جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۸۲

ببین ، دارم اشتباه می کنم . دارم اشتباه می کنم . هر چند که هیچ غلطی نمی کنم و مثل سینوس کسینوس توی تعیین دامنه بی اثر و بی اهمیتم ، ولی دارم اشتباه می کنم . اگرچه بودن نبودنم هیچ اثری نداره برای هیچ کس ، اگرچه هیچ حرکتی از خودم نشون نمی دم و مثل مجسمه ساکن و بی حرکت نشستم و به بازی مسخره دنیا نگاه می کنم ، ولی دارم اشتباه می کنم . اشتباه می کنم . خیلییییییییییییی . بدون اینکه کار خاصی انجام بدم دارم روی خودم اشتباه می کنم . روی بودنم ، روی احساساتم ، روی باورهام ، روی شناختهام ، روی همه چی ... شایدم روی بقیه هم ...
ولی بذار اشتباه کنم ، چون هیچ راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه !
و عجب حس مزخرف دردناکی داره این اشتباه ... عجب می شکنی وقتی می بینی هیچی نیستی و نبودی ، داری ....
بی خیال . بذار اشتباهمو بزرگتر از اینی که هست نکنم !


نگو بزرگ شدم ، نگو که تلخه
نگو گریه دیگه به من نمیاد
بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی دغدغه می خواد ....
این روزها روزهای جالبی اند ...
این روزها راه که می روم ، صدای خرد شدن می شنوم . صدای شکسته شدن ، صدای جرینگ جرینگ شکستن شیشه . انگار دلی را زیر پا له می کنم . تو فرض بگیر دل خودم را .
این روزها در این قلب در به در همه جور احساسی هست : تنفر ، خشم ، بغض ، سرخوردگی ، دلتنگی ، تنهایی .... هر چه دلت بخواهد . هر احساسی جز آنچه بعضی زندگی می نامندش .
این روزها مستم انگار . گیج و بی هدف و غریبانه پرسه می زنم در پیچ و خم این لابیرنت تمام نشدنی . چه مستی و خماری و گیجی شیرینی .... " ای یار ، ای یگانه ترین یار ، آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
این روزها کسی در مغزم جا خوش کرده که هر لحظه بی رحمانه همه گذشته ها را فریاد می زند . همه شکستنها را . همه خرد شدنها را . کسی که انگار لذت می برد از شکستن دم به دم بغضم و سرازیر شدن اشکهایم . کسی که به این زودی از سرم بیرون نخواهد رفت .
این روزها دلم پر است از عشق و انزجار . آب و آتش . غصه و خوشحالی . نگرانی و آرامش و همه با هم . ولی قبل از همه این احساسات ، این روزها " دلم از خالی پر است " ....
این روزها ، این روزها ....
روزهای جالبی اند . روزهایی که چند وقت بعد خاطره ای می شوند و بس . شاید هم تنها تصویری گنگ . ولی حالا ، حالا که هنوز در " این روزها " اسیرم ، می دانی ، می ترسم هرگز از بندشان رها نشوم ...

پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۲

انصافا عجب تحملی داری . من اگه جات بودم دهن جفتمونو سرویس میکردم !
ولی چیزه ...
میشه لطفا تحملت تموم شه ، توام مثل بقیه منو تف کنی یه گوشه تا همه مون / همه تون راحت شیم ؟!

یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۲

فکر نمی کنم هیچ وقت بفهمی چقدر و چند بار ، چه لطفهایی در حقت کرده م ....
همون بهتر که نفهمی ، چون اگه بفهمی بدجوری کفرت در میاد !
تا این جاش زیاد عجیب نیست ، نکته عجیبی که می خوام بگم اینه که رفیق ، یه جورایی ببخش ... چی رو ...؟ خودمم نمی دونم ! شاید به خاطر چیزی که دست من نیست و من هم هیچ دخالتی توش ندارم ...!
با این که خیلی احمقانه ست ، ولی بهر حال ... ببخش منو !

* فشار نیارین که بفهمین . همه چی رو لازم نیست فهمید ...
** توضیح هم نداریم ، حتی شما دوست عزیز !

- اینجا رو نگاه ، زخم شدم . زخمم کردی .

* اولا که به من چه ! ثانیا که به درک ! به چپ و راست سرندیپیتی که زخم شدی ... مهمی اصلا ؟! بچه پررو ... ! زود گم کن گورتو !


جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۸۲

به گذشته فکر می کنم ...
به چهار ماه پیش ... خنده م می گیره
به سه ماه پیش .. بازم خنده م می گیره
به دوماه پیش ... یک ماه پیش .... صدای خنده م بلند تر می شه
به حالا فکر می کنم .... دیگه قهقهه هام یه حالت هیستریک پیدا می کنه !
نصفه شبه ، همه خوابن ، این قهقهه های بلند و هیستریک و ترسناک ممکنه بیدارشون کنه ... ولی عیب نداره ، بذار بخندم . چون حتی اگه یه لحظه متوقفش کنم اشکم حلقه می زنه !
خب اینم یه تجربه ایه ! اون یکی هم یه تجربه ست ! اصلا همه چی رو می شه به عنوان یه تجربه نگاه کرد و بهش خندید . ولی تنها واقعیتی که دیگه اصلا هم خنده نداره اینه که آدم ها خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی خرند . همشون ! خرتر از اونی که تصور کنی ..... و خر تر از همشونم خودمم !

* این یادداشت مال دیشبه ها ! کسی نیاد خرمو بگیره که چرا ناراحتی !
آقا من تجربه کردم ، تو نکن !
بیا و از من پیرزن (!) بشنو و به گوش بگیر که " از هر دستی بدی از همون می گیری " ، ولی لازم نیست از هر دستی گرفتی از همونم بدی !
جدی جدی دارم اینو می گما ! خودم هنوز تو کفم که چقدر جالبه که تو حتی اگه ناخواسته و بی خبر یه کاریو با کسی بکنی یه روز یکی دیگه یا خود اون آدم دقیقا همون بلا رو سرت میاره !
خلاصه این که ببین کی گفتم ! حواست باشه چه غلطی می کنی که قراره همین غلطی رو که تو با بقیه می کنی ، بعدا بقیه با تو بکنن . از ما گفتن !
ببین عزیزم ، من از خودتم منظورتو بهتر می فهمم ، حالا اگه خودمو می زنم به نفهمی معنیش اینه که درز بگیر نذار بیشتر از این جلوم خراب بشی . خوب ؟ آفرین !

یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۲

حالا من به جهنم .....
تو چی ....؟!
کی اشکاتو پاک می کنه ، شبا که غصه داری ....؟!

سه ماهی هست که گهگاه موقع غذا قورت دادن یهویی انگار راه مری م مسدود میشه و جونم به لبم میاد تا لقمه رو پایین بدم . انگار یه غلتک گذاشتن رو سینه م و مدام از بالا به پایین و بالعکس حرکتش میدن . امروز که موقع خوردن صبحانه یهو دستمو گذاشتم رو سینه م و از شدت درد اشکم در اومد خواهرم گفت : مامان ! اون خانومه که اومده بود مدرسه ما می گفت یکی از علائم سرطان مشکل در بلعیدن غذاست . نکنه جدی جدی چیزیش باشه ؟!
نگاه مامان یه چیزی بود اون طرف مرز وحشت زدگی . بلافاصله زنگ زد برای فردا وقت دکتر برام گرفت . من که چیزیم نیست از این درد های خرکی زیاد دارم ، ولی دارم فکر می کنم عجب موجودات بیچاره ی بدبختی هستند این مادرها . طفلکها از فکر این که بچه شون طوریش باشه عجب عذابی می کشند . همش باید نگرانش باشند ... آخی ، نازی مامان کوچولو !

