دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۷

VIVA SPAIN

خب، خودتون بگین، شب از این بهتر هم می شه؟! که الی آدم پیش آدم باشه (گیرم که همش چسبیده به تلفن اش!) و شب آخر امتحانا باشه (گیرم که برای بار سوم در طول امتحانات شب امتحان می فهمی که جزوه ت ناقص یا ناموجوده!) و اسپانیا، اسپانیای عزیـــــــــــــــــز بعد 44 سال قهرمان شه و تو اون لبخند خوشگل معصوم گوگولی رو روی صورت کاسیاس نازنین ببینی و اون همه پسربچه ی سروته کشیده ی خوشحال از بردن بازی شون (و حس های مادرانه ت قلمبه شه هی!) با اون همه نور و خنده و هیجان و شادی و افتخار و خوشحالی که ته دلت قند آب می کنه مثل همیشه، مثل همیشه ی تمام جام های نقره ای و طلایی این سال ها، و ایمان می آری که نه تنها فوتبال هنوز بازی زیباییه، بلکم هم که it's the cup of life..
تازشم که، حتا می شه گفت it's the life itself، چون بغل اون همه صورت خندون، چشم های خالی و مبهوت و قیافه های شکسته و لب ورچیده ی گوگولی های سفید پوش آلمان و صورت زخمی خشمگین جذاب - ترسناک بالاک عزیز هم بود که یادت بیاره هی همش هم گل و بلبل نیست ها! بگذریم که باز همین وسط هم بنده تازه متوجه جذابیت های بصری تیم آلمان و مربی فوق العاده سک.سی و هیکل تبارک الله بالاک جان (احتمالن فقط منم که تازه فهمیدم ورژن جذاب شده ی مت دیمون ئه بچه مون؟!) شدم و کلی مشعوف گشتیم و حتا بعضن داورهای بسیار خوبی هم داشت مسابقه! :ی
اما، اما نقطه عطف امشب بی شک همون صورت معصوم پسربچه وار کاسیاس عزیز من با اون لبخند نازنین بود که -سلام نازلی - نگـــــــاش کن!


Spanish goalkeeper and captain Iker Casillas holds up the Euro 2008 championships trophy after winning the final football match over Germany on June 29, 2008 at Ernst-Happel stadium in Vienna, Austria. Spain won their first trophy in 44 years as they beat three-time champions Germany 1-0 in the Euro 2008 final.  AFP PHOTO DDP / TORSTEN SILZ      -- MOBILE SERVICES OUT -- (Photo credit should read TORSTEN SILZ/AFP/Getty Images)

یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۷

GEEK

ای بابا
از کل این شب طولانی ما 15 دقیقه خوابیدیم، 5 دقیقه اش رو خواب دیدم که الان فهمیدم فردا 8 مهره و تولدمه و داشتم فکر می کردم که توی وبلاگم اینو بنویسم که چه قدر به خودم بی توجهی کردم و یادم نبوده تولدمه (ها ذوق کادوهای گتینگ سون! رو هم کردم راستی!)، 5 دقیقه اش رو خواب دیدم فالش داره به زور یه چکمه ی تنگ رو پاش می کنه، 5 دقیقه شم آدم همه چی رو که نمی تونه تو وبلاگش بگه ده هه.
جدن به نظرم باهاس یکی منو از پای این جا جمع کنه :ی
دانشمندان و کارشناسان خارجستان مذکور در ادامه ی تحقیقات به این نتیجه رسیدند که داشتن بیش از حد تخم یا تخمک مربوطه، به ویژه در برخی شرایط خاص -نظیر ایام امتحان- برای سلامتی و حتا نمرات افراد مضر است.
ستاد خبرگزاری کمیته مرکزی انجمن متعادل سازی تخم و تخمک.
خب، من قد نیوش که سهله، نصف نصف نیوش هم خوش سلیقه نیستم، نشون به اون نشون که 2 روز طول کشید تا این درست شه!! ولی نمی شه که آم جینگولک جات درست کنه، اولیش رو دو دستی به خانوم فالشیست تقدیم نکنه :*

Falshist

خب .. خودت می دونی دیگه :)

شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۷

فقط یه اسب بالفطره می تونه سه تا امتحان تو یه روز داشته باشه، سه روزم وقت داشته باشه، بعد الان 12 شب تازه شروع کنه به درس خوندن، با کمتر از 6 ساعت وقت برای سه تا درس گنده.
با تشکر فراوان از خانواده محترم رجبی و دوستانی که در الواطی و به فاک دادن این سه روز ما را یاری کردند!
اون جور وحشت و نگرانی و فریک اوت کردن نداشت. شلوغش کرده بودم. طبق معمول زیادی به خودم سخت گرفته بودم.
چیز مهمی نبود.. الی از بزرگ بودن خسته شده بود فقط. خستهههههههه. می خواست یه چند وقتی کوچولو شه و بگیره راحت و آروم واسه خودش یه گوشه ولو شه بدون این که اون همه دغدغه ی لعنتی داشته باشه. همین. الی فقط یه پرانتز می خواد که توش پهن شه و بشه همون دخترک زبون دراز کله وزوزی 6 ساله که همیشه مجبورش کردم و کردن که بزرگ باشه.
تا اطلاع ثانوی، بنده زیر سن قانونی به سر می برم. سکان و کنترل و سوپروایز و ملاحظه و همه چی دنیاتون دست خودتون آقاجان. من توی پرانتزم دارم کودکی می کنم ..
واضح و بدیهیست که سبب این همه وبلاگ اومدن ناگهانی هم چیزی نیست غیر از سه تا امتحان پشت هم فردا دیگه؟

بعد هم که یه چیزی راستی می خواستم بگم
توی نزدیک شدن به وبلاگ نویس هایی که وبلاگشون رو دوست دارین، محتاط باشین. به همون اندازه که احتمالش هست یه آدم کاملن نایس و گوگولی پشت وبلاگ خوشگله باشه، احتمالشم هست یه آدمی باشه که هم چین دلتون رو به هم بزنه که دیگه حتا نتونین عین قبل از وبلاگش لذت ببرین.
همه که عین این خانومه و این خانومه نمی شن که :ی
دانشمندان و کارشناسان مراکز تحقیقاتی خارجستان -سلام آقای اولد فشن-، اخیرن به نتایجی رسیده اند که نشان می دهد داشتن مقداری تخم یا تخمک - بسته به جنسیت-، حداقل در بعضی مواقع خاص، برای سلامتی انسان مفید است.

Elle Est..

اله ی منو اگر این دوروبرها دیدین
به اش بگین که هنوز یادمشه
و میس اش می کنم حتا.
بهش بگین که اله یه دونه بود و دیگه هیچ کس مثل اله نشد و چه قــــــدر دلم کلمه هاش رو می خواد این روزا
بهش بگین کلی کلی تا ماچس اصن.
بهش بگین.
خب؟

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

می بینی، می بینی دخترجان؟ راست می گفت آقای مدیرعامل که آدم نباید بر خلاف ذات خودش عمل کند. این است اتفاقی که وقتی خلاف ذات ات رفتار کنی می افتد. این طور desperate و مستاصل و کلافه و خسته و دل زده از زمین و زمان رو بر می گردانی و دل ات، ته دل ات تمام آن چیزهایی را می خواهد که همیشه ردشان کرده ای و فریاد سر داده ای که نمی خواهی شان و افتخار کرده ای به نخواستن شان.
و وحشت زده می نشینی و به خودت خیره می شوی، به جنگ دو نیمه ی خودت، به نگاه های خشمگین و تحقیرآمیز اولی و عطش و استیصال و نارضایتی دومی. وحشت زده ای از حتا دورنمای این فکر که تمام آن چه می گفتی و می کردی و فریاد می کشیدی فقط برچسبی باشد برای پنهان کردن آن آشفتگی و هرج و مرج و سرکوفته های نهانی، و تو آن نبودی، تو آنی که خودت و همه فکر می کردند شاید نبودی و نباشی. وحشت می کنی از این احتمال که تو از چهار سالگی دنیا و مافیها و اهالی اش و گفته ها و خواسته هاشان را به هیچ حساب کرده ای و هیچ وقت توی رودربایستی شان نمانده ای که چیزی ت را سانسور کنی، و آن وقت الان جلوی خودت ناراحت نشسته ای و پاهایت را جمع می کنی و برهنگی های بدن ات و روح ات را از خودت می پوشانی و توی رودربایستی خودت، دل-خواسته هایت را پس می زنی و سرکوب می کنی. احتمال است، اما این احتمال هم، - که از من نزدیک تر به من چه کسی و وای اگر من جلوی من نتواند خودش باشد - آن قدر عظیم و وحشتناک است که freak out می کنی و چشم هایت مثل بره ی از رمه دورافتاده این جور هراسان می شود در آینه.
می بینی دخترجان؟ کلمه هایت را گم کرده ای. وسوسه هایت، دل-خواسته هایت، آن احساس گس و دلچسب خرمالویی ته دل، همان که یک هو توی دلت خالی می شود انگار، ماده پلنگ وحشی کام جوی بی پروای درون ات .. می بینی دختر جان؟ گم شان کرده ای. وسط "جور دیگر بودن" ها و حرف های گنده گنده و خوش آهنگ و قشنگ و نگاه های تحسین آمیز دیگران و سر بالا گرفته ات، تو گم کردی توانایی فقط در لحظه بودن و خواستن آن چه واقعن می خواهی و لذت بردن را. تو هزار فیلتر لعنتی نصب کردی سر هر پیچ هزارتوی مزخرف ذهن ات، که فقط آنی برسد به ته هزارتو که از تمام فیلترهایت گذشته باشد، و با تمام شعار و فریاد رهایی و بی قیدی و مستی و گیجی و دیوانگی ت، یاد نگرفتی دخترکم که یک وقت هایی فیلترهای لعنتی را بگذاری کنار و دیوارها را خراب کنی و هر چه دل ات می خواهد، فقط هر چه دل ات می خواهد به آن برمودای لعنتی راه دهی و بکنی و بگویی و بخواهی و بی خیال هر چه نظارت استصوابی بلند بلند بخندی به ریش دنیا. دخترک خراب کردی با تمام ادعاهایت. خراب کردی، که نتوانستی یک وقت هایی سر بگیری بالا و به آن انتلکتوال دیوانه ی ازخودراضی فضول بگویی می خواهی هر چه می خواهی و دهان اش را ببندد و تحقیرت نکند. که همین حالا هم درون ات دخترکی کوچک و مهرجو سر پایین انداخته جلوی خانم معلمی سخت گیر و بداخلاق و می لرزد زیر فریادهای خشمگین و نگاه های تحقیرآمیزش، فقط چون دل اش خواسته انشا بنویسد به جای ریاضی خواندن.
گند زدی دخترجانم. گند زدی و مچ ات را بدجوری سر بزنگاه گرفته ام. اقلن این جا، شهامت اش را داشته باش که سر بگیری بالا و گند زدن ات را قبول کنی..

چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۷

لعنت بر پدر و مادر هر چی آفر دت یو کنت ریفیوز بی موقع!

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

این شب های امتحان با تمام بیداری و استرس و جزوه های جدید و درس های ناآشنا (عمه ی محترم بنده این درس ها رو برداشته بوده در طول ترم :ی) و مزخرفات جانبیش، یه خوبی عظیم داره و اونم همانا وعده ی سیگار و احیانن لیموترش 4 صبح و آپدیت کردن بعدشه. علی الخصوص که تازه فهمیده باشی جزوه ی مربوطه 40 صفحه نیست و 30 صفحه است! :ی
خب
تقریبن چیزی تو دنیا نیست که کمتر از "وکیل" به من بیاد
(هر کسی که جلف و جفنگیت من رو دیده می تونه این امر رو تایید کنه!)
و حقوق خوندن من به وضوح یه اشتباه بزرگ بود که تنها دلیلش این بود که هیچ انتخاب بهتری وجود نداشت و پدرجان هم بدجوری گیر داده بود و شرایط کنکوری هم شده بود قوز بالاقوز
و توی این سه سال، من فقط و فقط توی کلاس های حقوق جزام با اشتیاق و علاقه شرکت کردم و حتا بعضن سر جلسات معدودی بیدار موندم و گوش دادم و می دونم باورش سخته اما حتا یه ترم جزوه هم نوشتم!
با این حساب، حقوق خوندنه اگه damage محسوب بشه
کنکور ارشد حقوق جزا دادن هم قاعدتن باید بشه damage control!
همینجوری گفتم که در جریان باشین!

*فردا امتحان حقوق جزا دارم یعنی خب، و پست مزخرف نوشتن در شب امتحان هم اطلاع دارین که واجب عینی ئه!
** اسپانیا اسپانیا :ی
*** خب، باشه، اون طوری نگاه نکنین لطفن! نه من قسم خوردم همش این جا حرف حسابی بزنم نه در حال حاضر شرایطم با حرف حسابی زدن جوره. در خوش بینانه ترین حالت بعد از اتمام امتحانا می تونین امیدوار باشین که دو کلمه حرف جدی و قابل خوندن این جا ببینین. تا اون موقع فسفر اضافی ندارم سر وبلاگ نوشتن بسوزونم! :ی

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۷

به اسم های روشن توی مسنجر نگاه می کنم
به لیست آدرس های ایمیل
به فون بوک موبایل
به گوشی تلفن
رومو برمی گردونم و چونه مو می دم بالا و به آقای تنهایی می گم:
عزیزم، این مشکل من و توئه، باید خودمون دو تایی حلش کنیم!
عادت می کنیم ...

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۷

Elize


نیوش یه دونه مهربون است نقطه چند نقطه ایکس
که تازه از کجا فهمید من مو و ابرو این رنگی کردم نقطه علامت تعجب
نیوش اصن یه دونه خیلی مهربون است که من گاز گرفتنشم می آید نقطه
نقطه.

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۷

ای درد به گور پدرت کوروش والا

ما همه بیماریم. همه. یک مشت بیمار متوهم عرفان زده ی پارانویید. آن قدر به دروغ گفتن به خودمان و دیگران، به در صد لفاف پیچیدن حرف ها که خودمان را هم گیج کند، به عوض کردن قصه ها، به حقیقت پنداشتن آن چه دوست داریم، به مبهم بودن و مرموز بودن و حس کردن این که آه چه قدر جذاب شده ایم الان، به تمام این اخلاق های متعفن آن قدر عادت کرده ایم که توهم فضای اصلی زندگی مان شده است. آن قدر راست نمی گوییم که نمی توانیم راست گفتن کسی را باور کنیم و ترجیح می دهیم به برداشت های مسخره ی احمقانه ی خودمان بچسبیم، آن قدر صریح نیستیم که صریح بودن دیگران به وحشت می اندازدمان و رم می کنیم. آن قدر به زندگی در ذهن های مریض متوهم و دنیاهای خیالی مان عادت کرده ایم که جرات مواجهه با دنیای واقعی را نداریم.
آدم های عزیز لطفن تنهایم بگذارید. بوی تعفن دهان های دروغ گو و ذهن های متوهم تان و بزدلی تان دخترک شش ساله ی زبان دراز و ساده و صریح درون ام را بیمار می کند، می آزاردش. نمی خواهم بگذارم او را، مرا هم مثل خودتان کنید.

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷

الرساله فی الحالات المورچه یا چگونه در شب امتحان به چالش کشیده شویم یا این یک حدیث نفس بی مزه است لطفن نخوانید

