خب، نقشه این بود که من بیایم این جا اول اندکی غر بزنم از زندگی مزخرف سخت کسالت آور این روزهام (وه که چه سخت بود اینهمه دنبال این برنامهی نیمفاصله گشتن.. زندگی بدون نیمفاصله چه کم دارد مگر؟) بله میخواستم غر بزنم که آخر این شد زندگی، که منی که از همین چندماه گذشتهم میشد یکی دو تا مستند کوتاه پرماجرا و حتا بلکم فیلم هندی یا شاید هم ژانر کرایم ساخت، الان جاریترین دیتیل روزهام این است که کتلت چقدر باید سرخ بشود تا نچسبد، ملافهها را انداختی تو ماشین؟ ظرفشویی را خالی کن، بابابزرگ ماست نمیخورد (آندفعه گفت که ماست بخورد نمیدانم چیچیش میشود، یادم مانده چون همانموقع بود که من میخواستم بیایم پست بنویسم که چرا من هیچوقت توی زندگی نمیفهمم چی بخورم چیچیم میشود، اصلن تعمیم بده؛ چه بکنم چیچیم میشود، چه بکنم کس دیگری چیچیش میشود، و اصلن بهبه که ظاهرن بنده مشکل اساسیای توی این مبحث علت و معلول دارم -طبیعیست که ننوشتم؛ یادش بهخیر سابق براین عملن زندگی میکردم اینچنین نبود که شبانهروز کپیدهباشم در خانه و زخممنزل گرفتهباشم و وقت داشتهباشم در مورد این اراجیفجات بنویسم) توی سالاد شیرازی برای مامان نعنا نریزی دوست ندارد ولی کلن بریزی وگرنه باید لکچر بشنوی از بابا در باب این که گوجه و خیار سرد است و باید با نعنا خورد که سردیت نکند، ظهر ناهار چی بپزم؟ شب شام ..
پففف من حتا حوصله ندارم بنویسم، هی چپوراست به عادت هفت سال پیشین نوتپد را باز میکنم که شروع کنم و سیلی از کلمه همینجور روان بشود؛ بعد میشودها، ولی ببین صدای هایدهی خودمان را دیدی که وقتی میخواند انگار نتها از گلوش درمیآیند همینجور بالبال میزنند میروند توی هوا روی یک صفحهنت فرضی سر جای خودشان مینشینند؟ خب من برعکسش شدهام کلمهها همینجور از زیر انگشتهای من سر میخورند و یهوری عین خرچنگ هونشان را بهمن کرده دهنکجیکنان دور میشوند و نمیروند سرجای خودشان بنشینند که هیچ، فرتی میروند جایی که نباید .. اینطور میشود که من فیخفیخ (ناخنهای من روی دکمههای کیبورد صدای فیخ میدهند، فکر کنم یکجور "گیفت" خدادادی باشد. به چه دردی میخورد هنوز کشف نکردهام.) تایپ میکنم و تایپ میکنم و آخرش خستگانه و نومیدانه به رژهی کجکج کلمهها نگاه میکنم و من هم لج میکنم و کنترل ای دیلیت را میگیرم و نوتپد را میبندم و کیامپلیر را از آن زیر میآورم بالا. تو فکر کن به کجا میرویم که فرندز دیدن هم الان برای من دیگر فان نیست و صرفن راهی برای ادامهی حیات است. بهسان همینمردمی که نان نداشتند شیرینی میخوردند از گرسنگی نمیرند.. پف. شما چه خبر دارید از حال ما آشویتسیان.
چی میگفتم؟ ها، من آمدهبودم به هر سختی و مرارتی که هست کیبورد را هم بکشم و کلمهها را اگر شده با لگد سر جای خودشان بچسبانم و غرم را که زدم، هارت و پورت مبسوطی کنم به کائنات که زندگی من را اینجور مزخرف بیهیجان سرد نچسب ول کرده و بعد هم خط و نشان بکشم که من آدم زندگی ِ بورینگکن نیستم و یکهو یک لگدی میپرانم و یک هیجان نامتعارفی تزریق میکنم به زندگی که تویش بمانیها.. بعدنش یادم افتاد که من قسم خوردهبودم اولین کسی که از این پستها نوشت گردنش را بشکنم. از همین پستهایی که با "من آدم ِ فلان نیستم و آدم بیسار هستم" شروع میشود و ماها یاد گرفتهایم با جدیت برای خودمان بنویسیم و بعد هم بخوانیم و باور کنیم و هی برای خودمان سر تکان بدهیم که بله من راست میگم. اصلن گیرم که تو راست میگی. باباجان نو بادی کرز. عجب گیری کردیم. هی توی چشم هم میکنیم که من آدم این هستم و اون نیستم. ول کن شما. هر کسی برایش مهم بود که یکی دیگر آدم چی هست و نیست خودش میرود یاد میگیرد لازم به دایرهالمعارف و منیوالنویسی نیست که. بقیه هم که نمیآیند یادت بگیرند لابد اهمیتی نمیدهند دیگر. هی بکنیم توی چشم همدیگر که چی.. (حالا نیا گیر بده که گیر دادم و بگویی که ماها برای خودمان مینویسیم.. بله میدانم. خودم هم مینویسم از اینها. ولی من الان دوست دارم گیر بدهم. همینجوری تخمی تخمی. من اصلن الان یک عدد راس هستم برای خودم که آمادگی دارم سربهسرم بگذارید جیغ بزنم یو ایت مای سندویچ؟! پس برو بگذار گیرم را بدهم. چی کارم داری؟ خودم خشک میشوم میافتم. باریکلا.) ها؛ بعدش به خودم گفتم زن حسابی، چه کشکی، چه پشمی؟ چرا هارهار بیخود بکنی؟ فعلن که مدت قابلتوجهیست همینجور بورینگ ِ زندگی را بر دوش خودت آویختهای. من میدانم و تو میدانی که خیلی بیشتر از اینها هم قابلیتش را داری. تا یک چیزی از بیرون عوض نشود هم عمرن تو یکی حال نداری هم بکشی عوضش کنی. برای چی بروی هارت و پورت کنی بیخود؟ فقط چون نوشتهش قشنگتر است؟ نکنیم عزیز من نکنیم. چه کاریه خب بعد این همه سال..
اینجور شد که من آنهایی را که آمدهبودم بنویسم را هم ننوشتم. عوضش ملغمهای از دریوری و غر و نق به هم بافتم بلکه بیرون بیاید. آخر میدانید من قبلن هم میدانستم ولی از وقتی که بعد نوشتن پست قبلی سیگارهام را با دل راحت کشیدم دانستهتر شدم که یک چیزی را که میکشی بیرون و مینویسیش، بعدش دیگر تو-بک نمیرود. از همان سوراخی که هی سوزن کردی و فشار دادی و کشیدیش بیرون تا ته میپاچد و خالی میشود و شروع میکند خوبشدن. این بود که امشب هم بعد قرنی آمدم بکشم بیرون.
الان جاییست که دوباره کلمهها هونشان را به من کردهاند و هرچی زور میزنم پایانبندی مناسبحال کنم نمیشود. حال فیخفیخ کردن و پاک کردن هم ندارم. این است که میروم ظرفشویی را خالی کنم. خدافس.
پففف من حتا حوصله ندارم بنویسم، هی چپوراست به عادت هفت سال پیشین نوتپد را باز میکنم که شروع کنم و سیلی از کلمه همینجور روان بشود؛ بعد میشودها، ولی ببین صدای هایدهی خودمان را دیدی که وقتی میخواند انگار نتها از گلوش درمیآیند همینجور بالبال میزنند میروند توی هوا روی یک صفحهنت فرضی سر جای خودشان مینشینند؟ خب من برعکسش شدهام کلمهها همینجور از زیر انگشتهای من سر میخورند و یهوری عین خرچنگ هونشان را بهمن کرده دهنکجیکنان دور میشوند و نمیروند سرجای خودشان بنشینند که هیچ، فرتی میروند جایی که نباید .. اینطور میشود که من فیخفیخ (ناخنهای من روی دکمههای کیبورد صدای فیخ میدهند، فکر کنم یکجور "گیفت" خدادادی باشد. به چه دردی میخورد هنوز کشف نکردهام.) تایپ میکنم و تایپ میکنم و آخرش خستگانه و نومیدانه به رژهی کجکج کلمهها نگاه میکنم و من هم لج میکنم و کنترل ای دیلیت را میگیرم و نوتپد را میبندم و کیامپلیر را از آن زیر میآورم بالا. تو فکر کن به کجا میرویم که فرندز دیدن هم الان برای من دیگر فان نیست و صرفن راهی برای ادامهی حیات است. بهسان همینمردمی که نان نداشتند شیرینی میخوردند از گرسنگی نمیرند.. پف. شما چه خبر دارید از حال ما آشویتسیان.
چی میگفتم؟ ها، من آمدهبودم به هر سختی و مرارتی که هست کیبورد را هم بکشم و کلمهها را اگر شده با لگد سر جای خودشان بچسبانم و غرم را که زدم، هارت و پورت مبسوطی کنم به کائنات که زندگی من را اینجور مزخرف بیهیجان سرد نچسب ول کرده و بعد هم خط و نشان بکشم که من آدم زندگی ِ بورینگکن نیستم و یکهو یک لگدی میپرانم و یک هیجان نامتعارفی تزریق میکنم به زندگی که تویش بمانیها.. بعدنش یادم افتاد که من قسم خوردهبودم اولین کسی که از این پستها نوشت گردنش را بشکنم. از همین پستهایی که با "من آدم ِ فلان نیستم و آدم بیسار هستم" شروع میشود و ماها یاد گرفتهایم با جدیت برای خودمان بنویسیم و بعد هم بخوانیم و باور کنیم و هی برای خودمان سر تکان بدهیم که بله من راست میگم. اصلن گیرم که تو راست میگی. باباجان نو بادی کرز. عجب گیری کردیم. هی توی چشم هم میکنیم که من آدم این هستم و اون نیستم. ول کن شما. هر کسی برایش مهم بود که یکی دیگر آدم چی هست و نیست خودش میرود یاد میگیرد لازم به دایرهالمعارف و منیوالنویسی نیست که. بقیه هم که نمیآیند یادت بگیرند لابد اهمیتی نمیدهند دیگر. هی بکنیم توی چشم همدیگر که چی.. (حالا نیا گیر بده که گیر دادم و بگویی که ماها برای خودمان مینویسیم.. بله میدانم. خودم هم مینویسم از اینها. ولی من الان دوست دارم گیر بدهم. همینجوری تخمی تخمی. من اصلن الان یک عدد راس هستم برای خودم که آمادگی دارم سربهسرم بگذارید جیغ بزنم یو ایت مای سندویچ؟! پس برو بگذار گیرم را بدهم. چی کارم داری؟ خودم خشک میشوم میافتم. باریکلا.) ها؛ بعدش به خودم گفتم زن حسابی، چه کشکی، چه پشمی؟ چرا هارهار بیخود بکنی؟ فعلن که مدت قابلتوجهیست همینجور بورینگ ِ زندگی را بر دوش خودت آویختهای. من میدانم و تو میدانی که خیلی بیشتر از اینها هم قابلیتش را داری. تا یک چیزی از بیرون عوض نشود هم عمرن تو یکی حال نداری هم بکشی عوضش کنی. برای چی بروی هارت و پورت کنی بیخود؟ فقط چون نوشتهش قشنگتر است؟ نکنیم عزیز من نکنیم. چه کاریه خب بعد این همه سال..
اینجور شد که من آنهایی را که آمدهبودم بنویسم را هم ننوشتم. عوضش ملغمهای از دریوری و غر و نق به هم بافتم بلکه بیرون بیاید. آخر میدانید من قبلن هم میدانستم ولی از وقتی که بعد نوشتن پست قبلی سیگارهام را با دل راحت کشیدم دانستهتر شدم که یک چیزی را که میکشی بیرون و مینویسیش، بعدش دیگر تو-بک نمیرود. از همان سوراخی که هی سوزن کردی و فشار دادی و کشیدیش بیرون تا ته میپاچد و خالی میشود و شروع میکند خوبشدن. این بود که امشب هم بعد قرنی آمدم بکشم بیرون.
الان جاییست که دوباره کلمهها هونشان را به من کردهاند و هرچی زور میزنم پایانبندی مناسبحال کنم نمیشود. حال فیخفیخ کردن و پاک کردن هم ندارم. این است که میروم ظرفشویی را خالی کنم. خدافس.