یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶

شکست‌خورده در مختصات زمان! + پی نوشت

امروز سر کلاس، تازه از خواب بیدار شده‌بودم (چشم‌های بنده با دهن استاد رابطه عکس دارن، تا اون دهنشو باز می‌کنه من کاملن اجتناب‌ناپذیر خوابم می‌بره!) و استاد داشت در مورد فلان قانون صحبت می‌کرد که 02/05/85 طرح شده و 12/11/85 تصویب و ابلاغ شده، خیلی هم مهمه و حتمن توی امتحان می‌آد. من یه مقدار فکر کردم و بعد با تعجب از بغل‌دستی‌م پرسیدم: گفت 11/12/85؟؟ خب امروز که تازه 02/11/85 هست، چرا مزخرف می‌گه؟!؟!؟!
دختره بنده‌خدا به‌اش شوک وارد شد و با صدای بلند گفت ببین ما الان 86 ایم!! من یه ذره فکر کردم و گفتم واااااای راست می‌گی من چه‌قد گیجم، امروز توی بانک هم همین تاریخ اشتباه رو نوشتم؛ فکر می‌کردم 85 ئه هنوز! بعد دختره یه چندثانیه بعد برگشت گفت ضمنن الان هم برج دهمه، نه یازدهم!!
‌من دیگه شرح اضافی در باب حماقت و گیجولی و خنگی و خواب اصحاب کهف خودم نمی‌دم، فقط از ظهر دارم فکر می‌کنم کاش اقلن یکیشو درست گفته‌بودم!!‌:(:(
* کامنت‌های پست قبلی آخر خنده شد!:)) پوچ جان بنده با شما موافق هستم!D: ضمنن جناب Anonymous آخری عزیز که فرمودید من بدون آگاهی اظهار‌نظر می‌کنم، عزیزم جسارتن بنده دانشجوی حقوق هستم!! بر حسب اتفاق همین ترم هم مدنی 5 و متون فقه 2 دارم پاس می‌کنم و فرمایشات شما رو حفظ هستم حدودن!! من هم نگفتم که آی چرا توی طلاق‌نامه اینو نوشتن، مطلع از آثار حقوقی‌شم هستم، صرفن به نظرم نکته‌ي جالب و خنده‌داری اومد، خواستم با دوستان قسمت کنم! مضاف بر این که توی جامعه‌ي گل و بلبل ما طلاق‌نامه متاسفانه تنها جایی نیست که با آمار آلت تناسلی خانم‌ها کار دارن!! در حقیقت بنده دارم این مساله رو زیر سوال می‌برم که پایین‌تنه برای چی باید توی زندگی یه خانم اثر حقوقی داشته‌باشه!
بنده هم امید دارم روزی فرا برسد که بدون آگاهی در خصوص چیزی اظهار نظر نکنیم D:
* خب گویا مجبورم یه پی نوشت اضافه کنم:
آقا یا خانم عزیز همچنان ananymous، (هویت credibility می دهد، حتا!) بداهتن نوشته ی من بر مبنای دیدگاه حقوقی و اساسن هیچ دیدگاه خاصی غیر از همون دوتایی که ذکر کردم نبود. فرمایشات امروزتون منطقیه وصدالبته بنده به مبتدی بودن خودم (این یکی که دیگه واقعن راسته، چون من خیلی به رشته م علاقه مند نیستم و دانشجوی محقق و پی گیر محسوب نمی شم) و برتری مرتبه علمی سرکار عالی معترف هستم، منتها من تناقض و ناسازگاریی بین این که حقوق به هر مساله ای از دید حقوقی بپردازه، نمی بینم با این که من اعتراض کنم که مدخوله (چه کلمه ی زیبایی برای وصف یه خانم میتونه باشه، به خدا معنی کنایی و غیرکنایی شم می دونم، ولی همچنان به نظرم زشته!) بودن یا نبودن یه خانم برای چی باید توی زندگیش اثر حقوقی داشته باشه، و وضعیت جنسی آدم ها (البته خانم ها فقط!) برای چی باید این قدر زیادی و جاهای نامربوط روش تاکید بشه. دیدگاه من و سیستم عقیدتی که پشت این حرف دارم مسلمن مفصل تر از اونه که این جا بخوام توضیحش بدم.
ضمنن این جا یه وبلاگ شخصی و روزمره است، من مسلمن این جا راحت و بی قید و بدون لحاظ کردن مواضع علمی و موازین تحقیقی و غیره می نویسم، اما اگر جایی بخوام بحث جدی یا حقوقی بکنم، طوری که شما می فرمایید، قطعن یه مقدار پیچیده تر برخورد می کنم! منظورم اینه که این اعتراض شدیداللحن پریروز شما به این می مونه که من یه کاریکاتور بکشم، یه نفر بیاد سه صفحه استدلال علمی در مذمت اش بکنه! به خدا این فقط یه کاریکاتوره، نه نقاشی پرتره، و ترجیح اینه که ملت با اندکی sense of humor و هوش، منظور من رو از ترسیم این تصویر کج و معوج و خنده دار بفهمند، یا اصلن نفهمند و فقط لبخندی بزنند، نه این که خیلی جدی و دور از اصل موضوع و هدف و منظور من اعتراض کنند که دماغ این آقا این قدری که تو کشیدی گنده نیست!!
تمومه انشالله؟ حله؟

شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۶

یکی از دوستام تازه از شوهرش جدا شده. طلاق نامه اش رو -که از ذوق عین سند آزادی همه جا با خودش می بره!- داشت نشونم می داد، بعد توی صفحه ی مشخصات نوشته بودن زوجه، باکره ی غیرمدخوله فلانی بهمان زاده!!
یعنی واقعن چی فکر می کنن این ها که اسم زن رو همراه آمار آلت تناسلی و وضعیت س*ک*س*یش می نویسن؟!؟! ببینم آقایون شما خوشتون می آد به اتون بگن آقای فلانی، شانزده سانت و هفت میلی متر!؟!؟

سه‌شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶

دارم با عجله توی دانشکده راه می رم که یه خانم چادری می گه: خانمم حجابتو درست کن! موهاتو بکن تو!! با تعجب نگاهش می کنم و فکر می کنم یه دانشجوی سال بالایی لابد سهمیه ای فضوله و دهنمو باز می کنم که بگم به شما چه ربطی داره خانم؟! که چشمم می افته به خانم همراهش که مامور حراست دم دره و می شناسمش، و با عصبانیت به ام می گه چند دفعه باید به اتون بگیم؟! چرا ماتت برده؟! من هم چنان مات و مبهوتم که نگهبان های دم در دانشگاه که هر روز همه ی ما رو چک می کنن، الان چرا یهو نازل شدن توی ساختمون دانشکده و به صورت گشت سیار ارشادمون می کنن. می رم توی دستشویی و با عصبانیت می گم اینا این جا چه غلطی می کنن؟! که می بینم کارت دانشجویی یکی از بچه ها رو به خاطر مو و آرایش و چکمه ی متبرج روی شلوار! گرفتن و داره اصلاحات لازمه رو انجام می ده که بره کارتشو بگیره بدبخت. بچه ها یکی یکی وارد می شن و شروع می کنن به پاک کردن آرایش ها و درست کردن حجاب ها. همه متعجب و عصبانی ان و زیر لب فحش می دن.
از دانشگاه می آم بیرون و راه می افتم به طرف جایی که می خوام برم. سر پارک وی یه بنز سبز و سفید پلیس می بینم. قبل این که بفهمم ماشین آگاهیه و با من کاری ندارن و یه نگاه به خودم بندازم و ببینم نه متبرجم نه مانتوم کوتاهه نه جای گیر دارم؛ دلم دو سه دفعه ای اومده تو دهنم و برگشته سر جاش.
دو ساعت بعد:
روی در چپ دست یه نوار باریک کاغذی اضافه شده. از دور نمی بینم، ولی نزدیک تر که می شم می بینم نوشته استعمال دخانیات در این مکان ممنوع می باشد. اول فکر می کنم فرمالیته و محض خفه کردن اماکن هست اما تو که می رم به ام توضیح می دن که نه قضیه جدیه. با آقای دوست پسر کلی فحش می دیم و غر می زنیم که آخه تو کافه آدم سیگار نکشه، مثل اینه که با زن اش نتونه بخوابه!!
با پیشنهاد بهار کاملن موافقم که دولت یه نظارتی روی البسه زیرمون هم بکنه، یه وقت حس نکنیم فقط توی کفش و لباس و آرایش و شلوار و مانتو و روسری و چکمه و سیگار و قلیون محدودیت داریم!!
شوخی شوخی دیگه کم کم توی مملکت نمی شه نفس کشید!!:(

سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۶

من امشب (البته جرقه هاش پریشب ضمن چت با یلداهه خورد) فهمیدم که چرا وبلاگ نویسا (در این جا خودم و یلدا و برخی افراد مشابه!!) این همه افسرده می شن
خوب وبلاگ نویسا اکثرن جماعت نامتعادلی ان، اگه نبودن که جای پشت کامپیوتر نشستن و وبلاگ نوشتن و سیر در دنیای مجازی، عین آدمی زاد توی دنیای واقعی زندگی شونو می کردن
بعد خوب وبلاگ نویسا از اون جا که آدم های متعادلی نیستن؛ علی رغم این که زیادتا کار و زندگی دارن؛ هی یه عالمه وب گردی می کنن
بعد چون بدبختن و کار و زندگی دارن مجبور می شن شبا وب گردی کنن
بعد شب ها هی تنها تنها تا بوق سگ می شینن به چت و وب گردی
بعد هی تنها و تنهاترشون می شه
بعد بعضن نوشته های تنهایی-سیخ زن و تحریک کننده و بغل خواهنده می خونن
بعد چون وبلاگ نویسا (خودم و یلدا و الخ!!) اکثرن انسان های برون گرای لمسی بدبختی هستن
دلشون بوس و بغل و مخلفات می خواد دیگه
بعد هی کسی بغلشون نمی کنه
یعنی حتا اگه پارتنری؛ معشوقی؛ دوست پسر یا دختری چیزی هم موجود باشه یحتمل اون وقت شب خوابه (طبق قانون مورفی؛ حتا اگه خودش هم وبلاگ نویس باشه، بازم خوابه!!)
بعد وبلاگ نویسا هی بغل می خوان و هیش کی بغلشون نمی کنه و در نتیجه افسرده می شن
نتیجه این که شب ها زود بخوابید تا افسرده نشوید.

* 24 روزه مریمی نداریم؛ چندین روزم هست جلوه نداریم، مدتی هم هست که یه عالمه دانشجو و فعال دانشجویی نداریم؛ بعد انگار هممون عادت کردیم ... یاد توی 21 گرم می افتم که نائومی واتس همه ی حرصش از همین بود که بابا یعنی که چی که شوهر و دو تا بچه ات زرتی می افتن می میرن بعد هی همه به ات می گن که life goes on و بدبختانه واقعیت هم اینه که life goes on، در صورتی که یه چیزی ته ته هات هی داد می زنه که مریم و جلوه نداریم و دانشجو نداریم و life does not just go on ..
** آقای دوست پسر سابق گوگولی؛ تولدت مبارک!! نفرینت مبنی بر این که عاشق بشم و به عشقم نرسم و درد دوری بکشم، خیلی زودتر از اونی که فکر می کردی مستجاب شد، کاش یه بی ام و 730I از خدا خواسته بودی!!

شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۶

انگار یه تیکه از قلبم رو، یه تیکه ی گنده ی گنده رو، با دستای خودم کنده باشم و انداخته باشم دور.
می شه این دیگه آخریش باشه؟ دیگه نمی تونم ...