي، بيتوقعي
به همون صداقت و صميميت و پاکي
به همون عمق و پايداري ...
به قول اين خانومه dog love !!
برنخوره ، خيلي بايد افتخار کنين اگه بهتون بگم که حس ميکنم اين جوري دوسم دارين.
فقطم يه نفره ...
يه چس بچه اومده ميگه : من مطمئنم تو آخرش خوشبخت نميشي .
به جون خودم يا منو از سر راه برداشتن ، يا اين خواهرامو .
دوست داشتن کسي که ميدوني پاش بيفته ، به خاطر خودش به مردن توئم حاضره رضايت بده هم حس جالبي داره.
تولد وبلاگ تو و تو هم مبارک .
به منم هيچ ربطي نداره که چه جوري با هم کنار مياين ، ولي يا جدا يا با هم يه شيريني گنده به من يکي بايد بدين .
حرفم نباشه .
دوستي بين دو نفر ، تا وقتي ادامه پيدا مي کنه که عشقي به وجود نيومده باشه . با شروع عشق ، دوستي هم تموم ميشه .
خـــــــــــــــاک بر سرتون که نميفهمين ارزش دوستي چقـــــــدر بيشتر از عشقه .
کسي دو کلمه ايتاليايي بلده که به من بگه اين آهنگه که يه هفته س مدام گوشش ميکنم ، اصولا درباره چيه ؟
مم .. اون دوس پسر دوستم که بهش گفتم جاکش هست البته ، ولي ترجيح ميدم از اون کمک نخوام ..!
بيخيال حالا بابا ... کي به کيه ؟ برو تو نخ آهنگ ...
nella vita rischiando tutta me
e ho diviso questo viaggio con te
io con te
ho imparato il mio coraggio…
mi risveglio in questa casa mia
penso a quando te ne andavi via
e anche adesso cosa non farei
per ridarci il tempo perso ormai
...
شب بخیر .
پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۳
من احتياج به يه کمکي دارم که احتمالا از دست هيچ کدومتونم بر نميآد ولي خب ، گفتنش ضرري نداره.
معلم زبان من ، داره يه تحقيقي انجام ميده درباره homosexual ها در ايران . قسمتهاي آماريش تموم شده و الان داره روي مصاحبه با افراد همجنس گرا و بررسي موضوع از ديدگاه خودشون کار ميکنه . حدودا احتياج به کمک ۱۵ الي ۲۰ نفر همجنس گرا داره ، که بتونه باهاشون رو در رو صحبت کنه و نظر خود اونها رو درباره گرايششون و اين که چهطوري متوجه شدند که به جنس مخالف تمايلي ندارند و از چه زماني به طرف همجنس خودشون کشيده شدند و مشکلاتشون و ... خلاصه اين مسائل بدونه . خب مسلمه که اين کار خيلي سختيه . هيچ کس حتي اگر هم بدونه که همچين تحقيقي داره انجام ميشه نميره تو روي طرف بگه من ميتونم کمکت کنم بيا با من درباره همجنس گرا بودنم مصاحبه کن ! من فکر کردم که چون توي دنياي مجازي اصولا همه چي بي پرده تر و صريحتره شايد بتونم اين جا يه کمکي بهش بکنم چون اين تحقيق و موضوعش واقعا برام جالبه و خيلي دوست دارم کامل و جامع انجام بشه .
شما ، اگه کسي رو با اين شرايط که گفتم ( که به اين کار تمايل داشته باشه و بتونه چندين جلسه face to face و به طور کاملا رک و بي پرده و بي رودروايسي با اين آقا صحبت کنه و خيلي خيلي بهتره اگه با پارتنرش باشه) ميشناسيد ، يا خودتون واجد شرايط (!) هستيد که چه بهتر، خيلي منو ممنون ميکنيد اگه يه خبري بهم بديد . من يا مستقيم باهاش صحبت مي کنم يا اين که تماسش رو با اون آقا برقرار ميکنم و خيلي خيلي ممنون کمك تون خواهيم شد .