خب اساسن انسان موجود چالش برانگیز و چالش گری است و اصلن این بحث چالش از مواد جدایی ناپذیر زندگیش. حالا این موجود -چالش را عرض می کنم- در یک سری مواقع اجتناب ناپذیر می شود، مثلن همان طور که قطعن خودتان مطلع هستید در ایام امتحانات و به ویژه شب امتحان واجب است که انسان با یک سری مسائل دست به گریبان باشد و فکرش مشغول و یکی توی سر خودش بزند و یکی توی سر مسائل مربوطه. ترم های قبل خوشبختانه خوراک چالش شب امتحان ما فراهم بود؛ حالا از تلفن های طولانی با دوستان در باب مسائل سرگرم کننده در ساعات آغازین بامداد -به عنوان استراحت وسط درس؛ یا بهتر بگویم درس وسط استراحت- بگیر برو تا بازی های جام جهانی و عشق نافرجام بنده و مستر بیگ کذایی و بازیکنان خوش منظر و رعنا و رشید با پاهای به شدت چالش برانگیز تا ... خلاصه که، سفره ی پربرکت شب امتحان هیچ وقت از چالش خالی نبود.
حالا درست است که کلن ما در این ایام زندگانی بس بی اتفاق و بالنتیجه بی چالشی را می گذرانیم و حتا برای بحث در مورد پروپاچه ی کریس رونالدو هم پایه نداریم، ولی هیچ وقت فکر نمی کردیم به روزی بیفتیم که درگیری فکری شب امتحان مان از آن موضوعات جذاب سک.سی تبدیل بشود به مورچه!
بله، مورچه! این مورچه اساسن از مخلوقات ابله پروردگار است که من بشدت از قدیم الایام با حماقتش مشکل داشته ام. همش یک کاری می کند که آدم مجبور شود بکشدش و بعدش هم عذاب وجدان بگیرد. من جمله این که بنده نشسته ام در اتاقم پای کامپیوتر گودربازی می کنم که یک هو یک خطی از مورچه بغل پایم کشف می کنم و متوجه می شوم که شعاع یک متری م تمامن پر مورچه است و ردش هم می رسد به یک کلنی واری بغل کمد لباس.
حالا چه کنیم؟ با این جمعیت عظیم و پرجنب و جوش هم زیستی که نمی شود کرد؛ حالا خود من هم با این همه رفت و آمد بی موقع شان کنار بیایم؛ نه خدا را خوش می آید نه مادر گرام را نه مهمانان احتمالی را. به ناچار ظاهرن باید از اکوسیستم حذفشان کرد. ولی بعد تکلیف وجدان بشری چه می شود آن وقت؟ یعنی خب یک آدم دیوانه ای مثل من که از زیپ زیپ (گربه ی دانشکده مان) می پرسم تعطیلاتش را چه طور گذرانده و اگر از کنار گنجشک رد شوم و بپرد سریعن ازش معذرت خواهی می کنم و اساسن روابطم با حیوانات موفق تر و سالم تر از روابطم با انسانهاست، چه طور می تواند قریب به هزار تا مورچه ی بدبخت بی گناه را بکشد و ککش هم نگزد؟ نه، جدن چه طور؟! بعد آن وقت اگر نکشد چه کند؟ مدام به روال این دو ساعت اخیر از لای مو و کله و لباس و کتاب و فرشش مورچه بیاورد بیرون و بردارد ببرد بگذارد سر جایش نزدیک سوراخ مربوطه؟ و اگر احیانن یکی آن وسط له شد بنشیند بالای سرش عذاب وجدان بگیرد و به عنوان دل جویی و محض کمک خرده نانی که دارند با بدبختی می کشند را بردارد بگذارد صاف دم مقصدشان؟! یعنی خب می خواهم بگویم بار مسئولیتی چنین سنگین -صدها موجود ضعیف بدبخت ریزه میزه گوشه ی اتاقت- را به دوش کشیدن حقیقتن از عهده ی من خارج است آخر.
انصافن، انصافن، چالش از این عظیم تر شب امتحانی از کجا می شد پیدا کرد؟! قریب نیم ساعت است نشسته ام بالای سر این کلنی مذکور و به تردد مورچه های عزیز نگاه می کنم و فحش می دهم که آخر این هم جا شد انتخاب کردید و وسط این همه فضا باید پایتان را بکنید توی کفش من؟ در نهایت با عقل ناقصم مثلن چاره اندیشی کرده و یک کاسه عسل با ردی بر زمین (!) گذاشته ام نزدیک محل تجمع شان، و نشسته ام بالای سر کاسه تشویق کنان که بیایید همه تان بروید این تو عسل بخورید، تا من کاسه را بردارم کلن بگذارم تو حیاط و محترمانه اسباب کشی تان کنم. بدبختانه ولی مورچه های احمق و قانعی هستند و کاسه عسل را به تخم مبارک هم نمی گیرند و هم چنان چسبیده اند به خرده نان کذایی. و بنده مانده ام سر دوراهی که جاروبرقی را بیاورم از دم قلع و قمع شان کنم و خیالم را راحت و وجدانم را معذب، یا هم چنان بنشینم پرستاری شان را بکنم و این احمق هایی که پروپاچه شان توی عسل می چسبد و گیر می کند را بکشم بیرون و نجات بدهم و درس و امتحان و خانم والده را چه کنم آخر. الان شما می توانید این عکس پایینی را بنده در نظر بگیرید مثلن (بنده ی جهش ژنتیکی یافته) که به مورچه های پایین میز خیره شده و متفکر است که با سرنوشت این همه موجود زنده در دستانش چه کند.
به من بگویید چه کنم!


* به قولم وفا کردم، عاشقانه نداره! :ی

پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۷

شبی گیسو فروهشته به دامن

شب باشد و انبوه کار باشد و سیگار باشد و موسیقی و ویوی محشر پنجره ام و من پست عاشقانه برای شهرم ننویسم؟ گفته ام قبلن، ولی چه باک که این از آن حرف هاست که از تکرارش خسته نمی شوم، که من عاشق این شهرم با تمام وجود. عاشق شلوغی و سرزندگی و گونه گونی و تنوع و سیل آدم های روان در خیابان های روزش، عاشق خیابان های بلند پر از درخت و مغازه و آدم و ماشین اش، عاشق کوچه های خلوت سبز ساکتش در چند قدمی همان خیابان های شلوغ، عاشق از شیر مرغ تا جان آدمی زاد در خود داشتنش، عاشق کوه های خاکستری سر به فلک کشیده ی حامی اش، عاشق گنجشک های پرسروصدای زبان نفهم اش که سر صبح دیوانه ات می کنند از پنجره ی باز. شیفته ی اتوبان های بلند مارپیچش هستم که جان می دهد برای ول گردی در روزهای بارانی. عاشق شب های دیوانه وار شلوغ و پرزرق و برق و رنگارنگش که به رشته های لامپ نئونی می ماند، که سر شب و نیمه شب و دو و سه صبح حالیش نمی شود و آرام نمی گیرد. عاشق آن برج بلند بدقواره با چراغ قرمزش که دوستی صمیمی شده برایم و چشمک زدن اش تنهایی و غم و غصه را از دلم می شوید و لبخند می نشاند بر لبانم و در آغوشم می گیرد که بدانم تنها نیستم. که نمی توانم دو روز از شهرم دور بمانم و در مسافرت ها هر قدر خوش بگذرد بی تابی می کنم برای برگشتن به آغوش پردود و کثیف ولی بخشنده و جادار و همگان را در خود پذیرنده اش، چنان که روسپی زیبای گرانقیمت بزرگوار خوش قلبی. عاشق ام به این پهنه ی وسیع سیاه با انبوه چراغ های روشن چشمک زن، مثل گیسوی مروارید نشان معشوق اساطیری سیه موی تمام شعرای این سرزمین.
دوست دارم اصلن که هزار بار بگویم عاشق عاشق عاشق ... عاشق این شهرم که خواب ندارد.



* اندکی هوش می خواهد فقط که بفهمید من دوباره شب بیداری دارم به صَرف کارهای عقب مانده!
** قول می دهم پست بعدی دیگر عاشقانه ای با عکسی اتچ شده نباشد! D:
*** به یک عدد خانوم مهناز ویران هم به عنوان یک عاشق دل خسته ی دیگر این شهر سلام می شود حتا!

چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷

My Ellz ..

برایم "دوست" نیستی. یعنی خیلی ساده در ذهنم جزو گروه دوستان طبقه بندی نمی شوی. زیاد نمی بینم ات، هم تو سرت شلوغ است و هزار گرفتاری داری هم من بدتر از تو. زیاد حتا حرف هم نمی زنیم با هم، چه وقت هایی که هم را نمی بینیم، که می دانم تلفن دوست نداری و من هم اساسن حرف زدن تلفنی با تو برایم تعریف نمی شود، چه وقت هایی که با همیم که احتیاجی به حرف زدن نیست و بدون حرف هم هر دو می دانیم که آن یکی چه می خواهد بگوید. هزار و یک تفاوت ریز و درشت هم داریم با هم، از ظاهر و باطن و طرز فکر و اعتقادات و غیره، که همیشه همه را به تعجب می اندازد از با هم بودن مان. از روزمره های هم دیگر هم خبر نداریم زیاد، که لازم نیست. هیچ کدام از ملزومات یک رابطه ی معمولی برای من و تو لازم نیست. همین که تو باشی و من باشم، از هر فاصله ای و در هر شرایطی، برای من و تو کافی ست. گفته ام به ات؛ مثل لباس شب فوق العاده گران قیمت و زیبایی هستی که هر جایی نباید پوشیدش، و حتا صرف داشتن اش و در پستوی امن وجود؛ از گرد و غبار حفظ کردن اش برای خوش بختی کافی ست.
نمی توانم با کلمه ای وصف ات کنم حتا، یا آن چیز درخشان آرامش بخش دل پذیری را که بین من و تو هست. گفتم که دخترکم، دوست نیستی برایم. خیلی بیش تر از دوستی، خیلی بیش تر.


جهان دیگری ممکن است

امروز 22 خرداده
22 خرداده
خب .. 22 خرداده
همین.
سکــــــــوت می کنیم.
اولین برنامه پادکست "صدای تغییر" ویژه 22 خرداد

جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷

اعلام وضعیت 2

خب؛ این روزها وبلاگ نوشتن ام نمی آد اصلن؛ یعنی کلن نوشتن ام نمی آد! صرفن خواستم محض آپدیت کردن قیافه ی پریشون این جا و رفرش شدن اطلاعات شما و رهاندن خانواده ی رجبی از نگرانی بگم که خوبم. فرمول اون رضایته رو دارم کم کم کشف می کنم: هیجان؛ هیجان؛ هیجان .. بعدش آرامش. با یه لبخند پهن از پشت دود رقصون سیگار.
خوبم. حتا اگه فقط واسه همین لحظه باشه.

یکشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۷

خنک آن قماربازی ..

چند وقته چیزی ننوشتم، چه تو سفیدی خلوت دفترهام که ماکزیمم سه جفت چشم روی سطرهاش می دوئن چه تو شلوغی این جا که بخوام حرف بزنم اول باید تق تق بزنم رو میز بگم بچه ها ساکت اتنشن پلیز! چند وقته اتفاقا سریع تر از اون می افتن و من کله خرتر از این حرفا شدم که وایسم و ببینم و تحلیل کنم و بنویسم که چی کار دارم می کنم. یه دفه قدیم قدیما نوشته بودم حس گاوی رو دارم که به هر چی جلوشه شاخ می زنه و می زنه می شکنه و فقط می ره و می ره و نمی دونه کجا داره می ره ولی. الان می فهمم چی می گفتم.
دارم بازی می کنم؛ دیشب -هی با توام- اینو بیشتر و عمیق تر فهمیدمش. ریختم وسط داروندارم رو و دارم بازی می کنم سرش، حتا بدون اینکه بخوام ببرم! بازی می کنم فقط واسه لذت دورهم نشستن با چهارتا عیاش دیوانه (عین این صحنه قماربازی های پل نیومنی) و کری خوندن و تاس ریختن و بالارفتن پیک های پشت هم و دود کردن سیگارها و هیجان اش، و حتا انگیزه ای ندارم واسه این که آخر شبی یه چیزی ببرم و برم خونه چون اساسن میدونم که آخر شبم مست و خراب گوشه ی کافه خوابم می بره و به خونه رفتن نمی کشم. باز فردا روز از نو روزی از نو. بعد خوبیش اینه که این بی خبری و کله خری و قمار تک نفره؛ با تمام سختی هاش و عجیب بودن و پیچیده بودنش؛ خوبه، خیلی خوبه ..
گفتم که؛ ماییم و می و مطرب و این کنج خراب ..

و هزارتوی قماری که بس تله پاتیانه در می آید.