چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶

بگذار ببینم، اول دبیرستان تا حالا ... هفت سالی می‌شود که می‌گوید عاشقم است. هفت سال که در تمام‌اش فقط سه‌بار مرا دیده و دو سه ماهی باهام حرف‌ زده و بقیه هرچه بوده رد کردن من، جواب ندادن و گوشی قطع کردن و جواب منفی و داد و بیداد من بوده و صبر کردن او. بارها شده که زنگ زده و گفته دیگر ازت بریده‌ام و می‌روم دنبال زندگیم و دیگر ازت سراغی نمی‌گیرم.. و باز دو ماه دیگر صدای محزون‌اش از پشت تلفن که قبل از قطع کردن من فقط فرصت می‌کند بگوید سلام. حتا اسم‌ حقیقی‌ام را نمی‌داند (برای خودم وحشت‌ناک است این تصور که هفت سال عاشق کسی باشی که اسم‌اش را هم ندانی) هر بار خواهش می‌کند ببیندم یا هدیه‌ای که آورده برایم بفرستد یا باهاش حرف بزنم، جواب نمی‌خواهم من فقط می‌گوید ببخشید که مزاحم شدم. با همان صدای محزون همیشگی که دیگر التماس‌ها و خواهش‌ها و دوستت دارم‌ گفتن‌هایش برایم عادت-تکرار شده.
یک‌سالی می‌شود به هم‌زیستی مسالمت‌آمیز رسیده‌ایم. بعد از دو سه دفعه خانه عوض کردن و تلفن عوض کردن که هیچ فایده‌ای نداشت و از مزاحمت‌هایش کلافه شده‌بودم، حالا دیگر با افتادن گه‌گاهی شماره‌تلفنش روی گوشی کنار آمده‌ام. دوستش ندارم. هیچ‌جوری و حتا یک ذره. اما حضور دورادورش و دوست‌داشتن همیشگی و سمج و تعقیب‌کننده‌اش آن‌قدر ثابت بوده در تمام این سال‌ها؛ که چند وقت که پیدایش نمی‌شود نگران می‌شوم! معمولن هم تلفن‌هایش را جواب نمی‌دهم، که چیزی هم نمی‌گوید دیگر بنده‌ی خدا، خودش می‌داند که جواب هر چه بخواهد نه است و فقط دل خوش می‌کند به یک الو شنیدن. گاهی تلفن را حواب می‌دهم، وقت‌هایی که استثنائن سرحال باشم و یا دل‌ام برایش بسوزد و بخواهم خوش‌حال‌اش کنم با شنیدن صدایم که می‌دانم خوش‌حال می‌شود (خیلی فاشیستم؟؟ اساسن معشوقه بودن آدم را سنگ‌دل می‌کند!! قدیم‌ترها یک مریمی داشتیم که می‌گفت این بساط عاشق‌سوزی بین ایرانی‌ها ژنتیکی است!)  امشب که زنگ زد خواب‌آلودتر و خسته‌تر و بی‌انرژی‌تر از آن بودم که بخواهم با خشونت جواب بدهم. حس نیکوکاری‌ام هم سیخونک می‌زد که نصفه‌شبی با یک کلمه حرف بچه‌ی مردم را خوش‌حال کن خب! گوشی را برداشتم و دو دقیقه خیلی خیلی معمولی متمایل به «مزاحمم شدی، حوصله‌تو ندارم برو پی کارت» حرف زدم و قطع کردم.
پنج دقیقه‌ي بعد زنگ زد. پرسید با کسی اشتباه‌اش نگرفته‌ام؟ می‌دانم کیست؟؟ گفتم که می‌دانم، چه‌طور؟ گفت «آخه خیلی بهتر از همیشه باهام حرف زدی، گفتم شاید فکر کردی کس دیگه‌ای‌ام». بهتر حرف زدنی که می‌گفت، اگر با یکی از هم‌کلاسی‌های غریبه‌ام آن‌طور حرف بزنم قطعن فحش‌ام می‌دهد که عجب آدم بی‌تربیت سرد یخ بی‌شعوری هستم.
خب هیچی دیگر همین. دیگر من که نباید به‌اتان بگویم الان چه حسی باید بکنید! خودم را فقط می‌دانم که نیم‌ساعتی است این جمله، استیصال، قناعت، کم‌توقعی، رقت‌انگیزی و عاشقی پشت‌اش دارد به دلم چنگ می‌زند. هفت سال ...

جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶

جا داره که یاد کنیم از جناب فاکینگ ویستد که چه به درستی فرمودن که اینه علی سنتوری که براش سر و دست میشکوندن؟ یا خدا. حتی معمولی هم نبود.
اولش من یه چیزی حدود نیم ساعت فیلم رو دیدم و لاینقطع از بازی مزخرف سوپر مصنوعی گلشیفته فراهانی و صدای انگار سرماخورده و طرز بیان مسخره‌اش حرص خوردم و هی زدم تو سر خودم که آخه مگه مجبورید صحنه‌ی پارتی کار کنید که یه بنده‌خدایی با آهنگ سنتور اون پشت تکنو بزنه یا عین حرم سلطان عثمانی سه تا دختربچه اون وسط برقصن!! خلاصه که شدیدن اعصابم سوهان زده شده‌بود و مازوخیستانه داشتم به دیدن فیلم ادامه می‌دادم که یه جایی دیگه بریدم و انگار یکی زد پس کله‌ام گفت مگه مجبوری خودتو عذاب بدی! بعد نیم ساعت تمام داشتم دنبال یه نفر می‌گشتم که آنلاین باشه و من بتونم در این مورد سرش غر بزنم که یه ذره تخلیه روانی شم و بتونم بخوابم!
امروز که بقیه‌ش رو دیدم بیش‌تر به نظر دیشبم ایمان آوردم که تنها نقطه قوت فیلم بهرام رادان و مسعود رایگان بود. همین. فیلم‌نامه بازی‌ها صحنه‌ها ... هیچ‌کدوم چنگی به دلم نزد. البته من به هیچ وجه منتقد سینما که نیستم هیچی حتا نقد معمولی هم بلد نیستم ولی خب احتیاج نیست آدم منتقد حرفه‌ای باشه تا نیم ساعت اول سنتوری به اعصاب‌اش سوهان بکشه!!
خلاصه که به‌نظرم مهرجویی خیلی شانس آورد که این دو تا و به‌خصوص بهرام رادان توی فیلم بودن و خوب بازی کردن تا سنتوری یه فیلم اقلن معمولی ـ به نظر من ـ دربیاد. وگرنه شخصن فکر می‌کنم حتا ارزش دیدن هم نمی‌داشت بدون این دو تا.
بعد یه چیز دیگه، کلم فیلم خب یه ذره شبیه GIA بود دیگه؛ بعد جایی که هانیه فهمیده‌بود علی معتاده و داشت سیب و خیار و موز و غیره پرت می‌کرد تو سروکله‌ش و فحش می‌داد و تحقیرش می‌کرد، من یهو یاد اون صحنه‌ي جیا افتادم که خانم معشوقه‌ی جیا (اسمش یادم رفته) جیا رو بوسید و نازش کرد و بغلش کرد، بعد دستش رو -که توش یه چیزی مربوط به مواد بود که من به دلیل پاستوریزگی نمی‌دونم چیه- خیلی لطیف و عاشقانه گرفت تو دستش گفت یا من، یا این. بعد که جیا اون چیزه(!)‌ رو برداشت و یعنی انتخاب‌اش رو کرد، خانوم معشوقه خیلی آروم و بی‌صدا، بلند شد و رفت پی زندگیش.
بعد من فکر کردم احتمالن به دلیل این تفاوت نوع برخورده که کار معشوقه‌ي جیا یعنی رفتن‌اش به نظر من خیلی منطقی و درست اومد و هیچ حس بدی نداشتم نسبت بهش، ولی بازی افتضاح گلشیفته و برخورد بد هانیه تو اون صحنه و کلن شخصیت لوس بی‌مزه‌ي الکی پرسروصدا و جیغ‌جیغوش باعث شده‌بودن که من علی‌رغم این که منطقن حق رو به هانیه بدم، باطنن نسبت بهش حس خیلی بدی داشته‌باشم و ازش بدم بیاد. ضمنن خانوم فراهانی البته دخالت نیست ولی به نظر من ابروهاتونو بردارین و یه آرایش‌گاه تشریف ببرین هم خوبه!!
خلاصه که همینا می‌شه که اون می‌شه جیا و این می‌شه سنتوری! D: و بر شما واجب است خواندن این نقد که خیلی خوب حرف هایی که من بلد نیستم بزنم رو زده!
بله پول بلیط رو هم البته که می‌ریزم به حساب مربوطه، چشم!

چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶

بدون شرح

شب، داخلی
من توی تاکسی کنار دو تا خانم و یه آقای دیگه، رادیو در حال پخش کردن یه مسابقه‌ي تلفنی

خانم مجری از شرکت‌کننده که یه دختر 20 ساله است می‌خواد با کلمات مدرس؛ مهندس، گاز، مخرب یه جمله بسازه توی ده ثانیه وقت.
خانومه بعد از تموم شدن ده‌ثانیه؛ یه وقت دیگه هم درخواست می‌کنه.
بعد از ده ثانیه‌ی دوم با افتخار تمام جمله‌ای که ساخته رو می‌خونه : مهندس مدرس، گاز مخرب بود!
خانم مجری جمله رو قبول نمی‌کنه و یه ده ثانیه‌ی دیگه وقت می‌ده که خانم یه جمله دیگه بسازه.
واقعن فکر می‌کنید جمله دوم چی بود؟؟ مهندس مدرس؛ گاز مخرب است.

فکر می‌کنید تموم شد؟؟ نچ!
خانم بغل‌دستی من با خنده می‌گه این دختره چه‌قد خنگه، اصلن زمان و فعل و فاعل جمله‌ش با هم نمی‌خونه. مخرب خودش فعل ماضی هست اصلن!!!

گریه کن گریه قشنگه!

در راستای این پست آقای یک مرد؛ و در راستای این که مدت‌هاست می‌خوام بنویسم در مورد این که فرهنگ پدرسالاری چه‌قدر ضمن ظلم به زن‌ها؛ به مردها هم ظلم می‌کنه، عرض کنم که این یکیش!! با مزخرفاتی از قبیل تو مردی و مرد که گریه نمی کنه و مرد آن است که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد و مگه دختری که گریه می‌کنی و امثالهم که بنده به دلیل برادر و قوم و خویش مذکر نداشتن خیلی نشنیده‌ام و لطفن بیایید و قسمت کنید؛ مردها رو از یکی از طبیعی‌ترین، آرامش‌بخش‌ترین و تسکین‌دهنده‌ترین، زیباترین و تاثیرگذارترین اشکال ابراز احساسات بشری محروم می‌کنن.
طرف داره از غصه جون‌اش در می‌ره‌ها، مثلن کسی‌ش مرده یا اتفاق خیلی بدی براش افتاده یا اصلن یه فیلم یا تئاتر تاثیرگذار دیده و الان احساساتش به طور طبیعی مایلن که از چشم‌هاش بریزن بیرون، ولی تمام بار فرهنگی و تلقینات انجام شده یا در سطح ناخودآگاه (به این شکل که اصلن گریه‌اش نمی‌آد) یا در سطح خودآگاه به شکل بغض قورت دادن و جلوی گریه رو گرفتن یا دو سه قطره اشک ناکافی ریختن، جلوی خروج احساسات‌اش رو می‌گیرن. بعد طرف سرطان اشک می‌گیره خب دیگه!D: خیلی بدترش این که مردها معمولن سخت‌تر از زن‌ها سفره‌ی دلشونو باز می‌کنن و درددل می‌کنن چون بالاخره توی مردان مریخی و زنان ونوسی نوشته که مردها باید وقتی حالشون خوب نیست برن توی غار!!‌ بعد اون وقت با این تفاصیل، تعجب داره که مردها بیش‌تر از زن‌ها ناراحتی روانی می‌گیرن (هرچند طبق همون اصل مذکور، کلن قضیه رو به روی خودشون نمی‌آرن و در نتیجه بازم آمار مراجعه‌ي زن‌ها به پزشک اعصاب و روان و اینا بیش‌تره!) یا متوسط طول عمرشون از زن‌ها کم‌تره و در طول همون دوران زندگی‌شونم هی باید احساسات‌شونو خفه کنن. شخصن به شدت به مردی که بتونه راحت و هر وقت دل‌اش خواست گریه کنه احترام می‌ذارم و ازش خوشم می‌آد و آدمی که هیچ‌وقت گریه نکنه به نظرم یه جاهاییش می‌لنگه. (دوستان فرندزبین قطعن اپیزود ToW the Princess Leia's Fantasy و TOW Chandler Can't Cryرو به خاطر دارن دیگه؟)
خلاصه این‌که بابا ول کنید ما رو با این همه تو مردی و نباید گریه کنی و تو زنی نباید سیگار بکشی! عزیزم مردها آدم‌اند، زن‌ها آدم‌اند، من آدمم، شما آدمی، ما همه آدمیم به خدا، زیاد با هم فرق نمی‌کنیم!

* راستی به لینک‌های این بغل که انشالله توجه می‌کنید؟؟ بکنید!
** اگه مایلید یه تئاتر شاهکار ببینید و ضمنن دل‌تون برای چند تا آدم آشنا دیدن به طور سورپرایزی تنگ شده به ملاقات بانوی سالخورده برید. هرچند هم‌چنان معتقدم اگه صد دقیقه بود خیلی به‌تر بود، ولی خب لذت دیدن‌اش (به‌ویژه گوهر خیراندیش نازنین و پیام دهکردی) رو از دست ندید! گیرم که یکی دوجا خوابتون ببره مثل من! در همین راستا نقد عطا هم به شدت تایید می‌شه. بعد این که کسی متوجه تشابه عظیم شیطان و دوشیزه پریم با این نمایش‌نامه شده؟؟ پائولو جان کپی‌کاری کار خوبی نیست!!
*** دوستان کامنت‌گذار اگر وبلاگ یا سایت ندارید؛ مرحمت کنید ایمیلتون رو توی قسمت آدرس وبلاگ بنویسید وگرنه پابلیش نمی‌شه و من مجبورم جواب کامنت‌ها رو به جای آدرس نویسنده؛ عمومی بدم که خیلی کار سختیه!

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۶

"راحله اصغری زاده" و "نسیم خسروی"، دو فعال جنبش زنان ایران، به زندان اوین منتقل شدند.

نسرین ستوده یکی از وکلای پرونده این دو عضو کمپین یک میلیون امضا در این رابطه به زمانه گفت: «راحله عسگری زاده و نسیم خسروی، دیروز در شعبه اول دادیاری امنیت مورد بازپرسی قرار گرفتند اما به من اجازه ورود و همراهی موکلانم داده نشد.»

خانم ستوده گفت: «اتهام این دو فعال جنبش زنان تبلیغ علیه نظام و تمرد از دستور پلیس عنوان شده و از آنها وثیقه 20 میلیونی خواسته شده است.»

وی گفت با توجه به سنگین بودن میزان وثیقه و عدم تناسب آن با اتهام موکلانم، تلاش می‌کنیم در روزهای آینده قرار وثیقه آنها را به قرار کفالت تبدیل کنیم.

اصغری زاده و خسروی، پنجشنبه 25 بهمن‌ماه، در حاشیه تئاتر خیابانی که حول محور حقوق زنان در جشنواره فجر در پارک دانشجو اجرا می‌شد، در حال جمع‌آوری امضا بودند که دستگیر شدند.

به گزارش سایت تغییر برای برابری، تعداد فعالانی که از ابتدای فعالیت کمپین یک میلیون امضا راهی زندان شده اند با بازداشت راحله عسگری زاده و نسیم خسروی به 43نفر رسید.

منبع

شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۶

دو روز از گرفتن جایزه‌ي پروین و خوش‌حالی همگی نگذشته؛‌ آقایان حرص و کینه‌شان را با گرفتن رها و نسیم تلافی کردند.
من هم طبق معمول دستم نمی‌رود چیزی در این موارد بنویسم. فقط ساکت و بی‌صدا پیش خودم حرص می‌خورم و نگرانی می‌کنم و دندان‌هایم را فشار می‌دهم. هرچند با این روند بازداشت‌ها، به نظرم دیگر وقتش است که بروم نحوه‌ی نوشتن در این مورد را یاد بگیرم!!

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

Dilated

خانوم خواهر عزیز بعد از ناله و گلایه‌ي مفصلی از خستگی همیشگی و زیاد بودن کارش می‌گه: اصلن باید ساعت کار خانوم‌ها رو کم‌تر از آقایون در نظر بگیرن. یعنی که چی که خانوم‌ها هشت ساعت نه ساعت کار کنن؛ خب خانوم‌ها ضعیف‌ترن زودتر خسته می‌شن.
می‌گم: والا تنها زمینه‌ای که خانوم‌ها ضعیف‌ترن قدرت بدنیه؛ من هم تا حالا فک می‌کردم تو سر کار با کامپیوتر و دفتر و دستک کار می‌کنی؛ نمی‌دونستم بیل می‌زنی.
می‌گه: چه ربطی داره؟ خب همین نشستن و کار کردن هم انرژی می‌بره و آدمو خسته می‌کنه. بعد هم فقط قدرت بدنی نیست که خانوم‌ها کلن از مردها ضعیف‌ترن و زودتر خسته می‌شن؛ انصاف نیست اندازه هم کار کنن. باید ساعت کارشون کم‌تر باشه زودتر تعطیل شن.
یاد وزارت ارشاد و ساعت 6 زن‌ها رو خونه فرستادن می‌افتم و اساسی شاکی می‌شم و می‌گم: اگه تو خودت دوست داری فکر کنی ضعیف‌تری حرفی نیست؛ ولی ببینم کی گفته هر کی خسته شد باید بفرستن‌اش خونه‌شون؟! یعنی یه مردی هم اگه ضعیف باشه و خسته بشه زود باید تعطیلش کنن بره خونه بخوابه؟ کار داری می‌کنی شوخی که نیست. خسته می‌شی خب؛‌ ولی دلیل نمی‌شه که. کار خستگی داره دیگه. زن و مرد هم نداریم. مگه مردها خسته نمی‌شن؟ مساله اینه که زن‌ها وقتی می‌رسن خونه تازه هزار و یک جور کار خونه رو سرشون آواره. اگه این آقای همسرت نصف کارها رو بکنه؛ کار تو سبک‌تر می‌شه.
نیم‌ساعت بعدی رو همه‌ی خانواده متفق‌القول سعی می‌کنن به‌من بقبولونن که یه چیزهایی تفاوت طبیعیه و زن‌ها ضعیف‌ترن و کار اصلی‌شون تو خونه‌ست و ... و من حرص می‌خورم و حرص می‌خورم.

عمیقن معتقدم درصد قابل‌توجهی از مشکلات زن‌ها در ایران ناشی از فراخی ماتحت مبارکشونه که با رضایت خودشون تن به مردسالاری و قبول تفاوت‌های طبیعی و ذاتی(!) و <کار مرد بیرونه کار زن تو خونه> می‌دن که بتونن باسن مبارک رو پهن کنن و از طرف شوهر محترم تامین مالی بشن. دیگه چی بگه آدم؟؟ وقتی یکی خودش دلش می‌خواد کاسه‌ی داغ‌تر از آش که نمی‌تونیم بشیم. آره می‌دونم فرهنگ این‌طوری تربیتشون می‌کنه ولی راحت‌طلبی خودشون هم هست. بنده و امثال بنده هم از همین فرهنگ در اومدیم وگرنه! تا وقتی هم این مشکل حل نشه؛ خب همینه که هست دیگه.


* خب؛ در عوض یکی هم مثل پروین داریم که می‌شه اون‌قدر به‌اش افتخار کنی و ذوق کنی و نیشت باز شه که نصفه شبی کلن خواب از سرت بپره!!

سه‌شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۶

راننده‌ي تاکسی (که پسرک لات‌مآب بسیار بامزه‌ای است و تمام مدت دارد به هفت هشت نفر هم‌زمان سفارش می‌دهد پروژه‌ي بارگذاری‌اش را انجام بدهند!) صدای ضبط را تا آخرین حد ممکن زیاد کرده‌بود. تا جایی که لباس‌های من به‌وضوح می‌لرزند! بعد از این که مسافر دیگرش در اعتراض به صدای بلند ضبط پیاده‌شد و من ماندم و راننده؛ چند بار برای تلفن زدن صدای سرسام‌آور ضبط را کم کرد و تلفن‌اش که تمام شد دوباره صدا را زیاد. (آهنگ‌ها خیلی بد نبود و صدا هم آن‌قدر اذیت نمی‌کرد که بخواهم من هم مثل مسافر قبلی پیاده شوم) چند بار که این روند صدا کم و زیاد کردن اتفاق افتاد ناگهان متوجه شدم که در یک ربع اخیر هر وقت راننده صدای ضبط را کم کرده‌؛ احساس ناراحتی کرده‌ام و دوباره بلند شدن صدای ضبط نوعی از آرامش به‌ام داده‌است. دوباره که صدای ضبط کم شد، بدون این که راننده تلفنی بزند؛ دلیل ناراحتی‌ام را فهمیدم: ناخودآگاه می‌ترسیدم پسرک سر صحبت را باز کند (نمی‌دانم فقط برای من این صحبت‌های بی‌مقدمه و بی‌مناسبت راننده‌تاکسی‌ها این‌قدر ناراحت‌کننده و استیصال‌زاست؟ هر چند فکر نمی‌کنم این طور باشد) می‌ترسیدم سناریوی کلیشه‌ای همیشگی تکرار شود: طرف ناگهان شروع کند به حرف‌های بی‌ربط زدن؛ از در و دیوار و آسمان؛ و من بدون کلمه‌ای فقط سرم را تکان بدهم و احساس ناراحتی و اضطراب‌ام لحظه‌به‌لحظه بیش‌تر شود و نتوانم (شاید جرات نکنم؟) به‌اش بگویم که فقط می‌خواهم به مقصدم برسم و علاقه‌ای به هم‌صحبتی با یک غریبه ندارم. صدای بلند ضبط خیال‌ام را راحت می‌کرد که پسرک حواس‌اش به آهنگ گوش دادن است و با من کاری ندارد؛ در سکوت رانندگی‌اش را می‌کند و بدون این که مجبور باشم به حرف‌های
بی‌سروته‌ گوش دهم و حریم شخصی گوش‌ام (!) نقض شود به مقصدم می‌رسم.

بی‌نهایت برایم دردناک است که ببینم این جامعه‌ی زن‌آزار مردسالار؛ مزاحمت‌های خیابانی، تلقینات خانواده و جامعه مبنی بر این‌که مردها همه گرگ‌اند و دنبال تجاوز و سوءاستفاده از توی ابژه‌ی جنسی؛ و هزار و یک چیز دیگر که من هیچ نقشی در انتخاب‌شان نداشته‌ام تبدیل‌ام کرده‌اند به زنی بی‌اعتماد، insecure و uncomfortable (جان مادرتان گیر ندهید؛ مگر تقصیر من است که بعضی مفاهیم را زبان‌مان نمی‌تواند درست برساند، یا من کلمه‌هایشان را بلد نیستم یا یادم نمی‌آید؟) که دائم کسی در درونش هراسان است که مبادا مزاحم‌اش شوند؛ مبادا آزارش دهند؛ مبادا از آن‌چه می‌خواهد بیش‌تر به‌اش نزدیک شوند، مبادا ...

از این مباداها و این هراس‌های درونی که کنترلی روی‌شان ندارم خسته‌ام. بارها غبطه خورده‌ام که مردان چه بی‌دغدغه در محیط‌های اجتماعی با راننده و فروشنده و قصاب و بقال و معلم و ... ارتباط برقرار می‌کنند؛ هم‌صحبت می‌شوند و لذت می‌برند بی‌آن‌که نگران باشند طرف الان پیش‌نهاد آشنایی بیش‌تر بدهد. (اصلن من چرا باید از پیش‌نهاد آشنایی بیش‌تر یک غریبه احساس ناراحتی کنم؟ چرا طوری تربیت نشدم که بتوانم کاملن معمولی با آن برخورد کنم و اگر مایل بودم بپذیرم‌اش؟) دارم تلاش‌‌ام را می‌کنم برای دور ریختن تصورات ذهنی اما آن‌قدر ناخودآگاه و عمیق‌اند که فکر کنم وقتی موفق شوم که دیگر لازم نباشد نگران این مسائل باشم؛ مثلن در نود سالگی!!

چیز زیادی نخواسته‌ام. فقط خواسته‌ام جنسیت‌ام برایم مایه‌ی شادی و افتخار باشد و از زن بودن‌ام لذت ببرم؛ نه که همواره در پی پنهان کردن‌اش باشم از ترس دردسر (شده که از جلوی یک عده اراذل رد شوید و ناخودآگاه روسری‌تان را جلو بکشید؟) فقط خواسته‌ام بتوانم عین هر آدم دیگری در ارتباطات اجتماعی‌ام یک «آدم» حساب شوم نه یک لقمه‌ی چرب و نرم. فقط خواسته‌ام در تاکسی که می‌نشینم اگر راننده حرفی زد با آرامش، احساس امنیت و لبخند جواب‌اش را بدهم و هم‌صحبت‌اش شوم و اگر چیز خنده‌داری در مورد مسافر قبلی گفت غش‌غش بخندم. چیز زیادی نخواسته‌ام ... و فرهنگی و آدم‌هایی و جامعه‌ای که این اندک را ازم دریغ کرده‌اند .. نمی‌بخشم‌شان.

* قبل از این‌که بگویید؛ این پست فقط در مورد شخص من و احساسات و تجربیات درونی من است. اگر کس دیگری هم این حس را دارد اعلام کند. اگر کسی هم این حس را ابدن تجربه نکرده؛ دست راست‌اش را بگذارد روی سر من!!
** من غلط کنم بگویم زن 90 ساله نمی‌تواند ارتباط اجتماعی داشته‌باشد و کسی به‌اش توجه نمی‌کند. صرفن با شناختی که از خودم دارم در 90 سالگی قطعن موجود جالب‌توجهی نخواهم‌بود!!

دوشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۶

خب بداهتن نصفه‌شبی که بلانسبت عین خر گیر کرده‌ای توی انبوه کارهای عقب‌افتاده و مدام غر می‌زنی و زیر لب بدوبی‌راه می‌گویی و هی سر خودت را شیره می‌مالی که این تمام بشود یک اپیزود فرندز جایزه می‌گیرم! بهترین کار همانا آپدیت کردن وبلاگ است و جواب دادن به دعوت ایشان که بنده را به این بازی فرهیختگانه‌ی اخیر دعوت کردند که من سر دلم باد نکند که هیچ کس تحویلم نمی‌گیرد!

کتاب نیمه‌خوانده اساسن زیاد ندارم؛ بیش‌تر کتاب نخوانده دارم به جایش! ولی چون از بچگی عادتم بوده کتابی که دست می‌گیرم تا تمام نشود نبندم (این چندساله البته به جبر زمانه خیلی کم‌رنگ شده این عادت) معمولن کتابی را نیمه‌کاره نمی‌گذارم. و هم‌چنین تا دلتان بخواهد کتاب ِ خوانده‌ي فراموش‌کرده دارم که بچگی‌ها خوانده‌ام و آن‌قدر جذاب نبوده که دوباره بخوانم یا دم دستم نبوده و یادم رفته در نتیجه! الان هم هی دارم کتاب‌خانه‌ام را دید می‌زنم ببینم چه‌چیزش را نیمه‌کاره گذاشته‌ام:

به سوی فانوس دریایی ویرجینیا وولف که مدت‌های مدید مانده‌بودم به ویرجینیای عزیز ربط دارد این غیرقابل خواندن بودن کتاب یا به مترجم عزیز یا به شعور اندک من. با بحث‌های دوستان و نوشته‌های این‌طرف و آن‌طرف فهمیدم که ایراد بیش‌تر از کار مترجم بوده. هر چند تقصیر شعور اندک را نباید نادیده گرفت آن وسط!

نان و شراب و مکتب دیکتاتورها ی اینیاتسیو سیلونه (درست نوشتم؟ اسم نویسنده پشت شمع قهوه‌ای روی کتاب‌خانه قایم شده و نمی‌شود دیدش!‌ D: ) چرایش را دقیق نمی‌دانم. یحتمل خیلی جذبم نکرده‌اند. خدا نکند آدم به خواندن رمان و داستان کوتاه و نمایش‌نامه‌ی راحت‌الحلقوم عادت کند که دیگر چیزی سفت‌تر از هلو نمی‌شود خواند!

قرن من گونتر گراس (با کلی عذاب وجدان؛ چون هدیه‌ي یک دوست عزیز است) وقتی گرفتمش خیلی توی مود کتاب خواندن نبودم. بعدش هم معمولن توی مود قرن من خواندن نبودم!

شد 4 تا؟‌ به هر حال من هم دیگر چیزی نیمه‌خوانده به ذهن‌ام نمی‌رسد. والد درون‌ام هم هی غر می‌زند که برگردم سر کارم! هاه راستی پست قبل آن دوست نازنین ایشان بودند که لینکشان جا افتاده بود و صفحه‌ي ادیت پست هیچ رقمه رضایت نمی‌داد به باز شدن!

شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶

خیلی خیلی فوری به مترجمی احتیاج دارم که متن حقوقی (در واقع قانون) رو بتونه طوری ترجمه کنه که لازم نباشه خودم دوباره ادیتش کنم و در ضمن منصف و خیلی گرون نگیر (!) هم باشه. اگر بشناسید و معرفی کنید به شدت ممنونم می کنید.

* یکی دو نفر از چه جوری گیر آوردن فرندز پرسیده‌بودند. خب در وهله‌ي اول لازمه یه دوست مهربون جیگری مثل ایشون داشته‌باشید که همه‌شو رایت کنه و به‌اتون کادو بده!! ولی اگه ندارید؛ این آدرس واین یکی رو چک کنید شاید کمک کنه. تا جایی که من می‌دونم بعضی از این کلوب‌های فیلم غیررسمی هم دارن.
اها ضمنن حواستون باشه ورژن دایویکس‌اش رو بگیرین که 10 تا دی وی دی ئه. نه اون 60 تایی هه رو!

جمعه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۶

Good morning!

من اساسن با رسانه (اعم از رادیو تلویزیون ماهواره فرقی نمی کنه متعلق به کجا) میونه ی خوبی ندارم. سال هاست تلویزیون و ماهواره نگاه نمی کنم (غیر از این یکی دو ساله پرستاران و حلقه ی سبز اونم یه خط در میون) یا مگر این که چاره ای جز خیره شدن به این صفحه ی احمقانه ی یک طرفه که هیچ کنترلی روش نداری نداشته باشم. در همین راستا, به محصولات تلویزیونی اعم از فیلم و سریال و تاک شو و غیره هم علاقه ای ندارم.
خب بعد اون وقت یه آدم بی احساس ضد تلویزیون ضد سریالی مثل من، سه هفته تمام خواب و خوراک و امتحان و کار و همه چی رو ول کرده؛ فقط نشسته پای مانیتور تراکتور گونه فرندز دیده و خندیده و گریه کرده و ذوق کرده و غصه خورده و زندگی کرده با این 6 تا دیوونه؛ چه معنی ای می تونه بده غیر از این که این لعنتی؛ رسمن فوق العاده است. خب می تونید حتا بخندید و مسخره هم کنید ولی واقعیت اینه که یادم نمی آد هیچ فیلم و کتابی این حس رو به ام داده باشه. خلاصه اش می شه این که it was MAGICAL

البته بله خب من اخلاقم همینه؛ چهار تا پست گنده در مورد موضوعات چالش برانگیز و مهم و جدی می نویسم که یکی ندونه فک می کنه من آدم خیلی شعورمند و فرهیخته ای ام بعد می آدم قربون صدقه فرندز می رم همه تصورات رو می ریزم به هم!! D: اگرچه فرندز اصلن هم آنتی فرهیخته نیست ولی به هرحال خیلی هم راضی و خوشحال ام از این کارم!!

راستی از کامنت ها و بحث ها و حرف های مفید پست قبل ممنون. خیلی خوش حال شدم از این که دیدم غیر یکی دو مورد هیچ بحث ناخوشایند و منفی و توهین آمیزی پیش نیومد و همه چی خیلی متمدنانه بود D: ضمنن دوستان کامنتر انانیمس در جریان هستید که کارتون عین بچه هایی ئه که به قطار سنگ پرت می کنن؟؟! خیلی رقت آوره به خدا! نکنین این کارو با خودتون، یه ایمیلی آدرسی چیزی که دو زار شخصیت بده به اتون آخه!

در راستای حفظ حریم شخصی این جانب و یه سری دلایل دیگه؛ این بند حذف شد.

آهان بعد نکته ی بعدی، کی فکر می کرد حسین درخشان یه روز از رجا نیوز فکت بیاره و لینک بده؟ بعد کی فکر می کرد حسین درخشان بگه تحصن و اعتراض و اعتصاب و طومار و لابی و استعفا و غیره روش براندازیه (کاش من می مردم این روز رو نمی دیدم؛ تو فعال جامعه مدنی بودی آخه لامصب!!) بعد سوال سوم با این تفاسیر اگه توی یه جامعه شهروندان از یه چیزی رضایت نداشته باشن چه غلطی می تونن بکنن برای تامین رضایتشون که براندازی نباشه؟! ببینم به اقلیت رای دادن توی انتخابات هم براندازی محسوب میشه؟ اگه می شه تروخدا بگین ما جوونیم حیفه نادانسته براندازی کنیم بریم زندان!

نکته چهارم بعدن یکی وقت داشت بیاد به من توضیح بده این براندازی نرم و انقلاب مخملی که می گن بده؛ چرا بده اون وقت؟ من واقعن نمی فهمم جابجایی و انتقال قدرت و تامین رضایت شهروندان و تقویت دموکراسی و غیره با روش های بدون خشونت و خون ریزی چرا بده؟

خبر خوب اینه که فرندز تموم شد و حالا می شه دست شویی و حموم رفت و درس خوند و کار کرد و حتا خوابید!! (دقت دارید که الان هفت صبحه؛ منم زود بیدار نشدم, کلن نخوابیدم دیشب!) به قول فیبی yay!

دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶

چرا باید بحث بکارت را باز کرد یا من پوستین رو ول کردم پوستین منو ول نمی‌کنه!

ببینم منظورتان از این که این همه به بنده‌ي حقیر صاب وبلاگ بی‌توجهی می‌کنید چیست دقیقن؟!‌ D: بنده از حمایت‌های شما دوستان عزیز کمال تشکر را دارم ولی خواهش بنده این بود که دو تا استدلال در دفاع از بکارت بیاورید من ببینم خلق‌الله به چه منطقی در طول تاریخ سر این مساله دارند زن جماعت را جر می‌دهند! راهنمایی: بروید از مادربزرگ‌هایتان (مال بنده متوفی شده‌است) بپرسید که دختر چرا نباید "بی‌سیرت" شود! البته حالا که من پست مربوطه را نوشتم؛ ولی به‌هرحال اگر چیزی جدید کشف کردید بی‌نصیب نگذارید.

یکی از کامنت‌های پست قبل بهانه شد که علاوه بر آن بحث آتی "چرا بکارت ارزش نیست" یک پست دیگر هم مجبور شوم بنویسم در باب این که اساسن چرا بنده وقت عزیز و شلوغ و گران‌بهای خودم (که گور بابای کار، می‌توانم درش بنشینم فرندز ببینم) و برق و انرژی مملکت و پول تلفن و اینترنت را حرام می‌کنم و در باره‌ی بکارت می‌نویسم. بعد دیدم که اگرچه کمی مفصل می‌شود؛ ولی همان بحث آتی را هم می‌شود این‌جا مطرح کرد و قال قضیه را کند. می‌خواهم مزخرف روزمره بنویسم بابا جان این بحث‌های جدی نمی‌گذارد!

فرموده‌اند که "کلا این بحث بکارت رو بیاین بیخیال بشین...به نظر من این قضیه یه مقداری شخصیه و بسته به تربیت و طرز نگاه هر شخصی داره....حالا من نمیدونم شما این بحث رو برای چی باز میکنین..طبعا ممکنه بکارت برای من ارزش و برای شما داشتن و نداشتنش مضحک باشه یا بلعکس....درسته؟"
عرض شود به حضورتان (و حضور بقیه!) که فرمایش شما کاملن متین! در راستای نسبیت‌گرایی و آزادی فردی و دموکراسی و تمام این‌ها، کاملن معقول و منطقی است که هر کسی خواست به بکارت معتقد باشد و هر کس نخواست نه. ولی این قضیه بکارت دقیقن عین حجاب اجباری بیخ گلوی ما را چسبیده! همان‌طور که به ندرت شخص بی‌حجابی ممکن است برود به یک خانم محجبه بگوید خانمم موهاتو بذار بیرون! ، بنده و امثال بنده که به بکارت عقیده‌ای نداریم تا حال نرفته‌ایم یقه‌ی کسی را بگیریم که برو و بر باد بده!
(البته بگذارید صادق باشم، بنده شخصن با این سیستم س.ک.س داشتن در عین حفظ بکارت -که دلیل احتیاط مربوطه، نفس حفظ بکارت باشد نه این که مثلن خانم از س.ک.س غیر اینترکورس بیش‌تر لذت می‌برد- مشکل دارم و خوشم نمی‌آید، چون تنها دلیلی که تا حال برایش شنیده‌ام این بوده که "بالاخره جامعه این موضوع رو قبول نمی‌کنه و من پس‌فردا می‌خوام شوهر کنم" از دخترانی که کج‌دار و مریزانه مایل‌اند هم حالش را ببرند هم موقعیت ازدواج با شوهر پول‌دار سنتی احتمالی آینده را خدشه‌دار نکنند و من از این سیستم خوشم نمی‌آید. اما در عین حال دوستانی هم دارم که چنین‌اند و با هم مسالمت‌آمیزانه دوستی می‌کنیم، گیرم که هر چندوقت یک‌بار می‌گویم که فلانی این کارت حالم را به‌هم می‌زند! )
می‌گفتم! اساسن این حواشی توپرانتزی من از خود متن طولانی‌تر می‌شود. منتها آنان که به بکارت معتقدند و ارزش بودن این موضوع تا به همین دقیقه که بنده دارم تایپ می‌کنم هزار و یک مدل بدبختی به‌بار آورده.
از اول شروع کنیم:‌ بشمارم برایتان دخترانی را که به دست اقوام متعصب کشته‌ شده‌اند یا از خانه طرد یا تا سرحد مرگ کتک خورده‌اند، فقط به دلیل فقدان خون‌ریزی اندک نشان بکارت (که در خیلی دختران باکره هم ممکن است رخ ندهد) و خیل انبوه دخترانی که از اول تاریخ تا به حال به دلیل "بی‌سیرت" شدن کلن بی‌ارزش تلقی شده‌اند و زندگی‌شان فنا شده. یا ملایم‌تر، باید تمام عمرشان آسه می‌رفته‌اند و آسه می‌آمده‌اند از ترس این‌که "اتفاقی" برایشان نیفتد و بلایی سرشان نیاید. کم ندیده‌ام خانواده‌هایی که بکارت و حیثیت دخترشان از جانش برایشان باارزش‌تر بوده و خودم چشیده‌ام چه طعم گندی دارد این که حس کنی خانواده‌ات فقط می‌خواهند نه تو را که بکارتت را حفظ کنند تا در زرورق بسپارند دست شوهر و این مهم‌ترین رسالت‌شان باشد.
بیاییم کمی جلوتر به عصر امروز:‌ دوستی دختر و پسر تقریبن امری عادی شده. پسرها از دوست‌دخترهایشان روابط ج.ن.سی می‌خواهند و دخترها هم برخلاف تصورات سابق هورمون دارند!! نتیجه؟؟‌ دختران در تلاش برای ایجاد موازنه بین این تعارض (داشتن روابط ج.ن.سی) با حفظ بکارت، به چند راه روی می‌آورند، یکی از یکی زیان‌بارتر: یا طرق ناسالم و مخاطره‌آمیز مثل رابطه‌ی ج.ن.سی مقعدی و دهانی که خطر انتقال بیماری و ایجاد بیماری درشان بسیار بالاتر است، یا به راه‌هایی نظیر ترمیم بکارت، که هر دو گروه راه متضمن یک چرخه‌ی ثابت‌اند:‌ داشتن رابطه‌ی ج.ن.سی- که ممکن است از نوع زیان‌بار آن باشد، حفظ بکارت یا ترمیم آن، وانمود کردن نجابت و عفت و عدم رابطه‌ی ج.ن.سی به همسر آینده، یعنی دروغ‌گویی. دختران‌مان را به‌سوی دروغ‌گویی سوق می‌دهیم. دروغی که برای‌شان هزار مشکل روانی و تعارض روحی و عذاب وجدان و احساس گناه به بار می‌آورد. تک تک این‌ها را لازم است توضیح دهم؟؟ تعارض بین امیال طبیعی و ارزش‌های تلقین‌شده‌ی عفت و نجابت و بکارت، احساس گناه از پشت کردن به این ارزش‌ها؛ عذاب‌وجدان از دروغ‌گویی به‌همسر و ترس همیشگی از این که گذشته‌ی مستتر فاش شود، که نتیجه‌ی همه‌ي این‌ها ناامنی روانی و عدم آرامش روحی است.
سوم: ارزش اجتماعی بکارت؛ سبب تبدیل آن به معیاری بر‌ای ارزش‌گذاری زن و سنجش ارزش وی می‌گردد. در سیستان و بلوچستان زن باکره به سه بز فروخته می‌شود و زن غیرباکره ارزان‌تر، در آفریقا موقع ازدواج فقط دختر باکره مهر و شیربها دارد؛ در تهران دوستی برای ما کامنت می‌گذارد که ارزش زن باکره بیش از زن غیرباکره است... ارزش زن، که یک انسان است با تمام خصایص ارزش‌مند جسمی و روحی، محدود می‌شود به یک تکه پوست بی‌ارزش. عین کاریکاتورهای بدون شرح؛ دیگر فکر کنم لازم به توضیحی نیست که ثابت شود این موضوع بد است.
چهارم:‌ ارزش بودن بکارت و ممنوعیت رابطه‌ی ج.ن.سی بین زوجین پیش از ازدواج، می‌تواند عامل اصلی بسیاری طلاق‌ها باشد. می‌دانیم که درصد عظیمی از آمار طلاق در ایران از مشکلات ج.ن.سی زوجین نشات می‌گیرد. اساسن بسیار محتمل است که دو نفر از لحاظ ج.ن.سی با هم مچ نباشند و نتوانند رابطه‌ي سالم و لذت‌بخش ج.ن.سی داشته‌باشند. چه‌قدر منطقی‌تر می‌بود اگر با در نظر گرفتن این موضوع و ارزش نبودن بکارت، هر زوجی می‌توانستند پیش از ازدواج ضمن سایر روابط لازم برای شناخت هم، رابطه‌ي ج.ن.سی هم داشته‌باشند تا در صورت عدم تفاهم ج.ن.سی، با هزینه‌ي کم‌تری از طلاق بتوانند از هم جدا شوند، که طبعن کاهش هزینه‌های اجتماعی را هم به دنبال دارد.

ارزش بودن یک موضوع در جامعه؛ با آزادی اعتقاد به آن فرق دارد. در دومی هیچ شکی نیست که مباح است. اما اولی؛ باید دید منافع‌اش چیست و مضراتش کدام. حالا بیایید منافع بکارت را بشماریم: الف احتمالن حفظ عفت و نجابت. اولن که این‌ها الزامن ارزش نیستند برای همه، دومن که به دلایلی که در بالا توضیح دادم بکارت الزامن به مفهوم عفیفه بودن متعلقه‌ی شما نیست، که هزار و یک راه برای رابطه‌ی ج.ن.سی و نمودن بکارت به شوهر وجود دارد. ب احتمالن حفظ زن از فحشا و سوءاستفاده (!) که خب من معلوم است چرا باید این دلیل برایم خنده‌دار باشد، زن را ابژه‌ی فحشا و موجود منفعل و نادان نمی‌بینم که لازم باشد با چنین حربه‌ای از زیر دست‌وپای مردم جمعش کرد. خودش عقل و شعور دارد و تشخیص می‌دهد چه کند. تازه لابد شنیده‌اید از روسپیان خردسالی که برای حفظ بکارت؛ صرفن سرویس رابطه‌ی مقعدی ارائه می‌دهند؟ سوم شاید این تصور وجود داشته‌باشد که وجود بکارت برای شوهر لذت بیش‌تری در س.ک.س به همراه دارد. بنده تا کنون مرد نبوده‌ام اما از هر آقایی در این باب سوال کرده‌ام به‌شدت نفی کرده. اما به عقیده‌ي من در ازاله‌ی بکارت یک دختر برای مرد حسی از مردانگی و قدرت و تسلط هست که از همان مردسالاری نکبت نشات می‌گیرد که خب اصلن احتیاج به بحث ندارد که باید درش را گل گرفت. زنان این همه فلاکت بکشند تا مردان یک دقیقه احساس کنند خیلی مردند؟!؟!

خلاصه‌اش کنیم؟ به دلیل این که منافع احتمالی بکارت با مضرات قطعی آن به هیچ وجه برابری نمی‌کند به عقیده‌ي من ارزش اجتماعی بودن آن زیان‌بار و فاجعه‌آمیز است. می‌تواند ارزش فردی باشد و هر دختری مایل بود به آن معتقد بوده و به میل و خواست خود، تا پیش از ازدواج تقوا پیشه کند، اما در عرصه‌ی عرف اجتماعی باید از آن حرف زد؛ باید تابو بودنش را شکست؛ باید ارزش تلقی شدن‌اش را در هم فروریخت تا دیگر هیچ دختری در هیچ جایی ارزش‌اش به یک بافت مخاطی بند نباشد، هیچ دختری عذاب وجدان و بیماری جسمی و روحی نگیرد و هیچ دختری به جرم باکره نبودن کشته نشود. باید از بکارت حرف زد.

* مواضع من بر خوانندگان ثابت‌ام روشن است؛ اما به هر حال احتیاطن عرض کنم که در درفشانی‌های بالا هیچ نقطه سر خطی وجود ندارد. یعنی کاملن ممکن است من یک استدلال‌ام اشتباه باشد یا چیزی را از قلم انداخته‌باشم یا زیادی نوشته‌باشم. در اصل و چارچوب موضوع سر حرف خودم هستم اما در جزئیات؛ بحث باز است.

پی‌نوشت: آها، یکی دیگر از اثرات منفی ارزش بودن حفظ بکارت (به یادآوری خانم حقوق‌دان پاریسی عزیز که کاملن اتفاقی من همین امروز وبلاگ‌شان را کشف کردم و کلی دوست داشتم!) تابو شدن، big deal شدن و ترس‌ناک بودن رابطه‌ی ج.ن.سی برای دختران است. دخترانی که مساله‌ي ازاله‌ي بکارت و درد جسمی آن برای‌شان بدل به یک هیولای ترس‌ناک می‌شود (تجربه‌ي شخصی: 100٪ دختران، اولین سوالی که از دختری که تازه بکارتش را از دست داده می‌پرسند این است که "خیلی درد داره؟!") این ترس هم طبعن در جسم زن منعکس شده و منجر به واژینیسم، دردناک بودن و عدم لذت بردن از رابطه و سایر مشکلات جنسی می‌شود. مجددن تجربه شخصی:‌ دختری را می‌شناسم که تا دوماه بعد از ازدواج به دلیل واژینیسم و انقباض شدید عضلات ناحیه تناسلی قادر به برقراری رابطه جنسی نبود و تا مدت‌ها پس از ازاله‌ي بکارت نیز ضمن رابطه درد داشت. به خدا موضوع را اگر این‌قدر بزرگ و ترس‌ناکش نکنند، به این‌جاها نمی‌کشد!

شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶

چرا بکارت ارزش است؟

در حال ور رفتن با سیستم کامنتینگ‌ام بودم که چشمم افتاد به آخرین کامنت پست باکره‌ی غیرمدخوله (که طبعن ندیده بودمش؛ لطفن برای پست‌های قدیمی اگر می‌خواهید کامنت بگذارید بیایید همین بالا و با ذکر رفرنس کامنت بدهید!) که کامنت‌گذار محترم فرموده‌بودند "این نکته‌ای که در عقدنامه قید می‌کنن به خاطر وجود مقدس خود زن هست. سند پاک بودن وجود این زن از دست‌درازی یه مرد دیگه‌اس. قطعا تایید می‌کنید که ارزش زن باکره در هر جامعه‌ای بیشتر از زن غیر‌باکره‌اس... "
جدا از ایراداتی که من به همین سه خط دارم که اولن ببخشید کدام وجود مقدس؟؟!‌ (رجوع شود به این‌جا) دومن این عبارت مشعشع «دست‌درازی مرد به وجود پاک زن» دیگر چه جور تعبیری برای رابطه‌ی دوطرفه و خودخواسته‌ی جنسی است؟ و سومن که بنده چه غلطی کرده‌ام و چه حرفی زده‌ام و از کجای من استنباط شده که من خودم را در حدی می‌بینم که آدم‌ها را ارزش‌گذاری بکنم و تازه تایید کنم که «ارزش زن باکره در هر جامعه‌ای بیشتر از زن غیر‌باکره‌ است» ؟!؟!
می‌گفتم! جدا از این ایرادات، یاد بحث چند شب پیشم با بهار افتادم که می‌گفت خیلی مفاهیم ساده و اولیه‌ی برابری جنسی هنوز بین ما جا نیفتاده. طرف هنوز قبول ندارد که نباید زنش را کتک بزند، بعد ما ازش می‌خواهیم حق طلاق به زن بدهد! در همین راستا این‌جا هنوز گویا بعضی‌ها به زن به چشم ساندویچ و میوه نگاه می‌کنند که گاز نزده‌اش خوب است؛ بعد من می‌آیم دم از برابری در رابطه‌ي جنسی و برابری‌های قانونی می‌زنم... عجب دل خوشی دارم من به خدا!
بعد آمدم یک پست ساده و همه‌فهم در وصف این که اساسن چرا بکارت مهم نیست بنویسم، که دیدم من از بس این موضوع برایم بدیهی و اولیه و ساده است که هیچ تصوری ندارم از این که به چه دلیل ممکن است کسی به ارزش بکارت معتقد باشد و در نتیجه دقیقن نمی‌دانم چه استدلال‌هایی را باید رد کنم (قطعن چیزهایی به ذهنم می‌رسد، اما ترجیح می‌دهم پیش‌فرض‌های اولیه‌ام دقیق باشد) لذا از عابران و ره‌گذران عزیز خواهش‌مندم چنان‌چه احیانن به ارزش بکارت معتقدند، استدلال‌های خودشان را در این زمینه بیان کنند و اگر هم منطقی در این باب از شخص دیگری شنیده‌اند؛ بنده را در جریان بگذارند. شاید بر دانش‌مان افزوده‌شد و خدا را چه دیدی حتا شاید هم ارشاد شدیم!!

جمعه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۶

این پست صرفن به جهت چک کردن سیستم پست از طریق ایمیل بلاگر نوشته می شود
و ارزش دیگری ندارد! نبینم بیاید ریت کنید باز!!

--
Best Regards
Elize