یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۲

جالبه نه ...؟!
اینم شده سهم زندگی من !! در یک کلمه " گیجی " و دیگر هیچ !
مدرسه که دیگه هیچی اصلا حرفشو نزن ! اصولا چیزی نمی فهمم از فک زدنهای معلمها ... نوشتنه و نوشتن ! جزوه هایی که می نویسم ( کی باورش می شه اون قدر گیج می زنم که موقع نوشتن جزوه خواب می بینم ؟! ) و باید خونده بشن و کی ... ؟ خدا می دونه !! منم و نگاه مات وگیجم به معلمها و راه رفتنهای بی هدف زنگ تفریح که دیگه این اواخر تعادل راه رفتنمو هم ندارم و مدام می خورم به در و دیوار ! و سوالای تموم نشدنی بچه ها که فلانی ، باز تو چرا مستی ؟ دیگه طفلکها به قیافه گیج و چشمهای خمار هر روزه من عادت کرده ند ....
خونه هم که حس ناهار خوردن و اصولا غذا خوردن نیست .... بلوزی که دو هفته پیش چسب تنم بود الان تو تنم می رقصه !! دو ساعتی نشستن پای این کامپیوتر " لعنتی " ، گند زده شدن به اعصابم ، ترکیدن بغضی و چند قطره اشکی که دیگه آرومم نمی کنه ... و یاد توی لعنتی که یه لحظه هم آرومم نمیذاره . راستی کوچولو ، من یه جوری با دردام کنار میام ، تو اون همه درد و بغض و غصه و مشکل رو کجا می بری ؟!
به زور خودمو می کشم پای دفتر و کتاب و یه سرهم بندی از درسهای فردا . فقط برای این که بتونم ساعت هشت شب بخزم تو رختخواب و با قرص یا بدون قرص برم تو یه خواب عمیق و چند ساعتی فرار از فکر تو . بدبختی خوابم هم آشفته شده ! تا صبح فقط کابوس و کابوس و کابوس ... صبح که از خواب پا می شم جوری کوفته م که انگار تمام شب کتکم زده ند ...
و هر روز صبح دوباره این آسمون ابری و یاد آهنگ حبیب که " حالا وقتی که هوا ابری می شه ، قلب عاشقش دوباره می تپه ..." و منی که تلو تلو خوران میرم به سمت همون تکرار هر روزه ...
چه می شه کرد ، شاید اینم سهم منه از زندگی ....

هیچ نظری موجود نیست: