یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۲

سه ماهی هست که گهگاه موقع غذا قورت دادن یهویی انگار راه مری م مسدود میشه و جونم به لبم میاد تا لقمه رو پایین بدم . انگار یه غلتک گذاشتن رو سینه م و مدام از بالا به پایین و بالعکس حرکتش میدن . امروز که موقع خوردن صبحانه یهو دستمو گذاشتم رو سینه م و از شدت درد اشکم در اومد خواهرم گفت : مامان ! اون خانومه که اومده بود مدرسه ما می گفت یکی از علائم سرطان مشکل در بلعیدن غذاست . نکنه جدی جدی چیزیش باشه ؟!
نگاه مامان یه چیزی بود اون طرف مرز وحشت زدگی . بلافاصله زنگ زد برای فردا وقت دکتر برام گرفت . من که چیزیم نیست از این درد های خرکی زیاد دارم ، ولی دارم فکر می کنم عجب موجودات بیچاره ی بدبختی هستند این مادرها . طفلکها از فکر این که بچه شون طوریش باشه عجب عذابی می کشند . همش باید نگرانش باشند ... آخی ، نازی مامان کوچولو !

* ولی اگه یه مرگی چیزیم باشه عجب حالی می کنم !

هیچ نظری موجود نیست: