‏نمایش پست‌ها با برچسب فرفری غرغری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرفری غرغری. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۸

روزنگارهای من از آشویتس یا کل یوم عاشورا

خب، نقشه این بود که من بیایم این جا اول اندکی غر بزنم از زندگی مزخرف سخت کسالت آور این روزهام (وه که چه سخت بود این‌همه دنبال این برنامه‌ی نیم‌فاصله گشتن.. زندگی بدون نیم‌فاصله چه کم دارد مگر؟) بله می‌خواستم غر بزنم که آخر این شد زندگی، که منی که از همین چندماه گذشته‌م می‌شد یکی دو تا مستند کوتاه پرماجرا و حتا بلکم فیلم هندی یا شاید هم ژانر کرایم ساخت، الان جاری‌ترین دیتیل روزهام این است که کتلت چقدر باید سرخ بشود تا نچسبد، ملافه‌ها را انداختی تو ماشین؟ ظرفشویی را خالی کن، بابابزرگ ماست نمی‌خورد (آن‌دفعه گفت که ماست بخورد نمی‌دانم چی‌چیش می‌شود، یادم مانده چون همان‌موقع بود که من می‌خواستم بیایم پست بنویسم که چرا من هیچ‌وقت توی زندگی نمی‌فهمم چی‌ بخورم چی‌چیم می‌شود، اصلن تعمیم بده؛ چه بکنم چی‌چیم می‌شود، چه بکنم کس دیگری چی‌چیش می‌شود، و اصلن به‌به که ظاهرن بنده مشکل اساسی‌ای توی این مبحث علت و معلول دارم -طبیعی‌ست که ننوشتم؛ یادش به‌خیر سابق براین عملن زندگی می‌کردم این‌چنین نبود که شبانه‌روز کپیده‌باشم در خانه و زخم‌منزل‌ گرفته‌باشم و وقت داشته‌باشم در مورد این اراجیف‌جات بنویسم) توی سالاد شیرازی برای مامان نعنا نریزی دوست ندارد ولی کلن بریزی وگرنه باید لکچر بشنوی از بابا در باب این که گوجه و خیار سرد است و باید با نعنا خورد که سردی‌ت نکند، ظهر ناهار چی بپزم؟‌ شب شام ..

پففف من حتا حوصله ندارم بنویسم، هی چپ‌وراست به عادت هفت سال پیشین نوت‌پد را باز می‌کنم که شروع کنم و سیلی از کلمه همین‌جور روان بشود؛ بعد می‌شودها، ولی ببین صدای هایده‌ی خودمان را دیدی که وقتی می‌خواند انگار نت‌ها از گلوش درمی‌آیند همین‌جور بال‌بال می‌زنند می‌روند توی هوا روی یک صفحه‌نت فرضی سر جای خودشان می‌نشینند؟ خب من برعکسش شده‌ام کلمه‌ها همین‌جور از زیر انگشت‌های من سر می‌خورند و یه‌وری عین خرچنگ هونشان را به‌من کرده دهن‌کجی‌کنان دور می‌شوند و نمی‌روند سرجای خودشان بنشینند که هیچ، فرتی می‌روند جایی که نباید .. این‌طور می‌شود که من فیخ‌فیخ (ناخن‌های من روی دکمه‌های کیبورد صدای فیخ می‌دهند، فکر کنم یک‌جور "گیفت" خدادادی باشد. به چه‌ دردی می‌خورد هنوز کشف نکرده‌ام.) تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم و آخرش خستگانه و نومیدانه به رژه‌ی کج‌کج کلمه‌ها نگاه می‌کنم و من هم لج می‌کنم و کنترل ای دیلیت را می‌گیرم و نوت‌پد را می‌بندم و کی‌ام‌پلیر را از آن زیر می‌آورم بالا. تو فکر کن به کجا می‌رویم که فرندز دیدن هم الان برای من دیگر فان نیست و صرفن راهی برای ادامه‌ی حیات است. به‌سان همین‌مردمی که نان نداشتند شیرینی می‌خوردند از گرسنگی نمیرند.. پف. شما چه خبر دارید از حال ما آشویتسیان.

چی می‌گفتم؟ ها، من آمده‌بودم به هر سختی و مرارتی که هست کیبورد را هم بکشم و کلمه‌ها را اگر شده با لگد سر جای خودشان بچسبانم و غرم را که زدم، هارت و پورت مبسوطی کنم به کائنات که زندگی من را این‌جور مزخرف بی‌هیجان سرد نچسب ول کرده و بعد هم خط و نشان بکشم که من آدم زندگی‌ ِ بورینگ‌کن نیستم و یک‌هو یک لگدی می‌پرانم و یک هیجان نامتعارفی تزریق می‌کنم به زندگی که تویش بمانی‌ها.. بعدنش یادم افتاد که من قسم خورده‌بودم اولین کسی که از این پست‌ها نوشت گردنش را بشکنم. از همین پست‌هایی که با "من آدم‌ ِ فلان‌ نیستم و آدم بیسار هستم" شروع می‌شود و ماها یاد گرفته‌ایم با جدیت برای خودمان بنویسیم و بعد هم بخوانیم و باور کنیم و هی برای خودمان سر تکان بدهیم که بله من راست می‌گم. اصلن گیرم که تو راست می‌گی. باباجان نو بادی کرز. عجب گیری کردیم. هی توی چشم هم می‌کنیم که من آدم این هستم و اون نیستم. ول کن شما. هر کسی برایش مهم بود که یکی دیگر آدم چی هست و نیست خودش می‌رود یاد می‌گیرد لازم به دایره‌المعارف و منیوال‌نویسی نیست که. بقیه هم که نمی‌آیند یادت بگیرند لابد اهمیتی نمی‌دهند دیگر. هی بکنیم توی چشم هم‌دیگر که چی.. (حالا نیا گیر بده که گیر دادم و بگویی که ماها برای خودمان می‌نویسیم.. بله می‌دانم. خودم هم می‌نویسم از این‌ها. ولی من الان دوست دارم گیر بدهم. همین‌جوری تخمی تخمی. من اصلن الان یک عدد راس هستم برای خودم که آمادگی دارم سربه‌سرم بگذارید جیغ بزنم یو ایت مای سندویچ؟! پس برو بگذار گیرم را بدهم. چی کارم داری؟ خودم خشک می‌شوم می‌افتم. باریکلا.) ها؛ بعدش به خودم گفتم زن حسابی، چه کشکی، چه پشمی؟‌ چرا هارهار بی‌خود بکنی؟ فعلن که مدت قابل‌توجهی‌ست همین‌جور بورینگ ِ زندگی را بر دوش خودت آویخته‌ای. من می‌دانم و تو می‌دانی که خیلی بیشتر از این‌ها هم قابلیت‌ش را داری. تا یک چیزی از بیرون عوض نشود هم عمرن تو یکی حال نداری هم بکشی عوضش کنی. برای چی بروی هارت و پورت کنی بی‌خود؟‌ فقط چون نوشته‌ش قشنگ‌تر است؟‌ نکنیم عزیز من نکنیم. چه کاریه خب بعد این همه سال..

این‌جور شد که من آن‌هایی را که آمده‌بودم بنویسم را هم ننوشتم. عوضش ملغمه‌ای از دری‌وری و غر و نق به هم بافتم بلکه بیرون بیاید. آخر می‌دانید من قبلن هم می‌دانستم ولی از وقتی که بعد نوشتن پست قبلی سیگارهام را با دل راحت کشیدم دانسته‌تر شدم که یک چیزی را که می‌کشی بیرون و می‌نویسی‌ش، بعدش دیگر تو-بک نمی‌رود. از همان سوراخی که هی سوزن کردی و فشار دادی و کشیدیش بیرون تا ته می‌پاچد و خالی می‌شود و شروع می‌کند خوب‌شدن. این بود که امشب هم بعد قرنی آمدم بکشم بیرون.
الان جایی‌ست که دوباره کلمه‌ها هونشان را به من کرده‌اند و هرچی زور می‌زنم پایان‌بندی مناسب‌حال کنم نمی‌شود. حال فیخ‌فیخ ‌کردن و پاک کردن هم ندارم. این است که می‌روم ظرفشویی را خالی کنم. خدافس.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸

روز گه به روزی می گن که تو کم خوابیدی و هشت صبح کلاس قواعد فقه! داری و نگرانی و عصبانی ای و ده جور دغدغه و نگرانی و مشکل داری و می شینی عین روانی ها دو تا فیلم شکنجه می بینی که دم به دیقه صحنه هاش بیاد تو مغزت و اعصابت بهم بریزه و صندلی کلاس ناراحته روش نمی تونی خوب بخوابی (:ی) و یه تبخال شروع می کنه به سبز شدن روی لبت و با یه مورد ریدمان به احوال توسط دوست پسر محترم و دو مورد مزاحمت در حد دنبالت راه افتادن و وقتی اعتراض می کنی ج.ن.ده خطاب شدن مواجه شی.
بسه دیگه خب.

سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۷

آقای کائنات در واقع سوالی که ازتون داشتم اینه که آیا با مفهوم اصطلاح متداول گیو می ا بریک آشنا هستید؟!

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۷

دیدی یه وقت‌ها دو تا آدم مطلقن بی‌ربط طی یک پروسه‌ی سوپرتخمی خودشون رو به هم می‌بندن بعد تو در حالی که سلول سلول بدنت داره هوار می‌کشه آر یو کیدینگ می؟! اصن آر یو اوت آو یور فاکینگ مایند؟! باید لبخند ملیح بزنی و این فاجعه رو تبریک بگی!!

حماقت آدم‌ها بدجوری آزارم می‌ده. هی به‌شوخی می‌گفتم من واسه انتخاب دوست‌هام دارم تست آی‌کیو برگزار می‌کنم قبلش، مثکه جدی جدی باید این‌کارو بکنم.

جمعه، مهر ۰۵، ۱۳۸۷

می شینم پایین پای دومادجان و گربه وار ولو می شم رو زانوش و بهش می گم موهامو ناز کن
بعد یه کم ناز می کنه
می گه موهای تو نه تنها نازناپذیره بس که دست توش نمی ره!
بلکه آدم نمی تونه نازش کنه
چون هی می خواد هر دسته شو بگیره
کشف کنه ببینه به کجا می رسه

بعد من فکر می کنم که این خوشگل ترین تعریفیه که می شه از من و موهام رو هم کرد!

بعد هم که من هنوز گربه ی درونم فعاله و ارتباطات انسانی لازم ام و اصن خوابم نمی بره که اینجوری.

پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷

بسی امیدوار بودیم که با اومدن پاییز یه اتفاقی چیزی بیفته زندگی خوب شه
آقای یونیورس عزیز هم سریعن اقدام کردن
خب دستتون درد نکنه
فقط خواهشی که دارم اینه که در همین حد بی خیال شین لطفن، کافیه، هوس نکنین بهترش کنین یه وقت!!

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۷

نه که من حسود باشم، ولی تنها چیزی که تو توی عمرت به من اختصاص دادی یه دونه نیک نیم بود که اونم تعمیم اش دادی که.
ای بابا.
حالا شما نه، پشت سری تون، بله با شمام
چه حسی باید به من دست بده وقتی توی دل و قلوه رد و بدل کردن شما و دوس دختر محترمتون جمله های خودم رو میبینم؟! لامصب لباس زیر که نیست که واسه هر کسی بپوشی!!
آدم ها.. چرا این قدر سندتوآل این شماها؟!
منم امشب یه چیزیم میشه ها.

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۷

آدم که سگ باشه، نه یعنی منظورم اینه که روی مود سگی باشه، به در و دیفال هم گیر می ده.
ریخت و قیافه ی این گودر و اون جی میل و کلن گوگل! الان حس دوست نداشته شدگی منو تشدید می کنه هم.
من یه دونه سگ اخلاق روانی هستم هم اکنون. دور شوید.
نه، اینجوری نمیشه. اگه جدن قراره ماتحت حین الجلوس - سلام علیرضا- جان رو جمع کنم و آخرین ریزه کاری های پروژه ی کوفتی مربوطه رو انجام بدم که فردا بدم دست آقای صاب کار، اونم با این اعصاب خراب و چشای اشکی و دماغ قرمز و کودک درون کتک خورده ی ریجکتونده، حقیقتن به یه بشقاب زرشک پلو و یه فنجون گنده سوپ مخصوص مامان و یه بشقاب لیموترش و نیمه ی دوم آملی پولن و حتا شاید یه اپیزود فرندز و اقلن یه کوچولو حرف و درددل با الز و نصف بسته سیگار و دو سه تا سطل چایی احتیاج دارم.
چیکار کنم؟! تزریقی که نیستم!! مجبورم اینجوری دوپینگ کنم دیگه. حالا دو سه کیلو بالا پایین شدن کسی رو نکشته.

امروزنامه

خب اولش روز خوبی بود
بعد تا آخراشم خوب بود
بعد یهو بد شد
بعد یهو بدتر شد
و بدترتر،
و صلوات چهارم رو بلندتر ختم کنید!
کلن که به نظرم می شه به عنوان روز ملی ریجکت و ایگنور شدن نام گذاریش کرد.

لیبل: گهی پشت بر زین گهی زین به پشت.

چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۷

لعنت بر پدر و مادر هر چی آفر دت یو کنت ریفیوز بی موقع!