دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۴

« جس٬ ميليونها و ميلياردها آدم توي اين دنيا هستند و همه‌شان مي‌توانند بي تو زندگي کنند٬ آخر من بدبخت چرا نمي‌توانم؟ اين درد را آدم به کجا ببرد؟ من نمي‌توانم بي تو زندگي کنم. يک کاري که هرکسي مي‌تواند بکند٬ حتي از يک بچه پنج‌ساله هم ساخته است٬ از لني ساخته نيست. تو هيچ مي‌تواني بفهمي؟»
جس اشکهايش را فرو مي‌خورد. احساس مي‌کرد با تمام غمهايي که روي دلش سنگيني مي‌کند مي‌شود يک کليسا بنا کرد. با صدايي خفه گفت:
« شايد يک روز باز همديگر را ديديم لني٬ کسي چه مي‌داند؟»
...

شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۴

دلم می خواد بمیرم اصلا شاید خودکشی کردم و از این زندگی لعنتی خلاص شدم دیگه طاقت ندارم خدایا منو بکش...
21-9-84
شاید تا آخر هفته تصمیممو عملی کنم شایدم...
نمی دونم هرکی می خواد عروس بشه به اندازه من غصه داره یا این از بخت بد منه که باید انقدر سیاه بخت باشم...

روی یکی از میزهای کلاس 205 نوشته شده بود،
و من هنوز دارم سعی می کنم به این فکر نکنم که این کلمه ها توی چه شرایطی ممکنه نوشته شده باشه،
و اونی که اینها رو نوشته الان کجاست و چیکار می کنه،
تصمیمشو عملی کرده، یا شایدم....

یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۴

یک هفته گذشت،
(اصلا مهم نیست که چطوری)
و من هنوز زنده ام.
حس کسی رو دارم که از یه تصادف وحشتناک مرگبار جون به در برده و خودشم از زنده بودن خودش متعجبه.
یک هفته گذشته و من هنوز زنده ام،
هنوز میتونم بخندم
هنوز میتونم شاد باشم
هنوز میتونم زندگی کنم...

* راستی، انگشترمم پیدا شد.
ضمنا اینم مایه بسی شادمانیه که عاقبت عشق من به این رضا شفیعی جم به نتیجه رسید!!!

جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۸۴

توی این شرایط که قسطی دارم نفس می کشم و اسم خودم رو درست یادم نیست و این جا هم طبیعتا به کفشم حساب می شه و کم کم داشتم به فکر می افتادم درش رو تخته کنم، طبیعتا هیچ چیزی نمی تونست انگیزه بشه برای اپدیت کردنم، غیر از خبر نامزد شدگی منجر به ازدواج ( هدیه جان کپی رایت رو حساب می کنیم!) نیلوفر عزیزم.
اگرچه من هنوز نمی تونم باور کنم درست و حسابی، ولی نیلی نازنینم، برات از صمیم قلب آرزو می کنم خوشبخت بشی و زندگی خوبی داشته باشی، که انقدر خوب و مهربون و نازنینی که لیاقتش رو داری و حقته:*:*
هیچی دیگه، همین!