آهان ، يه توضيح ديگه . اين آقايي که ميگم ، فرد فوقالعاده باشخصيت و فهميده ايه . تحصيلات بالايي داره در چند رشته و از لحاظ ادب اجتماعي و حسن معاشرت من کسي رو تا حالا مثل ايشون نديدم . آدم واقعا از بحث کردن باهاش لذت ميبره . منظورم اينه که کسي در صحبت با ايشون مشکلي نخواهد داشت از لحاظ رودروايسي و عدم اطمينان بهش و ... چون آدم خيلي قابل اطميناني هم هست و خيلي علاقه داره که ضمن مصاحبه و تحقيقش رابطه دوستانه اي هم با افراد برقرار کنه و هر کمک رواني و روحي که ميتونه بهشون بکنه، کما اينکه الان با دو نفري که تا حالا خودش براي اين موضوع پيدا کرده رابطه خيلي صميمانه اي داره و درباره همه مسائلي که مشکل دارن حتي مسائل جنسي بين خودشون بهشون راه حل ارائه ميده و اين کار براي خود افرادي که باهاشون مصاحبه ميشه هم بي فايده نخواهد بود .
ديگه... همه چي رو گفتم . منتظرم ببينم کمکي از دست کسي برمياد يا نه .
چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۳
من ميترسم برم دوست جونمو ببينم . بعد از دو سه هفته که کلي دلم براش تنگ شده . اون دوستمون که دوره سربازيشو الان توي نيروي انتظامي داره ميگذرونه ميگفت دختر پسرايي رو که با هم ميگيرن شب نگه ميدارن تا صبح دادگاهي بشن.
دوست جونمم ميترسه . اون قدر که يه جوري با من حرف ميزنه که من اصلا و اصولا پشيمون ميشم از اين که بخوام برم و ببينمش حتي اگه اوضاع اين جوري نباشه .يه جوري که حس آويزون بودن بهم دست ميده و من از اين حس متنفرم .
من ميترسم . من از پارسال تا حالا منتظر تابستون بودم تا مانتوي صورتي که دوست دارم رنگشو بپوشم و حالا ، يه عده وحشي اون بيرون منتظرن تا منو به خاطر رنگ لباسم يا آرايشم يا کوفت و زهرمارم بگيرن و بزنن و ببرن .
من ميترسم چون مي دونم که نميتونم جلوي خودمو بگيرم و اگه اين چيزايي که شنيدم رو ببينم ، چه با خودم چه کس ديگه اي ، سر و صدا راه ميندازم و داد ميزنم و مقاومت ميکنم و ساده ترين حقوقم رو که انتخاب رنگ و نوع پوششم باشه طلب ميکنم و خودمو ميندازم تو دردسر و کار دست خودم ميدم .
من ميترسم از جامعه اي که توش اگه دهنمو براي خواستن حقم باز کنم بابامو درميارن .
مسخرهس ولي من حتي براي کلاس زبانمم ميترسم از خونه برم بيرون . من از فضاي بيرون چارديواري امن خونهم ميترسم . من ميترسم پامو بذارم بيرون و اون عده وحشي بريزن سرم . من دلم ميخواد بشينم تو خونه و به قول دوست جونم مانتو صورتيمم بپوشم و راه برم که عقدهاي نشم . من از جامعه اي که توش حق انتخاب رنگ لباسم و ديدن دوستم و يه کم دستکاري براي زيباتر کردن صورتمو ندارم ميترسم . من از اون آدمايي که شنيدم دختره نمي خواست باهاشون بره و موهاشو کشيدن به زور کتك بردنش ميترسم . من اونقدر ميترسم که دلم نميخواد برم ميدترم زبانمو بدم و فقط ميخوام تو خونهم بمونم و حداقل يه اپسيلن احساس امنيت کنم و نترسم که کسي بهم فحش بده و توهين کنه و کتکم بزنه و به خاطر يه رنگ روشن و يه کم آرايش يا شال سر کردن منو ببره جايي که نمي دونم کجاست . من ميترسم روزي بياد که توي خونه م هم اين اپسيلن امنيت رو حس نکنم ...