* ولی اگه یه مرگی چیزیم باشه عجب حالی می کنم !
جالبه نه ...؟!
اینم شده سهم زندگی من !! در یک کلمه " گیجی " و دیگر هیچ !
مدرسه که دیگه هیچی اصلا حرفشو نزن ! اصولا چیزی نمی فهمم از فک زدنهای معلمها ... نوشتنه و نوشتن ! جزوه هایی که می نویسم ( کی باورش می شه اون قدر گیج می زنم که موقع نوشتن جزوه خواب می بینم ؟! ) و باید خونده بشن و کی ... ؟ خدا می دونه !! منم و نگاه مات وگیجم به معلمها و راه رفتنهای بی هدف زنگ تفریح که دیگه این اواخر تعادل راه رفتنمو هم ندارم و مدام می خورم به در و دیوار ! و سوالای تموم نشدنی بچه ها که فلانی ، باز تو چرا مستی ؟ دیگه طفلکها به قیافه گیج و چشمهای خمار هر روزه من عادت کرده ند ....
خونه هم که حس ناهار خوردن و اصولا غذا خوردن نیست .... بلوزی که دو هفته پیش چسب تنم بود الان تو تنم می رقصه !! دو ساعتی نشستن پای این کامپیوتر " لعنتی " ، گند زده شدن به اعصابم ، ترکیدن بغضی و چند قطره اشکی که دیگه آرومم نمی کنه ... و یاد توی لعنتی که یه لحظه هم آرومم نمیذاره . راستی کوچولو ، من یه جوری با دردام کنار میام ، تو اون همه درد و بغض و غصه و مشکل رو کجا می بری ؟!
به زور خودمو می کشم پای دفتر و کتاب و یه سرهم بندی از درسهای فردا . فقط برای این که بتونم ساعت هشت شب بخزم تو رختخواب و با قرص یا بدون قرص برم تو یه خواب عمیق و چند ساعتی فرار از فکر تو . بدبختی خوابم هم آشفته شده ! تا صبح فقط کابوس و کابوس و کابوس ... صبح که از خواب پا می شم جوری کوفته م که انگار تمام شب کتکم زده ند ...
و هر روز صبح دوباره این آسمون ابری و یاد آهنگ حبیب که " حالا وقتی که هوا ابری می شه ، قلب عاشقش دوباره می تپه ..." و منی که تلو تلو خوران میرم به سمت همون تکرار هر روزه ...
چه می شه کرد ، شاید اینم سهم منه از زندگی ....
هی ، بی شعور !
تا حالا یه اپسیلن امید داشتی که برگرده ....
دیگه همون یه ذره رو هم بذار لب کوزه آبشو میل کن !

حالا باید واسه خودم زمزمه کنم ؛
اونی که می خواستی تو غبارا گم شد .....
مرغی شد و پشت حصارا گم شد ...
اسم تورو رو بال مرغا نوشت ...
رو کنده ی سبز درخت ها نوشت ...


فقط در عجبم از سه چیز ....
یکی از بازی روزگار ، گهی پشت بر زین گهی زین به پشت ! ( می گیری منظورمو که ؟! )
یکی دیگه هم این که آخرشم نفهمیدم .... چرا ؟! چراا ؟!
سومی هم این که به دل می گم شب تا سحر یادش نکن دوباره .. دلم می گه دیوونه شم ، دوستش دارم هنوزم ...
lh,o dl ,l i]f kl....:((

* نخیر دیوونه نشدم ، جمله بالایی خیلی هم معنا داره ! هر کی بفهمه هم یعنی خیلی باهوشه !

شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۲

توجه ! این یه یادداشت کاملا شخصیه . اونی که باید بخونه می خونه . الباقی هم بعدا شاکی نشن که مزخرفات خصوصیتو میاری اینجا می نویسی !

می گن بسه
می گن باید فراموش کنی ... می گن باید برگردی به زندگی عادیت . می گن دیگه بیتابی از این بیشتر می شه دیوونگی . دیگه گریه زاری بسه . باید قبول کنی که دیگه بر نمی گرده . می گن باید بذاری این زخم خوب بشه ....
خب راست می گن !
ولی چرا هیچ منطقی تو گوش من فرو نمیره پس ؟!
چرا نمیتونم فراموش کنم ؟ چرا نمی تونم همه چی رو از یاد ببرم ؟ چرا نمی تونم خیال کنم اصلا از اول هیچی نبوده ؟ چرا نمی تونم مثل خودش بی خیال و بی تفاوت باشم ؟!
می گه تو هنوزم داری سعی می کنی برش گردونی .... حداقل تو رویاهات . راست می گه ! هنوزم امیدوارم که برگرده . که دوباره خودش بشه . این نقاب سنگی بی تفاوت بی احساس بیرحمو کنار بزنه از رو صورتش و دوباره بشه همون مهربون همیشگی . هنوز امیدوارم دوباره چشماش مثل قدیما پر از دوست داشتن بشه . هنوز امیدوارم دوباره مهربون و بامحبت ببینمش ....
ببین کوچولو ....
من هنوز امیدوارم ....
راستی راستی می خوای ناامیدم کنی ؟!
اگه نه ، که زود باش ، هنوزم راه برگشت برات هست ، هنوز یه عالمه عشق تو قلب دیوونه من منتظرته ...
اگرم آره می خوای ناامیدم کنی ، می خوای بگی که هیچ وقت برنمی گردی ، همین یه سوالو جواب بده ....
« چیکار کردم که نپسندیدی .... ؟!؟! چیکار ... ؟! »

منتظر جواب سوالمم...



جمعه، مهر ۲۵، ۱۳۸۲

دیگه چشمام باز نمی مونه ....
سرمم داره بدجور گیج میره
همه چی رو هم دو تا می ب ینم .
تعادل هم ندارم . حتی موقع نشستن بی اختیار به عقب خم می شم .
یه دقیقه هم نمیتونم فکرمو رو چیزی متمرکز کنم . مثلا رو حرفای تو . روی اون جمله ی قشنگ !! ت ...
خب این دقیقا همون چیزیه که از اون شش هفت تا دیازپام عزیز دوست داشتنی می خواستم !
من قول داده بودم دیگه سراغ اون قرصهای کوچولوی زرد نرم ....
ولی حالا ... نمیذاری که !
پنج تا اثر نمی کنه ؟ خب شش تا ! هفت تا ! هشت تا ! اصلا همه اون قوطی رو خالی کن تو دهنت !
سرم داره گیج میره .....
این کلمه ها هم هر کدوم دو تا شدن !
پس فعلا خدافظ !
ببین بی شعور !
وقتی می بینی اینهمه بی تابیات و بیقراریات و عصبی بودنهات و داد زدنهات و متهم کردنات و خودتو به در و دیوار کوبیدن هات و بال بال زدن هات به چپ سرندیپیتی هم حساب نمی شه و به " ادای آدم های شکست خورده رو در آوردن " تعبیر می شه خب خفه شو دیگه ... !

یکشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۲

کم سگ بودم خودم ، کم اعصابم خورد بود ، کم پاچه همه رو می گرفتم ...
اون فکر مزخرف اعصاب خرد کن دردناکتم بهش اضافه شد !
بابا به چه زبونی بگم آخه لعنتی!
پاشو بیا ببرشون ! همه خاطره هاتو ... همه حرفهاتو ... همه دروغهاتو ... آره همه دروغ های بی ارزشتو .... تک تک لحظه های مشترک رو ... آهای دروغگو ! پاشو بیا همه این خاطره های دیوانه کننده رو ، تصویر اون چشمهای لعنتیتو وقتی از اشک سرخ بود ، صدای بغض آلودتو ، همه اینا رو بیا ببر !
خودت که پاشدی رفتی ....
پس پاشو بیا اقلا این چیزایی رو هم که از خودت جا گذاشتی ببر تا بتونم همه چیزو فراموش کنم ....
راحتم بذار .... تو رو به هر چی که می پرستی راحتم بذار ... !

رفته...مثل همه...و من هنوز منتظرم.منتظر رفتن بقيه کساني که هنوز کنارمند . يه شب مياد که اونهام مثل اون به من خبر مي دن که دارن واسه هميشه مي رن.عيبي نداره.من به رفتن آدمها عادت کرده ام.فقط تو اين فکرم که چه جوري رفتن کسايي رو که دوسشون دارم ، طاقت بيارم؟...مي دوني خيلي سخته...خيلي سخت...
حالا هی من این زده شدن ها و " حرف زدن باهات سخت شده " ها و بی حوصلگیها و فرار کردنهای همه رو جدی نمی گیرم ...
ولی خود خرم می دونم دارم چی به روز خودم میارم ، می دونم که با این عصبیتهای مسخره و مثل سگ پاچه گرفتن ها و پریدن ها و تو ذوق زدن ها آخرشم همین یکی دو تا دوست باقیمونده رو هم پر میدم و باز من می مونم و حوضم ... باز من می مونم و تنهایی همیشگی م و این وابستگیهای مزخرف مسخره هم که دارم خودم با دست خودم باعث شکستنش می شم ، وقتی که بشکنن ، غصه تموم شدنشون از منم دیگه چیزی باقی نمی ذاره ...
می دونم دارم اشتباه می کنما ، ولی نمی دونم چرا نمی تونم اشتباه نکنم !!
یکی بیاد منو از دست خودم نجات بده لطفا !
جاهای خالی را با کلمات مناسب پر کنید ...!

فقط یک {......} یا یک فرشته میتونه توسط ملت این همه { .......} ، اون وقت بشینه براشون {............................................................} !
من که فرشته هه نیستم مسلما ،
پس همون {......} ام دیگه .... !

هی {...} ! اگه طبق عادتت بخوای منو سر این یکی هم بازجویی کنی همچین میزنم تو دهنت که {.......} . فضولی هم حد و مرزی داره آخه !

***
شنیدید میگن تاریخ تکرار می شه ..؟
من که بدجوری بهش عقیده دارم .... یعنی به وضوح همش تکرار شدنشو می بینم !
فقط چیزه !!
کسی نمی دونه چه جوری باید با این تاریخ به توافق رسید که این یه دفعه رو پیلیز تکرار نشه ؟!

***
و من خیلی بداخلاق و سگ و عصبی و لوس و ننر و خر و بد و پلید شدم تا جایی که خودمم حالم از خودم بهم میخوره ... البته خب تازگی نداره من همیشه حالم از لجن و کثافت و این چیزا بهم میخورده ...!

***
هر هفته هر هفته پا میشن خانوم و آقا مجردی تشریف میبرن ددر ولگردی ، انگار نه انگار که بچه دارن ، من بدبختم میشینم خونه یا در و دیوارو نگاه میکنم یا برای خواهر کوچیکه باید غذا بپزم و ارد دادناشو تحمل کنم یا هیچی ازحوصله سر رفتگی بترکم ، اون وقت میان خونه می گن چرا خونه رو جارو برقی نکشیدی چرا سرامیکها رو تمیز نکردی چرا حموم رو نشستی چرا غذا نپختی !!!!
حیف که پدر و مادرن هیچی نمی شه گفت ....

***
نوشته بود از هر پنج خانم باردار یکیشون افسردگی حاد داره ...
نه مثل این که جدی جدی باید برم یه تست بارداری بدم !!!!!

***
یکی نیست بگه مامان جون چطور پسربازی با خاله م و دوستات و تور کردن بابای بیچاره م با هزار تا نقشه و 6 سال دوست بودن باهاش و نوشتن دقیقا 1200 صفحه نامه عاشقانه برای پسر مردم ( همون بابام ! ) برای تو عیب نبوده ، برای من دوستی معمولی با آدمهایی که بهشون اعتماد دارم هم بده ؟!
یعنی اگر هم کسی باشه بهتره که نگه ، چون اون دفعه که من اینو بهش گفتم نزدیک بود بزنه تو دهنم !

***
به پیر به پیغمبر من فکر خودم نیستم ، " من به فکر خستگی های پر پرنده هام ... "
حالا تو نفهم هی مثل شتر تبر بزن ببینم به کجا می رسی !

***
من در طول عمرم همیشه آدم آویزونی بوده م . با وجود تنفر عمیقم از کارایی نظیر منت کشی و داشتن یه غرور سفت و سخت ، همیشه موقع قهر و کدورت با بقیه خودم پیشقدم شدم برای آشتی چون اصلا و ابدا تحمل قهر و این چیزا رو نداشته م . اگرم با یکی رابطه م خوب باشه که دیگه طرف دهنش از آویزون بازیای من سرویس می شه !
و الان دارم فکر می کنم که از این همه آدم دوروبرم ، هیچ وقت کسی این واقعیت تلخ دردناک رو فهمید که پشت این آویزون بودن ها ، یه جور گدایی محبت قایم شده ؟!
آااااااااااااااااااای ! دلم برای خودم میسوزه ....

***
آدم مریض رذل پست فطرت روانی سادیست به این میگن !!
عوضی ! کلی ترسیدم :((

***
ببینم ، این که بدونی همه چی فقط و فقط برای این آرومه که تو دهنت رو بستی و همه قضایا رو ریختی توی خودت ، و اگر تو یه اپسیلن چیزیو بخوای بروز بدی همه چی به گه کشیده می شه ، حس خوبی داره یا حس بدی ؟
حالا هر کدوم که هست ...
چرا من اصلا هیچ احساس خاصی از این موضوع بهم دست نمیده پس ؟!

***
می گه : خیلی دوست دارم یه روز مریض شم تا حد مرگ ، همه دکترا هم جوابم کنن تا ببینم کیا از مردنم ناراحت میشن ، بعد معجزه شه حالم خوب شه !
می گم آره منم ترجیح میدم اصلا یه دفعه بمیرم ببینم واکنش اطرافیان ( که در زندگی دائما دارن به fuck می برنمون ! ) چیه ، بعد معجزه شه دوباره زنده شم !
می گه : ااا .... منم می خواستم همینو بگما ، ترسیدم مسخره م کنی ...

***
د من به کی بگم دردمو آخه ..!
سرکار خانوم دبیر ورزش اومده نصیحتمون میکنه که اگه انحراف ستون فقرات دارید حتما برید دکتر و بریکس ببندید ... درسته که گردن رو میاره جلو و خیلی اذیت می کنه ، ولی یه مزیت هم داره و اون این که باعث می شه باسنتون بزرگ بشه !!!!
خدا پدر و مادر این جنیفرو بیامرزه که چیزی رو که سابقا عیب بود تبدیل کرده به مزیت !!
آقا اینو گفتم یادم افتاد که یه دفعه اومدم محکم با مغز و مشت و لگد و همه چی از پشت برم تو یکی از همکلاسیا ، نگو پدرسگ ازین بریکس آهنیا بسته بود ! و حتی الانم که یادم میفته .... آاااااای !

***
این روزا به حرفها و کارا و واکنشهای خودم ( چه تو گذشته و چه حال ) نگاه می کنم بشدت احساس فداکار بودن و خوب بودن و ایثارگر !! بودن بهم دست میده ..... ای هووووووووووووووووغ ! تو دنیا اگه از یه چیز متنفر باشم این احساس تخمی _ تخیلی خوب بودنه .... یه لگن بیارید لطفا حالم داره بهم میخوره !
و در ضمن کپی رایت تخمی تخیلی هم مال ایشونه ... بعدا پا میشه میاد میگه چرا حقمو خوردی !
***
ببین لعنتی ، تو بیداری که اون فکر مزخرفت همش داره اعصابمو خورد میکنه ، پس لطفا تو خواب دیگه دست از سرم بردار ! به خدا یه شب دیگه خوابتو ببینم میام هر چی تو دهنم هست بهت میگما X-( عجبا ! حالا ما هم که زدیم تو کوچه علی چپ و میخوایم بیخیال شیم تو شیفت شب چسبیدی به ما ول نمی کنی ؟
لامصب این قدر چموشه که هیچ رقمه و هیچ جا با آدم نمی سازه ، تو خوابم حتی همش آدمو برنزه می کنه !!

***
اون ضرب المثله هست می گه " برای کسی بمیر که برات تب کنه " ؟
مجددا فقط یه فرشته یا یه { ....... } میتونه برای آدم هایی که تب سهله ، محل سگش هم نمیذارن ، بمیره .
خب کاملا واضحه من کدوم یکیشم دیگه ...!

جمعه، مهر ۱۸، ۱۳۸۲

شکست خورده در طول زمان
شکست خورده در مختصات مکان
شکست خورده در تجربه
شکستی در نگاه
شکستی در خاطره
اين چنين است که غروری ضايع ميشود، ميميرد
و تو دوباره هيچ گاه توان بلند شدن نداری ....
....خودم، از پيشم برو
آدم وقتی از دست يک کسی خسته ميشه و ديگه نميتونه تحملش کنه --چون بطور مداوم رو اعصاش راه ميره-- پا ميشه ميره از پهلوش و تا مدتی هم باهاش حرف نميزنه تا اعصابش بياد سر جاش و دوباره يارای معاشرت با اون شخص رو داشته باشه (اگر تصميم به معاشرت دوباره داشته باشه!)....حالا من که از دست خودم خسته شدم چيکار ميتونم بکنم؟ صبح بلند ميشم با خودمم، ميرم دستشويی خودمم مياد، حموم ميکنم و خودم پشتمو ليف ميکشه، ميخوام تلويزيون نگاه کنم و خودم هم از خدا خواسته ميشينه و همه اش عينه وِروِره جادو راجع به همه چی نظر ميده، حتی سرکار هم دنبالم راه ميفته مياد و همش غرغر ميکنه: «خوابم مياد، سردمه، گشنمه، کی ميريم خونه؟». ميشينم فکر کنم ولی خودم شروع ميکنه منو از مسير فکری ام منحرف کردن و کشوندن به فکرهای سياه: «تا حالا عاشق کسی بودی که عاشقت بوده؟» بعد با يک قيافه موذيانه و بدجنس ميزنه زير يک خندهء هيستريک و منو به مرز جنون ميبره.

من اين خودمو ميخوام چيکار آخه؟ وجودش به جز آزار و اذيت هيچ چيزی ديگه ای بهمراه نداره، چه جوری از دستش در برم؟ حتی نميذاره بدون حضورش آب بخورم، ميخوام بهش بگم:‌ «ببين، من احتياج به يک خلاء فکری دارم، ميخوام تنها باشم، بذار يکمدت از شرت خلاص باشم، ببينم چيکار ميخوام بکنم....» هنوز فکرم تموم نشده که عين عُنُقِ منکسره سر و کله خودم پيدا ميشه که ميگه:‌‌ «نذار يادت بندازم که تو زندگی ات به هيچ کدوم از آرزوهات نرسيدی و الانم داری جوونیتو به گا ميدی....» و من خرد شده از حرفهای صريح و بدون پردهء خودم به دريای متلاطم گريه پناه ميبرم، تنها جايی که خودم دنبالم نمياد (مثل اينکه شنا بلد نيست).
لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی ...

* از سختی یه چیزی یه کم اون ور تر !!
مممم...
خوشحالم ...
اا نه .... مثل این که ناراحتم ... درکش می کنم بدجور ..! آخرشم نفهمیدم چه جوریه که کسی که از زندگی عقش میگیره مثل من ، باید صاف صاف زندگیشو کنه ، کسی که دوست داره زندگی کنه می افته می میره ..! اه ! اصلا مرگ برای بقیه خیلی چیز بدیه !
خلاصه این که الان من ماست مخلوط یا فلفل شده حالم !!

یه چند وقته تیکه های بسیار ضایعی افتاده تو دهن ما ..!
هی زور می زنم نگم نمی شه .... خب برای خودم خیلی طبیعی و واضح و گویاست ، ولی وقتی جلوی بقیه می گم این کیانو ریوز خیلی " بوس " ه ، یه ریزه مثل خل و چلا نگام می کنن ! حقم دارن خب بیچاره ها . آخه یکی بیاد بزنه تو سر من حالیم کنه که الاغ ، " بوس " هم شد صفت برای آدمیزاد که اونم جلوی ملت بگی خیال کنن دیوونه ای ؟
ولی با تمام این اوصاف من نمی دونم چرا این چند روزه این قدر لطیف شده م همه عالم و آدم رو بوس می بینم ...!
یکی بیاد ما رو جمع کنه پیلیز !
ببین شکوفه دلبستگیهام چقدر آسون تو ذهن باد می میره ...
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی ، عجب شاخه گل وار ...
به خودت میگی خفه شو . میگی بسه . میگی فراموش کن .... ولی مگه این لعنتی میذاره ؟
پریزاد عشقو مه آسا کشیدی ... خدا را به شور تماشا کشیدی ...
ته دلت ضعف میره ، از یه حسرت کشنده : حسرت دو تا چشم و یه قلب که مهربونتر ازاونا تو دنیا ندیده بودی ... خفه شو بابا ! "
تو دونسته بودی چه خوش باورم من ، شکفتی و گفتی ...
بسه . ساکت ! دوباره تازه ش نکن . بذار آروم آروم این زخم خوب بشه . که چی هی روش نمک می پاشی ؟
قسم خوردی بر ما ....
هیس !
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم ، تو هر شام مهتاب به یادت شکستم ...
اشکت سرازیر می شه . هق هق ! جلوشم نمی گیری . بذار بریزه . حق داره بدبخت !
تو از این شکستن خبر داری یا نه .....؟!
اگه خبر داشته باشه هم اهمیت نمیده ... هق هقت شدیدتر می شه .
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه ...
کدوم عشق ؟! اصلا هیچ وقت حرفی از عشق نبود ... تو احمق خیلی خوش خیالی !
بازم می چکه و میاد پایین ... لامصب نمی خواد بند بیاد انگار !!

هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری ، من اون ماهو دادم به تو یادگاری ....
آره ، از شبای خودم کندمش و دادمش به تو ...! من که دارم ته سیاهی شب های بدون مهتابم گم می شم ...
خدا کنه اقلا شب های تو یه کم هم که شده روشن باشه .... !
یه چندتا چیز هست که داره بدجور منو له می کنه !!
یکیش اینه که من چقدر بی شعورم آخه ؟! آدم اینقدر نفهم و الاغ دیگه نوبره به خدا !
دومی یه حسادت ناخواسته ...
سومی یه بغض ، یه خشم فروخورده از خودم ، که این همه خودمو سبک و خرد و بی ارزش و بی شخصیت کردم برای چیزی که ....
چهارمی از همه ش بزرگتره
یه حسرت قدر همه دنیا ........
حسرتِ .....
ولش کن . تا همین جا هم به قدر کافی غرور و شخصیتم رو بدون فایده شکسته م !
آخه چـــــــــــــــــرا... چـــــــــــــــــرا ... چـــــــــــــــــرا ؟؟؟
چـــــــــــــــــرا من؟؟؟

چرا باید از هر رفتاری وحشت کنم؟ چرا باید اینقدر مراعات کنم؟ چرا باید برای رضایت بقیه سکوت کنم؟

یه وقتائی فکر می کنم هر کس دیگه ای جای من بود تا حالا شکسته بود، اما مـــــــــــــــــن ...

داستان همونه : توی کارخونه زندگی دارم میشم فولاد، اما به چه قیمتی؟؟؟
باشه ، هر چی که تو بخوای ، ولی اینو یادت بمونه که بریدی و نبریدم ، گسستی و نگسستم ...

پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۲

سفینه دل نشسته بر گل
چراغ ساحل نمی درخشد ....
همین یه ساعت پیش داشت از شبکه چهار یه برنامه می داد " مردان اندیشه " ( این اسمشو میدیدم آی حرصم درمیومد ... انگار فقط این موجودات یغور نتراشیده نخراشیده اندیشه دارن !! ) که یه بحث فلسفی بود با یه خانومی ( مردان !! اندیشه ! ) که هم رمان نویس بود هم فیلسوف _ Iris Murdouch اگه درست نوشته باشم...... وای این خانومه انقدر ماه بود که من قیافه م شکل یه بوس گنده شده بود :)) قیافه ش که خود سقراط بود !! لامصب تو بحث یه اپسیلن کم نمی آورد همچین مثل بلبل سوالات آقاهه رو که اونم آدم چیزفهمی بود جواب می داد که من از ذوق می پریدم هوا ... و یه نکته بوس آور دیگه م که داشت یهویی جو میگرفتش دستشو میکرد تو موهاش همه رو بهم می ریخت :)) البته همینجوریشم زیاد مرتب نبود موهاش ! ولی خلاصه که عاشقش شدم :X:*
اصولا می ترسم از یه طرف خوندن " دنیای سوفی " و داشتن یه معلم بینش فوق العاده فهمیده و نیمچه فیلسوف و این Iris Murdouch با هم یه ریزه باعث شه من بین اینهمه فلسفه بوکسوبات کنم !!

* تو این گوگل احمق هیچی درباره این ایریس مرداک نیست یعنی؟!
ببین ، یه کاری نکن لجم دربیاد یه بلایی چیزی سر خودم در بیارما !
حالا ببین کی گفتم که من تحمل بی اعتنایی تو یکی رو ندارم . دیگه خود دانی . اگه کار خطرناک یا احمقانه ای کردم که همه عالم آدم کف کردند شوکه نشی !

دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۲

عرض کردم که ، تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ...
حالا می خوای وانمود کنی اصولا "من " ی وجود نداشته ؟!
باشه ، چشم !

***
تلفن زنگ می زنه
یک .... دو .... سه .... چهار .... ده ... دوازده ...
گوشی رو برنمی دارم
این جوری اقلا می تونم تصور کنم پشت خط یکی بوده می خواسته حال منو بپرسه !!
ایضا این مسنجرم سعی می کنم باز نکنم تا بتونم تصور کنم چارتا پیغام خوشحال کننده توش هست !!
اینم شده زندگی ما ....
بازم به خداییت شکر!

***
ی دونی چیه ، گاهی وقتا بدجوری حالم از سادگی خودم به هم می خوره . که همیشه هر چی دارم میریزم رو گود و به همه اعتماد می کنم ....
می گم کاش منم مثل یکی از این همه آدم دوروی دروغگوی موذی بودم که همه چیمو یا قایم می کردم یا دروغ می گفتم درباره شون و ظاهر و باطنم هوارتا با هم فرق می کرد و یه ریزه دروغ و خالی بندی و خر کردن و زر مفت زدن بلد بودم ، این قدر هم ساده به همه اعتماد نمی کردم ...
یه ریزه فکر می کنم و این وضعیتو تصور می کنم ،
بازم حالم به هم می خوره !

هی ، رفیق خدا ! پیلیز یه سر پاشو بیا پایین ما رو جمع کن که بدجوری موندیم تو گل !
تولدت مبارک:))

یکشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۲

اون اولا که این صاب مرده رو می نوشتم خیلی خوف بود ، هیچ کس نمی دونست اصولا همچین جایی وجود داره و با خیال راحت هر چی دلم می خواست میریختم این تو ....
بعد که به یه الاغ آدرسشو دادم ، گاهی وقتا ، خیلی کم اونم یه ریزه مجبور می شدم حرفامو یا نزنم یا یه کم بپیچونمشون .
به دومی هم که آدرس دادم ، دیگه یه کم بیشتر حواسمو به دستم جمع کردم تا هر چیزیو ننویسم .
سومی خیلی خوب بود چون بچه خوب و خنگ و جوانمردی بود و اصلا لازم نمی شد چیزیو نگم یا بپیچونم ، چون یا نمی گرفت و یا می گرفت و آخر مرام بود و به روی خودش نمیاورد ( بوس ! )
بعد که پابلیکش کردم دیگه رسما ریدمان شد تو هر چی وبلاگ بود !

نتیجه گیری اخلاقی : اگه تونستی جلو اون دهن صاب مرده رو بگیری آدرس وبلاگتو به هیچ کس نده ، راحت هر غلطی دلت می خواد توش بخور !

ممم .... حالا چیکار کنم ؟
این شکلاته رو بخورم یا صبر کنم تا اون آب نباته دل تو رو بزنه بقیه شو بدی به من ؟
البته یه کار دیگه م می تونم ( بخون نمی تونم ! ) بکنم ، جلوی این شکم صاب مرده رو بگیرم و بی خیال هر چی خوردنیه بشم !

* ابدا کسی جدی نگیره خودمم نفهمیدم چی گفتم چون ! همین جوری یهو هوس کردم بزنم تو روزای بچگی .... ولی خداییش هرکی بفهمه چی گفتم خیلی مخه !
ای بابااااااااااااااااااااا !
یکی بیاد این رفیق ما رو جمع کنه لطفا !
خانوم با دوست پسرش دعوا کرده زنگ زده اینجا عرعر ، گفتیم عزیزم این کارای بچگانه چیه زنگ بزن با هم آشتی کنید . زنگ زده و آشتی هم کردن و منتها یه ریزه زیادی آشتی کردند و جو گرفته و به هم قول ازدواج دادند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ما گفتیم زنگ بزن آشتی کن ، خانوم زنگ زده شوهر کرده !! به کی بگم من دردمو آخه !

* خدایا به جوانان این مملکت عقل عطا بفرما همین حالا !
** هر وقت یکی از دوستای من با یکی دوست می شه من عزا می گیرم چون دیگه خطشونو نمیشه آزاد گیر آورد ، مثل همین حالا ! یک ساعت تمومه هی دارم این شماره لعنتیو می گیرم اشغاله . بابا بسه خوردین همدیگه رو پشت تلفن !

" ای فرشتگانم ، من از بنده خود شرم دارم و اوجز من پناهی ندارد، پس آمرزیدمش ... "

هیچ وقت وجود داشتنت رو این جوری حس نکرده بودم ! تازه فهمیدم که وقتی می گی " جز من پناهی ندارد " یعنی چی .... آره ... حالا دیگه جز خود خودت هیچ پناهی ندارم ....حالا دارم می فهمم تنهایی و بی کسی و بی پناهی واقعی چیه .... !
کی می دونه شایدم همه این برنامه ها رو چیدی که حالیم کنی همه میان و میرن و آخرش فقط من می مونم خسته و زخم خورده و له و لورده و شکسته و خرد شده ، و جز تو پناهی ندارم ...
باید یه کاری بکنم . باید یه جوری _ حالا هر جوری ! خودمو آروم کنم . باید این فکرهای آزاردهنده رو از سرم بندازم بیرون . اگرچه نمی تونم ، اگرچه چیزی که زجرم میده همیشه پیش رومه ، اگرچه بخشی از منه که نمی تونم ازش فرار کنم ، ولی می خوام از امروز به بعد دلمو به این خوش کنم که اگه هیچ کس منو نمی خواد ، تو یکی هنوز دوستم داری .... می خوام خودمو با این فکر آروم کنم که فقط قلب توئه که هر قدرم توش آدم باشه ، بازم برای من توش جا داری ... می خوام باور کنم که هر کیم تنهام بذاره تو هیچ وقت تنهام نمی ذاری .... هر چند مطمئن نیستم منو حتی " تو " هم بتونی تحمل کنی !
ببین .....
خودت گفتی یه قدم به طرفت بیام تا تو ده قدم به طرفم بیای ! پس حالا ... حالا که بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم ... یه کم فقط یه کم توام کمکم کن ... باشه ؟
دوستت دارم .. برای اولین بار تو عمرم دوستت دارم !!!
I can't sing o a love song
like the way it's meant to be
well I guess I'm not that good any more
but baby that's just me ....
and I will .... ولش کن . دیگه چه فرقی می کنه ؟!
مامانه میاد میگه چته ؟
* هیچی
- عزیزم به مامان بگو چته
* هیچی حوصله ندارم
- گریه کردی دیشب ؟! چشمات شده یکی یه گردو !
* نه بابا واسه چی گریه کنم ، مال خوابه !! (اون اسمایلی یاهو که تو کوچه علی چپ داره سوت می زنه ! )
- شام و ناهار واسه چی نمیخوری پس ؟! از دیروز تا حالا هیچی نخوردی !! اصلا دو سه هفته ست درست حسابی غذا نمی خوری ...
* بابا تو که می دونی من سه ماهه نسبت به غذا تنفر پیدا کردم ! فکر کنم اشکال از معده مه . یادت باشه یه دکتر بریم ( موضوع رو عوض کردن هم خوب چیزیه ! )

دلم میخواست بهش بگم مامان جون منو برای چی به دنیا آوردی ؟! ازم پرسیده بودی دوست دارم بیام تو این لجن بازار یا نه ؟! پرسیده بودی دوست دارم زندگی کنم یا نه ؟ میخواستم بگم ازت بدم میاد چون منو انداختی تو دنیایی که توش جایی برام نیست ! می خواستم بگم مامانی چرا هیچ کس منو نمی خواد ؟ چرا من مثل تو نیستم که همیشه همه دیدنت و خواستنت و دوست داشتنت ؟ می خواستم بپرسم چیکار کردی که بابام سی ساله عاشقته ؟ می خواستم بگم مامان ، چه جوری می شه کاری کرد که بقیه آدم رو دوست داشته باشن ؟ می خواستم سرم رو بذارم رو زانوش و مثل بچگیام که موهامو سشوار می کشید و من دردم میومد و گریه می کردم گریه کنم و بگم مامانی ، دخترتو هیچ کس نمی خواد ، نمی خواد ، دوستش نداره ....

ولی به جای همه اینا ...

- پس طوریت نیست دیگه ؟
* نخیر ، خوب خوبم ....!



دوستانه های دو احمق !

توجه اینو فقط برای دل خودم و دوستم نوشتم . کسی حوصله نداره نخونه !

کله صبح ساعت 8 سر کلاس ، من و دوستم در حال کتاب در آوردن ( راهنما : * من ، - میترا ! )
( بعد از یکسری مکالمات مفصل ! )
- خیلی خری به خدا !
* می دونم خب ...
- آخه احمق برای چی خودتو این قدر اذیت می کنی ؟ به درک اصلا بذار همه برن بمیرن ! به تو چه آخه !
* می دونی چیه میترا ، گاهی وقتا دلم خیلی برای خودم می سوزه ، بعدش تازه یادم میاد که هیچ کس جز خودمو ندارم که برام دل بسوزونه .... ( در این جا ناطق اشکش سرازیر شد ! )
- اا دیوونه گریه نکن ... پاشو بریم صورتتو بشور ...


ساعت یازده سر کلاس حسابان
- هوی ! داره درس میده گوش کن که دو ماه بعد مثل چارپا نمونی تو گل !
* ....
- آهای باتوام مشتی !
* هان با منی .... چیزه ..... اگه میتونستم یه اپسیلون حواسمو جمع کنم حتما گوش میدادم !
- بمیر توام ! اااااااه !



ساعت 3 توی سرویس
- زهرا ؟؟
* جونم ؟
- دلم خیلی گرفته .....
* دل منم گرفته ... همدردی !
- عصر میای خونه مون ؟
* تو که می خوای زنگ بزنی به اون بزغاله ، من بیام چیکار ! لابد بشینم دل و قلوه گرفتن و دادنتو نگاه کنم بسوزم هان ؟!
- حالا بیا دیگه ... زهرا جونی ! تو رو خدا !
* عرعر !



ساعت 5 خونه میترا اینا
- خونه نبود ....
* عیبی نداره میاد حالا . بیا این آهنگه چقدر قشنگه .... ( نیست خودم خیلی حالم خوبه ، اونو دلداری میدم !!!! )
- اه خیلی حالم خرابه ... چقدر همه بی شعور و بی معرفتن ... این بی شعور هم که هر وقت باید باشه خونه نیست !!
* حالا یه دفعه دیگه بگیر من دعا می کنم باشه ! ( شماره رو می گیره )
- الو سلام .... اا هستی ؟ ( من دارم یوهاها می خندم و خودمو می کوبم به در و دیوار که دعام مستجاب شد زود باش پولشو بده بهم ! ) چی ؟ آهان آره ... باشه نمی دونم شاید فردا .. نه برو . خداحافظ
* ا چی شد ؟
- رفت باشگاه !
* اا خاک بر سرش ... بیخیال حرص نخور !
- بره بمیره ! اون کانکشن رو بزن یه سر بینم تو اینترنت چه خبره ....



ساعت 6 من و میترا ولو رو تخت ( فکرای بد نکن ! )
بعد از یه سری دیگه از اون مکالمات !
* میترا ...
- هان ؟
* یادته راهنمایی بودیم همه فکر و ذکرمون این بود که آااااااااااااه من ریاضیمو هیجده و نیم شدم تو نوزده ، مریم بیست ؟ :))
- آره بابا توام که همش ریاضیت خراب بود !
* نخیر دوستش نداشتم ! حالا اونو ولش ، الان نگاه کن به کجا رسیدیم ! اون موقع از دست معلم ریاضی و تاریخ و علوم می نالیدیم ، حالا مثل علیل ذلیل بدبختا هر کدوم یه ور افتادیم از یه شازده پسر می نالیم !
- اه ..... اصلا گور بابای همشون ! نکبتا همشون دروغ میگن X -(
* کاملا باهات موافقم ... میگم چیزه این لباسه هم که خیلی بهت میاد ، پسرا هم بی معرفتن ، پس بیا جفتمون les شیم !!!
- ( نیم ساعت مثل شتر می خنده ! ) برو گمشو احمق من پا نمیدم !
* بیاه ! اومدم حالا حال بدم بهت یه دفعه ! لگد به بخت خودت زدی ....
و این مزخرفات گفتنها ادامه داره !


یک ساعت بعد همون جا ، میترا تو بغل من در حال عرعر !
* میترا جونم ، گریه نکن ، ولش کن . گور بابای همشون . برن بمیرن بابا . لیاقتت رو ندارن ....
- هق هوق هاق هیق ( انواع صداهایی که موقع گریه از آدم در میاد ! )
* بابا الاغ برا چی واسه این لجنا خودتو اذیت میکنی ! بیخیال ! برن گمشن خلایق هر چه لایق ! تازه تو به این خوبی خانومی ماهی .... این همه نودهزار میلیون نفر تا حالا دوستت داشته ن ، بعد از اینم دارن ... اگه جای من بودی که هیچ کس نمی خواستت چی ؟
- ( همون صداها ! )
من مجددا همون چیزشعرها رو تکرار می کنم و اونم STILL عرعر !



یک ساعت بعد هر کدوم خونه خودمونیم . بازم تنها . حالا دیگه گریه کنه کسی هم نیست بغلش کنه بوسش کنه اشکاشو پاک کنه . منم همین ! و می دونم که بازم گریه می کنه . می دونم اون الاغ باز اذیتش می کنه اونم اعصابش خرد می شه عر می زنه . خودمم دست کمی از اون ندارم .... می خندم به حماقت هر چی دختره !
ولی هر چی که روزگار بد باشه ، بودن با یه دوست قدیمی همیشه خوب و تسکین دهنده ست .....

شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۲

آنقدر دلم برايت تنگ می شود که در تک تک آدمهای خيابان ، سرابی از چهره تو را می بينم .. نزديکشان می شوم به اميد آنکه تو را بيابم ... و هر روز بيش از قبل در می يابم در اين برهوت خالی از محبت ، چقدر مرا تنها گذارده ای ...
***
وقتی بین این همه آدم با این همه قلب دنبال یه قلب خالی و تنها می گردی که خودتو به ضرب و زورم شده توش جا بدی ، می بینی همه جاها رزرو شده و پره !!
تو همون آدم ها با همون قلبها که دنبال یه ذره محبت ، یه ریزه عشق ، یه کم دوست داشتن می گردی تا دودستی بچسبیش و ولش نکنی ، همه قلب ها خالی خالیه ... ! شایدم از شانس قشنگ توئه که وقتی باید پر باشه خالی و وقتی باید خالی باشه پره !!
تا وقتی حتی یه نفر هست که امیدواری بتونی خودت رو توی قلبش جا بدی ناامید نیستی ... ولی وقتی می بینی قلبها همه پرن ... وقتی می بینی تو همیشه بازنده ای .... اون وقته که می فهمی تنهایی یعنی چی و این که تا حالا هر چی ازش می نالیدی زر مفت بوده !!

***
والريا از حس قرباني شدن لذت مي برد . گويي خود را بزرگترين خطاي طبيعت مي پندارد و تنها با پناه بردن به رنج و كار طاقت فرسا مي تواند از اين عذاب دروني خلاص شود . اما با گذشت زمان وقتي زن فرصتي براي انديشيدن پيدا مي كند، با بازبيني لحظات زندگي اش كم كم پي مي برد كه چه بر سرش آمده . نوشتن در تنهايي ، پناه بردن به خلوت دروني و عشق همه در اين خودكاوي نقش دارند . اما زن دست و پا بسته تر از آن است كه بخواهد كاري براي خودش بكند به همين دليل در نهايت استيصال تصميم مي گيرد فقط بعد از مرگش وجودي منفرد و مجزا پيدا كند .
/ اين آخرين صفحه است . ديگر در آن چيزي نخواهم نوشت و روزهاي آينده همچون اين صفحه هاي سفيد آرام و سرد خواهند بود ، تا روزي به سنگ صاف و بزرگي ، يك بار ديگر مرا والريا خواهند خواند . /


حالا چه والریا چه زهرا !! چه فرقی می کنه ، مهم اینه که احساساتشون یکیه !

***
پدر و مادر و خواهر و فامیل بعضی وقتا چیزای فوق العاده بیخودی هستند ...!
مثلا همین الان ! چی می شد نداشتمشون تا با خیال راحت از این که کسی ناراحت نمی شه تئاتر تیغ روی رگ رو که سه چهار ساله نمایشنامه شو نوشتم و هر شبم تو خواب می بینم ، می بردم روی صحنه !! وای فکرش این قدر وسوسه انگیزه که به زور دارم جلوی خودمو میگیرم که اینکارو نکنم !
تصور کن .... خیلی قشنگه ...
یه عالمه خون " قرمز " روی سرامیک سفید و وسطش من افتاده باشم ، فارغ از عالم و مافیها ، بدون این همه بغض و درد و غصه ، بدون این نگاه غمگین تو چشمام ، بدون هیچ فکر و خیال و نگرانی .... :X

به هر چی دل تنگ غمگین و هر چی آدم از همه رونده شده هست قسم که اینکارو می کردم ...

***
اصلا من چرا دارم خودمو این جوری جر میدم !
آقا جون یکی بیاد به شدت به من بفهمونه که آدم ها دو دسته اند :
یکی مثل تو که از بس دوست داشتنی اند همه دوستشون دارند و اونام همه رو دوست دارند !
یکیم مثل من که یه مشت نکبت مزخرفن که هیچی ندارن و فقط همه رو دوست دارن ، ولی هیچ کس اونا رو دوست نداره که خب کاملا هم طبیعیه ! ( در اینجا استثنائا منظورم از دوست داشتن ، فاز عشقه ! )

خب پس با این حساب ....
ناراحت که نمی شی یه ریزه بهت حسودی کنم ؟
حسودی بد ازینا که بشینم بگم کوفتش شه نه ها ..... ! از این مدلیا که بشینم بغض کنم بگم خوش به حالت ، کاش مثل تو بودم ....!
ناراحت نمی شی دیگه ؟
پس یا علی .... !

***
سنجابه هم باید از اون جنگل بره ... دمش رو بذاره رو کولش و بره جایی که نه تنها هیچ کس دیگه ، خودشم نتونه خودشو پیدا کنه .... فقط کاش جراتش رو داشت ....

***
as JULIET 's bleeding , but no one can see her blood ...

***
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی داشت
در شب کوچک من دلهره ویرانی بود ...
باد به میعاد شومش رسید
و شب کوچک من
ویران شد ....

***
یکی بیاد به این غدد اشکی لعنتی من بگه انقدر فعالیت نکنند لطفا !
عزیزم می دونم بدجوری خردی بدجوری شکستی بدجوری احتیاج داری گریه کنی ، ولی بسه بابا از دیشب تا حالا فقط الان این فکر کنم قطره پونصدم بود که از گوشه چشمم چکید رو گونه م و حوصله م نداشتم پاکش کنم سرخورد رفت تو یقه م !
دهه ! جنبه داشته باش بابا ! مگه من چند دفعه می تونم وقتی یهو جلو مامان بابا چشمام پر می شه بگم لنزم اذیتم می کنه یا سرما خوردم آبریزش چشم و بینی دارم یا از دیشب چشمام ناراحته هی آب میاد ! خر که نیستن دو دفعه باور می کنن دفعه سوم دیگه خر بیار و باقالی ببر !
بخشکی شانس ، تو هر چی عزا هست مثل سنگ میشینیم و هر چی بستگان مرحوم و جلز ولز زدنشونو نگاه می کنیم و دلمون می سوزه اشکمون در نمیاد ، میگن چه دختر سنگدل بی رحمی !! حالا که همه توقع دارن نرمال و شاد و خندون باشم مثل ابر بهار لامصب هی سرازیر می شه
به شما چه مربوط بود اینا !؟

***
ملت خودشونو جر میدن یه موضوع پیدا کنن بنویسن ، من همین جوری مثل چشمه جوشان شر و ورم میاد و خوشم میاد که بی تعارفم همشو میدم به خوردتون ! الان اینا که نوشتم مایه 12 تا پست جدا بودا ، نمی دونم چرا هوس کردم همشو باهم پست کنم ...
به قول صمد " هیشکی نمیتونه مثل من وبلاگ بنویسه ! "

***
نجات دهنده در گور خفته است ...

***
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد .....

***
می دونه چیه ، اون دو دسته بودن آدم ها بود که یه چهار تا بلوک بالاتر نوشتم ؟
دارم فکر می کنم که تو دسته اول ، فقط برای " من " جا نبود ...؟!

***
بیا اینم دز غر امروز . زیادم بود خداییش . ولی ابدا خودش رو ناراحت نکن و فکر نکن که تموم شده ! این دل بیشتر ازینا پره .... یعنی به عبارت بهتر خونه !
بر می گردم
( :: می خوام برنگردی ! )

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲

always being a loser ...
پاییزه هم فینیش . bye .
* خب از اون تصمیم های خرکی بود که فرداش به غلط کردن افتادم . حساب کردم دیدم یا باید اینجا بنویسم خالی شم یا برم خودکشی کنم ! و متاسفانه متاسفانه متاسفانه ( هیچ وقت تا حالا از چیزی اینقدر متاسف نبوده م ! ) اگه خودکشی کنم خانواده م بدجوری له و لورده میشن . پس بهتره همین جا بنویسم !

تو دوره خوش خیالیم چه چیزا نوشته بودم ....
:::
هواییش شدی بدجور . نشستی داری یه آهنگ دلگیر گوش میدی و فکر می کنی .... فکر می کنی ....
دوستش داری . اونقدر که همین جوری الکی دلت ضعف می ره و بغضت می گیره !
ده دقیقه دیگه نشستی و داری فکر می کنی به این که فردا چقدر سیاهه . به این که رفتنش رو چه طور می تونی تاب بیاری ؟
یه ربع بعدش متنفری . از خودت . از همه . از خودت که هیچی نداری که بتونی بهش بدی و مطمئن باشی به خاطرش باهات می مونه .
یه کم بعدش دوباره بغضت می گیره . همین جوری ! فکر می کنی که چقدر دلت درد می گیره وقتی که دیگه نخواهدت ؟!
از فکرشم دلت درد می گیره حتی !
بیست و پنج دقیقه بعد تصمیم می گیری جمعش کنی . نشستی این چرت و پرتا رو می نویسی که چی شه ؟! از آویزون بودن و این همه احساساتی بودن خودت عقت می گیره . ای مرده شورتو ببرن !
نیم ساعت شده که نشستی و چرت و پرت می بافی واسه خودت . با همه فحشهایی که به خود نکبت احمق احساساتیت میدی ، دوباره دلت ضعف میره براش!!
هنوز نرفته چقدر دلت تنگه . تو که همیشه دلت تنگه . همیشه دلت براش تنگ می شه . حتی وقتی که پیشته . کجا خونده بودم که بدترین نوع دلتنگی دلتنگی برای کسیه که باهاته ، یا همچین چیزایی بود ...
تو هیچی نداری دیوونه . هیچی . هیچی ....
and if i show you my dark side
will you still hold me tonight
and if i open my heart to you
and show you my weak side
what would you do
دلت درد می گیره . ضعف هم میره . باز بغض می کنی . یادت میاد که باید خفه شی . که سیاهی رو دوست نداره . که دلش می خواد یه نقاشی براش بکشی و نشونش بدی و بگیری جلوی چشماش و دروغکی بهش بگی همه چی روشنه . که دلش می خواد چیزی که از هزار میلیون سال پیش تا حالا سیاه بوده رو تو براش روشن و سفید و رویایی بکشی ..... که دلش می خواد رو " هیچ " بودن خودت سرپوش بذاری ..... دلش می خواد خودت رو باور کنی ، خودی که وجود نداره ... اصلا مطمئنی دلش همین چیزا رو می خواد ؟!
می دونه چقدر سخته ؟!
می دونه چقدر داری زور می زنی که این نقاشی لعنتی رو براش بکشی؟!
می دونه چند بار به خودت باید بگی خفه شو تا بتونی جلوی این دهن رو بگیری و از این همه سیاهی و گیجی هیچی نگی ؟!
فکر نکنم ......
ولی مهمه ؟! سختیش مهمه ؟!
نه ..... وقتی " اون بخواد " هیچی سخت نیست ....

می دونی که باید خفه شی . می دونی که اصلا قبل از این که این مزخرفات رو ببینه باید دیلیتش کنی تا ناراحت نشه . می دونی که باید ببندی این دهنت رو . پس بسه !

و چه سرگردون ساده ای بودم من .....
تو همونی که می گفتی تو دنیا
هیشکی مثل من پیدا نمی شه .....!!!
تو همونی که می گفتی قلبم
مال تو باشه واسه همیشه ....

واقعا تو همونی ؟!

فکر بدی به نظر نمیاد ... اتفاقا ایده شم از خودته !!
اعتصاب غذای نامحدود !!
بالاخره این همه بغض و حرص و غصه و عصبیت رو سر یکی و یه چیزی باید خالی کنم یا نه ؟!
خب چه بهتر که این یکی خودم باشم !!
از همین امشبم اعتصاب شروع می شه ! ( اگه مثل دفعه قبل زیر چشمم یه وجب گود نیفته و تابلو نشم و به زور بهم غذا ندن ! ) یه کم با خودم لج کنم و خودمو زجر بدم ببینم دلم خنک میشه و سبک میشم یا نه ....!
دلم می خواد که حرف بزنم ، گله کنم ، شکایت کنم ، جیغ بکشم ، حتی فحش بدم !! بگم که نامردی بود ، بگم بی انصافی بود ، بگم .. خیلی نگفته ها رو بگم ....
ولی دلم نمیاد که بگم ، چون می دونم دلش بازم می گیره .. می دونم اذیتش می کنم .... می دونم غصه می خوره .... می دونم عصبی می شه .... چشماش بازم بارونی می شه ....
پس هیچی نمی گم ...
اگه قراره دل کسی درد بگیره ، اگه قراره اشک کسی سرازیر بشه ، اگه قراره کسی عذاب بکشه ، کوچولو ، بذار اون آدم من باشم .... چون بیشتر از اونی که فکر می کنی دوستت دارم ... حتی اگه هیچ اهمیتی ندی!


این جا عکس یه کیک تولد هست که هی شمعهاش روشن و خاموش می شه
کنارش هم دو تا جمله
Dear Zahra
Happy birthday to you ...

آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای :((:((:((:((
اگه چوب برمی داشت تا می خوردم کتکم می زد یا یه چاقو برمیداشت می کرد تو قلبم یا هر چی از دهنش در میومد بارم می کرد یا هر کار دیگه ای ، این قدر دردم نمیومد که با این دو تا جمله ش ....
چقدر دیر فهمیدم که حتی مهربونترین آدمها ، حتی کسی که فرشته می دیدمش و می بینمش هم سنگدل بودن و عذاب دادن رو هم خوب بلدند !!


پنجشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۲

تنهایی خیلی زجرآوره ...
زجرآورتر از اون " تنها گذاشته شدن " ه
ولی از همه این ها بدتر اینه که ببینی
کسی که روزی از فکر این که ناراحتت کرده گریه ش می گرفت
حالا باهات چیکار کرده و هیچ اهمیتی هم نمیده ...
و فکر این که دیگه اهمیتی براش نداری ...
و این که
تو مگه چقدر غیرقابل تحمل بودی ؟!
و این درد "خرد " ت می کنه ....
از اولشم باید می دونستم که خیلی قشنگ تر از اون به نظر می رسید که بتونه واقعی باشه ...!



دیدی گاهی عطر می خری یه اشانتیون از یه عطر دیگه هم بهت می دن ، یا عروسک می خری یه جاسوییچی عروسکیم روش می گیری ....
کاش روی این سرویس خواب های دونفره هم یه کیانو ریوزی ، تام کروزی چیزی می دادن !!

*چیه ، مگه من دل ندارم ؟!
حالا حتی اگر هیچ کس به تو نگفته باشد
خودت باید بدانی
که خیلی خوب
خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد ...


چیزی که یه دخترو بعد از " خواسته نشدن " خرد می کنه
یکی رویاهای شیرینیه که بافته بود و حالا فقط باید بهشون پوزخند بزنه
و دیگری یه صدای بلند گوشخراش که تو مغزش داد می زنه " این قدر مزخرف و آشغال و به درد نخور و دوست نداشتنی و نخواستنی و تهوع آور بودی که نخواستت ...."
و یه صدای بغض آلود دیگه که یه گوشه دیگه مغزش می گه
" چرا هیچ کس منو نمی خواد ؟! "