دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۲

ای آتیش به گور این تابستون بگیره ! هی گفتیم بیاد بیاد با زندگی حال کنیم یه کم .... همش ضدحاله که از درو دیوار میاد زرت می خوره تو کله مون ! دهه !

بابا ! خدا جون ! فدات شم قربونت برم من اصلا هیچی نمی خوام ازت ! دعا نمی کنم شوهرعمه م که داره می میره نمیره که عمه م دق نکنه . دعا نمی کنم که پدربزرگ و مادربزرگم از این مریضیا خلاص شن . دعا نمی کنم که بابام عاقل شه یه کم . مشکلات خونوادگی هم اصلا نمی خوام حل شه بابا . اصلا خودم هم نمی خوام عاقل شم . نخیر مرسی هیچ احتیاجی هم به عشق و این بند و بساطا ندارم . تنهایی هم دارم دق می کنم . این همه احساسات کوفتی مزخرف رو نمی دونم به پای کدوم الاغی بریزم به جهنم . قربونت مارا به خیر تو امید نیست ..... جون صد و بیست و چارهزارتا پیغمبرت شر نرسان !

خودم میدونم دارم کفر میگم ! ولی آخه خودت جای من بودی چیکار می کردی ؟ نه خداییش چیکار می کردی ؟ یه هفته س از شر مدرسه خلاص شدم گفتم خب خوبه این آخرین سال تابستون که می شه ول گشت خوش می گذرونیم .... پشت سر هم مین ضدحال فرستادی ! نه واقعا روت می شه این کارا رو بکنی که منی که سیب زمینی و عمرا گریه می کردم همین طوری فرت فرت مثل چشمه جوشان اشکم درمیاد ؟ خداییت اینه ؟ رحمت اینه ؟ مهربونی و مروتت که میگن اینه ؟

ببخش که این همه پرروام ولی به خدا وضع خوبی ندارم . از همه ور دارم می کشم . بسه . تروخدا بسه . بابا تو که خودت منو آفریدی یعنی نمی دونی چقد لوس و بی طاقت و ننرم ؟ خب هستم دیگه چیکار کنم ؟ حقشه این بلاها رو بیاری سرم ؟

خواهش می کنم تمومش کن . همه شو . بابا من حاضرم همین الان همه دردوبلاها و مشکلات همه جمع شه بخوره فرق سرم بمیرم . راحت میشی ؟ دلت خنک می شه ؟ من حاضرم !

یکشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۲

از رو صندلی که بلند میشی دستات می لرزه .....
من چیکار کردم ؟!!
خب هنوز که کاری نکردم ..... هنوز که هیچی نشده ..... آخ ! یه مشت خون داغ میریزه تو شقیقه چپت . مرسی خداجونم . همین سردرد رو الان کم داشتم . وای ! من چه غلطی کردم آخه ؟!

آها .... یه چیزی مثل یه تیکه آهن گداخته هی تو سرت تکون می خوره . میره عقب و پرت می شه جلو . البته با این همه عصبیت خیلی هم طبیعیه ! عجب عذابی :(( بکش شاید آدم بشی ! احمق ! حقته !

یکی بیاد منو مطمئن کنه که هیچ غلطی نکردم . که هنوز صفر صفرم . که هیچ وقت نمیذارم از صفر پیشتر بره . که می تونم نذارم ....
آخه چه فایده وقتی خودم می دونم نمی تونم ؟!
دختره ی ...... احمق .... مزخرف .... پلید ..... اصلا فاحشه ! آره همینی ! کثافت مزخرف ! هیچ می فهمی چه غلطی داری می کنی ؟ از شروع کردن بازی ای که می دونی جرات ادامه ش رو نداری چی بهت می رسه آخه ؟ الاغ چرا نمی تونی یه کم فقط یه کم جلوی خودت رو بگیری ؟ واقعا این قدر پست شدی که رو این یکی هم بخوای ریسک کنی ؟! اونم روی این ؟!

تمومش می کنم . از همین جا خفه ش می کنم . خدایا خودت کمکم کن نذارم هیچی از این جلوتر بره ، تا همین جا هم زیادیه . " باید " جلوشو بگیرم . باید این حس احمقانه رو خفه کنم . خدایا خودت کمکم کن !

شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۲

وایسا ببینم !
یعنی من واقعا دارم عاشق می شم .....؟!!

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !
خواهش می کنم ...... نه !
.....
.....
نه بابا عاشق کدومه .... یه ساعت کتاب خوندم یادم رفت !!!!!
ولی هیچ تضمینی نیست کتابه رو گذاشتم زمین دوباره یادم نیاد .....
که اومد !
چی فکر کردی درباره من ؟ فکر کردی می تونی با من بازی کنی ؟ فکر کردی چی .... منم یکی از این دخترایی ام که آدرس خونه شون و شماره تلفنشون همه جا پخشه ؟ فکر کردی منم از اینایی ام که روزی با ده نفر حرف میزنن بعد بهشون میگی دوست پسرته میگن نه.... دوست معمولی هستیم !!!
غلط کردی که این جوری فکر کردی !
عوضی تو فکر می کنی کی هستی که این طوری با من رفتار می کنی ؟ به چه حقی برمیگردی به من تیکه میندازی که خب .... حالا با بیست و چند نفر هستید شما ؟! اونم تو .... تویی که خودت هزار کثافتکاری می کنی هر روز ؟ چی فکر کردی که به خودت اجازه دادی منو یه دختر آویزون سبک جلف حساب بیاری ؟! " نه .... منظورم این نبود که بیست و چند تا دوست پسر داری .... یعنی همین جوری که با من حرف می زنی .... معمولی ... مثل دو تا دوست معمولی !!! "
ای روتو برم ! بدبخت یادت رفته خودت رو داشتی می کشتی واسه من ؟ یادت رفته خودتو می کوبیدی به در و دیوار که من عاشقتم .... میمیرم برات .... تو فقط با من باش من همه دنیا رو به پات می ریزم !!!! حالا که یه ذره تحویلت گرفتم واست شدم دوست معمولی ؟!
من بودم که التماس می کردم نه قطع نکن ده دقیقه دیگه حرف بزن باهام ! چه می دونم حتما من بودم که دویست تا نامه عاشقانه برات فرستاده بودم ! لابد من بودم که خودمو جر داده بودم بسکه گفته بودم دوستت دارم ! حتما من التماست می کردم که دوستم باشی ! هان ؟ من بودم ؟ من بودم که می گفتم عیبی نداره که دوستم نداری . اونقدر عاشقت هستم که برای هردومون بس باشه ؟ من بودم ؟

اصلا می دونی تقصیر خودمه . فکر کردم عاشقی خواستم دلتو نشکنم . گفتم شاید واقعا عاشق باشی بتونی عشقی رو که می خوام بهم بدی . خاک بر سرم . چرا حواسم نبود همتون لنگه همین ؟ چرا حواسم نبود که تا تحویلتون نمی گیرن واسه آدم میمیرین بعد که باشه رو گرفتین دیگه دختره می شه آویزون و مزاحم و چتر و سریش ؟

آخی ! چه رمانتیک ! به دختره گفتم عاشقتم .... حالا هر شب چسب می شه زنگ می زنه تا ساعت سه نصفه شب حرف می زنه .... چقدر واقعا روحیات جفتتون لطیفه ! پس اون موقعی که من زنگ می زدم حالتون رو بپرسم که دلتون نشکنه و پشت خط هی بیب بوق اشغال می خورد تو گوشم جناب عالی واسه خودتون با دویست نفر دیگه خوش بودین ..... غرررررررررررر ! بیچاره ت می کنم به خاطر این توهینی که بهم کردی . به من میگی ایشون سریشه لابد میری به اونم میگی من مزاحم و آویزونم دیگه نه ؟! نفستو میگیرم !

ببین فکر نکن به همین سادگی می تونی با من بازی کنی . از اول این مسخره بازی رو به اصرار و التماس با ادعای عشق راه بندازی و نه ماه اعصاب و وقت و فکر منو بگیری بعد بگی من دوست معمولیتم !!!!! مرده بودی زودتر بگی ؟

وای خدا من چقدر احمقم .
من خیلی چیزا رو می بخشم . انتقام رو دوست ندارم . کینه ای هم نیستم . نمی تونم هم کسی رو اذیت کنم . ولی همه اینا تا وقتیه که طرف مقابلم به غرور و شعور و احساس من توهین نکرده باشه و تو کردی . این همه وقت ادعا کردی که عاشقمی و بعد زدی زیر همه چی . این یعنی به بازی گرفتن من . اینجاست که دیگه راحت از سرش نمی گذرم ! پدرت رو درمیارم . کاری می کنم که به غلط کردن بیفتی . کاری می کنم که زار بزنی برای یه لحظه شنیدن صدای من . کاری می کنم که التماس کنی برای ده دقیقه دیدنم . ببین من همه چی رو می بخشم الا اینکه به بازی بگیرندم و تو اینکارو کردی پس حاضر باش واسه دادن تاوانش . اه آتیش می گیرم وقتی فکر می کنم من ... منی که دست نیافتنی بودم واسه همه به توی بی ارزش نفهم احمق لاابالی ولگرد گفتم باشه و تو قدر این باشه رو ندونستی ..... وای خدایا من حرف زدن باهات برام عذاب بود و اون وقت این کارو می کردم چون فکر می کردم دوستم داری و تو همه این مدت سرت هزار جای دیگه گرم بوده ! اگه الان می دیدی چه جوری دارم غرش می کنم به غلط کردن می افتادی از ترس !

باشه . مشکلی نیست . من هم که از اول بهت گفتم دوستت ندارم . الان هم فقط از این می سوزم که با غرور من بازی کردی . خبر نداشتی داری با دم شیر بازی می کنی بچه ؟ واقعا دلم برات می سوزه . برای بلایی که قراره سرت بیارم . برو خوش باش تا وقتش برسه !

جمعه، تیر ۰۶، ۱۳۸۲

یادته چقدر می ترسیدم ؟
می ترسیدم . می ترسیدم باد وحشی منو با خودش ببره . می ترسیدم چشمامو باز کنم یهو ببینم هیچی ازم نمونده . ببینم هر چی هست �?قط لبخنده و سکوت . ببینم مثل یه برکه راکد شدم و دارم می پوسم . جلوی همه چی تسلیم می شم . مقاومت از یادم ر�?ته . شدم یه مجسمه . یه مرده متحرک .....
از همونی هم که می ترسیدم به سرم اومد !

دوشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۲

می دونی دلم چی می خواد ؟
می دونی چه آرزویی دارم ؟
یه اتاق تاریک تاریک . یه شمع کوچک لرزون . یه شونه مهربون که سرمو بذارم روش . یه قلب پرمهر که دوستم داشته باشه ، دوست داشتنی که برام عذاب و زجر نیاره . یه تکیه گاه محکم که بهش تکیه بدم و با هم هزار بار * گل گلدون من* گوش بديم . فقط همين .
اون قدر به خودم تلقین کرده بودم .... نمی دونم . شاید هم اون قدر بهم گفته بودن که باورم شده بود . خودم هم باورم شده بود خیلی قوی ام . باورم شده بود خیلی صبورم . می تونم همه چی رو تحمل کنم . می تونم همه چی رو بریزم تو خودم و خم به ابرو نیارم . باورم شده بود اون قدر قوی ام که می تونم بقیه رو هم حمایت کنم ....
چرا همچین فکر احمقانه ای می کردم ؟!
جدی چرا این جوری فکر می کردم آخه ؟ اگه این طور آدمی بودم که الان این وضع و حال رو نداشتم . کدوم احمقی بهم گفته بود تو قوی و مقاومی که این قدر به خودم اعتماد داشتم ؟ چرا همچین تصوری از خودم داشتم ؟ یعنی من حتی خودم رو هم نمی شناختم ؟ این قدر خودمو نمی شناختم که بدونم بابا احمق باورت نشه .... هر چی هم ادای قوی بودن و محکم بودن از خودت دربیاری هنوزم همونی . هر چی هم جلوی هر چی که بقیه رو ناراحت می کنه تو بخندی بازم همون دختر نازنازی لوسی هستی که الان داره خودشو نشون میده . چرا همچین بتی از خودم ساختم تو فکرم ؟
بت سازی عادت منه . همیشه یکی رو می ذارم جلوم و اون قدر بهش زلم زیمبو های اخلاقی آویزون می کنم ، اون قدر تمام خوبیهای دنیا رو تو این تخیل وامونده م بهش نسبت میدم که خودم هم باورم می شه . دور بتم می گردم و ستایشش می کنم . ضعفهاشو نمی بینم . خوبیهاشو ده برابر می بینم . اون قدر این کار احمقانه رو ادامه می دم که دیگه هیچی نمی بینم تو دنیا جز همون مجسمه ای که خودم ساختم ......
و همیشه هم یه دست بی رحم عروسک قشنگمو می شکنه !
یادم رفت . درد خردکننده شکسته شدن مجسمه خیالی ای رو که از تو ساخته بودم ، اونم به دست خودت ، یادم رفت . جای زخم آروم آروم خوب شد . دیگه یادم رفت چه طور شکستم وقتی فهمیدم واقعا چی هستی . یادم رفت عجب فشار روانی و عصبی وحشتناکی داره شکسته شدن عروسکی که از یه نفر برای خودت می سازی . یادم رفت . به همین راحتی !
برای همین هم دوباره قلم و تیشه مو گرفتم دستم تا یه مجسمه دیگه بسازم . ولی هر چی هم زمان زور زد نتونست از یادم ببره که چه طور با اعتماد و احساسم بازی کردی . برای همین دیگه به کسی اعتماد نکردم . دیگه هیچ کس رو برای ساختن مجسمه م مدل نکردم . کی بهتر از خودم ؟!
باور کردم که خوبم . باور کردم که مهربونم . محکمم . قوی و صبورم . همه این احمقانه ها رو باور کردم ....
هیچ بنی بشری پیدا نشد بهم بگه بابا دست بردار . دیوونه بس کن . تو این " نیستی " این " نمی تونی باشی " . این دفعه عروسکم شکل خودم بود !
تا امروز . تا امروز که می بینم من این نیستم . من اونی که فکر می کردم نیستم . همش خیالات بود . باد هوا . کی بهت گفته مقاوم و محکمی ؟ با یه زنگ تلفن تمام تنت می لرزه ! کی بهت گفته صبوری ؟ تو که بدبخت به یه تشر ساده ، حتی یه بی اعتنایی کوچک دلت می گیره . کی گفته بود بهت ، کی بهت تلقین کرده بود ، کی این فکر احمقانه رو تو سرت انداخت که خوب و دوست داشتنی هستی ؟ عجب اعتماد به نفس احمقانه ای ! هیچ وقت فکر نکردی ، حتی یه لحظه که بابا شاید برای بقیه خسته کننده و مزخرف باشی . هیچ وقت این فکرا رو نکردی . حالا بکش ! چشمت کور تحمل کن ! بشین شکسته شدن عروسک مسخره ای رو که از خود احمقت ساختی " اونم به دست خودت " ببین تا آدم بشی. شاید این دفعه به قدر کافی زجر کشیدی . شاید این دفعه اون قدر عذاب بکشی که همیشه یادت بمونه از هیچی برای خودت بت نسازی !