‏نمایش پست‌ها با برچسب لابد جبر جغرافیایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب لابد جبر جغرافیایی. نمایش همه پست‌ها

جمعه، آذر ۰۵، ۱۳۸۹

یه جایی یه چیزی خوندم در مورد یه قتل و تجاوز توی آمریکا که کلی سروصدا کرده بود و بعدن هم مشهور شده بود به عنوان نمونه ای از عکس العمل های اجتماعی. جزئیاتشو یادم نیست اما اینجوری بوده که یه زنی توی یه منطقه ی کاملن مسکونی و پر از آدم بهش حمله و تجاوز می شه و بعدشم کشته می شه. این وسط سه بار با فاصله و با صدای بلند فریاد زده بود و کمک خواسته بود. منطقه طوری بود که صدای فریادش به گوش همه رسیده بود و اگر کسی می رفت کمک یا زنگ می زد به پلیس این زن حداقل کشته نمی شد. کسی این کارو نکرد.
امروز از توی کوچه صدای فریاد شنیدم. یه زنی بلند و پشت سر هم جیغ می زد کمک. کمکم کنید. پریشون و بدو بدو رفتم توی کوچه، دیدم صدا از یکی از واحد های آپارتمان بغلیه. یکی از همسایه ها از در خونه ش می اومد بیرون. رفتم گفتم آقا از این خونه صدای جیغ می آد من نمی دونم باید چی کار کنم. با تعجب نگام کرد که چی می گی تو؟ توضیح دادم که چند دیقه ست یه زنی داد می زنه و کمک می خواد. مدلش اینجوری بود که خب به ما چه. تقریبن مجبورش کردم باهام بیاد دم خونه. دو نفر اونطرف تر داشتن ماشین شونو درست می کردن. گفتم می شنوید صدای جیغ می آد؟ گفتن اوهوم. خیلی خونسرد و بی اهمیت. انگار صدای جیک جیک گنجشکه. تکون نخوردن از جاشون. زنگ خونه رو زدم به خانمی که آیفون رو برداشت گفتم خانوم یکی از همسایه هاتون پنج دیقه ست داره جیغ می زنه کمک می خواد. خانمه گفت ئه مرسی که گفتین. الان می رم بالا ببینم چی شده. انگار که مثلن خودش صدایی رو که من از اون همه فاصله شنیده بودم نشنیده بود.

اومدم تو خونه. دعوا خانوادگی به نظر می اومد، چون صدای مشاجره و داد و بیداد و فحش همین جوری ادامه داشت. الان دو ساعته ادامه داره. همین الان زنه دوباره شروع کرد جیغ کشیدن که نکن. نکن. کمکم کنید. دوباره رفتم تو کوچه. همه چی آروم بود و ملت می رفتن و می اومدن و هیچ جاشون نبود که شاید الان یکی داره یه طوریش می شه. فک کردم زنگ بزنم به پلیس؟ بگم چی؟ همسایه مون رو شاید داره شوهرش کتک می زنه؟ برم دوباره زنگ بزنم بگم چی؟ زنتو نزن؟ تک و تنها وسط کوچه وایسادم نمی دونم چه غلطی بکنم با این صدای جیغ لعنتی آخه؟ سرمو انداختم پایین برگشتم خونه. سروصدا خوابید. از کجا معلوم چه خبر شده اون تو که سروصدا خوابیده؟ منم یه زمانی تو یکی از این خونه ها بودم. منم یه زمانی جیغ زدم. من وقتی ساکت شدم که زورم نرسیده بود. که زمین خورده بودم. که کنج اتاق کز کرده بودم و گریه می کردم. کی می دونه زنه الان چرا ساکت شده؟ چرا نرفتم دم خونه شون؟

این جا ایرانه و دیروز روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود و من گریه م گرفته که هیچ غلطی نتونستم بکنم.

پی نوشت: لینک تکمیلی با سپاس از خانم نگار. اگه امروز ظهر می دونستم این وجود داره چه قدر بهتر بود.

دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

ای ساربان اعتقاد تو دیگر مهم نیست من باید داشته باشم که دارم

فریانه رفت. رسمن و علنن در این شهر بی کس شدم.
شش و نیم صبح که از فرودگاه رسیدم خانه هی نگاه به اطراف کردم. همه چیز مثل هفت هشت ساعت پیش بود. گفتم سگ هر کاری که صلاح می داند بکند توی زندگی ای که تو ازش چندهزار کیلومتر دور بشوی و از هیچ جای قیافه ش نشود فهمید. یک بعدازظهر که رفتم توی خیابان ولی همه چیز فرق کرده بود. چه جور بنویسم که سانتی مانتال آبکی و از این پست عاشقانه سندتوآلی هام که مسخره می کردی نشود؟ فرق کرده بود دیگر. بی رنگ شده بود. اسلوموشن، یواش، بی معنی.
گریه نکردم شب آخر. توی فرودگاه هم. چند دقیقه ای حوالی چهار و پنج ژست مادرمرده ها را به خودم گرفتم و مامان و بابات آمدند نازم کردند، ولی گریه نکردم. بعد یک بچه ی تپل خوش اخلاق معاشرتی ای آمد تاتی تاتی کنان طرفمان با نیش باز. شلپ رفت بغل بابات. گازش هم سعی کرد بگیرد تازه. چند دقیقه ای برایمان کارای فانی کرد و سرحال مان کرد و بعدش هم با جدیت پنجاه ثانیه دست تکان داد و رفت.
می گفتم. گریه نکردم تمام پریشب و دیروز را هم. غمگین بودم به غایت. عصبی و بدبخت و الخ. می خواستم پاچه ی همه را بگیرم تکه تکه کنم. بعد نمی دانستم چم است. نمی خواستم بدانم یعنی. اگر می دانستم و می گفتم، واقعی می شد. انگار تا وقتی کسی نپرسد "چرا ناراحتی" و تا من نگویم "فریانه رفت" تو نمی رفتی. حداقل توی چشم من فرو نمی رفت که رفته ای. می شد فکر کنم شمالی، کار داری، خانه ای و خانه ت دور است و گوشه ی اتاق تاریک روی لپ تاپ چمباتمه زدی، اما هستی هنوز. "خب حالا شما هم که زیاد همدیگه رو نمی دیدید!" طوری.
توی آژانس که بودم به طرف خانه، یک چیزی ته گلویم قلمبه شد. فکر کنم آهنگی چیزی توی گوشم بود که ربطی هم به تو نداشت اما خورد به یک جایی از من که یک هو وا دادم. دیگر جان نداشتم خودم را جمع کنم و قورت بدهم و بگویم چیزی نیست و پی ام اس است و طوری نشده و کسی نرفته و حالا شما هم که زیاد .. وا دادم و از گوشه ی چشم هام اشک روان شد. توی پارکینگ چند تا نفس عمیق کشیدم و دو تا تلنگر که خودت را جمع کن. هفته ای یک بار می بینندت قرار نیست با اشک و آه ببینند بی چاره ها. رفتم بالا و سلام و علیک و لباس و کفش و کیف و رفتم توی اتاق خواهر کوچیکه شروع کردم غر مهمانی فرداشب را زدن که چقدر بی موقع است و چه آدم های مزخرفی و من کار دارم و نمی توانم و حالم خوب نیست و یک جایی وسطش نفهمیدم کجا که یک هو ولو شدم روی تخت و صورتم را گرفتم توی دست هام و زدم زیر گریه. خواهرکوچیکه گفت چی شده؟ گفتم فریانه رفت.
این جور شد که تو رفتی. واقعن رفتی..

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۸

چون که معنی "خانه" آن‌جاست هنوز

من یک چیزی دارم -که البته احتمالن خیلی‌ها دارند- به شکل حافظه‌ي آب‌وهوایی. دژاووی آب‌وهوایی حتا. این‌طور که بعضی وقت‌ها پایم را از در خانه می‌گذارم بیرون به سرعت مغزم هواشناس‌گونه درجه حرارت و سرعت باد و میزان پراکندگی ابر در آسمان و بوی هوا را اندازه می‌گیرد و بوق می‌زند که بیییب ما عین این روز را در دیتابیس‌مان داریم. یا مثلن مشابه یا مشابهاتش را. بعد نه فکر کنید خاطره یادم می‌آید، نه، کاش که این بود. کل حس و حال آن زمان یا زمان‌ها و مجموع آن‌چه حافظه‌ی حسی‌م یک‌بار در این‌ هوا ضبط کرد برمی‌گردد یهو. یعنی انگار من برمی‌گردم توی آن کانتکست.
بعد، گاهی من یادم می‌آید که الان حس کی و کجا بر من مستولی شده، گاهی هم باید فکر کنم. گاهی به محض این که بوی ‌سرما می‌رود توی دماغم اخم می‌کنم که اوه اوه؛ حالا کی حوصله دارد مجموع محفوظات حسی سه چهار زمستان که همه هم تخمی بوده را مرور کند؟ گاهی هم هی به میزان تراکم ابرها نگاه می‌کنم و هی دقت می‌کنم ببینم چه‌چیزی در من جاری‌ست و ای بابا من کجا الان دارم بر می‌گردم آخر که خودم نمی‌فهمم.
دیروز از هفت تیر که راه افتادم هی مغزم درگیر بود. هی باد خوشبوی خنک از پنجره‌ي ماشین می‌خورد توی صورتم و هی من دایره‌ی اسکن را وسیع‌تر می‌کردم که ای وای کی کجا بودم که اینجوری بود؟! بعد دقت داشتم که حس خوب خوشحال خجسته‌ای در من جاری شده‌ها.. یعنی ولو که نمی‌دانستم الان به کدام کانتکست عالم هستی برگشته‌م از همان ثانیه‌ی اول شادمان شده‌بودم که چه کانتکست مجهول‌الهویه‌ی خوبی هر چی که هست. من دوست داشته‌بوده‌ام که این‌جا بودم قبلن، هنوز هم دارم حتا. بعد همین‌طور هی سردرگم بودم. یک آفتاب ملویی هم بود سخت‌تر و پیچیده‌تر می‌کرد مساله را. توی راه به یک‌ میدان کوچکی رسیدیم که از یک رستورانی اغذیه‌فروشی‌ای چیزی توش بوی ماهی که به مشامم خورد انگار آخرین قطعه‌ی پازل تق رفت سر جاش و گفتم آا... بوی شمال می داد که. بوی ولایت بود لامصب. هوای روزهای بهاری و تابستانی‌ش بود که جان می‌داد روی ایوان ولو بشوی و همین‌جور تا ابد گشادی و رخوت و خوشی کنی و ساکن‌ ِ روان باشی..
یک‌کمی بعدترش از پنجره‌ی کلاس خم شده‌بودم بیرون و به نوک خمیده‌ی کاج‌ها نگاه می‌کردم و خرکیف بودم. یعنی این نیش را اصلن نمی‌شد بست. بعد در عین حال عملن اشک توی چشم‌هایم جمع شده بود که من دلم برای شمال تنگ شده. برای جنگل. چوب. خاک. علف. گزنه. اصلن یک‌هو دخترک جنگلی وحشی درونم تسخیرم کرده‌بود و بغض کرده‌بود که اصن می‌دونی من چند وقته آتیش روشن نکردم؟ چند وقت که با موی پریشان و لپ گل‌انداخته و بوی دود و نیش باز از آن در چوبی نرفتم تو که همه بگویند باز رفت آتیش‌بازی با این سن و سالش. که من چند وقت است تنه‌ی درختی را لمس نکردم. نرفتم بالا ازش به سان بچه‌میمون. پابرهنه روی چمن و خاک ندویدم. آخر توی‌ شمال خاک یک جور خاصی است که همیشه مرطوب و قهوه‌ای تیره‌ست و رویش یک چمن-خزه‌ی نرم سبزی دارد خیلی جاها. به خدا که من سال‌های سال است با یک تکه چوب زمین را نکندم -سلام حضرت مرحوم مغفور جرج کارلین- که خاک مرطوب سفت با سبزهای نرم رویش تکه‌تکه بشود و من الان دلم برای لمس کردن همان تکه‌تکه‌ها غش برود. فکر کن منی که همه‌ی بچگیم جای لگو و عروسک و اسباب‌بازی دنبال مرغ و خروس دویدم و بغل تجن سنگ‌پرانی کردم به پسرها و رفاقت صمیمانه‌ای با گاو و گوساله‌ی خودمان و همسایه‌ها داشتم الان سال‌هاست که حتا به گاو دست نزدم و دختر دهاتی درونم عملن دلش برای گاو تنگ شده.. فکر کن برای گاو.
بعدترش من نشسته‌بودم روی صندلی و یارو هی غارغار کنان می‌گفت که بسته‌ی شماره‌ی یک؛ شامل دفترچه‌ی شماره‌ی یک و پاسخ‌نامه‌ی شماره‌ی یک است -انگار که مثلن ما فکر کردیم در دفترچه‌ی شماره‌ی یک پاسخ‌نامه‌ی شماره‌ی پنج را قرار است پیدا کنیم- و بعد دفترچه‌ی شماره‌ی یک را دادند و من سوال‌ها را نگاه می‌کردم و پس ذهنم توی جنگل بود هنوز. چشمم روی یارویی که در ماه ذیحجه در مکه‌ی معظمه فردی را مورد ضرب و جرح قرار داده می‌دوید و دخترک دهاتی درونم روی چمن و علف و تپه. دستم چهارخانه‌ها را سیاه می‌کرد و پایم بی‌تابانه سرجا انواع تکان‌های ممکن را از خودش ساطع می‌کرد به خیال این‌که دارد جست و خیز می‌کند مثلن.
بعدش دیگر اتفاق خاصی نیفتاد. من آمدم بیرون و هوا دیگر آن‌جوری نبود. سرد شده‌بود. گرفته‌ی بی‌آفتاب شده‌بود. یعنی هنوز هوای دل‌چسبی بود ولی دیگر مرا کول نمی‌کرد ببرد توی یک دنیای دیگری سه‌هزارسال پیش که من توی آن‌ دنیا فقط شادی و خوشحالی بلد بوده‌باشم. بعد من همین‌جوری داشتم قدم می‌زدم و ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کردم و به سروصدای مردم گوش می‌دادم و مثل این‌هایی که بعد از یک بیماری طولانی و گوشه‌نشینی در خانه دوباره برگشته‌ند به آغوش اجتماع و از رنگ و نور و صدای بیرون لذت می‌برند ذوق می‌کردم و نقشه می‌کشیدم که خودم را کی ببرم شمال، یک تکه چوب برای زمین کندن و یک بغل هیزم و نفت بدهم دست خودم و بعدش هم بروم بگردم دنبال گاو که نشانم بدهم. بوی موهای دودگرفته‌م از همین الان توی دماغم است.

شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۸

یک عدد الیزه ای که من باشم نیاز دارد که یک مدتی برود تنهایی یک گوشه کز کند و زخم هایش را بلیسد.

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

در مناظره ی داغی در مورد جنگ در غزه بین سه خانم میان سال در اتوبوس امروز یکی شون فرمود: بی خود نبوده که هیتلر این جهودها رو انداخته تو کوره و سوزونده، می دونسته این ها آدم بشو نیستن و کشت و کشتار تو خون شونه.
بارالها ما را از احساس "اگه الان اظهار نظر نکنم حتمن می گن لال ام" و تحلیلات آب دوغ خیاری مصون بدار. الهی آمین.
بعد اون قدر این جور مواقع من احساس متضادی در مورد خودم به ام دست می ده، که آیا این خوبه که من اون قدر شعور دارم که در مورد چیزی که کامل نمی دونمش اظهار نظر نکنم یا بده که اون قدر اعتماد به نفس ندارم که با این که از هفتاد هشتاد درصد اظهارنظر کنندگان بیشتر حالیمه، بازم دهنمو می بندم و عین احمقا هی خیره می شم که کلمات ابلهانه ای که ملت ول می دن تو فضا؟!

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۷

تا کی کجا بودم/هستم/خواهم بود

1 - حدودن چهار سال پیش باید بوده‌باشد، که با جمعی از دوستانم، دختر و پسر، به دیدن تئاتری رفته‌بودیم. بعد از تئاتر برای خوردن شام به رستورانی در همان نزدیکی رفتیم. من و یکی دیگر از دخترها، طبق معمول به خاطر محدودیت‌های خانوادگی استرس تایم و دیر شدن و به موقع به خانه نرسیدن داشتیم و احیانن این استرس را با غر زدن و "زود باشیم، زودباشیم" به جمع منتقل کرده‌بودیم. دقیقن یادم نیست با چه عبارتی، ولی یادم هست یکی از پسرها با مقایسه‌ی ما با یکی دیگر از دختران جمع که خوش‌بختانه پدر و مادر روشن‌اندیش‌تری داشت و محدودیت کم‌تری؛ چیزی گفت در باب تمسخر استرس من و دخترک و این که چه‌قدر "مثبت" ایم که باید نه و ده شب خانه باشیم و دائم غر زمان بزنیم. حس بدی که آن شب از حرف پسرک گرفتم، بعد چهار سال هنوز آن‌قدر باقی‌ست که هر وقت یادی از آن جمع و آن شب بشود اشاره‌ای به‌اش بکنم و غری بزنم در باب بی‌ملاحظگی و درک نکردن‌اش.

2 - دوستی دارم که دختر گوگولی خانواده بود و برخوردار از اطمینان صددرصد پدرومادرش؛ در حدی که اجازه‌ی تنها زندگی کردن را هم داشت. بعد از شش ماه دوستی با پسری، به خاطر بو بردن خانواده از کم و کیف روابط - که قطعن از حوزه‌ی تایید خانواده خارج بود- دچار مشکلات جدی‌ای در رابطه‌اش شد. محدودیت شدیدی از طرف خانواده به‌اش اعمال شد و آزارهای جدی و جنگ اعصاب دائم به‌خاطر جو سوءظن و شک مدام خانواده به‌اش. پارتنر بسیار باشعور و فهمیده، به جای درک موقعیت دخترک و هم‌دلی و حمایت روحی؛ گفت که حوصله‌ی این جنگولک‌بازی‌ها را ندارد و دوست‌دختری می‌خواسته که "پایه" باشد و بتواند با دل راحت با او بیرون و سینما و گردش و مهمانی و مسافرت برود و دائم دغدغه‌ی خانواده نداشته‌باشد. رابطه به هم خورد و دخترک حیران مانده‌بود که من که اول دوستی‌مان چنین بودم و اعتماد خانواده‌ام را به خاطر دوستی با فلانی از دست دادم؛ درست بود که در چنین موقعیتی به جای حمایت روحی، این حرف را تحویلم بدهد؟!

3 - برای خودم بارها پیش آمده که محدودیت‌های خانوادگی، اعم از بیرون رفتن و شب جایی ماندن و دیر آمدن و مسافرت رفتن؛ باعث چالش و مشکل و جنگ اعصاب بشود. در چنین موقعیت‌هایی؛ برخورد دوستان اعم از دختر و پسر همیشه فاکتور بسیار مهم و تعیین‌کننده‌ای در وضع روحی و اعصاب و نحوه‌ي برخوردم با ماجرا بوده. حرف‌های آدم‌ها؛ برخوردهایشان، که مواظب باشند حس گناه و چیزی کم داشتن و متفاوت بودن به آدم ندهند، آدم را سرزنش نکنند به بهانه‌های مختلف که " تقصیر خودته"‌ و "خودت کوتاه می‌آی" و " جمع کن این خانواده‌ت رو" و حس تحقیر و تمسخر شدن در من ایجاد نکنند؛ حمایت‌گر بودن یا نبودن‌شان در این موقعیت‌ها، همیشه یکی از عوامل مهمی‌ست که در قضاوت، حس و رابطه‌ام نسبت به آن آدم تاثیر فراوان می‌گذارد. یکی از ویژگی‌هایی که همیشه در پارتنرهایم برایم بسیار مهم بوده؛ میزان درک‌شان از محدودیت‌های من است و نحوه‌ي برخوردشان با آن و این که چه‌قدر سعی کنند مساله را برایم آسان کنند و حمایت‌گر باشند.

در سیستم غالب بر جامعه‌ی ما، واحد اصلی خانواده‌ست. خانواده بر اعضای خود کنترل اعمال می‌کند، در بسیاری موارد تفاوت‌های زمین تا آسمانی بین فرزندان و خانواده هست که همیشه نمی‌شود در محیط خانوادگی "رو"شان کرد و سرشان جنگید و دعوا راه انداخت و حرف خود را به کرسی نشاند. با توجه به این که این کنترل اساسن بر دختران خیلی بیش‌تر اعمال می‌شود تا پسران، معتقدم مردان باید در برخورد با این مساله بسیار حساس و ملاحظه‌گر باشند. از مردی توقع ندارم درک کند این که خانواده از دخترش متوقع است فلان ساعت شب خانه باشد و تا دیر وقت بیرون نماند و تنها مسافرت نرود و غیره و غیره دقیقن چه حسی دارد، که همه می‌دانیم عمومن پسران بسیار آزادترند و به ندرت و در مقیاس خیلی کوچک‌تر این موارد را تجربه می‌کنند. ولی متوقع‌ام که درک کنند که تقصیر دختری نیست اگر متفاوت از خانواده‌اش می‌اندیشد و زندگی می‌کند ولی به دلایل مختلف نمی‌تواند لایف‌استایل‌اش را علنی کند و مجبور است زندگی زیرزمینی داشته‌باشد. متوقع‌ام درک کنند که نفس این متفاوت بوده‌گی و ریسک زندگی زیرزمینی مستلزم شهامت و شجاعت فرد است و باید به این شهامت احترام گذاشت. متوقع‌ام مردان، محدودیت‌هایی که جامعه و خانواده بر زنان اعمال می‌کنند را درک کنند و بفهمند که زندگی با این محدودیت‌ها ساده نیست و خوشایند نیست و کج‌دار و مریز از گوشه و کنارشان رد شدن؛ سخت است و انرژی‌بر و اصلن چیز قابل تمسخر و تحقیری نیست. که این سیستم زندگی که خیلی از ما به ناچار داریم، قابل احترام است و شعور سالم؛ با آن هم‌دردی و ملاحظه و هم‌دلی می‌کند. صحنه‌ی زشتی است که ببینی عضوی از جامعه که فرهنگ مردسالار به او آزادی بیش‌تر داده؛ فخر آزادی‌ش را به عضوی دیگر که همان فرهنگ او را محدود کرده بفروشد و باعث احساس ناراحتی‌ش بشود.
اگر زمانی با دوست ِ دختری بیرون بودید و به ساعت‌اش نگاه کرد و گفت که زود باید برود و دلهره و استرس داشت که مبادا دیر به خانه برسد، یا اگر پیش‌نهاد جایی رفتن را دادید و گفت که به دلیل محدودیت خانوادگی نمی‌تواند بیاید، مواظب برخوردتان و دهان‌تان باشید. کوچک‌ترین رفتاری و حرفی که بار تمسخر داشته‌باشد، یا تحقیر، یا خنده و طعنه و کنایه، حتا به شوخی، دوست‌تان را ناراحت خواهد کرد و در میزان تخمین او از شعور شما تاثیرات اساسی خواهد گذاشت.

با تشکرات ویژه از بامداد جهت انتخاب تایتل، ایشالا که کار دوکون‌تون بگیره هم!‌:ی

سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۷

یادته؟ اون روزی که عین یه پسربچه ی تخس که دعواش کرده باشن بغ کرده بودی و لب ورچیده بودی. اون روزی که من نشسته بودم گوشه ی آشپزخونه ات و زانوهامو بغل کرده بودم و از زور بی چارگی و بدبختی و غم این که چرا ناراحتت کردم و الان چی کارکنم که خوب شی داشتم له می شدم و تو از جلوم رد شدی بدون این که حتا نگاهم کنی. اون روزی که سرت رو تکیه داده بودی به مبل و غم تو صورتت داشت من بدبخت رو خل می کرد از فکر این که من باعث این همه غصه تم. اون روزی که گفتی خسته م الیز. خسته م. رابطه مون شده این که من یه قدم می آم جلو بهت نزدیک می شم؛ تو می کشی عقب. بعد من به غرورم برمی خوره و احساساتم جریحه دار می شه و یه قدم می رم عقب و تو می آی جلو. هیچ وقتم نمی رسیم به هم.
امروز که تو کشیدی یه قدم عقب؛ که من باز مثل هر دفعه ای که عقب می کشی یهو ترسیدم و به دست و پا افتادم و یه چیزی ته دلم جرینگ صدا داد و اومدم که بیام طرفت و به موقع جلو دست و پامو گرفتم؛ تازه فهمیدم چرا. تازه فهمیدم که پسرجان؛ قدم های تو واسه من خیلی گنده بود. خیلی. اون قدر که نزدیک شدن ات، خیلی بیشتر از حد توان احساسات داغون و ظرفیت یه بیتی زندگی الانمه و نمی تونم هندل اش کنم و می ترسم و می کشم عقب؛ و اون قدر که هر قدم دور شدن ات اون قدر زیاده که تبدیل ات می کنه به یه نقطه ی ریز تو افق و من ته دلم از ترس این که این قدر که دور می شی، نکنه کلن رفته باشی، نکنه مثل رفتن اون بارت باشه، منهدم می شم و ترسان می آم باز گوشه ی آشپزخونه ت ولو می شم رو زمین و از زیر چشم نگات می کنم که مطمئن شم هنوز هستی. من امروز فهمیدم که قدم های تو فیلی بود پسرجان و قدم های من زخم خورده ی ترسوی ترک-شده، مورچه ای.
می دونم. می دونم که این اتفاق باید می افتاد و هیچ راه آسونی واسش نیست و به ذات پدیده ی دهن سرویس کنیه. ولی می تونم غر بزنم و نق بزنم و گریه کنم و لب وربچینم از نبودن ات که. که من همیشه گفتم؛ این که می دونی منطقن مجبوری آمپول بزنی، دردشو کم نمی کنه.
نچ. عادت نمی کنم به از دست دادن اون هایی که دوستشون دارم. عادت نمی کنم، و هر دفعه از دفعه ی پیش بیشتر درد داره. تحمل من رفته بالا که صدام در نمی آد. وگرنه درد همونه و حتا بیشتر.

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

خوب مسلم و بدیهیه که فقط و فقط تو ایران و لابد تهران و لابد فرحزاد ممکنه وقتی شما با یه خواهر و برادر گوگولی خوبو (:ی) نشستین دور هم می گین و می خندین، یه بانوی کهن سالی با رمل و اسطرلاب (درست نوشتم؟) و یه خال گنده زیر چشمش بیاد از وسط سه نفر یقه شما رو بگیره و عین وروره جادو شرح حالتون رو بگه و فالتون بگیره و اون وسط بهتون بفرماد که تو همش نشستی تو خونه می خوری و می خوابی و قمبل گنده می کنی!!
بابت این در و گهری که بهتون پاچیده پول هم بگیره و بره!!