* امیدوارم که همتون اون قدر منوبشناسید و درکتون در اون حد باشه که الان نیاین بگین پس این زرا چی بود این پایین زدی که آزادی و مسائل مهمتر و این حرفا ... درد الانمم مانتو رنگی نپوشیدن نیست . عدم امنیته ...
سهشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۳
يادمه پنج شش سال پيش، يکي از دوستاي خواهرم که خيلي خفن بود و هميشه ي خدا اصرار داشت يه جوري لباس بپوشه که همه با انگشت نشونش بدن، با کفش و روسري صورتي اومد خونهمون . دهن همه باز موند که وا ...! مگه امکان داره که اين طوري آدم بره توي خيابون ؟!
جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۳
احساس من نسبت به تمپلیتهای وبلاگ و آفریده های مذکر خدا مشابهه .
با اینکه در برخورد اول از همشون خوشم میاد و همشونو تحسین میکنم ، به سختی میتونم یکیشونو بیشتر از مدت معینی دوست داشته باشم .
( ایشون این جمله رو به این وجه تموم کردن که بعد یه مدت میرینی بهشون ! )
ممم...
راستش حالا که فکر می کنم ، با وجود همه ی گه بازیات ،
مثل تو تو زندگیم هیشکی نبود ...
این دیگه خیلی خوشمزه بود . طرف اومده ترمز کرده ( سامان منو نزن ) میگه خانوم یه دقیقه وایسین لطفا ، قصد مزاحمت ندارم ... میگم پس قصدت چیه ؟! میفرمایند قصد مقاربت دارم ......!!!
خدا در رو به تخته جور میکنه . این یکی صنعت برق رو میخونه صنعت بوق ، و اون یکی آموزشگاه زبان انگلیسی حر رو میبینه آموزشگاه زبان خر !
زری ( یا به قول روشن ، اِلی ! ) از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بیخار کجاست
فکر معقول کن دیگه پدرسّگ ... چرا حرف تو مخت نمیره ؟!
اصلا رمنس میخوای چیکار تو ؟ هان ؟
یه برچسبی که خیلی خوب به من میچسبه خوارکسه هست . غلیظ و مشدّد .
تمامی کسایی که خواهرامو میشناسن هم حاضرن تایید کنن .
البته ، ناگفته نذارم که این برچسب به اونام خیلی خوب میچسبه !
شوهرخواهره هی میاد میگه زهرا ... این الایز وبلاگ کیه ؟!
خدایا خودت به خیر بگذرون که اگه این جا رو پیدا کنه .... واویلا .
فقط یه ديوونهيی مثل منه که میتونه بشینه تصور کنه باباش مرده ، بعد بغض کنه و گریه کنه .
در مورد پست قبلی ، خب ، خیلی بچگونه بود و اصلا نباید مینوشتمش ،
ولی تنها کسی که دقیقا فهمید من کجام سوخته و راه حل عملی پیشنهاد کرد کیوان بود .
thx a lot .
خوشم میاد اینقدر کله شقه یارو که من خودمو جر هم بدم اون بازم کار خودشو میکنه . در نهایت احترام و محبت و با زبون بی زبونی حالیم میشه که تو هر گهی بخوری من به هیچ جام نیست و هر کاریو میکنم که دلم بخواد !
مجددا باید بشینم به خودم دستور بدم که فکر معقول بفرمایم ، گل بیخار کجاست .
ولی به جون خودم ، هرچی هم که من فکر معقول بکنم ، نمیتونم کاکتوس رو جای گل قبول کنم که .
بچه م اومده میگه : elize یعنی چی ؟
توضیح که میدم براش و تلفظ ريدهش رو هم اصلاح میکنم میگه آهااان ... من تا حالا خیال میکردم یه کلمه ترکیه ...!
Esse .
بد نيست منم گاهی کمتر کولیبازی راه بندازما . سر يه چيز کوچيک چنان لوس بازيی درميارم که بيا و ببين .
البته به پشم حساب میشه ، بنابراين خيلی هم مهم نيست .
اگه همون قدر كه كليه ام كار ميكنه مغزم كار مي كرد الان دنيا رو فتح كرده بودم!
زن : « دلم برات ضعف می ره وقتی این طوری می شی.»
مرد: « منم دلم داره ضعف می ره!»
زن با خوشحالی و ناباوری: « چرا؟ کدوم حرکتم؟ کدوم حرفم این حس رو بهت می ده؟»
مرد: « هیچ کدوم! ساعت 2 بعدازظهره من هنوز ناهار نخوردم!»
( دارم آرشیو یونی رو می خونم )
و آخ که چقدر من با بعضی پست ها بعضی از وبلاگها و نمونه ش همین یونی همزاد پنداری ( یا شایدم هم ذات پنداری ) میکنم .
کس خل که شاخ و دم نداره .
این همه خودمو جر دادم سر این تمپلیته و الان دلم همون قالب اول اولیه مو می خواد .
یه سوال خیلی جدی .
اگه من برم پیش یه روانشناس و ازش بخوام که هیپنوتیزمم کنه و بهم دستور بده که وقتی بیدار شدم روزی 8 ساعت درس می خونم و 1 ساعت فقط پای کامپیوتر میشینم ، اون این کارو می کنه ؟
و یه سوال دیگه م این که اصولا تاثیری می تونه داشته باشه این کار ؟
جدی پرسیدما . لطفا اگه می دونین جواب بدین .
ریدم من با این خواب دیدنام . دیشب خواب دیدم هایده مرحوم در نقش عمه م (!) توی یک پاساژ تو آریاشهر غش مرده و من و یکی از دوستای دوس پسر دوستم که دو دفعه بیشتر ندیدمش می خوایم ببریمش بیمارستان و نهایتا قضیه به تریپ لاو بین من و ایشون منجر می شه !!
برو بیرون !
خواهره : وااای ... دلم یه عالـــــــــــــــــــمه پول می خواد با یه عالـــــــــــــــــــمه لباس ...
دوستش : وای منم همین طور ... یه عالـــــــــمه لباس می خوام که هر چی بپوشم تموم نشن ...
من : تنها چیزی که من می تونم بهتون بگم اینه که واقعا زشته که دو تا دختر تحصیلکرده کعبه ی آمالشون یه عالمه پول و یه عالمه لباس باشه .
هر دو تا با هم : برو بابا !
اطرافیان مساله به این سادگی رو که من هر گهی بخوام می خورم و به احدالناسی ربط نداره رو نمی فهمن .
من چیکار کنم با این عده نفهم .
ا اِ ، به من می گه تو ظرافت دخترونه نداری .
من فقط از طلا خوشم نمیاد و از لباس خریدن متنفرم و زلم زیمبو دوس ندارم و زیادم آرایش نمی کنم ، به جاش عاشق سیگار و چاقو و فندک و لات بازیم ، فقط همین ،
اون وقت به من می گه تو ظرافت دخترونه نداری !
شب بخیر .
جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۳
به هر حال ، من ازت ممنونم عزیزم .
هی تو ، خفه شو plZ .
if you don't mind .
می گفتم ، ممنونم ازت .
ممنونم بابت این همه اعتمادی که بهم داری .
نه ، باور کن می فهمم . مفهوم حریم شخصی رو می فهمم . privacy هم میدونم چیه . باور کن .
یکی به من بگه حماقت نیست که گله کنم از کسی که چرا کم دوستم داری ؟
الانو نمیگما . کلا .
چرا نمیفهمی ؟ زنیکه احمق چرا نمیفهمی ؟
وسط تشکرام بود بابا . گوش کن .
بازم ممنونم ازت که هیچ وقت فراموش نمیکنی یادم بندازی که برم عقب .
به هر حال ، وقتی که من همیشه زود پسرخاله می شم لازمه یکی مدام بهم یادآوری کنه که هی ، پاتو از گلیمت اونورتر نذار .
بازم ممنونم که هیچی بین ما متقابل نیست . هیچی .
در کمال وقاحتم اعتراف می کنم که اگه کفه ی من سنگین تر بود اشکالی نداشت ، اشکال اینجاس که کفه تو سنگینتره .
بذار بازم اعتراف کنم که اصلا خوشم نمیاد از این موضوع که بیشتر دوستت دارم .
یا این که بیشتر بهت اعتماد دارم .
یا این که برام خیلی مهمتر از اونی هستی که من برای تو .
می بینی که ، هیچی متقابل نیست .
حالا اگه همه ی اینا برعکس بود ، اشکالی نداشتا .
چیه ؟ من حق ندارم خودخواه باشم ؟
راستی پریروز توی فنجون قهوه م شکل قلب در اومده بود .
کسی می تونه تعبیری جز تعبیر مزخرف عاشق شدی رو براش بیاره ؟
درباره حریم شخصی می گفتم نه ؟
آره . مشکل اینجاست که من تو رو توی حریم شخصیم راهت دادم و تو هیچ وقت فراموش نمی کنی که به من یادآوری کنی که حق ندارم پامو بذارم اون تو .
من می فهمم . می فهمم که حق با توئه .
توئم لطف کن و بفهم که الان از دست خودم عصبانی ئم که چرا این موضوع متقابل نیست ؟
من احمق چرا اینقدر راحت همه رو راه میدم به خودم ؟ و تو رو ؟
فلسفه جالبیه البته . مال خودم مال خودم ، مال همه هم مال خودم .
می فهمم ، الته که تقصیر تو نیست .
امروزم توی فنجونم شکل لب افتاده بود . البته اینوری که نگاهش می کردی شبیه اسب میشد .
تعبیرش چیه ؟ هان ؟
چی می گفتم ؟
الانم دارم همین طور که جای جوشهای دستم که کندمشون می سوزه ، به حریم شخصی فکر می کنم .
و این که چقـــــــدر بدم میاد که بهم اعتماد نشه .
و چقـــــــدر بیشتر بدم میاد که به کسی اعتماد کامل داشته باشم که اون این حسو نسبت به من نداره .
فهمیدم . وقتی گفتی مسئله این نیست ، ولی خوب این توی حس من تغییری ایجاد نمی کنه .
راستی وقتی ئم که پای تل کتاب ميخونم دليلش اينه که ميخوام حواسمو پرت کنم که نگم دروغگو . يا بدتر ٬ نگم خفه شو .الانم اجازه ميدم که بگی خفه شو .
و مرسی بازم که همیشه یادم میاری که من فقط یه دوستم .
کی قراره اکسپایر شم راستی ؟
این آهنگا همش با هم میشه 59 دقیقه و 4 ثانیه . این مدت برای این که خوابم ببره بسه ؟
چرا مزخرف می گم ؟
جدی چرا ؟
بهتر نیست به جای این کارا و این مسخره بازیا خفه شم و خیلی آروم به خودم حالی کنم که همه چی باید متقابل باشه ؟
اه .
نمیشه .
نمیشه .
چرا اونیکه این قانون رو وضع میکرد فکر نکرد که دوست داشتنن که ضابطه تابع نیست که آدم احساس خودشو y بگیره و احساس طرفش رو x و اون وقت ضابطه بنویسه ؟
هوم...
گفت خوش به حالت که می تونی به روی خودت نیاری .
کی ؟ من ؟
هه !
تابلوتر از منم هست مگه تو دنیا .
تشکرام مونده یه کمش .
ممنونم از خودم که همه چیم سر بوق و کرناس .
که اینقدر بی ظرفیتم .
که اینقده خودخواه و پستم که اگه همچین حرفایی از دهن تو در میومد دهنتو صاف میکردم ولی حالا احساس حق به جانب بودنم میکنم .
که جانم بسوختی و به دل دوست دارمت .
که اونقدر شهامت ندارم که جمله بالایی رو توضیح بدم .
کثافت ... وقتی جراتشو نداری چرا زر میزنی ؟
حالا ،
بیخیال .
بازم از خودم ممنونم راستی که حالم از خودم به هم می خوره الان .
از تو هم ممنونم عزیزم ...
و اجازه ميدم که بازم بگی خفه شو .
و بازم مرسی، که الان اينا رو ميخونی و خسته ميشی از اين مسخره بازيام و ميگی دختره ی مسخره . به تخمم .
دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۳
***
بعد از دو سال عذاب و بدبختی و خوندن درسای مزخرفی که ازشون متنفر بودم ، بالاخره رسما تغییر رشته دادم و رفتم انسانی .
تبریک بگین دیگه .
***
امروز عصری با این دختره رفته بودیم بیرون .
آشنایان هم کاملا اطلاع دارن که این اصلا و اصولا کل هیکلش سوتیه و منم از اون بدتر !
خانوم توی تاکسی داشت طبق معمول عربده می زد که آره ، فلانی تنها عنصر ذَکَر توی اون مدرسه بود ... ( منظورش ذکور بود . و ایشالا که شما هم میدونید ذکر یعنی چی ! ) لامصب صداشم که استریو فونیکه ! دیگه از تاکسی که می خواستیم پیاده بشیم رومون نمیشد به بقیه مسافرا و راننده نگاه کنیم !
دوباره تو راه برگشت هم توی تاکسی می خواست کرایه بده من نمیذاشتم ، با همون صدای رساش گفت نه من باید حساب کنم ... مگه تو یه دور ندادی ؟!؟!؟!
منم که از این سوتی تر بعد از یه پرس خنده مفصل و کلی خجالت جلوی بقیه میگم نه خوب آخه توئم کرایه ی کافی شاپ رو دادی !!
***
مدرسه م هم به سلامتی شروع شده . احمقای بی شعور رو نگاه کنا ، نه کتاب ها هنوز چاپ شده ، نه مانتو مدرسه رو حاضر کردن نه هیچی ، تازه معلما هم گفتن که اگرم از اول شهریور شروع کنیم مشکلی نیست و می رسیم ، این احمقا از الان شروع کردن . لامصبا از همون روز اول هم برداشتن روی هر نیمکت یه دسته بیل گذاشتن هر روز ما رو به نشستن روش دعوت می کنن !
یه نشونه از نبوغ من هم این که فلسفه ای رو که تا حالا نمی دونستم چی چی هست اصولا امروز از 33 تا تست 32 تاشو درست زدم ! \:d/
***
اصلا من چرا خودمو الکی ناراحت می کنم ؟!
من بعد هر کی واسم یه اپسیلن حتی چسی اومد و کلاس گذاشت و تحویل نگرفت به قول نیلی از جمله مقدس گور بابات استفاده می کنم و طرف اگه آنلاین بود ایگنور میشه و اگرم تو دنیای واقعی بود میتونه بره به درک .
شیر فهم شد ؟
حالام برین گم شین حوصله تونو ندارم .
شب بخیر .
جمعه، تیر ۱۲، ۱۳۸۳
من همیشه گفتم که اگه قراره از یه فرهنگ بیگانه تاثیر بگیرم ترجیح میدم غرب زده بشم تا عَرَب زده .
یک سال پیش در چنین روزی #@!$@#!#$^^$@# * شد!
*
نویز رادیوییه، هیچ کی نفهمید یه سال پیش چی شد!
When I need you
Just close my eyes and I'm with you ...
بچه گول میزنیم دیگه .
درست توی همین لحظه دلم میخواد مامان باباهه رو تیربارون کنم .
زمانی که تو آه کشان می گویی
عزیزم توهمه چیز زندگی من هستی
و او مهربانانه در گوشت زمزمه می کند
محبوب , برای ابد من و تو از آن هم هستیم
حتم داشته باشید
که یکی از شما , دروغگویی کثیف است !
دوروتن پارکر
سرقت شده از آرشیو مریم گلی .
یه نفر تار می زد ،
منم ضربانهای قلبمو روی کاغذ می کشیدم ...
اینو دوسش می دارم .
آقا من موندم با این همه بدعکسی و بد فیلمی ، روز عروسیم چه خاکی توی سر خودم بریزم .
الان هی مثل سگ از هر گونه دوربین درمیریم ، اون موقع که نمیشه گفت آقا بی زحمت عروس رو نگیرین !!
گشادی به طرز افتضاحی گریبانمان را گرفته است .
اونقدر که حتی حال ندارم وبلاگایی که دوست دارم رو بخونم .
به طرز خیلی خوشایندی احساس می کنم روی تخم اطرافیان عزیز جای دارم .
صد رحمت به هر کثافتکاریی که تا حالا دیده بودم . این عوضی روی هر چی حیوون وحشی توی عمرم دیدم رو کم کرد .
یه بچه ی چهارده ساله . همسن خواهر من . مورمورم میشه وقتی بهش فکر می کنم . آقا دچار جنون شده بوده طفلک ! البته منظورش این هست که راست کرده و زن خودش هم دیگه براش بس نبوده و راضیش نمیکرده و حتما باید به یه دختر 14 ساله تا سر حد مرگ به وحشیانه ترین شکل تجاوز میکرده و بعدشم می کشته تش و دست و پاشو می شکسته و پرتش میکرده تو رودخونه تا ارضا بشه !
من با مجازات اعدام مخالفم . صد در صد . حتی در این مورد . اعدام برای این کثافت لطف بزرگیه ... باید مادام العمر توی وحشتناک ترین زندانی که وجود داره حبس بشه تا روزی صد بار آرزوی مرگ کنه .
Just one more chance
hold me tight and keep me warm
cause the night is getting cold
and i don't know where i belong ...
چنانکه می بینید من و این نیلی یه جاهاییمون ( هنوز دقیقا معلوم نیست کجا ) به هم وصله .
آقا آدم با آبلیمو یا سوپ هم ممکنه مست کنه ؟!
به خدا من ناهار یه کم سوپ خوردم با یه مقدار زیادی آب لیمو فقط ... عصر یه جور خیلی بدی مست بودم ! در تناوبهای سی ثانیه ای مثل سگ خمیازه می کشیدم و بعدشم خنده م می گرفت و دو ساعت مثل این می خندیدم !! قوه ی درکم هم به حد هویج پخته رسیده بود و هیچی نمی فهمیدم و فقط خمیازه می کشیدم و می خندیدم !! نتیجه منطقی این میشه که لابد با آب لیموهه مست شدم دیگه !
نمیدونم ایراد از شخصیتهای زندگی عاطفیمه ، یا من ، که حس شیرین خواسته شدن رو به ندرت تجربه کردم .
من همیشه گفتم من یکی منفعل نمیشینم تا یکی بیاد و منو بپسنده و ازم خوشش بیاد و عاشقم بشه و دنبالم بدوه و آخرشم به دستم بیاره ... همیشه گفتم که افتخار می کنم به این که خودم انتخاب می کنم و خودم هم به دست میارم کسی رو که می خوام ...
ولی با خودم که تعارف ندارم ، دلم بدجوری برای اون حس خواسته شدن تنگ شده...
دلم واسه دیازپام خوردنامم تنگ شده .
اَ . یادش بخیر . کس خلی بودما . سر یه جمله که توی یه وبلاگ دیدم ده تا دیازپام خوردم تا دو روز اسمم یادم نبود .
من توی یه پست از اول تا آخر از دستت عصبانیم و بارت می کنم اون وقت تو زرت میای میگی از این پستت خوشم اومد ؟!
ای بابا ... !
2 روز دیگه وقت دارم که زندگی کنم و بعدش مدرسه شروع میشه .
نمی دونم قضیه چیه که هروقت من از یکی خوشم میاد و تحویلش میگیرم طرف به سرعت میره تو مایه های کلاس گذاشتن و خود چس کنی و طاقچه بالا میذاره و جواب آدمو نمیده و ... یک دفعه نشده یکیو تحویل بگیرم و جنبه شو داشته باشه !
چیه ؟! لیاقت ندارین آدم یه کم روی خوش بهتون نشون بده ؟ حتما باید به تخم گرفته بشین تا عین آدم رفتار کنین ؟!
به طرف میگم ببین فلانی تو شنواییت ریییییییییییییییییییییییده !
میگه هااان ؟!
گشادی کذایی یقه مو گرفته بیشتر از این نمی ذاره بنویسم .
شب بخیر .