جمعه، تیر ۱۲، ۱۳۸۳

خب ،
من همیشه گفتم که اگه قراره از یه فرهنگ بیگانه تاثیر بگیرم ترجیح میدم غرب زده بشم تا عَرَب زده .


یک سال پیش در چنین روزی #@!$@#!#$^^$@# * شد!

*
نویز رادیوییه، هیچ کی نفهمید یه سال پیش چی شد!



When I need you
Just close my eyes and I'm with you ...
بچه گول میزنیم دیگه .


درست توی همین لحظه دلم میخواد مامان باباهه رو تیربارون کنم .


زمانی که تو آه کشان می گویی
عزیزم توهمه چیز زندگی من هستی
و او مهربانانه در گوشت زمزمه می کند
محبوب , برای ابد من و تو از آن هم هستیم
حتم داشته باشید
که یکی از شما , دروغگویی کثیف است !


دوروتن پارکر
سرقت شده از آرشیو مریم گلی .


یه نفر تار می زد ،
منم ضربانهای قلبمو روی کاغذ می کشیدم ...


اینو دوسش می دارم .


آقا من موندم با این همه بدعکسی و بد فیلمی ، روز عروسیم چه خاکی توی سر خودم بریزم .
الان هی مثل سگ از هر گونه دوربین درمیریم ، اون موقع که نمیشه گفت آقا بی زحمت عروس رو نگیرین !!


گشادی به طرز افتضاحی گریبانمان را گرفته است .
اونقدر که حتی حال ندارم وبلاگایی که دوست دارم رو بخونم .


به طرز خیلی خوشایندی احساس می کنم روی تخم اطرافیان عزیز جای دارم .


صد رحمت به هر کثافتکاریی که تا حالا دیده بودم . این عوضی روی هر چی حیوون وحشی توی عمرم دیدم رو کم کرد .
یه بچه ی چهارده ساله . همسن خواهر من . مورمورم میشه وقتی بهش فکر می کنم . آقا دچار جنون شده بوده طفلک ! البته منظورش این هست که راست کرده و زن خودش هم دیگه براش بس نبوده و راضیش نمیکرده و حتما باید به یه دختر 14 ساله تا سر حد مرگ به وحشیانه ترین شکل تجاوز میکرده و بعدشم می کشته تش و دست و پاشو می شکسته و پرتش میکرده تو رودخونه تا ارضا بشه !
من با مجازات اعدام مخالفم . صد در صد . حتی در این مورد . اعدام برای این کثافت لطف بزرگیه ... باید مادام العمر توی وحشتناک ترین زندانی که وجود داره حبس بشه تا روزی صد بار آرزوی مرگ کنه .


Just one more chance
hold me tight and keep me warm
cause the night is getting cold
and i don't know where i belong ...
چنانکه می بینید من و این نیلی یه جاهاییمون ( هنوز دقیقا معلوم نیست کجا ) به هم وصله .


آقا آدم با آبلیمو یا سوپ هم ممکنه مست کنه ؟!
به خدا من ناهار یه کم سوپ خوردم با یه مقدار زیادی آب لیمو فقط ... عصر یه جور خیلی بدی مست بودم ! در تناوبهای سی ثانیه ای مثل سگ خمیازه می کشیدم و بعدشم خنده م می گرفت و دو ساعت مثل این می خندیدم !! قوه ی درکم هم به حد هویج پخته رسیده بود و هیچی نمی فهمیدم و فقط خمیازه می کشیدم و می خندیدم !! نتیجه منطقی این میشه که لابد با آب لیموهه مست شدم دیگه !


نمیدونم ایراد از شخصیتهای زندگی عاطفیمه ، یا من ، که حس شیرین خواسته شدن رو به ندرت تجربه کردم .
من همیشه گفتم من یکی منفعل نمیشینم تا یکی بیاد و منو بپسنده و ازم خوشش بیاد و عاشقم بشه و دنبالم بدوه و آخرشم به دستم بیاره ... همیشه گفتم که افتخار می کنم به این که خودم انتخاب می کنم و خودم هم به دست میارم کسی رو که می خوام ...
ولی با خودم که تعارف ندارم ، دلم بدجوری برای اون حس خواسته شدن تنگ شده...


دلم واسه دیازپام خوردنامم تنگ شده .
اَ . یادش بخیر . کس خلی بودما . سر یه جمله که توی یه وبلاگ دیدم ده تا دیازپام خوردم تا دو روز اسمم یادم نبود .


من توی یه پست از اول تا آخر از دستت عصبانیم و بارت می کنم اون وقت تو زرت میای میگی از این پستت خوشم اومد ؟!
ای بابا ... !


2 روز دیگه وقت دارم که زندگی کنم و بعدش مدرسه شروع میشه .


نمی دونم قضیه چیه که هروقت من از یکی خوشم میاد و تحویلش میگیرم طرف به سرعت میره تو مایه های کلاس گذاشتن و خود چس کنی و طاقچه بالا میذاره و جواب آدمو نمیده و ... یک دفعه نشده یکیو تحویل بگیرم و جنبه شو داشته باشه !
چیه ؟! لیاقت ندارین آدم یه کم روی خوش بهتون نشون بده ؟ حتما باید به تخم گرفته بشین تا عین آدم رفتار کنین ؟!


به طرف میگم ببین فلانی تو شنواییت ریییییییییییییییییییییییده !
میگه هااان ؟!


گشادی کذایی یقه مو گرفته بیشتر از این نمی ذاره بنویسم .
شب بخیر .

هیچ نظری موجود نیست: