دوشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۶

خب بداهتن نصفه‌شبی که بلانسبت عین خر گیر کرده‌ای توی انبوه کارهای عقب‌افتاده و مدام غر می‌زنی و زیر لب بدوبی‌راه می‌گویی و هی سر خودت را شیره می‌مالی که این تمام بشود یک اپیزود فرندز جایزه می‌گیرم! بهترین کار همانا آپدیت کردن وبلاگ است و جواب دادن به دعوت ایشان که بنده را به این بازی فرهیختگانه‌ی اخیر دعوت کردند که من سر دلم باد نکند که هیچ کس تحویلم نمی‌گیرد!

کتاب نیمه‌خوانده اساسن زیاد ندارم؛ بیش‌تر کتاب نخوانده دارم به جایش! ولی چون از بچگی عادتم بوده کتابی که دست می‌گیرم تا تمام نشود نبندم (این چندساله البته به جبر زمانه خیلی کم‌رنگ شده این عادت) معمولن کتابی را نیمه‌کاره نمی‌گذارم. و هم‌چنین تا دلتان بخواهد کتاب ِ خوانده‌ي فراموش‌کرده دارم که بچگی‌ها خوانده‌ام و آن‌قدر جذاب نبوده که دوباره بخوانم یا دم دستم نبوده و یادم رفته در نتیجه! الان هم هی دارم کتاب‌خانه‌ام را دید می‌زنم ببینم چه‌چیزش را نیمه‌کاره گذاشته‌ام:

به سوی فانوس دریایی ویرجینیا وولف که مدت‌های مدید مانده‌بودم به ویرجینیای عزیز ربط دارد این غیرقابل خواندن بودن کتاب یا به مترجم عزیز یا به شعور اندک من. با بحث‌های دوستان و نوشته‌های این‌طرف و آن‌طرف فهمیدم که ایراد بیش‌تر از کار مترجم بوده. هر چند تقصیر شعور اندک را نباید نادیده گرفت آن وسط!

نان و شراب و مکتب دیکتاتورها ی اینیاتسیو سیلونه (درست نوشتم؟ اسم نویسنده پشت شمع قهوه‌ای روی کتاب‌خانه قایم شده و نمی‌شود دیدش!‌ D: ) چرایش را دقیق نمی‌دانم. یحتمل خیلی جذبم نکرده‌اند. خدا نکند آدم به خواندن رمان و داستان کوتاه و نمایش‌نامه‌ی راحت‌الحلقوم عادت کند که دیگر چیزی سفت‌تر از هلو نمی‌شود خواند!

قرن من گونتر گراس (با کلی عذاب وجدان؛ چون هدیه‌ي یک دوست عزیز است) وقتی گرفتمش خیلی توی مود کتاب خواندن نبودم. بعدش هم معمولن توی مود قرن من خواندن نبودم!

شد 4 تا؟‌ به هر حال من هم دیگر چیزی نیمه‌خوانده به ذهن‌ام نمی‌رسد. والد درون‌ام هم هی غر می‌زند که برگردم سر کارم! هاه راستی پست قبل آن دوست نازنین ایشان بودند که لینکشان جا افتاده بود و صفحه‌ي ادیت پست هیچ رقمه رضایت نمی‌داد به باز شدن!

هیچ نظری موجود نیست: