سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷

اهم اهم

آدم است دیگر
بعضی وقت ها هم در مسابقه ی وبلاگ های برتر دویچه وله کاندید می شود

صادقانه هم باید بگویم که اصلن این چه کاری ست که بردارند اسم آدم را بگذارند بغل توکای مقدس، که آدم کلی خجالت بکشد و دفنت لی خودش هم به خودش رای ندهد! :ی

این لینک توضیحات فرناز (یکی از اعضای هیئت داوری مسابقه) است در مورد مسابقه و کاندیداها، و این هم لیست کاندیداها:
کاندید بهترین وبلاگ: دیرتش باد
کاندید بهترین پادکست: رادیو کالج پارک - آق فری و شرکا
کاندید بهترین ویدیو بلاگ: ببین تی وی
کاندید جایزه ویژه گزارشگران بدون مرز: وب سایت تغییر برای برابری
کاندید بلاگ ورست: دنیای کوچک آقای اوف
کاندید بهترین وبلاگ فارسی: بر ساحل سلامت - عصیان - آینده - آقا اجازه - آزادنویس - من و ام اس - لابراتوار کلنگ - الیزه - گفتنی ها - پاگرد - توکای مقدس
در این صفحه می توانید به وبلاگ های منتخب خود رای دهید

ضمنن باید اعلام کنم که نویسنده ی این وبلاگ الیزه بوده و خرس درون یکی از اعضای درونی خانم چندگانه است که ما فقط تحسین شان می کنیم و نسبتی بیش از این باهاشان نداریم، با تشکر از دویچه وله و خانواده ی محترم رجبی! :ی

شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۷

بعد می دونی خوبی این وضعیت فعلی چیه؟ این که تقریبن هر اتفاق بدی که من عقلن می تونستم متصور بشم افتاده. یعنی فعلن فعلن ها تا چند وقت؛ با محاسبه ی فاکتورهای دخیل جدن دیگه اتفاق بدی نمونده که بیفته! فلذا بنده دیگه حوصله م از عزا گرفته گی به جهت مشکلات قدیمی سر رفته جدن و از این لحظه تصمیم دارم خوب بشم - قربتن الی الله، نه تنها چون دیگه اتفاق بد ممکنی به نظرم نمی رسه که بخوام حرصشو بخورم، بات آلسو چون تو این وضعیت باز اگه یه افتضاحی چیزی بخواد رخ بده، علاوه بر افتضاح بوده گی پیش بینی نشده هم هست. فلذا انرژی و نیروی مضاعف می طلبه برای هندل کردنش که با این کنج عزلت به غم نشستگی من سازگاری نداره.
می ریم که خودمون رو پروار کنیم جهت فلاکت بعدی، جاست این کیس! که من همیشه گفتم خوشبختی فاصله ی کوتاه بین دو به فاک رفتگی ست :ی
سرد، سرد.. انقدری که حتا جرات نکردم بگم دلم برات تنگ شده. فک کن! من. منی که تو بوق و کرنا می کنم که درهر موقعیتی به هر بنی بشری بدون ملاحظات قبلی و بعدی می تونم ابراز احساسات کنم، جرات نکردم. فک کن ..
عادت ندارم به این همه سردی. عادت ندارم و یه چیزی رو ته دلم جرینگ می شکنه. بعد پشتش یه جور غصه میاد، یه جور عصبانیت، یه جور خشم سردی که ته دلت می ترکه و عین یه دیوار شیشه ای می ایسته بین تو و طرف. که بعدن اش، حتا دیگه دلت نخواد بهش بگی که دلت تنگ شده. که حتا شاید دلت تنگ نشه. چون اون آدمه رو دیگه نمی بینی جلوت. همش فقط یه عالمه سردی و سختی و غریبگی ئه که جلوش حس می کنی باید دست و پاتو جمع کنی و گاردهاتو بکشی بالا که اذیتت نکنه.
و این جوری می شه گمونم قاعدتن، که یه رابطه به فاک می ره.

پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۷

#3

دم در که رسیدیم، مانتوها را که پوشیدیم و دکمه ی مانتو را که داشت می بست، گفت: چه حسی دارن از این که به زور ما رو مجبور می کنن مانتو روسری تن مون کنیم؟
گفتم حس خیلی خوب لابد
شال آبی خیلی بزرگ را تا کرد و روی سر انداخت. موهای لخت مشکی را روی پیشانی مرتب کرد و دستک های شال را روی شانه انداخت و گفت باور کن وقتی چند ساعت بیرون خونه ام؛ دلم برای موهام تنگ می شه.


چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷

تعطیـــــــل که منم - سلام لاله-

و یک عدد الیزه‌ی تعطیل شنبه ظهر در حال مایکروسافت هارتس بازی کردن محض فان به هلپ بازی مزبور مراجعه کرد
و دید که اولش نوشته دی آبجکت آو هارتس ایز تو هو د لوئست سکور ات دی اند آو د گیم
و یک‌هو انگار یکی زدند پس کله‌ش و دنیا تیره‌وتار شد و فقط آن جمله را با خط روشن نوشته‌بودند
و به حال هری‌پاتر افتاد در جلد دوم آن‌جا که تام مارولو ریدل روی دیوار نوشت من لرد ولدمورت هستم (لامصب این ویرگول ادیتور لامپ کجاس پس؟!)
و بعد ۲۱ سال زندگی تازه فهمید که باید امتیازش کم‌تر شود تا ببرد و تمام این سال‌ها که خرم و خجسته هی ترتر کلیک می‌کرده و امتیاز زیاد می‌گرفته و ذوق می‌کرده که برده و به خودش می‌گفته هی هی این عجب بازی خوبی‌ست که هر گندی بزنی برنده می‌شوی و مایکروسافت لابد این را برای افزایش اعتماد به نفس کاربران طراحی کرده (ویرگول مزبور یافت می‌نشود گشته‌ایم ما) در اشتباهی بس عظیم بوده و داشته می‌باخته هی- اقتدارمندانه
و آن عدد الیزه‌ی تعطیل از آن روز به این‌طرف زندگیش متحول گشته ‌می‌باشد و در تلاش است که رابطه‌ی خودش را با هارتس ری-دیفاین کند و استانداردهای ذهنی‌ش را تغییر بدهد و از دیدن کم‌تر بوده‌گی امتیاز ذوق‌زده بشود
و هم‌اکنون مشکل‌اش این است که هی هارتس را با حکم که آن را هم درست بلد نیست و یلداهه در حریان است اشتباه می‌گیرد و خال بالا می‌اندازد و همه‌ی دل‌ها را جمع می‌کند هی و می‌بازد!
و این بود نقطه‌ی عطف زندگی ما و گفتیم در جریان باشید!
این چراغ قرمزه‌ي برج میلاد بود؟ که من خیلی دوسش داشتم؟ که هر وقت خیلی حالم بد بود می‌رفتم دم پنجره و چشمک زدن‌اش رو نگاه می‌کردم و خیالم راحت می‌شد که تنها نیستم و حالم بهتر می‌شد؟ که یه چند وقت خاموشش کرده‌بودن و به جاش چراغ‌های لوس بی‌مزه گذاشته‌بودن و من عزا گرفته‌بودم؟
خو من تقریبن مطمئنم که مسئول این چراغه خواننده‌ی وبلاگ منه چون دوباره روشن شد :ی
آقا یا خانوم محترم جان اگه این خطوط رو می‌خونی قربون دستت امشب ساعت یازده سه بار خاموش و روشنش کن! :ی

سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۷

این یونیورس جان خودشم با خودش قاطی داره بابا، حالیش نیست که. الان باید چله ی زمستون باشه، که اقلن اقلن اش من با این همه غصه بتونم پلیور سفید درشت بافته رو بپوشم، همون که آستیناش تا نوک انگشتام می رسه و زانوهام توش جا می شه. بعد با یه شلوار پشمی گرم، با جوراب های حوله ای قرمز بلند. بعد پنجره رو باز کنم که سوز سرما بیاد تو و کل اتاق رو بگیره. بعد ا رینی نایت این پریس بذارم، یه ماگ چایی داغ بگیرم دستم وسط آستین های پلیوره که تا نوک انگشتامو پوشونده. بعد پشتم رو بچسبونم به شوفاژ، بخار چایی م رو نگاه کنم و سوز سرما و گرمای شوفاژ هم زمان بپیچه تو تنم و اون جایی که می گه هی ماست لیو هیز لاو این پریس اشکم در آد هم.
بعد اون قدر ریز ریز و مظلومانه و طلفونکی واسه خودم اشک بریزم تا بالاخره همونجوری ولو شم و خوابم ببره
صبح که پاشم، ببینم اتاق یخ زده و آستین های پلیور که لک ریمل و مداد چشم روشون مونده، روی پوست گونه ام جا انداخته و یه ذره سرما خوردم و چایی م هم دست نخورده گذاشتم رو شوفاژ و یخ کرده و غصه هامم این قدری ته نشین شدن که بتونم پاشم و دستامو کش بدم و برم دنبال زندگیم.
نمی فهمه دیگه، نمی فهمه.
یادته؟ اون روزی که عین یه پسربچه ی تخس که دعواش کرده باشن بغ کرده بودی و لب ورچیده بودی. اون روزی که من نشسته بودم گوشه ی آشپزخونه ات و زانوهامو بغل کرده بودم و از زور بی چارگی و بدبختی و غم این که چرا ناراحتت کردم و الان چی کارکنم که خوب شی داشتم له می شدم و تو از جلوم رد شدی بدون این که حتا نگاهم کنی. اون روزی که سرت رو تکیه داده بودی به مبل و غم تو صورتت داشت من بدبخت رو خل می کرد از فکر این که من باعث این همه غصه تم. اون روزی که گفتی خسته م الیز. خسته م. رابطه مون شده این که من یه قدم می آم جلو بهت نزدیک می شم؛ تو می کشی عقب. بعد من به غرورم برمی خوره و احساساتم جریحه دار می شه و یه قدم می رم عقب و تو می آی جلو. هیچ وقتم نمی رسیم به هم.
امروز که تو کشیدی یه قدم عقب؛ که من باز مثل هر دفعه ای که عقب می کشی یهو ترسیدم و به دست و پا افتادم و یه چیزی ته دلم جرینگ صدا داد و اومدم که بیام طرفت و به موقع جلو دست و پامو گرفتم؛ تازه فهمیدم چرا. تازه فهمیدم که پسرجان؛ قدم های تو واسه من خیلی گنده بود. خیلی. اون قدر که نزدیک شدن ات، خیلی بیشتر از حد توان احساسات داغون و ظرفیت یه بیتی زندگی الانمه و نمی تونم هندل اش کنم و می ترسم و می کشم عقب؛ و اون قدر که هر قدم دور شدن ات اون قدر زیاده که تبدیل ات می کنه به یه نقطه ی ریز تو افق و من ته دلم از ترس این که این قدر که دور می شی، نکنه کلن رفته باشی، نکنه مثل رفتن اون بارت باشه، منهدم می شم و ترسان می آم باز گوشه ی آشپزخونه ت ولو می شم رو زمین و از زیر چشم نگات می کنم که مطمئن شم هنوز هستی. من امروز فهمیدم که قدم های تو فیلی بود پسرجان و قدم های من زخم خورده ی ترسوی ترک-شده، مورچه ای.
می دونم. می دونم که این اتفاق باید می افتاد و هیچ راه آسونی واسش نیست و به ذات پدیده ی دهن سرویس کنیه. ولی می تونم غر بزنم و نق بزنم و گریه کنم و لب وربچینم از نبودن ات که. که من همیشه گفتم؛ این که می دونی منطقن مجبوری آمپول بزنی، دردشو کم نمی کنه.
نچ. عادت نمی کنم به از دست دادن اون هایی که دوستشون دارم. عادت نمی کنم، و هر دفعه از دفعه ی پیش بیشتر درد داره. تحمل من رفته بالا که صدام در نمی آد. وگرنه درد همونه و حتا بیشتر.
آقای کائنات در واقع سوالی که ازتون داشتم اینه که آیا با مفهوم اصطلاح متداول گیو می ا بریک آشنا هستید؟!

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۷

در زندگانی آدم هایی هستند که صاف کردن دهن شون یکی از راه های رسیدن به خداست
آدم هایی هم هستند که غیبت شونو کردن همچین جیگر آدم رو جلا می ده
آدم هایی هم هستند که ترکیبی اند از این دو دسته

به جهت تامین بوده گی فان زندگی هم که شده، همیشه سعی کنید یکی دو تا آدم از این سه دسته دوروبرتون باشن :ی
هلاک این اتوبوس-کامیون- نیسان هایی ام که پشتشون کنار پلاک یه کبوتر در حال پرواز نقاشی کردن
اصن واقعن روح سفر نفوذ می کنه تو آدم

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

تو
تویی که لازم نیست هیچ کاری بکنی
که اون قدر نازنینی که فقط بودنت و سکوتت و لبخندت دنیا رو تبدیل به جای بهتر، خیلی بهتری می کنه
که بی نظیری و من رسمن عاشقتم و اون قدر دوستت دارم که نمی دونم چی کارت باید بکنم
تو که یه دونه ای
تولدت مبارک
با یه عالم ماچ و بغل و حتا بغل چرخونک-دار و چایی و سیگار و فرندز لابد.



بعدم که من هنوز خودم نفهمیدم چرا این، ولی مطمئنم تو می فهمی
خب؟
ما یک عدد علی لطفی دیدیم و او قدش و حتا پیشانیش خیلی بلند بود و ما بدان وسیله رژیم غذایی او را تصحیح کردیم باشد که رستگار شود
خوب مسلم و بدیهیه که فقط و فقط تو ایران و لابد تهران و لابد فرحزاد ممکنه وقتی شما با یه خواهر و برادر گوگولی خوبو (:ی) نشستین دور هم می گین و می خندین، یه بانوی کهن سالی با رمل و اسطرلاب (درست نوشتم؟) و یه خال گنده زیر چشمش بیاد از وسط سه نفر یقه شما رو بگیره و عین وروره جادو شرح حالتون رو بگه و فالتون بگیره و اون وسط بهتون بفرماد که تو همش نشستی تو خونه می خوری و می خوابی و قمبل گنده می کنی!!
بابت این در و گهری که بهتون پاچیده پول هم بگیره و بره!!

JUJ

یه دوستی یه بار در مورد نازلی گفت، از اون دخترهاییه که پتانسیل شو داره عاشقش بشی
خوب من بدین وسیله حرف دوستمون رو تصحیح می کنم
نازلی بدون هیچ شکی، از اون دخترهاییه که هیچ چاره ای نداری جز این که عاشقش بشی
مجبوری می فهمی مجبوری!!
:*

* پس فرستاد!!

یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۷

Comfortably numb

هومم، آقای زندگی این روزا یه جورای خوبی آروم و ساکت و خالی و بی سروصداست
از اون مدلیا که یه چند وقت یه عالمه آدم و اتفاق توش بوده، که دست همه شونو گرفتی کشوندی تو زندگیت که به خیالت اون "خالی تنها" ی بزرگ رو پرش کنن، بعد کم کمک دیدی ای بابا؛ آدم ها و اتفاق ها میان و میرن و اون حفره هه پر نمی شه. که صبح تا شب با هزار هزار آدم سوشالایز و پرسونالایز می کنی و شب باز ایندیکیتر روابط انسانی ت قرمزه. که می بینی تو تنهایی، تو تنهایی و تو نیاز داری و حفره هات خالیه و آدم ها هیچی ندارن که بهت بدن و تنهاییت رو پر کنن.
بعد کم کم حوصله ت سر می ره؛ بدنت درد می گیره؛ لب هات خسته می شن از این همه خنده ی الکی ای که هیچ کدوم زنگ خنده ی خودت رو نداره. چشمات حوصله شون سر می ره از نگاه های خالی. خسته می شی از این آدم ها و رابطه ها و اتفاق هایی که قراره فان باشن و قراره خوشحالت کنن ولی نمی کنن و به جاش فقط تویی که داری انرژی می ذاری و هی تحلیل می ری.
بعدش طبق اون قانون همیشگی صفر و یکی ت؛ ترجیح می دی که اگه قراره زندگیه هزار تا هله هوله توش باشه که یکیش هم ته دلت رو نگیره، بذار پس خالی باشه اقلن که تکلیفت با خودت روشن باشه و انرژی اضافی هم ازت صرف نشه. حداقل اینجوری ظاهر و باطن قضیه یکیه.
بعد خلاصه یهو یه روز جاروتو بر می داری و شروع می کنی خونه تکونی و تمام هله هوله ها و دکوری های بی مصرف رو از زندگیه می ریزی دور. چهار تا دوست نزدیک دوروبرت نگه می داری، خودت، کتاب هات و موسیقی هات و لپ تاپت و بسته سیگارت. همین و همین. الان موقعیه که فهمیدی که اول و آخر سرنوشت محتوم همه تنهایی ئه، پس داری سعی می کنی یاد بگیری با این تنهاییه چه جوری کنار بیای و بذاری بره زیر پوستت و ته نشین شه و اذیتت نکنه.
خلاصه که، این روزها منم و باد خنک پاییز که موهامو پریشون می کنه و آهنگ هام تو گوشم و پیاده روی های طولانی و گاهی جمع چند تا رفیق صمیمی، بدون هیچ چیز اضافه. بدون هیچ درگیری و دغدغه و انگیزه و خواسته ای. خالی؛ آروم؛ راحت؛ تنها..
عاشقم می شم وقت هایی که مچ خودم رو می گیرم
مثلن وقتی که احساس خیلی Over قضیه بوده گی می کنم و خیلی خوشحال و خجسته می ذارم آقای هندزفری شروع کنه تو گوشم Alabao بخونه؛ بعد به خط اول آهنگه نرسیده به غلط کردن می افتم و می زنم آهنگ بعدی و ضمنن زیرچشمی و شرمسارانه به خودم نگاه می کنم و ازم معذرت خواهی می کنم که بلوف اضافی زدم!!

Old habits don't die

من امروز کشف کردم که قراره چه جوری بمیرم
مرگ من به طور قطع و یقین سر ولنجک اتفاق می افته؛ درست زمانی که دارم از خیابون رد می شم و ناخودآگاه و به عادت همیشه نگاهم دنبال یه 206 مشکی (یا شایدم تیره) با یک عدد آقای نون دال توش می گرده و حواسم اون قدر پرت این عملیات غریزی ئه که ده دفعه تا حالا نزدیک بوده تصادف کنم؛ و یه دفعه شو خب احتمالن خواهم کرد و خواهم مرد دیگه.
یعنی من اگر با جفت چشمای خودم ندیده بودم؛ و با دستای خودم این عمل شنیع رو مرتکب نشده بودم، هیچ وقت باورم نمی شد که بشه دو تا انسان شامل نازلی و یلداهه رو گذاشت وسط چند تا روزنامه ی پهن شده؛ با یک عدد قیچی و یک عدد برس و چهار تا انگشت متشکل از من و کوکولی؛ طی یک فرآیند بسیار هیجان انگیز و اندورفین-مندانه؛ موهاشون رو یه سانتی کوتاه و به قول یلداهه بزچین کرد!

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۷

دیدی یه وقت‌ها دو تا آدم مطلقن بی‌ربط طی یک پروسه‌ی سوپرتخمی خودشون رو به هم می‌بندن بعد تو در حالی که سلول سلول بدنت داره هوار می‌کشه آر یو کیدینگ می؟! اصن آر یو اوت آو یور فاکینگ مایند؟! باید لبخند ملیح بزنی و این فاجعه رو تبریک بگی!!

حماقت آدم‌ها بدجوری آزارم می‌ده. هی به‌شوخی می‌گفتم من واسه انتخاب دوست‌هام دارم تست آی‌کیو برگزار می‌کنم قبلش، مثکه جدی جدی باید این‌کارو بکنم.

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷

آدم است دیگر، گاهی‌ وقت‌ها نوشته‌های بقیه شرح حالش می‌شود

دیروز بود یا پریروز ؟ شاید هم یک سال قبل بود. اصلا یادم نمی آید. یک دفعه اتفاق افتاد یا ذره ذره را ،هم نمی دانم. فقط می دانم که چشم باز کردم و فهمیدم که آینه و من¸زیبا شکسته است. تکه هایش این طرف وآن طرف افتاده بود. زیر دست و پا شاید. خورد هم شده بود. من ساده دل را بگو که تکه هایش را جمع کردم که خودم را تویش ببینم دوباره. نگاهش که می کنم انگار خودم چند تکه شده ام و هر گوشه ام یک جا نقش بسته. تصویر کاملی ندارم . بعضی خطها را می بینم. آنها را که نمی بینم توی خیالم می سازم. شاید همین است که گفتی من شاید نویسنده خوبی باشم اما آدم خوبی ؟
نوشتن زاییده فکر و خیال است و من هی تصویر تکه تکه را نگاه کردم و توی خیالم پر و بالش دادم و گذاشتم جلو چشم که من همینم. خودم هم باور کردم. انقدر که مرز بین خیال و تکه تصویر گم شده بود.
حالا من اینجا نشسته ام. بدون حتی چند تار نازک که بهشان چنگ بزنم یا یک صدای گرم که مرا بخواند یا یک دل تبدار که بزند. من روی لبه باریک تیزی شکسته ها و خیالم راه می روم. این تکه های ¨من ¨را نمی شناسم. برایم غریبه است تصویر نقش بسته روی آینه. به خوبی خودم و دلی که صاف بود فکر می کنم و می ترسم که نکند وسط بازی زندگی از دست داده باشمش؟ هراس می افتد به جانم که نکند از آن معصوم دلتنگ شدنی به یک سیاس¸روباه¸کلک باز تغییر کرده باشم. نکند جایی مواظب نبوده ام و حالا حتی برای خودم هم نقش بازی می کنم؟
من هستم و تکه های شکسته که روزهای مدید لبه های تیزش روح دیگران را خراش داده و ردش دلمه بسته. نمی دانم چه دردیست که اصرار دارم تکه های نافرم را کنار هم روی دیوار روبرویت بزنم و نشان بدهم که هنوز آینه هست و من نیز هم.
¨من¨گم شده است. شاید هم مرده است . لابه لای فصل ها و گذر زمان و بالا و پایین شدن ها و پنهان و آشکار شدن ها و حصار پیچیدن ها و آسه آمدن و آسه رفتن ...آنچه مانده تفاله ای بیش نیست. ارزشی ندارد. نه که تفاله بد باشد ، تفاله چای را هم می شود پای گلدان ریخت تا رشد کند اما قرار به این نبود. قرار ، برگ سبز چای بود.
این ¨خود¨، این افکار ، این رفتار و این تصویر تکه پاره را دوست ندارم. تو را دوست دارم که بازتابش روی این تکه های شکسته کج و معوج زیبا نیست و آدم را دلزده و گریزان می کند. حتی گاهی بازتابش روی تیزی لبه ها ، خراش هم بر می دارد.
از بزرگی و تنهایی خسته ام. از اینکه هی با خودم توی سرم حرف زدم و تنها و تنهاتر شدم. از اینکه در دنیای ذهنی ام همه چیز قشنگ تر است حتی خود¸من . از اینکه رشته درونم و بیرونم هی نازک و نازک تر می شود. از اینکه شجاعت بیرون ریزی را ندارم. از اینکه لیاقت گرمای تابیده شده را نداشتم. از سردرگمی ، بلاتکلیفی ، سنگینی گذشته روی شانه ها و تصویر مات و مبهم روزهای در پیش.
اینطور نمی کشم. انگار که در برزخ باشم. نه می خواهم برگردم به دنیا نه توان رفتن به بهشت را دارم. کلیدش را گم کرده ام. زمانی نه چندان دور ، بخشی از وجودم کلیدش را داشت. ضربه های ریز ریز و مداوم کلیدش را انداخت ؟ ته سیاهی ؟ خودش چه شد ؟ مثل یک بچه که تنبیه شده باشد خزید یک گوشه ؟ جا را باز کرد که برزخ بیشتر جولان دهد ؟
آری ؟ نمی دانم ؟ شاید. با ¨من¨از دست رفته ، ¨تو¨از دست رفته چه کنم؟ با خراش¸من برزخی روی سپیدی روحت چه کنم؟
جان ندارم. از بس که جان ندارم انگار مرده ام. انگار هزار ساله ام و هیچ روز را به خاطر ندارم. منتظر هم نیستم. نه کسی نه چیزی. فقط می خواهم چنگ بزنم به سیاهی و کلید بهشتم را بگیرم.

چگونه از روی شکم حرف نزنیم

در حقیقت چیزی که می‌خوام بگم اینه که
ممکنه آقای ایکس دزد باشه
ممکنه شما دیدین که آقای ایکس ساعت خانوم ایگرگ رو یواشکی برداشته گذاشته جیبش
در این حال شما حق دارین بگین آقای ایکس دزده
حتا اگه واقعن دزد نباشه و اون کار رو محض شوخی کرده‌باشه، شما منطقن می‌تونین این‌طور فکر کنین، چون فکتی دارین که بر اساسش این فکر رو بکنین.

ممکنه آقای ایکس دزد باشه
شما هیچ وقت ندیدین آقای ایکس کاری بکنه که به دزدی شبیه باشه
ولی حدس می‌زنین، یا حتا شاید از یکی که از یکی شنیده شنیدین که آقای ایکس دزده
دهنتون رو ببندین لطفن، چون در این حالت حق ندارین بگین آقای ایکس دزده.
حتا اگه واقعن دزد باشه، شما هیچ فکتی ندارین که بر اساسش اینجوری فکر کنین!

عاقلان را اشارتی کافیست هم.

جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۸۷

#2

عاشق شده بود و معشوقش آن سر دنیا بود و نمی‌آمد ببیندش به بهانه‌ی این که پول سفر ندارد
دخترک دو ماه از رختخواب این مرد به آن یکی سر خورد تا خرج سفر معشوق را تهیه کند و برایش بفرستد.
هنوز هم که نیامده.

پنجشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۷

مرتیکه ی از خودراضی متوهم نون-دختر به نرخ روز خور سند تو آل ایزی اکسس که چه عرض کنم، اوپن اکسس
تله تئاتر مذکور اون قدر مزخرف بود که به آخرش هم نکشیدم. دو تا آدم شل بی حال که اساسن حتا به خوبی فیلم هاشونم نبودن.
*خرده جنایت های زناشوهری شبکه 4، محمدرضا فروتن و نیکی کریمی
** اون صحنه با بالش زدن خانوم کریمی آقای فروتن را که دیگه رسمن شاهکار بود!

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷

ما را به فاک ندهید؛ لطفن!

خب، به زبون ساده‌اش این می‌شه که طرح بومی‌سازی جنسیتی فعلن توی مجلس در دست بررسی‌ئه و در صورتی که تصویب بشه؛ دخترها فقط می‌تونن توی شهر خودشون یا شهرهای نزدیک دانشگاه برن. پیامدهاش هم به زبون ساده این می‌شه که دخترها فرصت تحصیل توی دانشگاه‌های بهتر رو از دست می‌دن حتا اگه رتبه‌شون خیلی خوب باشه. باید اجبارن بمونن توی دامن خونواده و به دانشگاه‌های شهر خودشون قناعت کنن. فارسیش میشه این که دخترهامون بهتره تو خانواده و تحت نظارت و کنترل بمونن و از زیر سلطه‌ی خانواده بیرون نیان و در نتیجه سرنوشت محتوم سنتی دل‌خواه جامعه راحت‌تر براشون رقم بخوره. این میشه که دخترها نمی‌تونن تو دانشگاه‌ها و رشته‌های خوب تحصیل کنن و حاصل حضور 60 درصدی‌شون تو دانشگاه می‌شه یه سری مدرک از دانشگاه‌های محلی تو رشته‌های - شاید بشه گفت- درجه دوم. نتیجه‌ش تو چند نسل آینده می‌شه این که بازار کار به جای جذب این زن‌ها با این مدارک و این کارآیی، پسرهایی رو که از صدقه‌سری این طرح فرت و فرت رفتن دانشگاه‌های معتبر درس خوندن رو جذب می‌کنه.
به همین راحتی؛ به همین راحتی یه عقب‌گرد به این گندگی می‌ره تو پاچه‌ی زن‌ها و عملن به طور عمده از بازار کار و فرصت استقلال مالی و استقلال فردی و بقیه‌ي مزایاش محروم می‌شن و می‌شن همون خانم‌های خونه‌دار سبزی پاک‌کن مطیعی که باید باشن؛ که حالا شاید محض خالی نبودن عریضه یه کار نصفه‌نیمه‌ی ظاهرن محترمانه‌ای بتونن گیر بیارن. که می‌شن همون مهره‌هایی که مسیرشون از پیش تعیین شده و باید سرشون رو بندازن پایین و مسیره رو دنبال کنن.

این بروشوریه که کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت در این مورد درست کرده. آخرش نوشته که چی‌کارها می‌تونین بکنین اگه با این طرح مخالفین. می‌تونین زنگ بزنین مجلس یا به نماینده‌های شهرتون و اعتراض کنین. نامه بنویسین و بگین که با این طرح مخالفین. این طرف و اون طرف به روزنامه‌ها و برنامه‌های تلویزیونی زنگ بزنین. می‌تونین کپی کنین و به دوروبری‌هاتون بدین. یا ایمیل کنین به آشناهاتون. بذارین بقیه بدونن شوخی شوخی چه فاجعه‌ای قراره به دخترهامون تحمیل بشه. که قراره یه بند محکم به بندهای قبلی اضافه بشه که نذاره زن‌هامون از جاشون تکون بخورن.
قبلن سر لایحه خانواده دیدیم که می‌شه؛ دیدیم که می‌شه اگه سعی‌مونو بکنیم، وقتی نمی‌تونیم وضع رو بهتر کنیم اقلن نذاریم بدتر بشه. بیاین سعی‌مونو بکنیم. ما اینو به دخترامون بدهکاریم. به تمام دخترهایی که با کم‌ترین امکانات دارن سعی‌شونو می‌کنن که به خاطر زن بودنشون از پیشرفت محروم نشن.