اون قدر به خودم تلقین کرده بودم .... نمی دونم . شاید هم اون قدر بهم گفته بودن که باورم شده بود . خودم هم باورم شده بود خیلی قوی ام . باورم شده بود خیلی صبورم . می تونم همه چی رو تحمل کنم . می تونم همه چی رو بریزم تو خودم و خم به ابرو نیارم . باورم شده بود اون قدر قوی ام که می تونم بقیه رو هم حمایت کنم ....
چرا همچین فکر احمقانه ای می کردم ؟!
جدی چرا این جوری فکر می کردم آخه ؟ اگه این طور آدمی بودم که الان این وضع و حال رو نداشتم . کدوم احمقی بهم گفته بود تو قوی و مقاومی که این قدر به خودم اعتماد داشتم ؟ چرا همچین تصوری از خودم داشتم ؟ یعنی من حتی خودم رو هم نمی شناختم ؟ این قدر خودمو نمی شناختم که بدونم بابا احمق باورت نشه .... هر چی هم ادای قوی بودن و محکم بودن از خودت دربیاری هنوزم همونی . هر چی هم جلوی هر چی که بقیه رو ناراحت می کنه تو بخندی بازم همون دختر نازنازی لوسی هستی که الان داره خودشو نشون میده . چرا همچین بتی از خودم ساختم تو فکرم ؟
بت سازی عادت منه . همیشه یکی رو می ذارم جلوم و اون قدر بهش زلم زیمبو های اخلاقی آویزون می کنم ، اون قدر تمام خوبیهای دنیا رو تو این تخیل وامونده م بهش نسبت میدم که خودم هم باورم می شه . دور بتم می گردم و ستایشش می کنم . ضعفهاشو نمی بینم . خوبیهاشو ده برابر می بینم . اون قدر این کار احمقانه رو ادامه می دم که دیگه هیچی نمی بینم تو دنیا جز همون مجسمه ای که خودم ساختم ......
و همیشه هم یه دست بی رحم عروسک قشنگمو می شکنه !
یادم رفت . درد خردکننده شکسته شدن مجسمه خیالی ای رو که از تو ساخته بودم ، اونم به دست خودت ، یادم رفت . جای زخم آروم آروم خوب شد . دیگه یادم رفت چه طور شکستم وقتی فهمیدم واقعا چی هستی . یادم رفت عجب فشار روانی و عصبی وحشتناکی داره شکسته شدن عروسکی که از یه نفر برای خودت می سازی . یادم رفت . به همین راحتی !
برای همین هم دوباره قلم و تیشه مو گرفتم دستم تا یه مجسمه دیگه بسازم . ولی هر چی هم زمان زور زد نتونست از یادم ببره که چه طور با اعتماد و احساسم بازی کردی . برای همین دیگه به کسی اعتماد نکردم . دیگه هیچ کس رو برای ساختن مجسمه م مدل نکردم . کی بهتر از خودم ؟!
باور کردم که خوبم . باور کردم که مهربونم . محکمم . قوی و صبورم . همه این احمقانه ها رو باور کردم ....
هیچ بنی بشری پیدا نشد بهم بگه بابا دست بردار . دیوونه بس کن . تو این " نیستی " این " نمی تونی باشی " . این دفعه عروسکم شکل خودم بود !
تا امروز . تا امروز که می بینم من این نیستم . من اونی که فکر می کردم نیستم . همش خیالات بود . باد هوا . کی بهت گفته مقاوم و محکمی ؟ با یه زنگ تلفن تمام تنت می لرزه ! کی بهت گفته صبوری ؟ تو که بدبخت به یه تشر ساده ، حتی یه بی اعتنایی کوچک دلت می گیره . کی گفته بود بهت ، کی بهت تلقین کرده بود ، کی این فکر احمقانه رو تو سرت انداخت که خوب و دوست داشتنی هستی ؟ عجب اعتماد به نفس احمقانه ای ! هیچ وقت فکر نکردی ، حتی یه لحظه که بابا شاید برای بقیه خسته کننده و مزخرف باشی . هیچ وقت این فکرا رو نکردی . حالا بکش ! چشمت کور تحمل کن ! بشین شکسته شدن عروسک مسخره ای رو که از خود احمقت ساختی " اونم به دست خودت " ببین تا آدم بشی. شاید این دفعه به قدر کافی زجر کشیدی . شاید این دفعه اون قدر عذاب بکشی که همیشه یادت بمونه از هیچی برای خودت بت نسازی !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر