می بینی، می بینی دخترجان؟ راست می گفت آقای مدیرعامل که آدم نباید بر خلاف ذات خودش عمل کند. این است اتفاقی که وقتی خلاف ذات ات رفتار کنی می افتد. این طور desperate و مستاصل و کلافه و خسته و دل زده از زمین و زمان رو بر می گردانی و دل ات، ته دل ات تمام آن چیزهایی را می خواهد که همیشه ردشان کرده ای و فریاد سر داده ای که نمی خواهی شان و افتخار کرده ای به نخواستن شان.
و وحشت زده می نشینی و به خودت خیره می شوی، به جنگ دو نیمه ی خودت، به نگاه های خشمگین و تحقیرآمیز اولی و عطش و استیصال و نارضایتی دومی. وحشت زده ای از حتا دورنمای این فکر که تمام آن چه می گفتی و می کردی و فریاد می کشیدی فقط برچسبی باشد برای پنهان کردن آن آشفتگی و هرج و مرج و سرکوفته های نهانی، و تو آن نبودی، تو آنی که خودت و همه فکر می کردند شاید نبودی و نباشی. وحشت می کنی از این احتمال که تو از چهار سالگی دنیا و مافیها و اهالی اش و گفته ها و خواسته هاشان را به هیچ حساب کرده ای و هیچ وقت توی رودربایستی شان نمانده ای که چیزی ت را سانسور کنی، و آن وقت الان جلوی خودت ناراحت نشسته ای و پاهایت را جمع می کنی و برهنگی های بدن ات و روح ات را از خودت می پوشانی و توی رودربایستی خودت، دل-خواسته هایت را پس می زنی و سرکوب می کنی. احتمال است، اما این احتمال هم، - که از من نزدیک تر به من چه کسی و وای اگر من جلوی من نتواند خودش باشد - آن قدر عظیم و وحشتناک است که freak out می کنی و چشم هایت مثل بره ی از رمه دورافتاده این جور هراسان می شود در آینه.
می بینی دخترجان؟ کلمه هایت را گم کرده ای. وسوسه هایت، دل-خواسته هایت، آن احساس گس و دلچسب خرمالویی ته دل، همان که یک هو توی دلت خالی می شود انگار، ماده پلنگ وحشی کام جوی بی پروای درون ات .. می بینی دختر جان؟ گم شان کرده ای. وسط "جور دیگر بودن" ها و حرف های گنده گنده و خوش آهنگ و قشنگ و نگاه های تحسین آمیز دیگران و سر بالا گرفته ات، تو گم کردی توانایی فقط در لحظه بودن و خواستن آن چه واقعن می خواهی و لذت بردن را. تو هزار فیلتر لعنتی نصب کردی سر هر پیچ هزارتوی مزخرف ذهن ات، که فقط آنی برسد به ته هزارتو که از تمام فیلترهایت گذشته باشد، و با تمام شعار و فریاد رهایی و بی قیدی و مستی و گیجی و دیوانگی ت، یاد نگرفتی دخترکم که یک وقت هایی فیلترهای لعنتی را بگذاری کنار و دیوارها را خراب کنی و هر چه دل ات می خواهد، فقط هر چه دل ات می خواهد به آن برمودای لعنتی راه دهی و بکنی و بگویی و بخواهی و بی خیال هر چه نظارت استصوابی بلند بلند بخندی به ریش دنیا. دخترک خراب کردی با تمام ادعاهایت. خراب کردی، که نتوانستی یک وقت هایی سر بگیری بالا و به آن انتلکتوال دیوانه ی ازخودراضی فضول بگویی می خواهی هر چه می خواهی و دهان اش را ببندد و تحقیرت نکند. که همین حالا هم درون ات دخترکی کوچک و مهرجو سر پایین انداخته جلوی خانم معلمی سخت گیر و بداخلاق و می لرزد زیر فریادهای خشمگین و نگاه های تحقیرآمیزش، فقط چون دل اش خواسته انشا بنویسد به جای ریاضی خواندن.
گند زدی دخترجانم. گند زدی و مچ ات را بدجوری سر بزنگاه گرفته ام. اقلن این جا، شهامت اش را داشته باش که سر بگیری بالا و گند زدن ات را قبول کنی..